< فهرس الموضوعات > 7 - نخستين مؤلّف در أصول فقه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 8 - اشعاري از شافعي < / فهرس الموضوعات > كتاب اختلاف الحديث ، كتاب اختلاف العراقيّين ، كتاب فضائل قريش ، كتاب الشّروط ، كتاب الإجماع ، كتاب ما خالف العراقيّين عليّا و عبد الله ، كتاب الرّجعة[1]، كتاب سير الواقدي ، كتاب سير الاوزاعى ، كتاب الحكم بالظاهر ، كتاب ابطال الاستحسان .
ابن خلَّكان بر منقولات از ابو اسحاق و ابن نديم قسمى افزوده كه از جمله است :
« شافعى نخستين كسى است كه اصول فقه را استنباط كرده[2]و در آن باره سخن گفته است . . و قاطبهء علماء از اهل حديث و فقه و اصول و لغت و نحو و غير اينها بر ثقه بودن و امانت و عدالت و زهد و ورع و نزاهت عرض و عفّت نفس و حسن سيرت و علوّ قدر و سخاء شافعى اتفاق دارند .
« شافعى را اشعارى بسيار است كه از آن جمله ابيات زير را از خط حافظ ابو طاهر سلفى رحمه الله نقل مىكنم :
< شعر > « انّ الَّذى رزق اليسار و لم يصب حمدا و لا اجرا لغير موفّق الجدّ يدنى كلّ امر شاسع و الجدّ يفتح كلّ باب مغلق و اذا سمعت بأنّ مجدودا حوى عودا فاثمر فى يديه فصدّق و اذا سمعت بأنّ محروما اتى ماء ليشربه فغاض فحقّق لو كان بالحيل ، الغنى لوجدتني بنجوم اقطار السّماء تعلَّقى < / شعر >
[1]ظاهرا مراد رجوع مرد است بزن در طلاق .
[2]در مقدمهء كتابى كه به نام « تقريرات اصول » نوشتهام و چندين مرتبه به چاپ رسيده است ترديد و تأمل خود را با استناد به دلايل ، در بارهء اين امر ياد كردهام . خواستار بدانجا مراجعه كند .
< فهرس الموضوعات > 9 - سبب تأليف شافعي كتاب الرّساله را < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 10 - شافعي نخستين كسي است كه در « مختلف حديث » تأليف كرده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 11 - عدم اشتقاق لفظ « قرآن » ، بنقل شافعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - بحث فقهي مالك و شافعي < / فهرس الموضوعات > < شعر > لكنّ من رزق الحجى حرم الغنى ضدّان مفترقان أيّ تفرّق و من الدّليل على القضاء و كونه بؤس اللَّبيب و طيب عيش الاحمق < / شعر > « و همو گفته است :
< شعر > و لو لا الشعر بالعلماء يزرى لكنت اليوم اشعر من لبيد < / شعر > « و نيز بوى منسوب است :
< شعر > كلَّما ادّبنى الدّهر ارانى نقص عقلى و اذا ما ازددت علما زادني علما بجهلي < / شعر > » خطيب بغدادى كه مثل ابو اسحاق و ابن خلكان خود بمذهب شافعى است شرحى مفصل در ترجمهء محمد بن ادريس آورده و در آخر همچنين گفته است :
« اگر بخواهيم مناقب و اخبار شافعى را استيفاء كنيم بر اجزائى عديده مشتمل خواهد بود ليكن در اين كتاب بر همين مقدار ، ارادهء تخفيف و اختصار را ، اقتصار كرديم و معالم و مناقب او را بطور استقصاء در كتابى جدا گانه و منفرد خواهيم آورد » از جمله آن چه خطيب آورده است اينست كه شافعى در هفت سالگى قرآن را حفظ داشته و در ده سالگى موطَّأ را و در پانزده سالگى فتوى مىداده و در جوانى عبد الرحمن بن مهدى به او نوشته كه كتابى حاوى معانى قرآن و جامع فنون اخبار و شامل حجّت بودن و مبيّن ناسخ و منسوخ از قرآن و سنّت براى وى وضع و تأليف كند پس او كتاب « الرسالة » را تأليف كرده است .
و از جمله است كه شافعى دو بار ببغداد در آمده : يكى به سال يك صد و نود و پنج ( 195 ) كه دو سال در آنجا بوده و پس از آن به مكَّه رفته و ديگر در سال يك صد و نود و هشت ( 198 ) كه ببغداد در آمده و چند ماه در آنجا بوده و بمصر رفته است .
