بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 758


< فهرس الموضوعات > امام احمد بن محمّد بن حنبل :
1 - سال ولادت و سال وفات احمد حنبل < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - تأليفا احمد < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - مسند احمد و احتوائش بر متجاوز از چهل هزار حديث < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 4 - احمد بن محمد بن حنبل < / فهرس الموضوعات > - 4 - احمد بن حنبل 164 - 241 ابو اسحاق شيرازى در « ذكر فقهاء بغداد » نخستين كسى را كه ياد كرده احمد بن محمد بن حنبل است و او را چنين عنوان و ترجمه كرده است :
« ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل بن هلال شيبانى رضى الله عنه .
« احمد به سال يك صد و شصت و چهار ( 164 ) متولد شده و در روز جمعه از ماه رجب از سال دويست و چهل و يك در گذشته است . قتيبة بن سعيد گفته است : اگر احمد بن حنبل عصر مالك و ثورى و اوزاعى و ليث بن سعد را ادراك كرده بود او بر ايشان مقدم مىبود . پس به قتيبه گفته شده است : تو احمد را به « تابعان » ملحق مىسازى و از ايشان بشمار مىآورى ! ! پاسخ داده است آرى به بزرگان تابعان . و ابو ثور گفته است : احمد بن حنبل از ثورى اعلم و افقه است » محمد بن اسحاق ، ابن نديم ، او را به نام ابو عبد الله احمد بن حنبل ياد كرده و كتابهاى زير را براى او نام برده است .
« كتاب العلل ، كتاب التّفسير ، كتاب النّاسخ و المنسوخ ، كتاب الزّهد ، كتاب المسائل ، كتاب الفضائل ، كتاب الفرائض ، كتاب المناسك ، كتاب الايمان ، كتاب الاشربة ، كتاب طاعة الرّسول ، كتاب الرّدّ على الجهميّة ، كتاب المسند و يحتوى على نيّف و اربعين الف حديث » مهمترين كتب احمد همين كتاب مسند است كه چندى پيش در حجاز با تصحيح و چاپى بسيار خوب در مجلَّداتى متعدّد به چاپ رسيده و مورد استفاده شده است .
ابو نعيم در بارهء احمد بن محمد بن حنبل هم پس از اين كه او را بعنوان « و منهم الامام المبجّل و الهمام المفضل ابو عبد الله احمد بن حنبل » ياد كرده به تفصيل سخن رانده


صفحه 759


< فهرس الموضوعات > 4 - قضيه « محنت » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 5 - سختگيري مأمون درباره مخلوق بودن قرآن < / فهرس الموضوعات > تاريخ ولادت و وفات او را از گفتهء پسرانش ، موافق نقل بالا از ابو اسحاق ، آورده و جلالت و نبالت او را در نزد علماء و محدّثان و فقيهان ذكر كرده و شمّه‌اى در بارهء زهد او گفته و احاديثى به اسناد از او چون « كلّ مولود يولد على الفطرة فابواه يهوّدانه و ينصّرانه » و « كلّ مسكر خمر و كلّ خمر حرام » ، مسند به پيغمبر ( ص ) نقل نموده قضيهء « محنت » را هم از چند طريق ( كه « اصحّ روايات در قضيهء محنت را » آن دانسته كه از طريق ابو الفضل صالح بن احمد حنبل حكايت كرده ) آورده است قضيهء « محنت » كه از جنبهء فقهى هم بسيار قابل توجّه است و طبرى و ابن اثير و غير اين دو ، آن را به تفصيل در كتب خويش آورده‌اند . از اين كتب ، خلاصه و در اينجا ياد مىگردد .
چنان كه در ذيل ترجمهء شافعى اشاره شد چند مسألهء كلامى از سالها پيش از مأمون ، و شايد برخى از آنها از اواخر زمان صحابه ، مورد توجّه و بلكه گفتگو قرار گرفته ، يكى از آنها مسألهء قضا و قدر و به عبارت مشهور جبر و اختيار و ديگرى مسألهء مخلوق بودن يا نبودن قرآن مجيد بوده است . اين دو موضوع از زمان هارون و شايد مدتها پيش از هارون ميان فقيهان هم بحث در آن باره به ميان آمده و از لحاظ فقهى حكم « تكفير » و دادن « كفّاره » تحقق يافته است .
در زمان مأمون و بخصوص در اواخر عهد وى گفتگو در مسأله « مخلوق » بودن يا مخلوق نبودن قرآن مجيد بالا گرفته و سخت مورد توجّه و بحث گرديده به طورى كه در سال دويست و هجده ( 218 ) كه آخرين سال خلافت و حيات مأمون بوده و خود به مخلوق بودن قرآن ، اعتقاد و ايمان مىداشته و مردم را به اين عقيده مىخواسته در اين باره فرمانى صادر كرده و اشخاص مهم را از دانشمندان دينى و قاضيان و محدثان نامى به اين اعتقاد مىخوانده و با ايشان مناظره و مباحثه مىكرده و بالاخره آنان را به اقرار و اعتراف به مخلوق بودن قرآن وا مىداشته و بر اين ايمان و اعتقاد امتحان مىكرده است و به لحاظ همين امتحان بوده كه اين واقعه در زبان تاريخ به نام « محنت » ياد گرديده است .
در ماه ربيع الاول سال دويست و هجده ( 218 ) مأمون از « رقه » ببغداد


