بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 746


< شعر > لو انّ المرتضى ابدى محلَّه لخرّ النّاس طرّا سجّدا له ، و مات الشّافعىّ و ليس يدرى علىّ ربّه ام ربّه الله[1]< / شعر > ابو نعيم در ترجمهء شافعى ( جلد نهم صفحه 152 ) ، به اسناد ، آورده كه برخى از مردم ، شافعى را بر كثرت محبت اهل بيت و افراط در ميل به ايشان سرزنش كرده و بر او عيب گرفته‌اند پس در اين باره انشاء كرده و گفته است :
< شعر > قف بالمحصّب من منى فاهتف بها و اهتف بقاعد خيفها و النّاهض[2]ان كان رفضا حبّ آل محمّد فليشهد الثّقلان انّي رافضيّ < / شعر > ابو نعيم در ترجمهء شافعى به تفصيل زياد پرداخته و نزديك صد صفحه از بيان عنوان و « لصوق نسب او بنسب پيغمبر » و از « بيان نسب و مولد و وفات » و « ذكر ائمه و علماء ، او را » و « متابعت او از آثار و سنن در استنباط احكام و عمل او به قياس . . » و « لطافت نظر و حصافت فكر . . » و « توكَّل به خدا و بذل مال و سخاء » و « كثرت عبادت . . » و غير اينها در بارهء او آورده و در زير اين عنوانها سخنانى بسيار نقل كرده


[1]با همه اشتهارى كه در نسبت اين اشعار به شافعى است محتمل است از ديگرى باشد كه بمذهب شافعى بوده نه خود امام شافعى .
[2]مصرع اول در معجم الادباء چنين است : « يا راكبا قف بالمحصّب من منى » و بعد از اين بيت و پيش از بيت بعد اين بيت است : < شعر > سحرا اذا فاض الحجيج إلى منى فيضا بملتطم الفرات الفائض < / شعر > « محصب موضع رمى جمرات است در منى و خيف دو سفيدى است در كوه سياه پشت كوه ابو قبيس كه به آن مناسبت مسجد را مسجد خيف گفته‌اند .


صفحه 747


و هم اشعار و اقوال و روايات و مناظرات و ادعيه و حكايات و قصصى از او و در بارهء او نوشته است كه آوردن همه اينها در اينجا زائد است پس به آوردن چند نمونه از آنها اكتفا مىشود .
در عنوان او چنين گفته است :
« و منهم الامام الكامل ، العالم العامل ذو الشّرف المنيف و الخلق الطَّريف له السّخاء و الكرم و هو الضّياء فى الظَّلم اوضح المشكلات و افصح عن المعضلات المنتشر علمه شرقا و غربا ، المستفيض مذهبه برّا و بحرا ، المتّبع ، للسّنن و الآثار و المقتدى بما اجتمع عليه المهاجرون و الانصار اقتبس عن الائمة الاخيار فحدّث عنه الائمة الاحبار الحجازىّ المطَّلبي ابو عبد الله محمد بن ادريس الشافعي رضى الله تعالى عنه و ارضاه . . » از جمله حكايات و قصّه هايى كه ابو نعيم ياد كرده و جنبهء فقهى دارد حكايت زير است كه به اسناد از خود شافعى آورده كه چنين گفته است :
« من هنگامى كه كودك بودم خواستار شعر مىبودم و آن را فرا مىگرفتم و مىنوشتم روزى در مكه راه مىرفتم بانگى شنيدم كه گفت : اى محمد بن ادريس بر تو باد بطلب علم . چون برگشتم و نگاه كردم كسى را نديدم پس بطلب علم كمر بستم و هر چه فرا مىگرفتم بر استخوان و شانه و پارچه مىنوشتم و آنها را جمع مىكردم و من يتيمى بودم كه مادرم چيزى نمىداشت و ناچار بود تا اين كه عمويم قاضى ناحيهء يمن شد من هم با او به يمن رفتم و بر مسلم بن خالد زنجى در آمدم و او را سلام دادم وى مرا پاسخ نگفت و چنين گفت : كه كسى از ايشان نزد ما مىآيد و ما پنداريم او اصلاح مىكند در صورتى كه او خود را فاسد مىسازد .
« پس به نزد سفيان بن عيينه رفتم و بوى سلام گفتم و او سلام مرا پاسخ داد و گفت . .
( تا آنجا كه گفته است ) « به مدينه برگشتم و موطَّأ را بر مالك قرائت كردم و آنگاه به عراق و به نزد محمد بن حسن شيبانى رفتم و با شاگردان و اصحاب او مناظره مىكردم . ايشان شكايت


