بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 721


پس از آن خطيب به اسناد از نعيم بن حمّاد از . . عوف بن مالك از پيغمبر ( ص ) اين حديث را « تفترق أمّتي على بضع و سبعين فرقة ، اعظمها فتنة على أمّتي قوم يقيسون الامور برأيهم فيحلَّون الحرام و يحرّمون الحرام » آورده و ادعاء بى اصل بودن و انكار صحّت آن را از يحيى بن معين ، با اين كه يحيى « ثقه » بودن نعيم را گفته و به آن تصديق داشته ، به توهّم و احتمال اين كه امر بر نعيم مشتبه شده ، نقل كرده آنگاه خطيب براى خدشه در اين احتمال اين حديث را از طرقى متعدّد ، غير از طريق نعيم ، به اسناد از عوف بن مالك به همان عبارت كه نعيم حديث كرده نقل نموده است .
ابو نعيم در حليه طىّ ترجمهء حضرت صادق ( ع ) ( جلد سيم - صفحه 196 - ) به اسناد از عمرو بن جميع آورده كه اين مضمون را گفته است :
« من با ابن ابى ليلى و ابو حنيفه[1]بر جعفر بن محمّد وارد شديم پس ابن ابى ليلى را پرسيد كه : اين كيست با تو ؟ پاسخ داد مردى است كه در امر دين بصيرت و نفاذى دارد . گفت : شايد امر دين را با رأى خود قياس مىكند ؟ گفت : آرى .
« آنگاه جعفر از ابو حنيفه پرسيد نامت چيست ؟ گفت : نعمان . پرسيد آيا هنوز سر خود را قياس كرده‌اى ؟ گفت : چگونه سر خويش را قياس كنم ؟ پس جعفر گفت : چنان مىبينم كه چيزى نيك نمىدانى . آيا دانسته‌اى كه شورى در دو چشم چيست


[1]چنان كه به گفتهء منقول با چهار صد حديث مخالفت كرده و به گفتهء منقول از امام شافعى هشتاد ورقه از يك صد و سى ورقه كه شاگردان از گفته هاى او فراهم آورده‌اند با كتاب و سنت مخالفت داشته است .


صفحه 722


و تلخى در دو گوش و گرمى در دو سوراخ بينى و شيرينى در دو لب چه جهت دارد ؟
پاسخ داد : نه » پس از اين كه حضرت سؤالى ديگر كرد و جوابهاى همه را روشن ساخت كه ابو نعيم آنها را به تفصيل آورده چنين گفت :
« اى نعمان پدرم از جدّم حديث كرد كه پيغمبر ( ص ) گفت :
« اوّل من قاس امر الدّين برأيه ، ابليس . قال الله تعالى له : « اسجد لآدم فقال : * ( أَنَا خَيْرٌ مِنْه : خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَه مِنْ طِينٍ » ) * فمن قاس الدّين برأيه قرنه الله تعالى يوم القيامة بإبليس لأنّه اتّبعه بالقياس » ابو نعيم اين حديث را به اسناد ديگرى از ابن شبرمه نيز كه او گفته است : « من و ابو حنيفه بر جعفر بن محمد در آمديم » حديث كرده و در اين أسناد ، از ابن شبرمه اين اضافه را آورده كه ابن شبرمه گفته است : پس جعفر از ابو حنيفه پرسيد : آيا قتل نفس عظيمتر است يا زنا ؟ پاسخ داد : قتل نفس . گفت : همانا خداى تعالى در قتل نفس دو شاهد را كافى دانسته ليكن در زنا چهار گواه خواسته است . باز پرسيد :
آيا نماز اعظم است يا روزه ؟ پاسخ داد : نماز . گفت : پس چه گونه است كه حائض روزه را بايد قضاء كند ليكن نمازش را قضاء واجب نيست ؟ پس واى بر تو ! قياس تو چه گونه راست مىآيد ؟ از خدا پرهيز كن و دين را با رأى خود قياس مكن » خلاصهء سخن در بارهء فقاهت ابو حنيفه اين است كه چون در عراق نشو و نما يافته و از مركز حديث و مكتب آن ( مدينه ) به دور بوده و قريحه و استعدادى خاصّ داشته و به هوش و فهم و فكر خود اتّكاء و اعتماد مىكرده در مسائل دين و احكام فقه خود را محدود نمىساخته و آزاد مىدانسته و بهر طريق به عقلش مىرسيده موضوع را آزادانه و بيشتر دل بخواه حلّ مىخواسته و توان حلّ عرفى آن را هم داشته پس رفع گرفتارى مىساخته است و چون پايبندى او به سنّت چنان كه گفته شده و دانسته مىشود زياد نبوده يا دست كم اگر بخواهيم مانند پيروان او و از ديده معتقدان بوى بگوييم به صحّت بسيارى از احاديث اعتقاد نداشته ، و بيشتر از چند حديث را ، كه آن هم وافى به همهء مسائل و فروع جاريه نبوده ،


