< فهرس الموضوعات > 16 - قياس مع الفارق < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 17 - مناظره ديگر شافعي و محمّد بن حسن < / فهرس الموضوعات > مىتواند او را از اين كار باز دارد و به دادن قيمت وا دارد ؟ گفت : نه . گفتم :
« آيا رأى تو اينست كه اگر صاحب كشتى بخواهد كشتى را درهم شكند و چوب را به مالكش برگرداند آيا سلطان مىتواند وى را مانع گردد و به دادن قيمت مجبور كند ؟
گفت : نه . گفتم :
« آيا چنان رأى مىدهى كه اگر صاحب خرج[1]( باردان ) بخواهد خرج خود را به هم زند و خيط و نخى را كه خرج را به آن دوخته بيرون كشد و به مالكش رد كند سلطان مىتواند او را مانع گردد ؟ گفت : آرى . گفتم :
« پس چگونه امرى را كه ممنوعست بر امرى غير ممنوع ، قياس مىكنى ؟ » همين قصه را ابو نعيم به اسنادى ديگر كه بر آن قسمت زير را افزوده است آورده :
« شافعى گفت : من وى را ( شيبانى ) گفتم :
« يرحمك الله ! تقيس بمباح على محرّم ؟ هذا حرام عليه و هذا مباح له .
« شيبانى گفت :
« تو در مسأله كشتى چه مىكنى ؟ گفتم : مىگويم آن را به نزديكترين بندر نزديك سازد ، بندرى كه غاصب و يارانش به هلاكت نيفتند ، آنگاه چوب را بيرون مىكشم و به صاحبش مىدهم و به صاحب كشتى مىگويم : كشتى خود را اصلاح كن و بهر جا مىخواهى برو . شيبانى گفت :
« آيا نه اينست كه پيغمبر ( ص ) گفته است : « لا ضرر و لا ضرار » گفتم : او خودش به واسطهء كارى كه كرده و مال ديگرى را به غصب گرفته بر خود ضرر زده نه ديگرى .
آنگاه گفتم :
« چه مىگويى در اين مسأله كه مردى كنيزك مردى ديگر را غصب كرده و از وى ده فرزند دارا شده كه همه قرآن خوان و سخنران و قاضى شده و مسلمين را بر منبر
[1]خرج ( بر وزن برج ) بمعنى باردان و همان است كه در فارسى تثنيهء آن را كه « خرجين » بفتح جيم است بطور غلط مشهور ، خرجين بكسر جيم استعمال مىكنند .
وعظ كرده و ميان ايشان بقضاء پرداختهاند . از آن پس دو گواه عادل شهادت دادهاند كه آن مرد اين كنيزك را غصب كرده و اين فرزندان از آن كنيزك كه مغصوبه بوده متولد شدهاند آيا در اين باره چه حكم مىكنى و چه فتوايى مىدهى ؟ پاسخ داد :
« مىگويم فرزندان همه رقّ و بندهاند و حكم مىكنم كه كنيز به مالكش برگردانده شود . گفتم .
« ترا به خدا سوگند مىدهم ضرر كدام زيادتر است : بيرون كشيدن چوب از كشتى يا برگرداندن كنيز و حكم كردن به بنده بودن ده تن فرزندانش ؟ » شافعى مىگفته است :
« من نسبت به دو چيز بسيار حريص مىبودم : تير اندازى و دانشجويى پس در تير اندازى بدان پايه رسيدم كه از ده نشانه همه را مىزدم و خطا نداشتم » « راوى گفته است : از علم و دانش ساكت شد من بوى گفتم : به خدا سوگند تو در علم به پايهاى والاتر و برتر از تيراندازى رسيدهاى .