صفحه 748


< فهرس الموضوعات > 14 - حضور شافعي در محضر شيباني < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 15 - مناظره فقهي شافعي و شيباني < / فهرس الموضوعات > مرا به شيبانى بردند و گفتند : اين حجازى بر گفته هاى ما عيب مىگيرد و ما را تخطئه مىكند . شيبانى در اين باره با من سخن گفت . من وى را گفتم : ما در حجاز جز تقليد چيزى نمىشناختيم چون بدينجا آمدم از شما مىشنوم كه مىگوييد : تقليد مكنيد و حق را طلب كنيد و حجت و دليل بخواهيد . شيبانى مرا گفت : با من مناظره كن . گفتم :
با برخى از شاگردانت در حضور تو مناظره مىكنم . گفت : نه . بلكه بايد با خودم مناظره كنى . پذيرفتم . پس گفت : تو مىپرسى يا من بپرسم ؟ گفتم : اختيار ترا است .
گفت :
« چه مىگويى در بارهء مردى كه از ديگرى ستون و تيرك را غصب كرده و بر آن بنايى ساخته پس صاحب حق آمده و حق خويش را خواسته است ؟ گفتم :
« صاحب حقّ ، مخيّر است ميان گرفتن تيرك و ستون و ميان گرفتن قيمت آن .
پس اگر تيرك و ستون خود را خواست بايد ساختمان خراب گردد و ستون بيرون آورده و به مالكش مستردّ گردد . گفت :
« چه مىگويى هر گاه كسى چوبى را از ديگرى غصب كرده و آن را در كشتى به كار برد و در دريا به كار انداخت و صاحبش آمد و آن را خواست ؟ گفتم :
« كشتى به نزديكترين بندر برده مىشود و در آنجا صاحب چوب ميان گرفتن چوب خود يا بهاى آن مخيّر مىگردد پس اگر قيمت را گرفت و اگر نه كشتى شكسته و چوب به صاحبش برگردانده مىشود . گفت :
« هر گاه كسى نخى ابريشم را غصب و خرجين خود را بدان بدوزد پس صاحب آن نخ و رشته بيايد و خواستار حق خود گردد چه بايد كرد ؟ گفتم :
« قيمت آن بايد بوى داده شود . در اين هنگام شيبانى بانك به تكبير برداشت و شاگردانش با او به گفتن الله اكبر هم آواز شدند پس گفتند ! اى حجازى از گفتهء خود دست برداشتى ؟ من گفتم :
« آرام باش آيا گمان مىكنى اگر صاحب ساختمان و كاخ بخواهد كاخ خود را خراب كند و تيرك ستون را بيرون آورد و به مالكش برگرداند و قيمت به او ندهد آيا سلطان


