بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 760


< فهرس الموضوعات > 6 - أمر مأمون بأمتحان قاضيان و فقيهان < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - نامه مأمون بوالي بغداد و دستور بأمتحان < / فهرس الموضوعات > به اسحاق بن ابراهيم[1]نوشته كه قضاة و شهود و محدّثان را در بارهء قرآن ، امتحان كند پس هر كس به مخلوق بودن آن اقرار كند دست از او بردارد و رهايش سازد و هر كس اقرار نكند به مأمون بنويسد تا به آن چه در باره اش صلاح بداند وى را بدان امر فرمايد اين نامه و فرمان مفصّل است و به گفتهء طبرى نخستين نامه ايست كه مأمون در اين باب نوشته است .
اين نامه كه آن را طبرى در تاريخ خود آورده است و چون بر وضع حال قاضيان آن زمان و استدلال فقهى مأمون بر ايشان اشعار دارد ، با اندك تلخيص ، ترجمه و آورده مىشود :
« همانا خدا را بر پيشوايان و خلفاء مسلمين حق است تا دين را ، كه نگهدارى آن از ايشان خواسته شده ، و مواريث نبوّت را كه ايشان به ارث برده ، و اثر علم را كه نزد آنان به وديعه نهاده ، اقامه كنند و به پا دارند و در ميان رعيت حقرا به كار بندند و فرمان خدا را در ايشان به راه برند و امير المؤمنين از خدا توفيق در اين كار را مىخواهد و به رحمت و منّت وى اميد دارد .
« امير المؤمنين دانسته است كه جمهور اعظم و سواد اكثر از سفلهء عامّه و اراذل رعيّت از آنان كه داراى رويّه و فكر و نظر و استدلال و روشنايى بنور علم نيستند بلكه به خدا جاهل و از شناختن او كور و از راه حقيقت دين و توحيد و ايمان به او منحرف و . . و در همهء اقطار و آفاق پراكنده‌اند گمراه گشته و به ضلالت افتاده پس اينان خدا و قرآنى را كه فرستادهء او است مساوى و برابر دانسته و اجتماع و اتّفاق كرده‌اند بر اين كه قرآن هم قديم و ازلى است و او را خدا خلق و احداث و اختراع نكرده است با اين كه خدا در محكم كتاب مقدّس خود كه آن را شفاء صدور مؤمنان و هدى و رحمت


[1]اسحاق بن ابراهيم بن حسين بن مصعب مصعبى برادر زادهء طاهر بن حسين معروف به ذو اليمينين سردار مشهور مأمون است . اسحاق بتعبير ابن اثير : « و كان صاحب الشرطة ببغداد ايام المأمون و المعتصم و الواثق و المتوكل » و در سال دويست و سى و پنج در گذشته و متوكل در مرگ او به جزع آمده است .


صفحه 761


بر ايشان قرار داده گفته است : * ( « إِنَّا جَعَلْناه قُرْآناً عَرَبِيًّا » ) * و روشن است كه مجعول خدا مخلوق او است و بازگفته است : * ( « الْحَمْدُ لِلَّه الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ ، وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ » ) * و گفته است * ( « كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ » ) * پس خبر داده است كه در قرآن قصه هايى است از امورى كه آنها را بعد احداث كرده و از امور پيش از آنها حكايت كرده است . و باز گفته است : * ( « الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُه ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ » ) * و هر محكمى كه تفصيل داده شده باشد آن را محكم كننده و تفصيل دهنده‌اى لازم است و خدا است كه كتاب خود را محكم كرده و تفصيل داده پس او است خالق و ابتداع - كنندهء آن .
آنگاه آنان كسانى هستند كه مجادله بباطل كرده و مردم را بسوى گفتهء خود خوانده و خود را به سنّت نسبت داده ( سنّى خوانده ) و حال اين كه در هر فصلى از كتاب خدا حكايت است از بطلان قول ايشان و تكذيب است از ادعاء آنان كه ردّ مىكند گفته و نحلهء آنان را .
« بعلاوه ايشان اظهار مىدارند كه آنان بر حقّند ، و اهل دين ، و اهل جماعت ، و ديگر مردم اهل باطل و كفر و افتراق پس به اين ادّعاء بر مردم برترى خواستند و جاهلان را مغرور ساختند و فريب دادند تا اين كه گروهى از تظاهر كنندگان بدين و خاشعان براى غير خدا هم با ايشان در اين باره موافق شدند و در اين آراء فاسده خود را موافق آنان نشان دادند و بدان گفته ها ميل كردند تا در نزد ايشان آبرو يابند و رياست و عدالت خود را ثابت دارند پس حق را رها كردند و بباطل ايشان رو آوردند و از خدا برگشتند و به گمراهى رفتند پس شهادت اينان به واسطهء تزكيهء آنان پذيرفته گرديد و ، با همه تباهى و فسادى كه در دين داشتند و بدى و نادرستى كه در نهاد ايشان بود و سستى و خرابى كه در يقين و نيّت آنان راه داشت ، احكام به شهادت ايشان نفوذ مىيافت و همين هم منظور ايشان بود كه از موافقت و متابعت باطل و دروغ بستن بر خدا و رفتن از راه فاسد و حال اين كه خدا از ايشان پيمان گرفته كه جز حق نگويند و بر خدا افتراء