« شافعى در علم نجوم هم دست داشته و گاهى در جوانى مطالبى مىگفته كه بعد گفته هاى او وقوع مىيافته است » از كلمات شافعى اين مضمون را ، به اسناد ، آورده است :
« اصل ، قرآن است و سنّت و اگر نبود پس قياس بر آن دو و هر گاه حديثى از پيغمبر ( ص ) « متّصل » باشد و به اسناد از او صحيح پس آن سنّت است . و اجماع از خبر منفرد بيشتر است . و ظاهر حديث ، حجت است و هر گاه حديثى چند معنى را احتمال دهد به آن معنى بايد توجه شود كه به ظاهر اشبه است و اگر چند حديث باشد كه با هم تكافؤ داشته باشد آن كه از لحاظ اسناد اصحّ باشد اولى و ارجح است و حديث « منقطع » را اعتبارى نيست مگر منقطع ابن مسيّب .
« و اصلى بر « اصل » ، قياس نمىشود و در بارهء « اصل » ، نبايد گفت : لم ؟
( چرا ) و نه هم : كيف ؟ ( چگونه ) و بس در بارهء « فرع » مىتوان گفت : چرا پس هر گاه قياس « فرع » بر اصل درست باشد حجت است و درست »
< فهرس الموضوعات > 19 - بدبين بودن شافعي بعلم كلام و بدگويي از آن < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 20 - زني عجيب الخلقه در زمان شافعي < / فهرس الموضوعات > شافعى نسبت بعلم « كلام » بدبين بوده و بد مىگفته است . از كلمات او در اين زمينه است ، به اسناد ابو نعيم :
« لو علم النّاس ما فى الكلام و الأهواء لفرّوا منه كما يفرّون من الأسد » و باز در اين زمينه است :
« ما ارتدى احد بالكلام فافلح » و هم در اين باره است :
« لان يبتلى المرء بكلّ ما نهى الله عنه ما عدا الشّرك به خير من النّظر فى الكلام . . » كسى شافعى را از مطلبى كلامى پرسيده خشمگين شده و گفته است : « سل هذا حفصا الفرد و اصحابه اخزاهم الله » اين حكايت را هم ابو نعيم از شافعى ، به اسناد ، آورده كه گفته است :
هنگامى كه در پى كسب دانش و طالب علم بودم به يمن در آمدم شنيدم در آنجا زنى است كه از كمر به پايين ، بدن يك زن است و به بالا دو بدن جدا كه هر يك را دو دست و دو صورت و دو سر است و من خود آن را ديدم كه آن دو با هم زد و خورد مىكردند و باز آشتى مىنمودند و هر دو مىخوردند و مىآشاميدند .
« چندى بعد از آن شهر رفتم و شايد دو سال گذشت كه دوباره بدانجا برگشتم از آن زن جويا شدم گفتند : يكى از آن دو ، مرد پرسيدم چگونه ؟ پاسخ دادند : چون يكى مرد پايين آن را با ريسمانى محكم بستند و رها كردند تا از آن محل پوسيد و فاسد شد پس آن را جدا كردند و به خاك سپردند .
« من به ياد دارم كه بدن آن ديگر را كه زنده مانده بود مىديدم به بازار رفت و آمد مىكرد » .
جمله منسوب به پيغمبر ( ص ) : « العلم علمان : علم الابدان و علم الابدان » را هم ابو نعيم به اسناد نسبت به شافعى داده كه گفته است .
و از سخنان وى آورده كه گفته است :
« من استغضب فلم يغضب فهو حمار و من غضب فاسترضى
و لم يرض فهو حمار » شافعى مدتى علم نجوم و مدتى علم طبّ و فرا گرفتن شعر و علم فراست را دنبال مىداشته است . ابو نعيم حكايت زير را از او آورده است :
« به يمن رفتم تا كتابهايى در فراست بدست آورم . چندين نسخه در آنجا نوشتم و كتابهايى در اين موضوع فراهم آوردم چون آهنگ باز گشت كردم در راه به مردى برخوردم كه در پناه ديوار خانه خود زانو ببغل گرفته بود چشمانى ازرق و جبههاى برآمده و چانهاى بىمو و كوسه داشت . از او پرسيدم منزل دارى ؟ گفت : آرى .