صفحه 749


< فهرس الموضوعات > 16 - قياس مع الفارق < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 17 - مناظره ديگر شافعي و محمّد بن حسن < / فهرس الموضوعات > مىتواند او را از اين كار باز دارد و به دادن قيمت وا دارد ؟ گفت : نه . گفتم :
« آيا رأى تو اينست كه اگر صاحب كشتى بخواهد كشتى را درهم شكند و چوب را به مالكش برگرداند آيا سلطان مىتواند وى را مانع گردد و به دادن قيمت مجبور كند ؟
گفت : نه . گفتم :
« آيا چنان رأى مىدهى كه اگر صاحب خرج[1]( باردان ) بخواهد خرج خود را به هم زند و خيط و نخى را كه خرج را به آن دوخته بيرون كشد و به مالكش رد كند سلطان مىتواند او را مانع گردد ؟ گفت : آرى . گفتم :
« پس چگونه امرى را كه ممنوعست بر امرى غير ممنوع ، قياس مىكنى ؟ » همين قصه را ابو نعيم به اسنادى ديگر كه بر آن قسمت زير را افزوده است آورده :
« شافعى گفت : من وى را ( شيبانى ) گفتم :
« يرحمك الله ! تقيس بمباح على محرّم ؟ هذا حرام عليه و هذا مباح له .
« شيبانى گفت :
« تو در مسأله كشتى چه مىكنى ؟ گفتم : مىگويم آن را به نزديكترين بندر نزديك سازد ، بندرى كه غاصب و يارانش به هلاكت نيفتند ، آنگاه چوب را بيرون مىكشم و به صاحبش مىدهم و به صاحب كشتى مىگويم : كشتى خود را اصلاح كن و بهر جا مىخواهى برو . شيبانى گفت :
« آيا نه اينست كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « لا ضرر و لا ضرار » گفتم : او خودش به واسطهء كارى كه كرده و مال ديگرى را به غصب گرفته بر خود ضرر زده نه ديگرى .
آنگاه گفتم :
« چه مىگويى در اين مسأله كه مردى كنيزك مردى ديگر را غصب كرده و از وى ده فرزند دارا شده كه همه قرآن خوان و سخنران و قاضى شده و مسلمين را بر منبر


[1]خرج ( بر وزن برج ) بمعنى باردان و همان است كه در فارسى تثنيهء آن را كه « خرجين » بفتح جيم است بطور غلط مشهور ، خرجين بكسر جيم استعمال مىكنند .


صفحه 750


وعظ كرده و ميان ايشان بقضاء پرداخته‌اند . از آن پس دو گواه عادل شهادت داده‌اند كه آن مرد اين كنيزك را غصب كرده و اين فرزندان از آن كنيزك كه مغصوبه بوده متولد شده‌اند آيا در اين باره چه حكم مىكنى و چه فتوايى مىدهى ؟ پاسخ داد :
« مىگويم فرزندان همه رقّ و بنده‌اند و حكم مىكنم كه كنيز به مالكش برگردانده شود . گفتم .
« ترا به خدا سوگند مىدهم ضرر كدام زيادتر است : بيرون كشيدن چوب از كشتى يا برگرداندن كنيز و حكم كردن به بنده بودن ده تن فرزندانش ؟ » شافعى مىگفته است :
« من نسبت به دو چيز بسيار حريص مىبودم : تير اندازى و دانشجويى پس در تير اندازى بدان پايه رسيدم كه از ده نشانه همه را مىزدم و خطا نداشتم » « راوى گفته است : از علم و دانش ساكت شد من بوى گفتم : به خدا سوگند تو در علم به پايه‌اى والاتر و برتر از تيراندازى رسيده‌اى .
« شافعى در علم نجوم هم دست داشته و گاهى در جوانى مطالبى مىگفته كه بعد گفته هاى او وقوع مىيافته است » از كلمات شافعى اين مضمون را ، به اسناد ، آورده است :
« اصل ، قرآن است و سنّت و اگر نبود پس قياس بر آن دو و هر گاه حديثى از پيغمبر ( ص ) « متّصل » باشد و به اسناد از او صحيح پس آن سنّت است . و اجماع از خبر منفرد بيشتر است . و ظاهر حديث ، حجت است و هر گاه حديثى چند معنى را احتمال دهد به آن معنى بايد توجه شود كه به ظاهر اشبه است و اگر چند حديث باشد كه با هم تكافؤ داشته باشد آن كه از لحاظ اسناد اصحّ باشد اولى و ارجح است و حديث « منقطع » را اعتبارى نيست مگر منقطع ابن مسيّب .
« و اصلى بر « اصل » ، قياس نمىشود و در بارهء « اصل » ، نبايد گفت : لم ؟
( چرا ) و نه هم : كيف ؟ ( چگونه ) و بس در بارهء « فرع » مىتوان گفت : چرا پس هر گاه قياس « فرع » بر اصل درست باشد حجت است و درست »


