به مجلس ابو حنيفه مىرفتم و مىشنيدم كه از يك مسأله در يك روز پنج گونه فتوى داد چون اين را ديدم مجلس او را ترك گفتم و بحديث رو آوردم » ابو نعيم[1]گفته است : ابو حنيفه را شنيدم كه به ابو يوسف مىگفت : از من چيزى روايت مكن زيرا به خدا سوگند من نمىدانم « مخطئ » هستم يا « مصيب » ! قسمتى در بارهء كتاب الحيل ابو حنيفه آورده كه بيشتر آنها از عبد الله بن مبارك است به اين مضامين .
« من نظر فى كتاب الحيل احلّ ما حرّم الله ، و حرّم ما احلّ الله » « من كان عنده كتاب حيل ابى حنيفة يستعمله - او يفتى به - فقد بطل حجّه و بانت منه امرأته » .
به عبد الله بن مبارك گفته شده « انّ فى هذا الكتاب : اذا ارادت المرأة ان تختلع من زوجها ، ارتدّت عن الإسلام حتّى تبين ثمّ تراجع الاسلام » عبد الله گفته است « من وضع هذا فهو كافر بانت منه امرأته و بطل حجّه » خاقان مؤذّن كه حاضر بوده گفته است « ما وضعه الَّا ابليس » عبد الله گفته است :
« الَّذى وضعه ابلس من ابليس » قسمتى در بارهء وضع مجلس درس امام ابو حنيفه مبنى بر اين كه از جهاتى با مجالس درس ديگران تفاوت داشته و سبك و بى وقار بوده آورده شده از اين قبيل : شاگردش عبد الله بن مبارك گفته است :
« اذا اتيت مجلس سفيان فشئت ان تسمع كتاب الله سمعته و اذا شئت ان تسمع آثار رسول الله ( ص ) سمعتها و ان شئت ان تسمع كلاما فى الزّهد سمعته و امّا مجلس لا اذكر انّي سمعت فيه قطَّ صلَّى على رسول الله ( ص ) فمجلس ابى حنيفة » خطيب قسمتهاى ديگرى نيز آورده كه تطويل بيان كردن آنها را ضرورتى نيست از جمله متفرقات و منفرداتى كه در زير همين عنوان آورده اينست :
[1]غير از ابو نعيم صاحب حليه است .
قاضى ابو يوسف ، قاضى القضاة ، و شاگرد معروف امام ابو حنيفه ، گفته است :
« روزى من و شريك بن عبد الله و ابراهيم ابن ابى يحيى و حفص بن غياث نزد خليفه هارون بوديم . هارون مسألهاى را پرسيد ابراهيم گفت :
« حدّثنا صالح ، مولى التومة ، عن ابى هريره قال : قال رسول الله ( ص ) . . » پس شريك گفت : « حدّثنا ابو اسحاق عن عمرو بن ميمون قال : قال عمر بن الخطَّاب » از آن پس حفص گفت « حدّثنا الاعمش عن ابراهيم بن علقمة . قال : قال عبد الله . . » آنگاه هارون به من رو كرد و گفت : تو چه مىگويى ؟ گفتم : « قال ابو حنيفة » هارون چون اين بشنيد به پارسى گفت : « خاك بسر » .
اسماعيل بن حمّاد پسر ابو حنيفه بر ابو بكر عياش در آمده ابو بكر او را پرسيده كه كيست ؟ چون خود را شناسانده ابو بكر دست به زانوى آورده و گفته است :
« كم من فرج حرام قد اباحه جدّك » و هم از ابو بكر بن عياش نقل شده كه گفته است :
« يقولون : انّ ابا حنيفة ضرب على القضاء ، انّما ضرب على ان يكون عريفا على طرز حاكة الخزّازين » خطيب به اسناد از محمّد بن جعفر أسامى آورده است كه :
« كان ابو حنيفة يتّهم شيطان الطَّاق بالرّجعة و كان شيطان الطَّاق يتّهم ابا حنيفة بالتّناسخ . فخرج ابو حنيفة يوما إلى السّوق فاستقبله شيطان الطَّاق و معه ثوب يريد بيعه .