مرا فرود آورد و به خانهء خود برد و مرا بسيار گرامى داشت و گرم پذيرايى كرد . شب برايم شام فرستاد و عطر فرستاد و علوفه براى مركوبم داد و فراش و لحاف آورد . آن شب از اين پذيرايى گرم و مهربانى بىحدّ او خوابم نمىبرد و از اين پهلو به آن پهلو مىشدم و با خود مىگفتم : اين كتابها را مىخواهم چه كنم ؟ اينك اين مرد با آن اوصاف پليد اين گونه كريم است پس اين كتب ياوه است و بايد به دورش افكنم با اين خيالات شبرا به صبح آوردم . صبح غلام خود را گفتم : مركوب را آورد و سوار شدم و بر آن مرد صاحب منزل گذشتم و او را گفتم : چون به مكَّه درآيى در « ذى طوى » خانهء محمد بن ادريس شافعى را بپرس . گفت :
« آيا من بنده و نوكر پدرت بودهام ! ؟ گفتم : نه . گفت : آيا ترا حق نعمتى بر من بوده ؟ گفتم : نه . گفت : پس زحمات ديشب من چه مىشود ؟ گفتم : بگو چه اندازه است ؟ گفت : دو درهم طعامت و فلان مبلغ خورش سه درهم عطر دو درهم علف مركوب دو درهم كرايهء فرش و لحاف است .
« من به غلام گفتم : آن چه را اين مرد گفت : بوى بده . داد . پس گفتم : آيا چيزى باقى مانده است ؟ گفت : آرى كرايهء خانه زيرا من با خود تنگ و سخت گرفتم تا تو در وسعت و آسايش باشى ! « چون اين وصف را از آن مرد ديدم بر آن كتابها افسوس خوردم و بوى گفتم :
آيا باز هم چيزى مانده كه بايد بدهم ؟ گفت : برو خدا ترا رسوا كند كه من از تو بدترى نديدهام ! »
و هم در فراست ( تيزبينى ) شافعى اين حكايت را به اسناد از ربيع بن سليمان آورده كه گفته است :
« نزد شافعى بودم كه مردى در آمد و نامهاى بوى داد و او نامه را خواند و چيزى در آن نوشت و آن مرد برگشت . من او را دنبال كردم و گفتم : به خدا سوگند نخواهم گذاشت فتوايى از شافعى بدست من نيايد و از من فوت گردد . پس به او رسيدم و نامه را گرفتم و در آن چنين ديدم :
< شعر > سل العالم المكىّ هل من تزاور و ضمّة مشتاق الفؤاد ، جناح ؟
< / شعر > و شافعى در آن چنين توقيع كرده بود :
< شعر > فقلت معاذ الله ان يذهب التّقى تلاصق اكباد بهنّ جراح < / شعر > « مرا ناپسند افتاد كه شافعى جوانى را چنين فتوائى بدهد پس او را گفتم : يا ابا عبد الله به جوانى اين گونه فتوايى مىدهى ؟ گفت : اى ابو محمد اين جوان مردى است هاشمى كه در اين ماه عروسى كرده ( ماه رمضان ) و او جوان است و نورس از من پرسيده است كه آيا روا است همسر خود را به خود بچسباند و بوسه از وى برگيرد بىاين كه نزديكى به عمل آيد ؟ پس من اين فتوى را به او دادهام .
