بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 732


< فهرس الموضوعات > 6 - گفته مالك درباره أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - عقيده مالك درباره قرآن ( مخلوق نبودن آن ) و درباره جبر < / فهرس الموضوعات > و مخارجى گزاف انفاق مىكنند و به نزد تو مىآيند و از تو مىپرسند كه به ايشان از علم خود بهره برسانى تو پاسخ مىدهى : « نمىدانم » ! اين شايسته نيست . مالك پاسخ داده است .
« شامى از شام و عراقى از عراق و مصرى از مصر مىآيند و از من چيزى مىپرسند كه اگر ايشان را پاسخ دهم شايد بعد از آن بر من خلاف آن چه گفته‌ام آشكار گردد پس ايشان را از كجا پيدا كنم و مطلب را به ايشان باز گويم » و از گفته هاى او است : « اذا لم يكن للإنسان فى نفسه خير لم يكن للنّاس فيه خير » مالك نسبت به ابو حنيفه بدبين بوده و بد مىگفته است :
ابو نعيم در اين باره نيز كلماتى ، به اسناد ، از وى نقل كرده است از جمله به اسناد از منصور بن ابى مزاحم آورده كه گفته است :
« از مالك ، وقتى كه نامى از ابو حنيفه در نزدش به ميان آمد ، شنيدم كه گفت :
« كاد الدّين و من كاد الدّين ليس من اهله » و باز به اسناد از عبد الله بن مطرف آورده كه گفته است :
« مالك هنگامى كه نام ابو حنيفه و منحرفان در دين نزدش گفته مىشد مىگفت :
« عمر بن عبد العزيز گفت : پيغمبر ( ص ) ، و واليان امر بعد از وى ، سننى آوردند كه پيروى آنها پيروى كتاب خدا و استكمال فرمانبردارى از او و نيروى در دين او است .
هيچ كس را از خلق نمىرسد كه آنها را تغيير و تبديل دهد يا در امرى مخالف با آنها نظر افكند . هر كس به آنها هدايت جويد مهتدى و آن كس كه به آنها استنصار طلبد منصور است و كسى كه آنها را واگذارد از غير سبيل مؤمنان رفته و خدا او را به دوزخ مىافكند و سخت كيفر مىدهد » به گفتهء همو ( ابو نعيم ) مالك قرآن را غير مخلوق ( قديم ) مىدانسته و در افعال عباد « جبر » را اعتقاد مىداشته و با « قدرى » مذهب سخت مخالف مىبوده و راى و هوى و صاحبان آنها را بد مىگفته است در اين زمينه ها هم ابو نعيم كلماتى از وى نقل كرده است :


صفحه 733


< فهرس الموضوعات > 8 - رواياتي چند بأسناد از مالك كه از جمله است مقام عقل < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 9 - عليّ ( ع ) بهترين خلق است ( بروايت مالك ) < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 10 - بهترين بندگان و بهترين اعمال ايشان < / فهرس الموضوعات > از رواياتى كه از مالك آورده است ( به اسناد ) چند روايت آورده مىشود :
1 - « ما أوذي احد مثل ما أوذيت فى الله » 2 - « كلّ ابن آدم خطأ ، فمن كانت له سجيّة عقل و غريزة يقين لم تضرّه ذنوبه شيئا ، قيل . و كيف ذلك يا رسول الله ؟ قال : لأنه كلَّما اخطأ لم يلبث ان يتوب توبة تمحو ذنوبه و يبقى له فضل يدخل به الجنة ، فالعقل اداة العامل بطاعة الله و الحجّة على اهل معصية الله » 3 - « برّوا آباءكم يبرّكم ابناؤكم و عفّوا تعفّ نساؤكم » 4 - زنى امّ المؤمنين ، ام سلمه ، را گفته است : من زنى هستم كه دامن خويش را بلند مىدوزم و در مكانهاى پليد و ناپاك راه مىروم ام سلمه گفته است : قال رسول الله ( ص ) « يطهّره ما بعده » 5 - انس گفته است : « امّ سليم مرغى بريان به وسيله من با چند گرده نان جوين براى پيغمبر ( ص ) فرستاد من بردم و جلوش نهادم گفت : كسى را بخوان كه بيايد و با ما از اين مرغ بخورد . اللَّهمّ آتنا بخير خلقك پس من رفتم و قصدم اين بود كه از اهل خود كسى را بيابم و ببرم ناگهان علىّ بن ابى طالب را ديدم برگشتم پيغمبر گفت : كسى را نيافتى ؟ گفتم نه ! . گفت : دوباره برگرد و ببين . بيرون رفتم باز هم جز علىّ كسى را نديدم سه بار اين كار تكرار شد آنگاه بيرون رفتم و برگشتم و گفتم يا رسول الله علىّ بن ابى طالب اينجاست . گفت : او را وارد كن آنگاه گفت : اللَّهمّ وال اللَّهمّ وال اين را مىگفت و با دست راست اشاره مىكرد و حركت مىداد .
6 - « ثلاث يفرح بهنّ البدن و يربو عليها : الطَّيب و الثّوب اللَّيّن و شرب العسل » 7 - « انّما الأعمال بالنّيات ، و لكلّ امرئ ما نوى . فمن كانت هجرته إلى دنيا يصيبها ، او امرأة ينكحها فهجرته إلى ما هاجر اليه » 8 - از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم پرسيده شده « يا رسول الله أيّ العباد احبّ إلى الله ؟ پيغمبر گفته است :
« انفع النّاس للنّاس » گفته شده است چه عملى افضل است ؟ گفته است :