« فقال ابو حنيفة :
« ابتع هذا الثوب إلى رجوع علىّ ؟
« فقال : ان اعطيتنى كفيلا ان لا تمسخ قردا بعتك ! « فبهت ابو حنيفة .
و هم از محمد بن جعفر آورده كه گفته است :
« لمّا مات جعفر بن محمّد ( يعنى الإمام الصّادق ( ع ) التقى الطَّاق و
و ابو حنيفة فقال له ابو حنيفة : امّا امامك فقد مات . فقال له شيطان الطَّاقة : امّا امامك فمن المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم[1]» و از امام شافعى آورده كه اين مضمون را گفته است :
« كتابهاى شاگردان ابو حنيفه را ديدم اوراق آنها يك صد و سى ورقه بود ، هشتاد ورقه آنها را شمردم كه با كتاب و سنّت ، مخالفت داشت »
[1]شيخ يوسف بحرينى در كتاب النكاح از كتاب « حدائق الناضرة » ( صفحه 104 ) اين مضمون را افاده كرده است : « ابو حنيفه از ابو جعفر محمد بن نعمان ، صاحب طاق ، پرسيد و گفت : چه مىگويى در بارهء « متعه » ؟ آيا چنان پندارى كه متعه حلال و جائز است ؟ پاسخ داد : آرى گفت : پس چه مانع است كه زنان خود را به استمتاع و كسب براى خويش وا دارى ؟ ابو جعفر جواب داد : همهء كارها گر چه حلال و روا هم باشد چنان نيست كه بر آن ميل و رغبت افتد و مردم را مرتبه و قدر ، متفاوت است و رفعت قدر ، مطلوب ليكن تو بگو در بارهء « نبيذ » چه مىگويى ؟ آيا چنان پندارى كه حلال است ؟ پاسخ داد : آرى . گفت پس چه مانع است كه زنان خويش را بر دكه هاى نبيذ فروشى بنشانى تا برايت نبيذ بفروشند و كاسبى كنند ؟ ابو حنيفه گفت : يكى بيكى ليكن تير تو نافذتر و مؤثرتر است . « آنگاه گفت : اى ابو جعفر آيهء سورهء « سأل سائل » تحريم « متعه » را گويا و روايت از پيغمبر هم نسخ جواز آن را دليلى است محكم و رسا . ابو جعفر پاسخ داد كه : سورهء « سأل » در مكه نزول يافته و آيهء « متعه » در مدينه و روايت هم شاذ است و ردى . ابو حنيفه گفت : روايت ميراث نيز به نسخ حكم متعه حاكم و ناطق است . ابو جعفر پاسخ داد كه : نكاح بدون ميراث ، ثابت است . ابو حنيفه پرسيد : اين را از كجا مىگويى ؟ گفت : آيا اگر مردى از اهل اسلام زنى از اهل كتاب داشته باشد و بميرد آيا آن زن از شوهر مسلمان خود ارث مىبرد ؟ ابو حنيفه گفت : نه . ابو جعفر گفت : پس نكاح و زوجه بودن ، بدون ارث بردن ثابت شد . صاحب حدائق پس از نقل اين قضيه گفته است : « ابو جعفر مردى تند نظر و حاضر جواب و بديهه گو بوده و با مخالفان الزاماتى مىداشته و شيعه او را به القابى مانند « مؤمن طاق » و « شاه طاق » و « صاحب طاق » مىخوانده و اهل تسنن به او « شيطان طاق » مىگفتهاند و او را با ابو حنيفه از اين گونه مباحثات و الزامات ، بسيار بوده است از جمله چون خبر مرگ امام صادق به ابو حنيفه رسيده بطور سرزنش و شماتت به ابو جعفر گفته است : « مات امامك » ابو جعفر او را پاسخ داده است « و امامك من المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم » .
باز از همو آورده كه گفته است : « ما اعلم احدا وضع الكتب ادلّ على عوّار قوله من ابى حنيفة » و هم از شافعى آورده كه گفته است : « ما شبّهت رأى ابى حنيفة الَّا بخيط السّحّارة يمدّ كذا فيجيء اخضر و يمدّ كذا فيجيء اصفر » و از امام احمد حنبل آورده كه در پاسخ به كسى كه از امام ابو حنيفه و عمرو بن عبيد پرسيده گفته است : « ابو حنيفة اشدّ على المسلمين من عمرو بن عبيد لأنّ له اصحابا » باز به اسناد از ابو بكر اثرم كه گفته است : ابو عبد الله ، احمد حنبل ، ما را از بابى در بارهء « عقيقه » خبر داد كه احاديثى مسند از پيغمبر ( ص ) و از اصحاب و از تابعان بود آنگاه با خنده و از روى تعجب گفت : ابو حنيفه گفته است عقيقه كارى است از جاهليّت ! » هنگامى كه به امام احمد حنبل قول ابو حنيفه در طلاق پيش از نكاح ، گفته شده وى چنين گفته است :
« مسكين ابو حنيفة كانّه لم يكن من العراق ، كانّه لم يكن من العلم بشيء . قد جاء فيه عن النبيّ صلَّى الله عليه و سلَّم و عن الصّحابة و عن نيّف و عشرين من التابعين مثل سعيد بن جبير و سعيد بن المسيّب و عطاء و طاوس و عكرمة . كيف يجترئ ان يقول تطلق ؟ ! » و هم امام احمد حنبل گفته است :
اگر كسى به كار قضا منصوب گردد و آنگاه موافق رأى ابو حنيفه حكم دهد و از آن پس مرا از آن بپرسند هر آينه احكام او را ردّ مىكنم » و به اسناد از علىّ بن جرير اين مضمون را آورده است :
« در كوفه بودم به بصره در آمدم عبد الله بن مبارك ( شاگرد و مروّج ابو حنيفه بوده ) پرسيد مردم كوفه را چه گونه ترك كردى ؟ گفتم : قومى را در كوفه گذاشتم كه ابو حنيفه را از پيغمبر ( ص ) اعلم مىپنداشتند و ترا در كفر ، امام و پيشوا گرفته بودند . عبد الله مبارك چنان گريست كه ريشش تر شد » .
باز از همان علىّ بن جرير ابيوردى مضمون زير را آورده است :
« نزد عبد الله بن مبارك بودم مردى وى را گفت : دو كس نزد ما در مسألهاى بحث مىداشتند يكى از ايشان گفت : ابو حنيفه گفته ، ديگرى گفت : پيغمبر ( ص ) گفته است .
گفت : ابو حنيفه بقضاء از پيغمبر ، اعلم بوده است ! « ابن مبارك آن مرد را گفت : دوباره بگو . چون دوباره سخن را اعاده كرد ابن مبارك گفت : « كفر است كفر » من گفتم : اينان به واسطهء تو كافر را امام گرفتند و كافر شدند . گفت : چرا ؟ گفتم : چون تو از ابو حنيفه گفتى و او را ترويج كردى . گفت :
استغفر الله من رواياتى عن ابى حنيفة » كسى امام احمد بن حنبل را از مالك پرسيده احد گفته است : « حديث صحيح و رأى ضعيف » پس از آن از اوزاعى پرسيده احمد پاسخ داده است « حديث ضعيف و رأى ضعيف » از آن پس از ابو حنيفه پرسيده احمد گفته است : « لا رأى و لا حديث » و چون از شافعى پرسيده شده جواب داده است : « حديث صحيح و رأى صحيح » خطيب بسيارى از اين گونه اقاويل از بزرگانى امثال مالك و شافعى و ابن حنبل در بارهء ابو حنيفه آورده كه نمونه را آن چه آورده شد كافى است .