صفحه 762


نزنند ايشان كه خدايشان كر و كور ساخته . آيا قرآن را تدبّر نمىكنند يا اين كه دلهاى ايشان قفل زده شده است ؟
« پس امير المؤمنين چنان مىداند كه اينان بدترين امّت و رؤساء ضلالت هستند بهرهء آنان از خداشناسى و توحيد ، ناقص و نصيبشان از ايمان ، خسيس و فرومايه است ايشان اوعيهء جهالت و اعلام دروغ و زبان شيطانند در ميان پيروان و دوستان او . .
و اينان سزاوارترين كسانند كه به راستگويى ايشان اعتماد نشود و شهادت ايشان پذيرفته نگردد و گفتار و كردارشان مورد اعتبار نباشد چه عملى درست نيست مگر پس از يقين و يقينى نيست مگر پس از استكمال حقيقت اسلام و اخلاص در توحيد و آن كس كه از رشد و حظَّ در ايمان به خدا و توحيد او كور باشد از ديگر امور : عمل باشد يا قصد ، در شهادتش كورتر و گمراه تر است .
« و به جان امير المؤمنين سوگند كه حريصترين مردم بر كذب در گفتار و دروغ گفتن بباطل ، در مقام شهادت ، كسى است كه بر خدا و وحى او دروغ بندد و چنان كه شايسته است خدا را نشناسد و شايسته ترين كسان به اين كه شهادت او در حكم خدا و دين او طرح و ردّ گردد كسى است كه شهادت خدا را بر كتاب او ردّ كند و نپذيرد و حق خدا را بباطل خود از ميان برد .
« پس به رسيدن اين نامه همه قضاة را كه در آنجا هستند فراهم آور و اين نامه را بر ايشان بخوان و ايشان را در آن چه مىگويند امتحان كن و اعتقاد آنان را در بارهء مخلوق و محدث بودن قرآن كشف كن و به ايشان بفهمان و اعلام فرما كه امير المؤمنين در كار خود از ايشان استعانت نمىجويد و در آن چه خدا به او واگذاشته و نگهدارى امور رعايا را به او سپرده به كسانى كه بدين و خلوص توحيد و يقين آنان وثوق ندارد اعتماد نمىكند .
« پس اگر به مخلوق بودن قرآن ، اقرار كردند و با امير المؤمنين در اين عقيده موافق بودند و به راه هدايت و نجات گام برداشتند ايشان را بفرما شهودى را كه بر مردم شهادت مىدهند حاضر كنند و از ايشان اين مسأله را بپرسند و هر كدام اقرار بر محدث