« من چون اين سخن از شافعى شنيدم خود را به آن جوان رساندم و حال را از وى جويا شدم همان را به من گفت كه شافعى گفته بود . پس من فراستى از اين بهتر و برتر نديدم » از سننى كه ابو نعيم به اسناد از شافعى آورده است نمونه را چند حديث فقهى زير ياد مىگردد :
1 - « لا يحلّ لامرأة تؤمن با لله و اليوم الآخر ان تسافر مسيرة يوم و ليلة الَّا مع ذى محرم » 2 - « عبد الله عمر گفته است : پيغمبر هنگامى كه نماز را افتتاح مىكرد دو دست
< فهرس الموضوعات > 23 - چند حديث ، بأسناد از شافعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 24 - مسئله ولوغ كلب < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 25 - شافعي بمذهب « جبر » ميگفته است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 26 - مناظره شافعي با حفص در مخلوق نبودن قرآن < / فهرس الموضوعات > خود را تا برابر شانه هاى خود بلند مىكرد و چون سر از سجده بر مىداشت چنين مىكرد . » 3 - اذا ولغ الكلب فى اناء احدكم فليغسله سبع مرّات أولاهنّ او اخراهنّ بالتّراب » از حيله هاى فقهى شافعى نقل كرده كه در بارهء مردى كه خرمايى در دهان خود بگذارد و بزن خويش بگويد : « أنت طالق ، ان اكلتها او طرحتها » گفته است :
نيمى از آن را بخورد و نيم ديگر آن را بيرون افكند .
چند مسألهء كلامى كه از سالها پيش و برخى از آنها شايد از اواخر زمان صحابه مورد نظر و توجّه بلكه موضوع بحث و گفتگو قرار گرفته بوده است و در زمان شافعى هم ميان اهل علم مطرح مىشده و در زمان هارون رواج يافته و از اواخر زمان مأمون چنان كه در ترجمهء احمد حنبل خواهد آمد ، به اوج خود رسيده و از زمان هارون رشيد و شايد پيش از آن ، جنبهء فقهى هم پيدا كرده ، يعنى مسألهء « تكفير » و « كفّاره » به ميان آمده است . از شافعى نقل شده ( حليه جلد 9 - صفحه 112 - ) كه گروهى را ديده است كه جلو روى او در « قدر » مجادله مىكنند پس گفته است : در كتاب خدا « مشيئت » غير از « خلق » او است چنان كه گفته است : « و ما تشاؤن الَّا ان يشاء الله » پس بخلق خويش فهمانده است كه « مشيّت » براى او است » و به گفتهء ابو نعيم « كان الشّافعي يثبت القدر . و قال فى كتاب « من حلف باسم من اسماء الله فحنث فعليه كفّارة لأنّه حلف به غير مخلوق » .
و هم به اسناد از ربيع از شافعى نقل شده كه گفته است : « من قال القرآن مخلوق فهو كافر » حرملة بن يحيى گفته است ( حليه جلد 9 - صفحه 113 - ) :
« نزد محمّد بن ادريس شافعى بوديم حفص فرد كه از علماء كلام بود حضور داشت و گفت : « القرآن مخلوق » پس شافعى او را گفت : كفرت » ربيع گفته است ( همان صفحه از همان كتاب ) :
« محمّد بن ادريس را شنيدم كه مىگفت :
« هر گاه كسى به نامى از نامهاى خدا سوگند ياد و آن را حنث كند بايد كفّاره بدهد چه اسماء الله غير مخلوقه است و هر گاه به كعبه يا صفا يا مروه سوگند ياد كند او را كفّاره نيست چه آنها مخلوق است » ابو شعيب مصرى ( همان كتاب صفحه 112 ) گفته است :
« به مجلس شافعى در آمدم ديدم عبد الله بن عبد الحكم در دست راست و يوسف بن عمرو بن يزيد در دست چپ او نشستهاند و حفص فرد نيز حضور دارد پس حفص بن عبد الله بن عبد الحكم گفت : در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ پاسخ داد : مىگويم :
كلام خدا است . . آنگاه يوسف بن عمرو را پرسيد او نيز همين پاسخ را گفت .