در پايان ترجمهء امام ابو حنيفه اين ياد آورى به جا است كه امام در مقام اجتهاد و افتاء ، به اتفاق و اجماع علماء اسلام ، راى و قياس و استحسان را به كار مىبرده ، و اگر
نخستين فقيه نبوده كه از اين راه رفته و به اين كار اعتبار داده ، بطور يقين از پيشروان به نام و از مشهورترين فقيهانى است كه اين راه را گزيده و پيمودن آن را پسنديده و رايج و معمول داشته است و هم اگر گفته نشود كه بناء تفقّه و اجتهاد او ، بطور كلَّى و عمومى بر آن پايه و اساس نهاده شده و او پيروى و اتّباع از آن شيوه را امام و پيشوا بوده و حتّى ، به گفتهء برخى از ناقدان ، آن را بر حديث مقدّم مىداشته بىگمان بسيار به آن اعتماد و اتّكاء مىكرده و در بسيارى از تفريعات فقهى آن راه را مىپيموده و فروع مستنبطه را از آن امور ، كه اصول مىدانسته ، بدست مىآورده و بناء استنباط و تفقّه را بر آنها بنياد مىنهاده است .
در نكوهش عمل به قياس و راى از پيغمبر ( ص ) و از اصحاب و هم از فقيهان كبار ، در اين اوراق اخبار و آثار بسيار آورده شده و دوباره در اين باره سخن به ميان آوردن شايد شائبهء تكرار داشته باشد و زائد به نظر آيد ليكن چون اين موضوع از لحاظ شيوهء استنباط احكام دينى در خور توجّه و مستوجب دقت و تأمل و به حكم شرع و عقل فحص و بحث در آن به مورد است در اين موضع به آن چه خطيب در تاريخ ( جلد 13 - صفحه 306 - ) در ترجمهء نعيم بن حمّاد « ابو عبد الله ، الخزاعىّ الاعور الفارض المروزىّ » به اسناد از نعيم ، و غير او ، حديث آورده اشاره و نقل مىگردد .
خطيب نخست سماع نعيم را از بزرگانى مانند ابراهيم بن طهمان و ابراهيم بن سعد و سفيان بن عيينه و ابو حمزهء سكرى و عيسى بن عبيد و عبد الله بن مبارك و . .
و روايت بزرگانى را از او از قبيل يحيى بن معين و احمد بن منصور رمادى و محمد بن اسماعيل بخارى و ابو اسماعيل ترمذى و محمد بن اسحاق صاغانى ، و گروهى ديگر ياد كرده و گفته است :
« نعيم ساكن مصر بوده و در آنجا مىزيسته است تا اين كه در زمان خلافت معتصم و در ايّام « محنت[1]» براى امتحان در بارهء قرآن به سرّ من راى احضار شده و چون
[1]قضيهء « محنت » كه از زمان مأمون تا زمان متوكل معمول بوده در ترجمهء احمد بن محمد بن حنبل به تفصيلى مناسب آورده خواهد شد . ابن اثير در « اللباب » ذيل لغت « الفارض » پس از اين كه در ضبط آن گفته است « بفتح الفاء و سكون الالف بعدها راء ثم ضاد معجمة » چنين آورده است : « به عنوان « فارض » شناخته شده است گروهى كه از ايشان است نعيم بن حماد بن خزاعى فارض مروزى كه در مصر ساكن بوده و به واسطهء حسن معرفتى كه به فرايض داشته او را به اين عنوان مىخواندهاند . او از ابن مبارك و روايت كرده و يحيى بن معين و محمد بن اسماعيل بخارى ، و غير اين دو از او روايت كردهاند در قضيهء « محنت » بر قول خود ( عدم خلق قرآن ) پا برجا مانده و در زندان ، جمادى الاولى از سال دويست و بيست و هشت ( 228 ) در گذشته بى اين كه غسل داده شود و بى اين كه نماز بر وى گزارده شود با همان قيد و بندها كه داشته دفن شده است و اين كار را صاحب پسر ابو داود معتزلى با وى كرده است » .