صفحه 763


بودن و مخلوق بودن قرآن نكند او را از جملهء شهود بر كنار زند و شهادت او را نافذ نداند .
« جريان كار را نسبت به قاضيانى كه در حوزهء فرماندارى تو هستند چه آنان كه پذيرفته و چه آنان كه خوددارى كرده‌اند به امير المؤمنين بنويس و بر ايشان مراقبانى بگمار كه وضع كار آنان را مراقبت و تفقّد كنند تا اين كه احكام خدا جز به شهادت اهل بصيرت در دين و مخلصان در توحيد نفوذ نيابد و اجراء نگردد . اين نامه در ماه ربيع الاول از سال دويست و هيجده نوشته شد » اسحاق بن ابراهيم كه باصطلاح امروز استاندار يا فرماندار بغداد بود فرمان مأمون را به كار بسته و قضات را احضار و امتحان كرده است و به مأمون ، گزارش كار را نوشته است . مأمون نامه‌اى ديگر بوى نوشته و هفت تن از بزرگان را ، كه محمد بن سعيد كاتب معروف به واقدى يكى از آنان بوده خواسته است اسحاق ايشان را به شام نزد مأمون فرستاده و او آنان را امتحان كرده و همهء آنان مخلوق بودن قرآن را گفته‌اند پس مأمون ايشان را بدار السّلام به نزد اسحاق فرستاده و اسحاق آنان را احضار كرده و در حضور فقهاء و مشايخ از اهل حديث اقرار و اعتراف خواسته ايشان چنان كه نزد مأمون به مخلوق بودن قرآن گفته بوده‌اند اينجا هم همان جواب را داده و در محضر اين بزرگان ، مخلوق بودن قرآن را گفته‌اند . اين كار اسحاق نيز به فرمان مأمون بوده است . .
مأمون پس از اين نامه كه احضار آن هفت تن را خواسته و آنان را امتحان كرده و به اسحاق دستور داده كه اقرار و اعتراف ايشان را علنى و مشهور كند نامه‌اى ديگر ، كه به همان مضمون نامهء اوّل است با تأكيد و تشديدى بيشتر و دلايلى از آيات قرآن براى اثبات مطلوب خويش زيادتر به اسحاق نوشته اسحاق گروهى از فقيهان و حكَّام و محدّثان را احضار كرده و جمعى را كه نام برده شده‌اند و از آن جمله است احمد بن حنبل به حضور خواسته و اين نامهء مأمون را بر آنان دو بار خوانده تا خوب فهميده‌اند آنگاه بشر بن وليد را گفته است : در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ پاسخ داده است : من مىگويم : قرآن كلام خدا است .


صفحه 764


اسحاق گفته است : من از اين نمىپرسم بگو آيا قرآن ، مخلوق خدا هست ؟
پاسخ داده است : خدا خالق همه چيز است . گفته است :
« آيا قرآن چيزى نيست ؟ پاسخ داده است :
« چرا قرآن چيزى است . گفته است :
« پس مخلوق است . پاسخ داده است :
« خالق نيست . گفته است : من از تو اين را مىپرسم كه :
« آيا قرآن مخلوق است ؟ گفته است : من جز آن چه گفتم چيزى نمىدانم و با امير المؤمنين معاهده كرده‌ام كه در اين باره سخنى نگويم و چيزى ديگر ندارم كه به تو بگويم . .
« آنگاه اسحاق از على بن مقاتل و از ذيّال بن هيثم و از ابو حسّان زيادى همين سؤال و امتحان را كرده و در همين حدود پاسخ شنيده جز اين كه زيادى بيشتر گفتگو كرده است ، بعد نوبه به احمد بن حنبل رسيده او نيز گفته است : من بر اين كه « قرآن كلام خداست » چيزى علاوه نمىكنم پس رقعه‌اى كه مبنى بر شهادت به وحدانيت خدا و عدم شباهت او بخلق نزد اسحاق مىبوده و پس از امتحان ، بر امتحان دهندگان مىخوانده يا ايشان را بر خواندن وا مىداشته و چون احمد در آن رقعه جملهء * ( « لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ » ) * را خوانده توقف كرده و جملهء بعد را كه « لا يشبهه شيء من خلقه فى معنى من المعاني و لا وجه من الوجوه » نگفته است پس ابن بكاء اصفر اعتراض كرده و به امير گفته است :
« احمد را عقيده و گفته چنان است كه خدا با گوش مىشنود و با چشم مىبيند » اسحاق از احمد پرسيده معنى « سميع بصير » چيست ؟ پاسخ داده است « خدا چنانست كه خودش خود را توصيف كرده » باز پرسيده است : آن را چه معنى است ؟ جواب گفته است : « نمىدانم . او چنانست كه توصيف خويش نموده است »[1]