صفحه 734


< فهرس الموضوعات > 11 - حديث « رفع » بروايت مالك < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - گفته شافعي درباره علم مالك < / فهرس الموضوعات > « ادخال السّرور على قلب المؤمن » پرسيده‌اند « سرور مؤمن چيست ؟
گفته است :
« اشباع جوعته و تنفيس كربته و قضاء دينه و من مشى مع اخيه فى حاجته كان كصيام شهر و اعتكافه ، و من مشى مع مظلوم يعينه ثبّت الله قدميه يوم تزلّ الأقدام ، و من كفّ غضبه ستر الله عورته ، و انّ الخلق السّيّئ يفسد الأعمال كما يفسد الخلّ ، العسل » 9 - « من شرار النّاس ذو الوجهين ، الَّذى يأتى هؤلاء بوجه ، و هؤلاء بوجه » 10 - « انّ الله وضع عن أمّتي ، الخطاء و النّسيان و ما استكرهوا عليه » و از عبارات و گفته هاى ديگران در حقّ مالك چند نمونه آورده مىشود :
شافعى گفته است : « اذا جاء الأثر كان مالك كالنّجم » عبد الرّحمن بن مهدىّ گفته است : « ما بقى على وجه الأرض احد آمن على حديث رسول الله ( ص ) ، من مالك بن انس » يكى از مردم مدينه در حق مالك گفته است :
< شعر > يدع الجواب فلا يراجع هيبة و السّائلون نواكس الأذقان ادب الوقار و عزّ سلطان التّقى فهو المطاع و ليس ذا سلطان < / شعر > شعبه گفته است : « يك سال پس از مرگ نافع به مدينه در آمدم ديدم مالك بن انس را حلقهء درس و حديث است » .
قتيبة بن سعيد گفته است :
« قدمت المدينة ، و مالك حىّ ، فتقدّمت إلى فاميّ فقلت عندكم خلّ خمر ؟
فقال يا سبحان الله فى حرم رسول الله ( ص ) ؟ قتيبه گفته است : « ثمّ قدمت المدينة بعد موت مالك فذكرت لهم فلم ينكروا علىّ ! »


صفحه 735


يحيى بن سعيد قطَّان گفته است : « ما اقدّم على مالك فى زمانه احدا » قعنبى گفته است : نزد سفيان بن عيينه رفتم او را محزون يافتم گفتند خبر مرگ مالك بوى رسيده و از اين جهت محزون گشته است پس سفيان چنين گفت « ما ترك ( يعنى مالكا ) على الارض مثله » امام شافعى گفته است « لو لا مالك و سفيان لذهب علم الحجاز » و از جملهء آن چه در بارهء حالات و معلومات و فضائل او ، به اسناد ، نقل كرده اين نمونه ها آورده مىشود :
« ابو داود گفته است : جعفر بن سليمان ، راجع بطلاق « مكره » مالك را تازيانه زده و از ابن وهب حكايت شده كه گفته است :
چون مالك را تازيانه زدند و بر شترى سوار كردند و در مدينه مىگرداندند بوى گفته شد : خود را بشناسان پس او فرياد مىزد : هر كس مرا مىشناسد مىشناسد و هر كه نمىشناسد بداند من مالك بن انس بن ابى عامر اصبحى هستم و من همانم كه « طلاق مكره » را واقع و صحيح نمىدانم .
چون اين خبر به جعفر بن سليمان رسيد گفت : برويد و زود او را پايين بياوريد و رها سازيد » از احمد بن حنبل پرسيده‌اند كه مالك را چه كسى تازيانه زده ؟ گفته است :
يكى از واليان كه من نمىدانم كيست . او را براى اين زده كه « طلاق مكره » را اجازه نمىكرده است .
از ابو اويس حكايت شده كه گفته است :
« هر گاه مالك بر آن بود كه حديثى بگويد وضوء مىساخت و بر مسند خود مىنشست و ريش خويش را رها مىكرد و باوقار و هيبت و آرامش مىبود و حديث مىگفت از وى در اين باره سؤال شد گفت من دوست دارم حديث پيغمبر را با عظمت ياد كنم و حديثى جز با طهارت و تمكَّن و آرامش نگويم » حبيب بن زريق به مالك گفته است :