صفحه 760


< فهرس الموضوعات > 6 - أمر مأمون بأمتحان قاضيان و فقيهان < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - نامه مأمون بوالي بغداد و دستور بأمتحان < / فهرس الموضوعات > به اسحاق بن ابراهيم[1]نوشته كه قضاة و شهود و محدّثان را در بارهء قرآن ، امتحان كند پس هر كس به مخلوق بودن آن اقرار كند دست از او بردارد و رهايش سازد و هر كس اقرار نكند به مأمون بنويسد تا به آن چه در باره اش صلاح بداند وى را بدان امر فرمايد اين نامه و فرمان مفصّل است و به گفتهء طبرى نخستين نامه ايست كه مأمون در اين باب نوشته است .
اين نامه كه آن را طبرى در تاريخ خود آورده است و چون بر وضع حال قاضيان آن زمان و استدلال فقهى مأمون بر ايشان اشعار دارد ، با اندك تلخيص ، ترجمه و آورده مىشود :
« همانا خدا را بر پيشوايان و خلفاء مسلمين حق است تا دين را ، كه نگهدارى آن از ايشان خواسته شده ، و مواريث نبوّت را كه ايشان به ارث برده ، و اثر علم را كه نزد آنان به وديعه نهاده ، اقامه كنند و به پا دارند و در ميان رعيت حقرا به كار بندند و فرمان خدا را در ايشان به راه برند و امير المؤمنين از خدا توفيق در اين كار را مىخواهد و به رحمت و منّت وى اميد دارد .
« امير المؤمنين دانسته است كه جمهور اعظم و سواد اكثر از سفلهء عامّه و اراذل رعيّت از آنان كه داراى رويّه و فكر و نظر و استدلال و روشنايى بنور علم نيستند بلكه به خدا جاهل و از شناختن او كور و از راه حقيقت دين و توحيد و ايمان به او منحرف و . . و در همهء اقطار و آفاق پراكنده‌اند گمراه گشته و به ضلالت افتاده پس اينان خدا و قرآنى را كه فرستادهء او است مساوى و برابر دانسته و اجتماع و اتّفاق كرده‌اند بر اين كه قرآن هم قديم و ازلى است و او را خدا خلق و احداث و اختراع نكرده است با اين كه خدا در محكم كتاب مقدّس خود كه آن را شفاء صدور مؤمنان و هدى و رحمت


[1]اسحاق بن ابراهيم بن حسين بن مصعب مصعبى برادر زادهء طاهر بن حسين معروف به ذو اليمينين سردار مشهور مأمون است . اسحاق بتعبير ابن اثير : « و كان صاحب الشرطة ببغداد ايام المأمون و المعتصم و الواثق و المتوكل » و در سال دويست و سى و پنج در گذشته و متوكل در مرگ او به جزع آمده است .