صفحه 723


صحيح و قابل استناد نمىدانسته پس ناگزير خود دست و پا مىكرده و از فكر و ديد خود راه چاره مىجسته و احكامى مقرر مىداشته است[1].
آن چه بعنوان « حيل » از وى نقل شده و هم قضايايى كه متفرقه در كتب دانشمندان از اهل تسنّن آمده و چند مورد از آن پيش از اين ياد شد همهء آنها اين نظر را تأييد مىكند . براى نمونه چند مورد ديگر را كه « الشيخ الامام العالم العامل الورع الزّاهد الفاضل وحيد دهره و فريد عصره شيخ الاسلام و المسلمين ، بقيّة السّلف الصّالحين ابو الفرج عبد الرّحمن بن علىّ بن الجوزى » مشهور به ابن جوزى در كتاب « الأذكياء » آورده در اينجا مىآوريم :
در بارهء فطانت او چند قصّه آورده كه از آن جمله است :
« چند دزد اموال كسى را گرفتند و او را سوگند دادند به سه طلاق كه به كسى از ايشان چيزى نگويد و نشناساند آن مرد روز ديگر دزدان را ديد كه آشكارا كالا و اموال او را مىفروشند و او چون سوگند ياد كرده نمىتواند چيزى بگويد پس به نزد ابو حنيفه رفت و قضيهء خود را به ميان نهاد و راه چاره خواست . ابو حنيفه گفت : امام قبيله و مؤذن و ديگر كسان را حاضر كن چون فراهم آمدند ابو حنيفه ايشان را گفت : آيا مىخواهيد خدا اموال اين مرد را به او برگرداند ؟ همه گفتند : آرى . گفت : پس همه كسانى را كه مورد سوء ظن هستند فراهم آريد و در خانه يا مسجدى در آوريد و آنگاه يكان يكان را بيرون سازيد و از اين مرد بپرسيد : اين دزد تو است هر كدام را كه پاسخ دهد : نه ، رها سازيد و آن را كه ساكت بماند و هيچ نگويد بگيريد . چنين كردند و همهء اموال از دزدان پس گرفته شد » و از جمله است بنقل يحيى بن جعفر از خود ابو حنيفه كه گفته است :
« در باديه مرا به آب نياز افتاد اعرابى رسيد و مشكى آب با خود داشت و حاضر نشد آن را به كمتر از پنج درهم به من بدهد من پنج درهم دادم و مشك آب را


[1]چنان كه پيش از اين از گفتهء منقول از ابو عوانه ، و غير او ، از خود ابو حنيفه اين مطلب مورد اشاره شد .