صفحه 736


« چرا از صالح مولى توأمه و عمر مولى عفره و حزام بن عثمان حديث نمىنويسى ؟
پاسخ داده است :
« من در اين مسجد هفتاد « تابعى » را ادراك كردم و علم فرا نگرفتم مگر از « ثقات مأمونين » ابن نديم در بارهء مالك اين مضمون را آورده است :
« مالك بن انس بن ابى عامر از حمير است . . و سه سال در شكم مادر بوده است ! مردى سخت سفيد مائل به سرخى و بلند بالا و بزرگ سر و اصلع بوده لباسهاى عدنى خوب مىپوشيده « و يكثر حلق شاربه و لا يغيّر شيبه » شارب را زياد مىتراشيده و محاسن را رنگ نمىكرده و به مسجد براى نماز حاضر مىشده و بيماران را عيادت مىكرده و در قضاء حوائج مىكوشيده ناگهان رفتن به مسجد را ترك كرده و در خانه نماز مىگزارده و تشييع جنائز را نيز ترك كرده و مردم او را بر اين كار معاتب ساخته‌اند و او به ايشان مىگفته است « ليس يقدر كلّ احد ان يقول عذره » همه كس نمىتواند عذر خود را باز گويد .
« از مالك نزد والى مدينه جعفر بن سليمان سعايت شده كه او بيعت مردم را به شما درست نمىداند پس والى او را خواسته و برهنه ساخته و تازيانه زده و او را چنان كشيده‌اند كه شانه اش در رفته است . . » « . . مالك به سال يك صد و هفتاد و نه ( 179 ) به سن هشتاد و پنج ( 85 ) سال وفات يافته و در بقيع دفن شده است و از تأليفات او است كتاب « الموطَّأ » و كتاب « رسالته إلى الرشيد » . . » كتاب « الموطَّأ » كه برخى آن را اوّل تأليف در حديث پنداشته‌اند و در محل خود فساد اين پندار دانسته شده بامر ابو جعفر منصور دوانيقى دومين خليفهء عباسى نوشته شده و در تسميهء كتاب به اين نام هم شايد عبارت دستور و امر منصور تأثير و مدخليت داشته است .
ابن خلدون در مقدمهء تاريخ خود ( صفحه 14 ) اين عبارت را آورده است :


صفحه 737


< فهرس الموضوعات > 15 - دستور دادن منصور ، خليفه عباسي ، مالك را براي تأليف « الموطّأ » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 16 - سال ولادت مالك و سال وفاتش < / فهرس الموضوعات > « . . و كان ابو جعفر المنصور به مكان من العلم و الدّين قبل الخلافة ، و بعدها و هو القائل لمالك حين اشار عليه به تأليف « الموطَّإ » :
« يا ابا عبد الله انّه لم يبق على وجه الأرض اعلم منّي و منك ( ! ! ) و انّي قد شغلتني الخلافة ، فضع أنت للنّاس كتابا ينتفعون به ، تجنّب فيه رخص ابن عباس و شدائد ابن عمر و وطَّئه للنّاس توطئة .
« قال مالك :
« فو الله لقد علَّمنى التّصنيف يومئذ » ابن جوزى در كتاب « شذور العقود » ( بنقل ابن خلَّكان ) در حوادث سال يك صد و چهل و هفت ( 147 ) گفته است : و در اين سال براى فتوايى كه مالك داده و با غرض سلطان موافق نبوده هفتاد تازيانه بر وى زده شده است .
ابن خلكان هم از آن چه ابو اسحاق و ابو نعيم و ابن نديم آورده‌اند قسمتى آورده است ليكن در بعضى موارد با آن چه از كتب ايشان آورديم اختلاف دارد چنان كه به جاى عبارت « و يكثر حلق شاربه و لا يغيّر شيبه » كه از فهرست ابن نديم آورديم عبارت ابن خلَّكان چنين است « و يكره حلق الشّارب و يعيبه و يراه من المثلة و لا يغيّر شيبه » و اين عبارت به كلى مخالف است با آن چه ابن نديم از وى نقل كرده است .
ابن خلَّكان در بارهء سال تولَّد و وفات و مدت عمر مالك اقوالى مختلف آورده بدين مضمون :
« ولادت مالك به سال نود و پنج هجرى ( 95 ) واقع شده و مدّت سه سال در شكم مادر بوده ! و در ماه ربيع الاول يك صد و هفتاد و نه ( 179 ) وفات يافته است . پس هشتاد و چهار سال ( 84 ) زندگانى كرده است .
« واقدى گفته است مالك نود سال زندگانى كرده و ابن فرات در كتاب تاريخ خود كه به ترتيب سالها آن را مرتّب داشته وفات مالك را ده روز از ماه ربيع الاول گذشتهء از سال يك صد و هفتاد و نه ( 179 ) دانسته و به قولى در سال يك صد و هفتاد و هشت ( 178 ) وفات يافته است . تولد وى هم به قولى در سال نود هجرى بوده و سمعانى در كتاب الانساب