صفحه 751


< فهرس الموضوعات > 19 - بدبين بودن شافعي بعلم كلام و بدگويي از آن < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 20 - زني عجيب الخلقه در زمان شافعي < / فهرس الموضوعات > شافعى نسبت بعلم « كلام » بدبين بوده و بد مىگفته است . از كلمات او در اين زمينه است ، به اسناد ابو نعيم :
« لو علم النّاس ما فى الكلام و الأهواء لفرّوا منه كما يفرّون من الأسد » و باز در اين زمينه است :
« ما ارتدى احد بالكلام فافلح » و هم در اين باره است :
« لان يبتلى المرء بكلّ ما نهى الله عنه ما عدا الشّرك به خير من النّظر فى الكلام . . » كسى شافعى را از مطلبى كلامى پرسيده خشمگين شده و گفته است : « سل هذا حفصا الفرد و اصحابه اخزاهم الله » اين حكايت را هم ابو نعيم از شافعى ، به اسناد ، آورده كه گفته است :
هنگامى كه در پى كسب دانش و طالب علم بودم به يمن در آمدم شنيدم در آنجا زنى است كه از كمر به پايين ، بدن يك زن است و به بالا دو بدن جدا كه هر يك را دو دست و دو صورت و دو سر است و من خود آن را ديدم كه آن دو با هم زد و خورد مىكردند و باز آشتى مىنمودند و هر دو مىخوردند و مىآشاميدند .
« چندى بعد از آن شهر رفتم و شايد دو سال گذشت كه دوباره بدانجا برگشتم از آن زن جويا شدم گفتند : يكى از آن دو ، مرد پرسيدم چگونه ؟ پاسخ دادند : چون يكى مرد پايين آن را با ريسمانى محكم بستند و رها كردند تا از آن محل پوسيد و فاسد شد پس آن را جدا كردند و به خاك سپردند .
« من به ياد دارم كه بدن آن ديگر را كه زنده مانده بود مىديدم به بازار رفت و آمد مىكرد » .
جمله منسوب به پيغمبر ( ص ) : « العلم علمان : علم الابدان و علم الابدان » را هم ابو نعيم به اسناد نسبت به شافعى داده كه گفته است .
و از سخنان وى آورده كه گفته است :
« من استغضب فلم يغضب فهو حمار و من غضب فاسترضى