و از ابو الفضل زجّاج حكايت كرده كه گفته است :
« هنگامى كه شافعى ببغداد آمد پنجاه ( يا قريب پنجاه ) حلقهء درس در مسجد جامع فراهم مىآمد چون شافعى وارد شد بهر حلقه مىرفت و مىنشست و مىگفت : « قال الله و قال الرّسول » و ايشان مىگفتند : « قال اصحابنا » تا اين كه در مسجد ، حلقهء درسى جز حلقهء درس شافعى بر جاى نماند . » و به اسناد از شافعى آورده كه گفته است :
« بيست سال در بطون عرب اقامت كردم كه اشعار و لغات آنها را فرا گيرم .
و قرآن را حفظ كردم به طورى كه كلمه و حرفى در آن نبود مگر اين كه مراد و معنى آن را مىدانستم جز دو كلمه كه يكى از آنها است : * ( « . دَسَّاها » ) * . باز از شافعى آورده كه گفته است :
« من قرآن را نزد اسماعيل بن قسطنطين قرائت كردم و او مىگفت : القرآن ، اسم و ليس بمهموز و لم يؤخذ من « قرات » و لو أخذ من « قرأت » لكان كلّ ما قرئ قرآنا و لكنّه اسم للقرآن مثل التّورية و الإنجيل . . » صاحب روضات از اوّليّات سيوطى ( و غير او ) آورده است كه :
« شافعى نخستين كسى است كه در « آيات احكام » و در « اصول فقه » تصنيف كرده و همو نخستين كس است كه در « مختلف حديث » تكلم و در آن باره تصنيف كرده است » . و از جمله تصنيفات او كتاب قديم او است كه آن را « الحجة » ناميده است چنان كه محى الدين نووى در شرح مشكلات كتاب التنبيه گفته است » .
همو از حيات الحيوان دميرى از بويطى از شافعى حكايت كرده كه گفته است :
« جوان و در مجلس مالك بوده پس مردى آمده و از مالك استفتاء كرده و گفته است : من سوگند ياد كردهام به سه طلاق زنم كه اين بلبل خاموش نمىگردد و از خواندن نمىايستد مالك بوى گفته است همانا حنث كردهاى ( يعنى زنش سه طلاقه شده ) آن مرد چون پاسخ شنيده رفته است . شافعى رو بيكى از شاگردان مالك كرده و گفته است : اين فتيا خطا است . مالك كه بسيار با مهابت بوده و كسى را آن جسارت نبوده كه در مجلس با وى اين گونه مراوده شود و بسا اين كه صاحب شرطه در مجلس
بالاى سرش مىايستاده چون بوى گفته شده كه اين جوان ، شافعى چنين مىگفته . مالك گفته است : اين را از كجا و بچه دليل مىگويى ؟ شافعى پاسخ داده است : آيا تو خود در قصّهء فاطمه دختر قيس كه به پيغمبر گفته است : ابو جهم و معاويه مرا خواستگارى كردهاند ، براى ما از پيغمبر ( ص ) روايت نكردى كه گفته است : « امّا ابو جهم فلا يضع عصاه عن عاتقه و امّا معاوية . . » ؟ پس آيا عصاى ابو جهم هميشه بر دوشش بوده است يا اين كه پيغمبر ( ص ) غلبه را اراده كرده است ؟ مالك از اين استدلال و احتجاج منزلت و قدر علمى شافعى را شناخته است » و از اشعار منسوب به شافعى مقدارى آورده كه از جمله است :
< شعر > يقولون : اسباب الفراغ ثلاثة و رابعها خلوة و هو خيارها و قد ذكروا مالا و أمنا و صحّة و لم يعلموا انّ الشباب مدارها < / شعر > و از جمله است :
< شعر > محن الزّمان كثيرة لا تنقضى و سروره ، ياتيك كالأعيا تاتى المكاره حين تأتى جملة و ترى السّرور يجيء كالفلتات < / شعر > و از جمله بروايت از كتاب صواعق ابن حجر مكَّى آورده است :
< شعر > يا اهل بيت رسول الله حبّكم فرض من الله فى القرآن أنزله كفاكم من عظيم القدر انّكم من لا يصلَّى عليكم لا صلاة له < / شعر > و از جملهء « مشهور متواتر از شافعى » در جمله ابياتى اين بيت است :
< شعر > لو انّ المرتضى ابدى محلَّه لخرّ النّاس طرّا سجّدا له ، و مات الشّافعىّ و ليس يدرى علىّ ربّه ام ربّه الله[1]< / شعر > ابو نعيم در ترجمهء شافعى ( جلد نهم صفحه 152 ) ، به اسناد ، آورده كه برخى از مردم ، شافعى را بر كثرت محبت اهل بيت و افراط در ميل به ايشان سرزنش كرده و بر او عيب گرفتهاند پس در اين باره انشاء كرده و گفته است :
< شعر > قف بالمحصّب من منى فاهتف بها و اهتف بقاعد خيفها و النّاهض[2]ان كان رفضا حبّ آل محمّد فليشهد الثّقلان انّي رافضيّ < / شعر > ابو نعيم در ترجمهء شافعى به تفصيل زياد پرداخته و نزديك صد صفحه از بيان عنوان و « لصوق نسب او بنسب پيغمبر » و از « بيان نسب و مولد و وفات » و « ذكر ائمه و علماء ، او را » و « متابعت او از آثار و سنن در استنباط احكام و عمل او به قياس . . » و « لطافت نظر و حصافت فكر . . » و « توكَّل به خدا و بذل مال و سخاء » و « كثرت عبادت . . » و غير اينها در بارهء او آورده و در زير اين عنوانها سخنانى بسيار نقل كرده
[1]با همه اشتهارى كه در نسبت اين اشعار به شافعى است محتمل است از ديگرى باشد كه بمذهب شافعى بوده نه خود امام شافعى .