[1]آن چه از موارد مختلف بدست مىآيد احمد مردى محدث و سطحى و كم تعمق و باصطلاح امروز « خشك مقدس » بوده است . خطيب بغدادى در ترجمهء ابو على حسين بن على كرابيسى ( جلد هشتم - صفحه 64 - ) آورده است كه احمد بن حنبل به واسطهء « مسألهء لفظ » از كرابيسى بد مىگفته و به اسناد از ابو طيب ماوردى نقل كرده كه مردى نزد كرابيسى رفته و به او گفته است : « در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ » پاسخ داده است : « كلام خدا و غير مخلوق است » باز آن مرد پرسيد كه « در بارهء تلفظ من به قرآن چه عقيده دارى ؟ » گفته است : « تلفظ تو به قرآن مخلوق است » آن مرد اين سخن را براى ابن حنبل بازگو كرده او گفته است : « گفتهء كرابيسى بدعت است ! » پس آن شخص به نزد كرابيسى باز گشته و گفتهء ابن حنبل را بوى نقل كرده كرابيسى بوى گفته است : « تلفظ تو به قرآن غير مخلوق است » آن شخص باز به نزد ابن حنبل مراجعت كرده و اين گفتهء كرابيسى را هم به او گفته است . ابن حنبل گفته است : « اين گفته نيز بدعت است » چون آن شخص اين سخن ابن حنبل را هم به كرابيسى باز گو كرده كرابيسى گفته است : « ما را با اين كودك ! چه بايد كرد ؟ اگر بگوييم : « اين الفاظ ، مخلوق است » مىگويد : « بدعت است » و اگر بگوييم : « نامخلوق است » باز هم مىگويد : « بدعت است » »


صفحه 765


« پس از آن ديگران را يكايك خواسته و امتحان را از آنان سؤال كرده و همه پاسخ داده‌اند كه « قرآن كلام خدا است » جز چند تن كه به تعبيرات مختلف « مخلوق بودن » يا « مجعول بودن » آن را اعتراف كرده و اسحاق را قانع ساخته‌اند و ما وقع را نسبت به يكان يكان براى مأمون نوشته است .
« نه روز از اين واقعه گذشته كه جواب اين نامه اسحاق از مأمون رسيده پس اسحاق آن گروهرا احضار كرده و نامهء رسيده را برايشان خوانده است .
اين نامهء مأمون هم مفصّل است و چون بر وضع حال علماء و قضاة آن عصر اشعار دارد و هم از جنبهء تاريخ فقه مىرساند كه تا آن زمان و در آن زمان تحديث و افتاء زير نظر خلفاء و به امر و نهى ايشان اجراء مىشده و در حقيقت حاكم اوّل و صاحب اختيار مطلق ، در شئون دينى ، اين خلفاء مىبوده‌اند . خلاصهء آن نامه هم در اينجا آورده مىشود .