« مردم حفص را اشاره كردند كه از شافعى بپرسد . حفصى از او پرسيد كه در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ گفت : مىگويم : قرآن كلام خدا و « غير مخلوق » است پس با هم به مناظره و مجادله پرداختند و در پايان ، شافعى وى را تكفير كرد و حفص خشمگين برخاست . من فردا در بازار مرغ فروشان به حفص برخوردم به من گفت : ديدى شافعى را كه ديروز با من چه كرد : مرا كافر خواند و تكفير نمود . . » شافعى در مسائل فقهى تجدّد راى و تبدّل اجتهاد داشته و در دو كتاب خود در مسائل فقهى عقيده و نظر مختلف اظهار كرده و از اين رو فقيهان بعد از وى در بعضى مسائل كه در دو كتاب او اختلاف به همرسيده در مقام نقل گفتهاند : شافعى در كتاب قديم چنان گفته و در كتاب جديد چنين . و كتاب قديم آن بوده كه هنگام اقامت در بغداد نوشته و كتاب جديد آنست كه پس از رفتن بمصر در مصر نوشته است و به عقيدهء برخى كتاب جديد او محكمتر است و بهر حال چون آرايى است متأخّر ، از نظر فقهى بايد عمل پيروانش طبق آن باشد .
خطيب بغدادى ( جلد دوم - صفحه 57 - ) چنين آورده است :
« و كتاب الشّافعي الَّذى يسمّى « القديم » هو الَّذى عند البغداديين خاصّة ، عنه » ابو نعيم از قول محمّد بن مسلم بن واره آورده ( جلد 9 - صفحه 97 - ) كه اين مضمون را گفته است :
< فهرس الموضوعات > 28 - عقيده احمد حنبل نسبت بكتب قديم و جديد شافعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 29 - سبب مرگ شافعي < / فهرس الموضوعات > و از مصر برگشته و نزد احمد بن حنبل رفتم تا او را سلامى كنم از من پرسيد كتب شافعى را نوشتى ؟ گفتم : نه . گفت : تفريط كرده و مهمّى را از دست دادهاى . ما ، مجمل را از مفصّل و ناسخ حديث پيغمبر ( ص ) را از منسوخ نشناختيم مگر پس از مجالست با شافعى . چون اين را از احمد شنيدم بمصر برگشتم و كتابهاى او را نسخه برگرفتم و ببغداد مراجعت كردم » باز همو از همان محمد بن مسلم بن واره آورده ( همان كتاب و همان صفحه ) كه اين مضمون را گفته است :
« از احمد بن حنبل پرسيدم كدام كتابها را شايسته مىدانى من براى فهم و فتح آثار مطالعه كنم . راى مالك يا ثورى يا اوزاعى ؟ احمد سخنى گفت كه من رعايت مقام اينان را بازگو نمىكنم آنگاه گفت : بر تو باد به شافعى كه رسيدنش به صواب از ايشان برتر و پيرويش از آثار نسبت به آنان بيشتر است . از او پرسيدم در بارهء كتابهاى شافعى چه مىگويى ؟ آيا كتابهايى از وى كه در نزد عراقيان است بهتر و محبوبتر است در نزد تو يا كتابهايى كه در نزد مصريان است ؟ پاسخ چنين داد :
« بر تو باد به كتابهايى كه در مصر نوشته چه كتبى را كه در عراق نوشته محكم و متقن نكرده و بمصر رفته پس آنها را در آنجا پخته و محكم ساخته است . . » ياقوت در « معجم الادباء » شرح حال شافعى را به تفصيل آورده كه سه امر زير از آنجا نقل مىگردد :
1 - كتاب « الرّساله » را در جوانى به خواهش عبد الرحمن بن مهدى ، كه از او خواسته كتابى كه شامل معانى قرآن و جامع قبول اخبار و حجّت بودن اجماع و بيان ناسخ و منسوخ از قرآن و سنت باشد برايش وضع كند ، نوشته است .
2 - علَّت مرگ او را حكايتى آورده بدين خلاصه : « مردى از شاگردان مالك بن انس به نام فتيان در مصر بوده و با شافعى مناظره مىداشته روزى در مسألهاى اختلاف ايشان بدانجا كشيده كه فتيان زبان به ناسزا گشوده و شافعى را فحش داده و زشت گفته خبر به امير مصر رسيده شافعى را از واقعه پرسيده و چون حقيقت امر را دانسته دستور داده است فتيان را تازيانه زده و بر شتر سوار كرده و در شهر گرداندهاند . آنگاه گروهى