صفحه 724


گرفتم آنگاه اعرابى را گفتم : آيا سويق ( پست - آرد ) مىخواهى ؟ گفت : بياور پس من آن را با زيت مخلوط كردم و به او دادم و سير خورد و تشنه شد و آب خواست گفتم : قدحى از آب را به پنج درهم كمتر نمىدهم پذيرفت پول خود را پس گرفتم و از آب هم برايم باقى ماند ! » و از جمله است :
« مردى از حجّاج در كوفه امانتى نزد كسى نهاد پس از اين كه از حجّ بازگشت آن را خواست شخص امين انكار كرد و سوگند ياد مىنمود كه چنين وديعه و امانتى نبوده صاحب مال ، مشاوره را نزد ابو حنيفه رفت و واقعه را به او گفت : ابو حنيفه دستور داد واقعه را به كسى نگويد آنگاه با شخص امين كه رفت و آمد با ابو حنيفه مىداشت خلوت كرد و بوى گفت : دستگاه حاكمه به نزد من فرستاده و مشاوره كرده‌اند كه من شخصى شايستهء قضاء را به ايشان معرفى كنم آيا تو به اين كار مائل هستى ؟ آن شخص اندكى خوددارى كرد و ابو حنيفه به ترغيب و تشويق او پرداخت پس آن شخص كه طمع آن شغل در وى بود خرسندى و رضا از خود نمود . بعد از اين واقعه صاحب وديعه نزد ابو حنيفه رفت . ابو حنيفه وى را گفت : نزد آن شخص برود و به او بگويد چنان پندارم كه تو فراموش كرده‌اى من فلان وقت به فلان نشانى امانت را به تو سپردم . رفت و گفت و امانت را گرفت . آن شخص به نزد ابو حنيفه برگشت . ابو حنيفه وى را گفت : من در كار تو نيك انديشيدم و مىخواهم مقام تو را بالا برم و قدرت را افزون كنم . پس اكنون از معرفى تو خوددارى مىكنم تا كارى برتر و بهتر پيش آيد آنگاه ترا به ايشان معرفى خواهم كرد و نامت را به آنان خواهم گفت :
و از جمله حيله هاى فقهى او آورده است :
« جوانى ، ابو حنيفه را همسايه بود و به مجلس درس او مىرفت و پيش او زياد مىنشست . روزى گفت : مىخواهم دختر فلان شخص را كه از مردم كوفه است بگيرم مهرى بيش از توان من از من خواسته‌اند كه نمىتوانم به پذيرم ، به تزويج هم دلبستگى دارم . ابو حنيفه گفت : از خدا خير بخواه و آن چه ايشان از تو مىخواهند به پذير .


صفحه 725


جوان چنين كرد و عقد بسته شد .
« چون نزد ابو حنيفه آمد و گفت : همهء مهر را از من مطالبه مىكنند و درخواست مرا نسبت به دادن بهرى از آن نمىپذيرند و مرا آن گشايش نيست كه همه را به پذيرم و ايشان هم او را به خانه‌ام نمىفرستند مگر پس از پرداخت همهء مهر اكنون چه بايدم كرد ؟
« ابو حنيفه گفت : حيله بساز و وام بگير تا زن را به خانه بياورى و تصرّف كنى زيرا كار از آن چه ايشان سخت گرفته‌اند آسانتر است . جوان چنين كرد و مبلغى نيز خود ابو حنيفه به او قرض داد پس زن را به خانه برد و تصرف كرد .
« آنگاه ابو حنيفه گفت : اكنون مىتوانى چنان بنمايانى كه مىخواهى از اين شهر به جايى دور به روى و زن خود را هم مىخواهى با خود ببرى . جوان دو شتر كرايه كرد و چنان اظهار داشت كه براى طلب معاش عازم خراسان است و زن را هم با خود مىبرد .
كسان زن را اين قضيه سخت افتاد ابو حنيفه را ديدند و از او چاره جستند و يارى خواستند .
« ابو حنيفه به ايشان گفت : او حق دارد بهر جا بخواهد برود و زنش را با خود ببرد گفتند : ما نمىتوانيم دورى زن را بر خود هموار كنيم . گفت : پس جوان را بايد راضى كنيد و آن چه را از او گرفته‌ايد به او باز پس دهيد . پذيرفتند . ابو حنيفه ، جوان را گفت :
اينان راضى شده‌اند كه آن چه از تو گرفته‌اند به تو برگردانند و ترا از مهر ، ابراء كنند جوان را طمع بجنبيد و گفت : من چيزى هم علاوه مىخواهم . ابو حنيفه گفت : ترا كدام بهتر است : آيا اين كه به آن چه حاضر شده‌اند به تو بدهند تن در دهى و راضى شوى يا اين كه زن اقرار كند كه مبلغى زياد به مردى بدهكار است كه تو نتوانى آن مبلغ را بدهى و تا دين او را نپردازى نتوانى او را با خود به مسافرت ببرى ؟
« جوان گفت : الله ، الله اين سخن را نشنوند تا من نتوانم از ايشان چيزى بگيرم .
آنگاه آن چه را كسان زن گفته بودند پذيرفت و مسافرت را ترك گفت . » و از جمله اين حيله ها از احمد بن دقاق نقل كرده است ( صفحه 59 ) :
« مردى از اصحاب ابو حنيفه مىخواست تزويج كند بستگان آن زن تحقيق حال و مال