صفحه 752


و لم يرض فهو حمار » شافعى مدتى علم نجوم و مدتى علم طبّ و فرا گرفتن شعر و علم فراست را دنبال مىداشته است . ابو نعيم حكايت زير را از او آورده است :
« به يمن رفتم تا كتابهايى در فراست بدست آورم . چندين نسخه در آنجا نوشتم و كتابهايى در اين موضوع فراهم آوردم چون آهنگ باز گشت كردم در راه به مردى برخوردم كه در پناه ديوار خانه خود زانو ببغل گرفته بود چشمانى ازرق و جبهه‌اى برآمده و چانه‌اى بىمو و كوسه داشت . از او پرسيدم منزل دارى ؟ گفت : آرى .
مرا فرود آورد و به خانهء خود برد و مرا بسيار گرامى داشت و گرم پذيرايى كرد . شب برايم شام فرستاد و عطر فرستاد و علوفه براى مركوبم داد و فراش و لحاف آورد . آن شب از اين پذيرايى گرم و مهربانى بىحدّ او خوابم نمىبرد و از اين پهلو به آن پهلو مىشدم و با خود مىگفتم : اين كتابها را مىخواهم چه كنم ؟ اينك اين مرد با آن اوصاف پليد اين گونه كريم است پس اين كتب ياوه است و بايد به دورش افكنم با اين خيالات شبرا به صبح آوردم . صبح غلام خود را گفتم : مركوب را آورد و سوار شدم و بر آن مرد صاحب منزل گذشتم و او را گفتم : چون به مكَّه درآيى در « ذى طوى » خانهء محمد بن ادريس شافعى را بپرس . گفت :
« آيا من بنده و نوكر پدرت بوده‌ام ! ؟ گفتم : نه . گفت : آيا ترا حق نعمتى بر من بوده ؟ گفتم : نه . گفت : پس زحمات ديشب من چه مىشود ؟ گفتم : بگو چه اندازه است ؟ گفت : دو درهم طعامت و فلان مبلغ خورش سه درهم عطر دو درهم علف مركوب دو درهم كرايهء فرش و لحاف است .
« من به غلام گفتم : آن چه را اين مرد گفت : بوى بده . داد . پس گفتم : آيا چيزى باقى مانده است ؟ گفت : آرى كرايهء خانه زيرا من با خود تنگ و سخت گرفتم تا تو در وسعت و آسايش باشى ! « چون اين وصف را از آن مرد ديدم بر آن كتابها افسوس خوردم و بوى گفتم :
آيا باز هم چيزى مانده كه بايد بدهم ؟ گفت : برو خدا ترا رسوا كند كه من از تو بدترى نديده‌ام ! »


صفحه 753


و هم در فراست ( تيزبينى ) شافعى اين حكايت را به اسناد از ربيع بن سليمان آورده كه گفته است :
« نزد شافعى بودم كه مردى در آمد و نامه‌اى بوى داد و او نامه را خواند و چيزى در آن نوشت و آن مرد برگشت . من او را دنبال كردم و گفتم : به خدا سوگند نخواهم گذاشت فتوايى از شافعى بدست من نيايد و از من فوت گردد . پس به او رسيدم و نامه را گرفتم و در آن چنين ديدم :
< شعر > سل العالم المكىّ هل من تزاور و ضمّة مشتاق الفؤاد ، جناح ؟
< / شعر > و شافعى در آن چنين توقيع كرده بود :
< شعر > فقلت معاذ الله ان يذهب التّقى تلاصق اكباد بهنّ جراح < / شعر > « مرا ناپسند افتاد كه شافعى جوانى را چنين فتوائى بدهد پس او را گفتم : يا ابا عبد الله به جوانى اين گونه فتوايى مىدهى ؟ گفت : اى ابو محمد اين جوان مردى است هاشمى كه در اين ماه عروسى كرده ( ماه رمضان ) و او جوان است و نورس از من پرسيده است كه آيا روا است همسر خود را به خود بچسباند و بوسه از وى برگيرد بىاين كه نزديكى به عمل آيد ؟ پس من اين فتوى را به او داده‌ام .
« من چون اين سخن از شافعى شنيدم خود را به آن جوان رساندم و حال را از وى جويا شدم همان را به من گفت كه شافعى گفته بود . پس من فراستى از اين بهتر و برتر نديدم » از سننى كه ابو نعيم به اسناد از شافعى آورده است نمونه را چند حديث فقهى زير ياد مىگردد :
1 - « لا يحلّ لامرأة تؤمن با لله و اليوم الآخر ان تسافر مسيرة يوم و ليلة الَّا مع ذى محرم » 2 - « عبد الله عمر گفته است : پيغمبر هنگامى كه نماز را افتتاح مىكرد دو دست