صفحه 766


اينك ترجمهء خلاصهء آن :
« بسم الله الرحمن الرحيم : نامه ات در پاسخ نامه‌اى كه امير المؤمنين ، در بارهء ظاهر سازان ريا كار و رياست خواهان از اهل قبله و نااهلان از اين امّت ، به تو نوشته و امر داده بود . كه در بارهء قرآن ايشان را امتحان كنى و احوال ايشان را مكشوف و بر ملا دارى و آنان را به جاى خود بنشانى ، رسيد .
« در نامه ياد كرده‌اى كه چون نامه امير المؤمنين را دريافت داشته‌اى جعفر بن عيسى و عبد الرحمن بن اسحاق و ديگر كسانى را كه در بغداد به فقه و حديث انتساب و شهرت يافته و خود را براى افتاء معروف و منسوب ساخته‌اند احضار كرده و كتاب امير المؤمنين را بر ايشان خوانده و از اعتقاد آنان در بارهء قرآن پرسيده‌اى و ايشان بر « نفى تشبيه » اتفاق و در مخلوق بودن قرآن اختلاف داشته‌اند و تو كسانى را كه قائل به مخلوق بودن قرآن نشده‌اند فرمان داده‌اى كه از تحديث و افتاء ، چه در نهان و چه در علن دست باز دارند و به سندى و عباس مولى امير المؤمنين دستور داده‌اى كه همان كار را انجام دهند كه به تو دستور داده‌ام پس قضاة را بگويند شهودى را كه به محضر ايشان حاضر مىباشند امتحان كنند و به ديگر قاضيان كه در نواحى فرماندارى تو هستند فرمان داده‌اى كه نزدت حاضر گردند تا ايشان را طبق دستور امير المؤمنين امتحان كنى و در آخر نامه هم كسانى را كه احضار كرده نام برده و گفته هاى آنان را نوشته‌اى .
امير المؤمنين آن چه را نوشته و ياد كرده‌اى فهميد و خدا را چنان كه شايسته است سپاس مىگويد و از او مىخواهد كه بر بنده و پيمبر خود درود فرستد و از رحمت وى اميدوار است كه او را توفيق طاعت بدهد و بر نيّت صالح و خيرش اعانت كند .
« امير المؤمنين در نامهاى كسانى كه راجع به قرآن از ايشان سؤال كرده‌اى و هم در پاسخهاى ايشان تامّل و تدبّر كرد امّا آن چه بشر بن وليد مغرور در مسألهء « نفى تشبيه » گفته و در بارهء « مخلوق بودن قرآن » خوددارى و امساك كرده و ادّعا نموده كه با امير المؤمنين در اين باره معاهده كرده كه چيزى نگويد دروغ گفته و كافر شده است و گفتهء او باطل و منكر است و چنين عهدى در اين باره و هم در غير آن ميان وى


صفحه 767


و امير المؤمنين جارى نشده و بس آن چه واقع شده اينست كه او از اعتقاد خود به كلمهء اخلاص و اعتراف به اين كه قرآن مخلوق است خبر داده پس او را احضار و از اين سخنان امير المؤمنين آگاه كن و عقيده اش را در بارهء قرآن به صراحت بپرس و توبه اشرا بخواه چه راى و عقيدهء امير المؤمنين اينست كه هر كه چنان بگويد كه او گفته بايد توبه كند زيرا اين گفته ، كفر صريح و شرك محض است .
« پس اگر توبه كرد توبه اشرا اعلان كن و مشهور ساز و دست از او باز دار و اگر نپذيرفت گردنش را بزن و سرش را نزد امير المؤمنين بفرست . ان شاء الله ، « همچنين ابراهيم بن مهدى را احضار كن و او را هم ، كه گفته اش مانند بشر است و چيزهايى از او به امير المؤمنين خبر داده شده ، امتحان كن پس اگر به مخلوق بودن قرآن اقرار كرد آن را مكشوف و مشهور گردان تا همه كس اعتراف او را آگاه شود و گر نه او را گردن بزن و سرش را نزد امير المؤمنين گسيل دار . ان شاء الله .
« و امّا على بن ابى مقاتل پس به او بگو : آيا تو همان نيستى كه به امير المؤمنين مىگفتى : احلال و تحريم از تو است . . ؟
« و امّا زيّال بن هيثم او را از طعام و خواربارى كه ، در « انبار » و از چيزهاى ديگرى كه از امير المؤمنين ابو عباس زير نظر و در دستش بود ، مىدزديد ياد آورى و اعلام كن و به او بگو : اگر اسلاف خود را پيروى مىكرد و از راهى كه ايشان رفته‌اند مىرفت به راه شرك نمىافتاد و ايمان را از دست نمىداد .
« و امّا احمد بن يزيد معروف به ابو عوام و اين كه گفته است جواب در بارهء قرآن را نيكو نمىداند پس او را بگو كه او هر چند بحسب سن بزرگ است ليكن بحسب عقل كودكى است نادان و اگر هم اكنون جواب در بارهء قرآن را نيك نمىداند پس به زودى هنگامى كه تاديب شود خواهد دانست پس اگر باز هم نداند و پاسخ نگويد و اعتراف نكند شمشير پشت سرش خواهد بود . ان شاء الله .
« و امّا احمد بن حنبل و آن چه از وى نوشته‌اى پس بوى اعلام كن كه امير المؤمنين فحوى گفتار او را فهميده و راه او را در اين كار شناخته و بر نادانى او استدلال كرده