حاضر نشده كه محدث بودن و مخلوق بودن قرآن را بگويد و بدان اعتراف كند به زندان افتاده و در زندان بوده تا در گذشته است . و او نخستين كسى است كه « مسند » را جمع و تصنيف كرده[1]و چون از اعلم مردم به فرايض بوده به نام نعيم فارض خوانده شده است »
[1]باز هم خطيب در حليه ( جلد 14 - صفحه 170 - ) در ترجمهء ابو زكريا يحيى بن عبد الحميد چنين آورده است : « سمعت على بن عبد العزيز يقول : سمعت يحيى بن عبد الحميد الحمانى يقول القوم غرباء فى مجلسه : من اين أنتم ؟ فاخبروه ببلدهم . فقال : سمعتم ببلدكم احدا يتكلم فى و يقول : انى ضعيف فى الحديث . لا تسمعوا كلام اهل الكوفة فانهم يحسدونى لأني اول من جمع المسند و قد تقدمتهم فى غير شيء » . و از همو در همان كتاب به اسناد آورده است ( همان جلد - صفحه 176 - ) « كان معاوية و فى حديث العتيقى ، مات معاوية ، على غير ملة الاسلام » ابن اثير ، حمانى را بكسر حاء مهمله و تشديد ميم و در آخر آن نون ضبط كرده آنگاه گفته است : مشهور به اين نسبت است ابو يحيى عبد الحميد بن عبد الرحمن بن ميمون حمانى كه از اعمش و ثورى و غير اين دو روايت كرده و پسرش ، ابو زكريا يحيى از او روايت كرده و پسرش يحيى ، امامى مشهور بحديث و مكثر بوده است »
پس از آن خطيب به اسناد از نعيم بن حمّاد از . . عوف بن مالك از پيغمبر ( ص ) اين حديث را « تفترق أمّتي على بضع و سبعين فرقة ، اعظمها فتنة على أمّتي قوم يقيسون الامور برأيهم فيحلَّون الحرام و يحرّمون الحرام » آورده و ادعاء بى اصل بودن و انكار صحّت آن را از يحيى بن معين ، با اين كه يحيى « ثقه » بودن نعيم را گفته و به آن تصديق داشته ، به توهّم و احتمال اين كه امر بر نعيم مشتبه شده ، نقل كرده آنگاه خطيب براى خدشه در اين احتمال اين حديث را از طرقى متعدّد ، غير از طريق نعيم ، به اسناد از عوف بن مالك به همان عبارت كه نعيم حديث كرده نقل نموده است .
ابو نعيم در حليه طىّ ترجمهء حضرت صادق ( ع ) ( جلد سيم - صفحه 196 - ) به اسناد از عمرو بن جميع آورده كه اين مضمون را گفته است :
« من با ابن ابى ليلى و ابو حنيفه[1]بر جعفر بن محمّد وارد شديم پس ابن ابى ليلى را پرسيد كه : اين كيست با تو ؟ پاسخ داد مردى است كه در امر دين بصيرت و نفاذى دارد . گفت : شايد امر دين را با رأى خود قياس مىكند ؟ گفت : آرى .
« آنگاه جعفر از ابو حنيفه پرسيد نامت چيست ؟ گفت : نعمان . پرسيد آيا هنوز سر خود را قياس كردهاى ؟ گفت : چگونه سر خويش را قياس كنم ؟ پس جعفر گفت : چنان مىبينم كه چيزى نيك نمىدانى . آيا دانستهاى كه شورى در دو چشم چيست
[1]چنان كه به گفتهء منقول با چهار صد حديث مخالفت كرده و به گفتهء منقول از امام شافعى هشتاد ورقه از يك صد و سى ورقه كه شاگردان از گفته هاى او فراهم آوردهاند با كتاب و سنت مخالفت داشته است .