صفحه 761


بر ايشان قرار داده گفته است : * ( « إِنَّا جَعَلْناه قُرْآناً عَرَبِيًّا » ) * و روشن است كه مجعول خدا مخلوق او است و بازگفته است : * ( « الْحَمْدُ لِلَّه الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ ، وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ » ) * و گفته است * ( « كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ » ) * پس خبر داده است كه در قرآن قصه هايى است از امورى كه آنها را بعد احداث كرده و از امور پيش از آنها حكايت كرده است . و باز گفته است : * ( « الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُه ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ » ) * و هر محكمى كه تفصيل داده شده باشد آن را محكم كننده و تفصيل دهنده‌اى لازم است و خدا است كه كتاب خود را محكم كرده و تفصيل داده پس او است خالق و ابتداع - كنندهء آن .
آنگاه آنان كسانى هستند كه مجادله بباطل كرده و مردم را بسوى گفتهء خود خوانده و خود را به سنّت نسبت داده ( سنّى خوانده ) و حال اين كه در هر فصلى از كتاب خدا حكايت است از بطلان قول ايشان و تكذيب است از ادعاء آنان كه ردّ مىكند گفته و نحلهء آنان را .
« بعلاوه ايشان اظهار مىدارند كه آنان بر حقّند ، و اهل دين ، و اهل جماعت ، و ديگر مردم اهل باطل و كفر و افتراق پس به اين ادّعاء بر مردم برترى خواستند و جاهلان را مغرور ساختند و فريب دادند تا اين كه گروهى از تظاهر كنندگان بدين و خاشعان براى غير خدا هم با ايشان در اين باره موافق شدند و در اين آراء فاسده خود را موافق آنان نشان دادند و بدان گفته ها ميل كردند تا در نزد ايشان آبرو يابند و رياست و عدالت خود را ثابت دارند پس حق را رها كردند و بباطل ايشان رو آوردند و از خدا برگشتند و به گمراهى رفتند پس شهادت اينان به واسطهء تزكيهء آنان پذيرفته گرديد و ، با همه تباهى و فسادى كه در دين داشتند و بدى و نادرستى كه در نهاد ايشان بود و سستى و خرابى كه در يقين و نيّت آنان راه داشت ، احكام به شهادت ايشان نفوذ مىيافت و همين هم منظور ايشان بود كه از موافقت و متابعت باطل و دروغ بستن بر خدا و رفتن از راه فاسد و حال اين كه خدا از ايشان پيمان گرفته كه جز حق نگويند و بر خدا افتراء


صفحه 762


نزنند ايشان كه خدايشان كر و كور ساخته . آيا قرآن را تدبّر نمىكنند يا اين كه دلهاى ايشان قفل زده شده است ؟
« پس امير المؤمنين چنان مىداند كه اينان بدترين امّت و رؤساء ضلالت هستند بهرهء آنان از خداشناسى و توحيد ، ناقص و نصيبشان از ايمان ، خسيس و فرومايه است ايشان اوعيهء جهالت و اعلام دروغ و زبان شيطانند در ميان پيروان و دوستان او . .
و اينان سزاوارترين كسانند كه به راستگويى ايشان اعتماد نشود و شهادت ايشان پذيرفته نگردد و گفتار و كردارشان مورد اعتبار نباشد چه عملى درست نيست مگر پس از يقين و يقينى نيست مگر پس از استكمال حقيقت اسلام و اخلاص در توحيد و آن كس كه از رشد و حظَّ در ايمان به خدا و توحيد او كور باشد از ديگر امور : عمل باشد يا قصد ، در شهادتش كورتر و گمراه تر است .
« و به جان امير المؤمنين سوگند كه حريصترين مردم بر كذب در گفتار و دروغ گفتن بباطل ، در مقام شهادت ، كسى است كه بر خدا و وحى او دروغ بندد و چنان كه شايسته است خدا را نشناسد و شايسته ترين كسان به اين كه شهادت او در حكم خدا و دين او طرح و ردّ گردد كسى است كه شهادت خدا را بر كتاب او ردّ كند و نپذيرد و حق خدا را بباطل خود از ميان برد .
« پس به رسيدن اين نامه همه قضاة را كه در آنجا هستند فراهم آور و اين نامه را بر ايشان بخوان و ايشان را در آن چه مىگويند امتحان كن و اعتقاد آنان را در بارهء مخلوق و محدث بودن قرآن كشف كن و به ايشان بفهمان و اعلام فرما كه امير المؤمنين در كار خود از ايشان استعانت نمىجويد و در آن چه خدا به او واگذاشته و نگهدارى امور رعايا را به او سپرده به كسانى كه بدين و خلوص توحيد و يقين آنان وثوق ندارد اعتماد نمىكند .
« پس اگر به مخلوق بودن قرآن ، اقرار كردند و با امير المؤمنين در اين عقيده موافق بودند و به راه هدايت و نجات گام برداشتند ايشان را بفرما شهودى را كه بر مردم شهادت مىدهند حاضر كنند و از ايشان اين مسأله را بپرسند و هر كدام اقرار بر محدث


