بودن و مخلوق بودن قرآن نكند او را از جملهء شهود بر كنار زند و شهادت او را نافذ نداند .
« جريان كار را نسبت به قاضيانى كه در حوزهء فرماندارى تو هستند چه آنان كه پذيرفته و چه آنان كه خوددارى كردهاند به امير المؤمنين بنويس و بر ايشان مراقبانى بگمار كه وضع كار آنان را مراقبت و تفقّد كنند تا اين كه احكام خدا جز به شهادت اهل بصيرت در دين و مخلصان در توحيد نفوذ نيابد و اجراء نگردد . اين نامه در ماه ربيع الاول از سال دويست و هيجده نوشته شد » اسحاق بن ابراهيم كه باصطلاح امروز استاندار يا فرماندار بغداد بود فرمان مأمون را به كار بسته و قضات را احضار و امتحان كرده است و به مأمون ، گزارش كار را نوشته است . مأمون نامهاى ديگر بوى نوشته و هفت تن از بزرگان را ، كه محمد بن سعيد كاتب معروف به واقدى يكى از آنان بوده خواسته است اسحاق ايشان را به شام نزد مأمون فرستاده و او آنان را امتحان كرده و همهء آنان مخلوق بودن قرآن را گفتهاند پس مأمون ايشان را بدار السّلام به نزد اسحاق فرستاده و اسحاق آنان را احضار كرده و در حضور فقهاء و مشايخ از اهل حديث اقرار و اعتراف خواسته ايشان چنان كه نزد مأمون به مخلوق بودن قرآن گفته بودهاند اينجا هم همان جواب را داده و در محضر اين بزرگان ، مخلوق بودن قرآن را گفتهاند . اين كار اسحاق نيز به فرمان مأمون بوده است . .
مأمون پس از اين نامه كه احضار آن هفت تن را خواسته و آنان را امتحان كرده و به اسحاق دستور داده كه اقرار و اعتراف ايشان را علنى و مشهور كند نامهاى ديگر ، كه به همان مضمون نامهء اوّل است با تأكيد و تشديدى بيشتر و دلايلى از آيات قرآن براى اثبات مطلوب خويش زيادتر به اسحاق نوشته اسحاق گروهى از فقيهان و حكَّام و محدّثان را احضار كرده و جمعى را كه نام برده شدهاند و از آن جمله است احمد بن حنبل به حضور خواسته و اين نامهء مأمون را بر آنان دو بار خوانده تا خوب فهميدهاند آنگاه بشر بن وليد را گفته است : در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ پاسخ داده است : من مىگويم : قرآن كلام خدا است .
اسحاق گفته است : من از اين نمىپرسم بگو آيا قرآن ، مخلوق خدا هست ؟
پاسخ داده است : خدا خالق همه چيز است . گفته است :
« آيا قرآن چيزى نيست ؟ پاسخ داده است :
« چرا قرآن چيزى است . گفته است :
« پس مخلوق است . پاسخ داده است :
« خالق نيست . گفته است : من از تو اين را مىپرسم كه :
« آيا قرآن مخلوق است ؟ گفته است : من جز آن چه گفتم چيزى نمىدانم و با امير المؤمنين معاهده كردهام كه در اين باره سخنى نگويم و چيزى ديگر ندارم كه به تو بگويم . .
« آنگاه اسحاق از على بن مقاتل و از ذيّال بن هيثم و از ابو حسّان زيادى همين سؤال و امتحان را كرده و در همين حدود پاسخ شنيده جز اين كه زيادى بيشتر گفتگو كرده است ، بعد نوبه به احمد بن حنبل رسيده او نيز گفته است : من بر اين كه « قرآن كلام خداست » چيزى علاوه نمىكنم پس رقعهاى كه مبنى بر شهادت به وحدانيت خدا و عدم شباهت او بخلق نزد اسحاق مىبوده و پس از امتحان ، بر امتحان دهندگان مىخوانده يا ايشان را بر خواندن وا مىداشته و چون احمد در آن رقعه جملهء * ( « لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ » ) * را خوانده توقف كرده و جملهء بعد را كه « لا يشبهه شيء من خلقه فى معنى من المعاني و لا وجه من الوجوه » نگفته است پس ابن بكاء اصفر اعتراض كرده و به امير گفته است :
« احمد را عقيده و گفته چنان است كه خدا با گوش مىشنود و با چشم مىبيند » اسحاق از احمد پرسيده معنى « سميع بصير » چيست ؟ پاسخ داده است « خدا چنانست كه خودش خود را توصيف كرده » باز پرسيده است : آن را چه معنى است ؟ جواب گفته است : « نمىدانم . او چنانست كه توصيف خويش نموده است »[1]
[1]آن چه از موارد مختلف بدست مىآيد احمد مردى محدث و سطحى و كم تعمق و باصطلاح امروز « خشك مقدس » بوده است . خطيب بغدادى در ترجمهء ابو على حسين بن على كرابيسى ( جلد هشتم - صفحه 64 - ) آورده است كه احمد بن حنبل به واسطهء « مسألهء لفظ » از كرابيسى بد مىگفته و به اسناد از ابو طيب ماوردى نقل كرده كه مردى نزد كرابيسى رفته و به او گفته است : « در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ » پاسخ داده است : « كلام خدا و غير مخلوق است » باز آن مرد پرسيد كه « در بارهء تلفظ من به قرآن چه عقيده دارى ؟ » گفته است : « تلفظ تو به قرآن مخلوق است » آن مرد اين سخن را براى ابن حنبل بازگو كرده او گفته است : « گفتهء كرابيسى بدعت است ! » پس آن شخص به نزد كرابيسى باز گشته و گفتهء ابن حنبل را بوى نقل كرده كرابيسى بوى گفته است : « تلفظ تو به قرآن غير مخلوق است » آن شخص باز به نزد ابن حنبل مراجعت كرده و اين گفتهء كرابيسى را هم به او گفته است . ابن حنبل گفته است : « اين گفته نيز بدعت است » چون آن شخص اين سخن ابن حنبل را هم به كرابيسى باز گو كرده كرابيسى گفته است : « ما را با اين كودك ! چه بايد كرد ؟ اگر بگوييم : « اين الفاظ ، مخلوق است » مىگويد : « بدعت است » و اگر بگوييم : « نامخلوق است » باز هم مىگويد : « بدعت است » »
« پس از آن ديگران را يكايك خواسته و امتحان را از آنان سؤال كرده و همه پاسخ دادهاند كه « قرآن كلام خدا است » جز چند تن كه به تعبيرات مختلف « مخلوق بودن » يا « مجعول بودن » آن را اعتراف كرده و اسحاق را قانع ساختهاند و ما وقع را نسبت به يكان يكان براى مأمون نوشته است .