صفحه 726


مرد را از ابو حنيفه در نظر گرفتند . مرد خواستار ، قضيه را به ابو حنيفه خبر داد . ابو حنيفه وى را گفت : چون بر من درآيى دست خود را بر آلت خود بگذار آن مرد چنين كرد .
چون كسان زن ، ابو حنيفه را از دارايى مرد پرسيدند پاسخ داد همانا من در دست وى چيزى را ديدم كه ده هزار درهم ارزش داشت » اين قضايا را ابن جوزى در باب سيّم از كتاب الأذكياء آورده و در آخر باب سى و يكم ( 179 ) حكايتى آورده كه شايد تفصيل قضيهء صفحه 59 باشد بدين مفاد :
« مردى گرفتار عشق زنى شد پس ابو حنيفه را گفت : مالش اندك است و كسان زن اگر بدانند زن را بوى نخواهند داد . ابو حنيفه گفت : آيا آلت خويش را به من به دوازده هزار درهم مىفروشى ؟ گفت : نه . پس بوى گفت : كسان زن را بگو . من ترا مىشناسم .
« مرد زن را خواستگارى كرد گفتند : چه كسى ترا مىشناسد ؟ پاسخ داد : ابو حنيفه .
ابو حنيفه را پرسيدند گفت : من او را نمىشناسم جز اين كه روزى نزد من آمد و در بارهء چيزى كه داشت گفتگوى معامله به دوازده هزار درهم شد و او براى فروش به اين مبلغ حاضر نشد . پس ايشان با خود گفتند : اين موضوع مىرساند كه اين مرد دارا و ثروتمند است پس زن را بوى تزويج كردند .
« چون زن به خانهء او رفت و از اين موضوع آگاه شد وى را گفت : از نادارى و تنگدستى خويش ناراحت و تنگ حوصله مباش آن چه من دارم از آن تو و در اختيار تو است . آنگاه خود را آراسته و زر و زيور به خويش بسته به خانه ابو حنيفه رفت و چهره گشود ! ابو حنيفه گفت : روى خويش به پوش ! زن گفت : مرا كارى پيش آمده كه گره آن بدست كسى جز تو گشوده نمىشود ، من دختر بقّال سر كوچه هستم و بحدّى از عمر رسيده‌ام كه شوهر مىخواهم و او مرا شوهر نمىدهد و به كسانى كه مرا خواستگارى مىكنند مىگويد : دخترم كور است و شل است و كچل . دوباره پرده از چهره برگرفت و رخساره و سر و دستها را نشان داد . بعد گفت : پدرم مىگويد : دخترم زمين گير است باز ساقهاى خود را مكشوف ساخت و گفت اكنون كه ديدى و دانستى اين كار را تدبيرى بينديش . ابو حنيفه گفت : آيا خرسندى مىدهى كه به زنى من در آيى ؟ زن پاهاى ابو حنيفه را