صفحه 763


بودن و مخلوق بودن قرآن نكند او را از جملهء شهود بر كنار زند و شهادت او را نافذ نداند .
« جريان كار را نسبت به قاضيانى كه در حوزهء فرماندارى تو هستند چه آنان كه پذيرفته و چه آنان كه خوددارى كرده‌اند به امير المؤمنين بنويس و بر ايشان مراقبانى بگمار كه وضع كار آنان را مراقبت و تفقّد كنند تا اين كه احكام خدا جز به شهادت اهل بصيرت در دين و مخلصان در توحيد نفوذ نيابد و اجراء نگردد . اين نامه در ماه ربيع الاول از سال دويست و هيجده نوشته شد » اسحاق بن ابراهيم كه باصطلاح امروز استاندار يا فرماندار بغداد بود فرمان مأمون را به كار بسته و قضات را احضار و امتحان كرده است و به مأمون ، گزارش كار را نوشته است . مأمون نامه‌اى ديگر بوى نوشته و هفت تن از بزرگان را ، كه محمد بن سعيد كاتب معروف به واقدى يكى از آنان بوده خواسته است اسحاق ايشان را به شام نزد مأمون فرستاده و او آنان را امتحان كرده و همهء آنان مخلوق بودن قرآن را گفته‌اند پس مأمون ايشان را بدار السّلام به نزد اسحاق فرستاده و اسحاق آنان را احضار كرده و در حضور فقهاء و مشايخ از اهل حديث اقرار و اعتراف خواسته ايشان چنان كه نزد مأمون به مخلوق بودن قرآن گفته بوده‌اند اينجا هم همان جواب را داده و در محضر اين بزرگان ، مخلوق بودن قرآن را گفته‌اند . اين كار اسحاق نيز به فرمان مأمون بوده است . .
مأمون پس از اين نامه كه احضار آن هفت تن را خواسته و آنان را امتحان كرده و به اسحاق دستور داده كه اقرار و اعتراف ايشان را علنى و مشهور كند نامه‌اى ديگر ، كه به همان مضمون نامهء اوّل است با تأكيد و تشديدى بيشتر و دلايلى از آيات قرآن براى اثبات مطلوب خويش زيادتر به اسحاق نوشته اسحاق گروهى از فقيهان و حكَّام و محدّثان را احضار كرده و جمعى را كه نام برده شده‌اند و از آن جمله است احمد بن حنبل به حضور خواسته و اين نامهء مأمون را بر آنان دو بار خوانده تا خوب فهميده‌اند آنگاه بشر بن وليد را گفته است : در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ پاسخ داده است : من مىگويم : قرآن كلام خدا است .