صفحه 738


در ترجمهء اصبحى[1]ولادت مالك را به سال نود و سه ( 93 ) يا نود و چهار ( 94 ) دانسته و الله اعلم بالصواب » ابن خلَّكان از « حافظ ابو عبد الله حميدى در كتاب « جذوة المقتبس » حكايت كرده كه : « قعنبى چنين حديث كرده :
« بر مالك ، در بيمارى كه در آن مرد ، وارد شدم سلام كردم و نشستم پس ديدم مالك را كه گريه مىكند گفتم : يا ابا عبد الله چه چيز ترا چنين به گريه آورده است ؟
گفت : « اى پسر قعنب چه گونه گريه نكنم و كيست كه به گريه كردن از من سزاوارتر باشد ؟ به خدا سوگند دوست دارم كه بهر مسأله‌اى كه در آنها برأى و به نظر خود فتوى داده‌ام تازيانه بر من زده مىشد و من آن فتوى را نمىدادم و اى كاش مرا افتاء به رأى نمىبود . . »


[1]« الاصبحى بفتح الالف و سكون الصاد المهملة و فتح الباء المنقوطة بواحدة فى آخرها حاء مهملة ، هذه النسبة إلى ذى اصبح و اسمه الحارث بن عوف بن مالك بن و هو من يعرب بن قحطان ، و اصبح صارت قبيلة . « و المشهور بهذه النسبة امام دار الهجرة ابو عبد اللَّه مالك بن انس كان مولده ثلاث او اربع و تسعين و مات سنة تسع و سبعين و مائة » « اللباب فى تهذيب الانساب »


صفحه 739


< فهرس الموضوعات > امام شافعي :
1 - سال ولادت و سال وفات و مدّت حيات امام شافعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - محمّد بن ادريس شافعي < / فهرس الموضوعات > - 3 - شافعى 150 - 204 ابو اسحاق كه شافعى را در طبقهء چهارم از فقيهان تابعى مكَّه ياد كرده در ترجمه او بعد از اين عنوان :
« محمّد بن ادريس بن العبّاس بن عثمان بن شافع بن السّائب بن عبيد بن عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطَّلب بن عبد مناف القرشي المطَّلبي » چنين افاده كرده است :
« شافعى به سال يك صد و پنجاه ( 150 ) متولَّد شده و در آخرين روز از ماه رجب از سال دويست و چهار ( 204 ) پس از 54 سال در گذشته است زعفرانى از پسر شافعى ابو عثمان ، وفات پدرش را به سنّ پنجاه و هشت ( 58 ) سالگى نقل كرده است .
« شافعى ، رحمه الله عليه ، گفته است :
« مسلم بن خالد زنجى مرا ديد و گفت : اى جوان از مردم كجايى ؟ گفتم :
از مردم مكه . گفت : منزلت در مكَّه كجا است ؟ گفتم : شعب حنيف . گفت : از كدام قبيله هستى ؟ گفتم : از فرزندان عبد مناف . گفت : به به خدا ترا در دنيا و آخرت شرف داده است » « باز شافعى گفته است :
« بر مالك در آمدم در حالى كه كتاب « الموطَّأ » را حفظ داشتم . مالك گفت :
كسى را حاضر كن كه براى تو بخواند . گفتم : خودم مىخوانم پس موطَّأ را از حفظ بر او خواندم . مالك گفت : اگر كسى رستگار مىگردد اين جوانست .
« سفيان بن عيينه چون چيزى از تفسير و افتاء بر او مىآمد بسوى شافعى مىنگريست و مىگفت از اين بپرسيد .
« حميدى گفته است : از مسلم بن خالد زنجى شنيدم كه شافعى را مىگفت :
يا ابا عبد الله فتوى بده زيرا به خدا سوگند هنگام آنست كه تو فتوى بدهى و اين سخن