[2]مصرع اول در معجم الادباء چنين است : « يا راكبا قف بالمحصّب من منى » و بعد از اين بيت و پيش از بيت بعد اين بيت است : < شعر > سحرا اذا فاض الحجيج إلى منى فيضا بملتطم الفرات الفائض < / شعر > « محصب موضع رمى جمرات است در منى و خيف دو سفيدى است در كوه سياه پشت كوه ابو قبيس كه به آن مناسبت مسجد را مسجد خيف گفتهاند .
و هم اشعار و اقوال و روايات و مناظرات و ادعيه و حكايات و قصصى از او و در بارهء او نوشته است كه آوردن همه اينها در اينجا زائد است پس به آوردن چند نمونه از آنها اكتفا مىشود .
در عنوان او چنين گفته است :
« و منهم الامام الكامل ، العالم العامل ذو الشّرف المنيف و الخلق الطَّريف له السّخاء و الكرم و هو الضّياء فى الظَّلم اوضح المشكلات و افصح عن المعضلات المنتشر علمه شرقا و غربا ، المستفيض مذهبه برّا و بحرا ، المتّبع ، للسّنن و الآثار و المقتدى بما اجتمع عليه المهاجرون و الانصار اقتبس عن الائمة الاخيار فحدّث عنه الائمة الاحبار الحجازىّ المطَّلبي ابو عبد الله محمد بن ادريس الشافعي رضى الله تعالى عنه و ارضاه . . » از جمله حكايات و قصّه هايى كه ابو نعيم ياد كرده و جنبهء فقهى دارد حكايت زير است كه به اسناد از خود شافعى آورده كه چنين گفته است :
« من هنگامى كه كودك بودم خواستار شعر مىبودم و آن را فرا مىگرفتم و مىنوشتم روزى در مكه راه مىرفتم بانگى شنيدم كه گفت : اى محمد بن ادريس بر تو باد بطلب علم . چون برگشتم و نگاه كردم كسى را نديدم پس بطلب علم كمر بستم و هر چه فرا مىگرفتم بر استخوان و شانه و پارچه مىنوشتم و آنها را جمع مىكردم و من يتيمى بودم كه مادرم چيزى نمىداشت و ناچار بود تا اين كه عمويم قاضى ناحيهء يمن شد من هم با او به يمن رفتم و بر مسلم بن خالد زنجى در آمدم و او را سلام دادم وى مرا پاسخ نگفت و چنين گفت : كه كسى از ايشان نزد ما مىآيد و ما پنداريم او اصلاح مىكند در صورتى كه او خود را فاسد مىسازد .
« پس به نزد سفيان بن عيينه رفتم و بوى سلام گفتم و او سلام مرا پاسخ داد و گفت . .
( تا آنجا كه گفته است ) « به مدينه برگشتم و موطَّأ را بر مالك قرائت كردم و آنگاه به عراق و به نزد محمد بن حسن شيبانى رفتم و با شاگردان و اصحاب او مناظره مىكردم . ايشان شكايت
< فهرس الموضوعات > 14 - حضور شافعي در محضر شيباني < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 15 - مناظره فقهي شافعي و شيباني < / فهرس الموضوعات > مرا به شيبانى بردند و گفتند : اين حجازى بر گفته هاى ما عيب مىگيرد و ما را تخطئه مىكند . شيبانى در اين باره با من سخن گفت . من وى را گفتم : ما در حجاز جز تقليد چيزى نمىشناختيم چون بدينجا آمدم از شما مىشنوم كه مىگوييد : تقليد مكنيد و حق را طلب كنيد و حجت و دليل بخواهيد . شيبانى مرا گفت : با من مناظره كن . گفتم :
با برخى از شاگردانت در حضور تو مناظره مىكنم . گفت : نه . بلكه بايد با خودم مناظره كنى . پذيرفتم . پس گفت : تو مىپرسى يا من بپرسم ؟ گفتم : اختيار ترا است .