صفحه 764


اسحاق گفته است : من از اين نمىپرسم بگو آيا قرآن ، مخلوق خدا هست ؟
پاسخ داده است : خدا خالق همه چيز است . گفته است :
« آيا قرآن چيزى نيست ؟ پاسخ داده است :
« چرا قرآن چيزى است . گفته است :
« پس مخلوق است . پاسخ داده است :
« خالق نيست . گفته است : من از تو اين را مىپرسم كه :
« آيا قرآن مخلوق است ؟ گفته است : من جز آن چه گفتم چيزى نمىدانم و با امير المؤمنين معاهده كرده‌ام كه در اين باره سخنى نگويم و چيزى ديگر ندارم كه به تو بگويم . .
« آنگاه اسحاق از على بن مقاتل و از ذيّال بن هيثم و از ابو حسّان زيادى همين سؤال و امتحان را كرده و در همين حدود پاسخ شنيده جز اين كه زيادى بيشتر گفتگو كرده است ، بعد نوبه به احمد بن حنبل رسيده او نيز گفته است : من بر اين كه « قرآن كلام خداست » چيزى علاوه نمىكنم پس رقعه‌اى كه مبنى بر شهادت به وحدانيت خدا و عدم شباهت او بخلق نزد اسحاق مىبوده و پس از امتحان ، بر امتحان دهندگان مىخوانده يا ايشان را بر خواندن وا مىداشته و چون احمد در آن رقعه جملهء * ( « لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ » ) * را خوانده توقف كرده و جملهء بعد را كه « لا يشبهه شيء من خلقه فى معنى من المعاني و لا وجه من الوجوه » نگفته است پس ابن بكاء اصفر اعتراض كرده و به امير گفته است :
« احمد را عقيده و گفته چنان است كه خدا با گوش مىشنود و با چشم مىبيند » اسحاق از احمد پرسيده معنى « سميع بصير » چيست ؟ پاسخ داده است « خدا چنانست كه خودش خود را توصيف كرده » باز پرسيده است : آن را چه معنى است ؟ جواب گفته است : « نمىدانم . او چنانست كه توصيف خويش نموده است »[1]


[1]آن چه از موارد مختلف بدست مىآيد احمد مردى محدث و سطحى و كم تعمق و باصطلاح امروز « خشك مقدس » بوده است . خطيب بغدادى در ترجمهء ابو على حسين بن على كرابيسى ( جلد هشتم - صفحه 64 - ) آورده است كه احمد بن حنبل به واسطهء « مسألهء لفظ » از كرابيسى بد مىگفته و به اسناد از ابو طيب ماوردى نقل كرده كه مردى نزد كرابيسى رفته و به او گفته است : « در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ » پاسخ داده است : « كلام خدا و غير مخلوق است » باز آن مرد پرسيد كه « در بارهء تلفظ من به قرآن چه عقيده دارى ؟ » گفته است : « تلفظ تو به قرآن مخلوق است » آن مرد اين سخن را براى ابن حنبل بازگو كرده او گفته است : « گفتهء كرابيسى بدعت است ! » پس آن شخص به نزد كرابيسى باز گشته و گفتهء ابن حنبل را بوى نقل كرده كرابيسى بوى گفته است : « تلفظ تو به قرآن غير مخلوق است » آن شخص باز به نزد ابن حنبل مراجعت كرده و اين گفتهء كرابيسى را هم به او گفته است . ابن حنبل گفته است : « اين گفته نيز بدعت است » چون آن شخص اين سخن ابن حنبل را هم به كرابيسى باز گو كرده كرابيسى گفته است : « ما را با اين كودك ! چه بايد كرد ؟ اگر بگوييم : « اين الفاظ ، مخلوق است » مىگويد : « بدعت است » و اگر بگوييم : « نامخلوق است » باز هم مىگويد : « بدعت است » »


صفحه 765


« پس از آن ديگران را يكايك خواسته و امتحان را از آنان سؤال كرده و همه پاسخ داده‌اند كه « قرآن كلام خدا است » جز چند تن كه به تعبيرات مختلف « مخلوق بودن » يا « مجعول بودن » آن را اعتراف كرده و اسحاق را قانع ساخته‌اند و ما وقع را نسبت به يكان يكان براى مأمون نوشته است .
« نه روز از اين واقعه گذشته كه جواب اين نامه اسحاق از مأمون رسيده پس اسحاق آن گروهرا احضار كرده و نامهء رسيده را برايشان خوانده است .
اين نامهء مأمون هم مفصّل است و چون بر وضع حال علماء و قضاة آن عصر اشعار دارد و هم از جنبهء تاريخ فقه مىرساند كه تا آن زمان و در آن زمان تحديث و افتاء زير نظر خلفاء و به امر و نهى ايشان اجراء مىشده و در حقيقت حاكم اوّل و صاحب اختيار مطلق ، در شئون دينى ، اين خلفاء مىبوده‌اند . خلاصهء آن نامه هم در اينجا آورده مىشود .