صفحه 727


بوسيد و گفت : من حاضرم زن غلام تو باشم .
« پس ابو حنيفه وى را گفت : برو در امان خدا . زن رفت و ابو حنيفه بقّال را خواست و پنجاه دينار بوى داد و گفت دخترت را به من تزويج كن و سندى هم به مبلغ يك صد دينار بوى تسليم كرد . بقّال گفت : مرا دخترى كه شايستهء تو باشد نيست .
گفت : از اين سخن در گذر من همان دختر زمين گير ، شل و كچل ترا خواستارم .
« عقد ازدواج به صد و پنجاه دينار بسته شد و مرد به خانه رفت و قضيه را با زن خويش به ميان نهاد و گفت : چنين كارى گشايش نيابد مىداشت مگر با دست ابو حنيفه چون شب در آمد دختر را در سلَّه‌اى سر پوشيده نهاد و با غلام خود برداشت و به خانه ابو حنيفه برد . ابو حنيفه چون آن بديد پرسيد اين چيست ؟ بقال گفت : بر من بطلاق مادرش گواه باش اگر مرا دخترى ديگر باشد . ابو حنيفه گفت : هى طالق ثلاثا . پس مرد را گفت : سند را به من باز پس ده و پنجاه دينار نقد بر تو حلال باشد .
« يك ماه ابو حنيفه در انديشهء اين واقعه مىبود و فكرش به جايى نمىرسيد تا روزى آن زن دوباره به نزد وى آمد . ابو حنيفه وى را گفت : چرا اين كار را كردى ؟ زن گفت :
و تو چرا ما را فريب دادى و مردى فقير را بما غنى معرّفى كردى ! ؟ »


صفحه 728


- 2 - مالك 95 - 179 ابو اسحاق شيرازى كه مالك بن انس را در طىّ طبقهء سيم از فقيهان تابعى مدينه ياد كرده در ترجمهء او اين مضمون را آورده است :
« ابو عبد الله مالك بن انس بن مالك اصبحى ، رضى الله عنه ، به سال نود و پنج ( 95 ) متولَّد شده و در سال يك صد و هفتاد و نه ( 179 ) به سنّ هشتاد و چهار سال ( 84 ) وفات يافته است .
« واقدى مدّت زندگانى وى را نود سال دانسته است . مالك علم را از ربيعه فرا گرفته و با ربيعه در نزد سلطان به افتا پرداخته . مالك گفته است : مردى بود كه من از او علم مىگرفتم او نمرد تا اين كه مىآمد نزد من و از من استفتاء مىكرد و علم مىآموخت .
« ابن وهب[1]گفته است :


[1]در پاورقى از هامش اصل از شرح بخارى اين مضمون آورده شده است : « در همهء مشرق و مغرب مردى بر حديث پيغمبر ( ص ) آگاهتر از مالك نيست و مالك يكى از شش امام است ، كه داراى مذاهب متبوعه‌اند در بلاد و امصار . و ايشانند : مالك و ابو حنيفه و شافعى و احمد و سفيان ثورى و داود ظاهرى . « امام ابو الفضل يحيى حصفكى ، خطيب شافعى آنان را در بيت زير آورده است : < شعر > و ان شئت اركان الشّريعة فاسمع لتعرفهم و احفظ اذا كنت سامعا < / شعر > < شعر > محمّد و النّعمان ، مالك و احمد و سفيان و اذكر بعد داود تابعا < / شعر > « و مالك را مادرش سه سال باردار بوده يعنى در مدت سه سال در شكم مادر مىزيسته است ! » يا للعجب !