گفت :
« چه مىگويى در بارهء مردى كه از ديگرى ستون و تيرك را غصب كرده و بر آن بنايى ساخته پس صاحب حق آمده و حق خويش را خواسته است ؟ گفتم :
« صاحب حقّ ، مخيّر است ميان گرفتن تيرك و ستون و ميان گرفتن قيمت آن .
پس اگر تيرك و ستون خود را خواست بايد ساختمان خراب گردد و ستون بيرون آورده و به مالكش مستردّ گردد . گفت :
« چه مىگويى هر گاه كسى چوبى را از ديگرى غصب كرده و آن را در كشتى به كار برد و در دريا به كار انداخت و صاحبش آمد و آن را خواست ؟ گفتم :
« كشتى به نزديكترين بندر برده مىشود و در آنجا صاحب چوب ميان گرفتن چوب خود يا بهاى آن مخيّر مىگردد پس اگر قيمت را گرفت و اگر نه كشتى شكسته و چوب به صاحبش برگردانده مىشود . گفت :
« هر گاه كسى نخى ابريشم را غصب و خرجين خود را بدان بدوزد پس صاحب آن نخ و رشته بيايد و خواستار حق خود گردد چه بايد كرد ؟ گفتم :
« قيمت آن بايد بوى داده شود . در اين هنگام شيبانى بانك به تكبير برداشت و شاگردانش با او به گفتن الله اكبر هم آواز شدند پس گفتند ! اى حجازى از گفتهء خود دست برداشتى ؟ من گفتم :
« آرام باش آيا گمان مىكنى اگر صاحب ساختمان و كاخ بخواهد كاخ خود را خراب كند و تيرك ستون را بيرون آورد و به مالكش برگرداند و قيمت به او ندهد آيا سلطان
< فهرس الموضوعات > 16 - قياس مع الفارق < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 17 - مناظره ديگر شافعي و محمّد بن حسن < / فهرس الموضوعات > مىتواند او را از اين كار باز دارد و به دادن قيمت وا دارد ؟ گفت : نه . گفتم :
« آيا رأى تو اينست كه اگر صاحب كشتى بخواهد كشتى را درهم شكند و چوب را به مالكش برگرداند آيا سلطان مىتواند وى را مانع گردد و به دادن قيمت مجبور كند ؟
گفت : نه . گفتم :
« آيا چنان رأى مىدهى كه اگر صاحب خرج[1]( باردان ) بخواهد خرج خود را به هم زند و خيط و نخى را كه خرج را به آن دوخته بيرون كشد و به مالكش رد كند سلطان مىتواند او را مانع گردد ؟ گفت : آرى . گفتم :
« پس چگونه امرى را كه ممنوعست بر امرى غير ممنوع ، قياس مىكنى ؟ » همين قصه را ابو نعيم به اسنادى ديگر كه بر آن قسمت زير را افزوده است آورده :
« شافعى گفت : من وى را ( شيبانى ) گفتم :
« يرحمك الله ! تقيس بمباح على محرّم ؟ هذا حرام عليه و هذا مباح له .
« شيبانى گفت :
« تو در مسأله كشتى چه مىكنى ؟ گفتم : مىگويم آن را به نزديكترين بندر نزديك سازد ، بندرى كه غاصب و يارانش به هلاكت نيفتند ، آنگاه چوب را بيرون مىكشم و به صاحبش مىدهم و به صاحب كشتى مىگويم : كشتى خود را اصلاح كن و بهر جا مىخواهى برو . شيبانى گفت :
« آيا نه اينست كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « لا ضرر و لا ضرار » گفتم : او خودش به واسطهء كارى كه كرده و مال ديگرى را به غصب گرفته بر خود ضرر زده نه ديگرى .
آنگاه گفتم :
« چه مىگويى در اين مسأله كه مردى كنيزك مردى ديگر را غصب كرده و از وى ده فرزند دارا شده كه همه قرآن خوان و سخنران و قاضى شده و مسلمين را بر منبر
[1]خرج ( بر وزن برج ) بمعنى باردان و همان است كه در فارسى تثنيهء آن را كه « خرجين » بفتح جيم است بطور غلط مشهور ، خرجين بكسر جيم استعمال مىكنند .