« نه روز از اين واقعه گذشته كه جواب اين نامه اسحاق از مأمون رسيده پس اسحاق آن گروهرا احضار كرده و نامهء رسيده را برايشان خوانده است .
اين نامهء مأمون هم مفصّل است و چون بر وضع حال علماء و قضاة آن عصر اشعار دارد و هم از جنبهء تاريخ فقه مىرساند كه تا آن زمان و در آن زمان تحديث و افتاء زير نظر خلفاء و به امر و نهى ايشان اجراء مىشده و در حقيقت حاكم اوّل و صاحب اختيار مطلق ، در شئون دينى ، اين خلفاء مىبودهاند . خلاصهء آن نامه هم در اينجا آورده مىشود .
اينك ترجمهء خلاصهء آن :
« بسم الله الرحمن الرحيم : نامه ات در پاسخ نامهاى كه امير المؤمنين ، در بارهء ظاهر سازان ريا كار و رياست خواهان از اهل قبله و نااهلان از اين امّت ، به تو نوشته و امر داده بود . كه در بارهء قرآن ايشان را امتحان كنى و احوال ايشان را مكشوف و بر ملا دارى و آنان را به جاى خود بنشانى ، رسيد .
« در نامه ياد كردهاى كه چون نامه امير المؤمنين را دريافت داشتهاى جعفر بن عيسى و عبد الرحمن بن اسحاق و ديگر كسانى را كه در بغداد به فقه و حديث انتساب و شهرت يافته و خود را براى افتاء معروف و منسوب ساختهاند احضار كرده و كتاب امير المؤمنين را بر ايشان خوانده و از اعتقاد آنان در بارهء قرآن پرسيدهاى و ايشان بر « نفى تشبيه » اتفاق و در مخلوق بودن قرآن اختلاف داشتهاند و تو كسانى را كه قائل به مخلوق بودن قرآن نشدهاند فرمان دادهاى كه از تحديث و افتاء ، چه در نهان و چه در علن دست باز دارند و به سندى و عباس مولى امير المؤمنين دستور دادهاى كه همان كار را انجام دهند كه به تو دستور دادهام پس قضاة را بگويند شهودى را كه به محضر ايشان حاضر مىباشند امتحان كنند و به ديگر قاضيان كه در نواحى فرماندارى تو هستند فرمان دادهاى كه نزدت حاضر گردند تا ايشان را طبق دستور امير المؤمنين امتحان كنى و در آخر نامه هم كسانى را كه احضار كرده نام برده و گفته هاى آنان را نوشتهاى .
امير المؤمنين آن چه را نوشته و ياد كردهاى فهميد و خدا را چنان كه شايسته است سپاس مىگويد و از او مىخواهد كه بر بنده و پيمبر خود درود فرستد و از رحمت وى اميدوار است كه او را توفيق طاعت بدهد و بر نيّت صالح و خيرش اعانت كند .
« امير المؤمنين در نامهاى كسانى كه راجع به قرآن از ايشان سؤال كردهاى و هم در پاسخهاى ايشان تامّل و تدبّر كرد امّا آن چه بشر بن وليد مغرور در مسألهء « نفى تشبيه » گفته و در بارهء « مخلوق بودن قرآن » خوددارى و امساك كرده و ادّعا نموده كه با امير المؤمنين در اين باره معاهده كرده كه چيزى نگويد دروغ گفته و كافر شده است و گفتهء او باطل و منكر است و چنين عهدى در اين باره و هم در غير آن ميان وى
و امير المؤمنين جارى نشده و بس آن چه واقع شده اينست كه او از اعتقاد خود به كلمهء اخلاص و اعتراف به اين كه قرآن مخلوق است خبر داده پس او را احضار و از اين سخنان امير المؤمنين آگاه كن و عقيده اش را در بارهء قرآن به صراحت بپرس و توبه اشرا بخواه چه راى و عقيدهء امير المؤمنين اينست كه هر كه چنان بگويد كه او گفته بايد توبه كند زيرا اين گفته ، كفر صريح و شرك محض است .
« پس اگر توبه كرد توبه اشرا اعلان كن و مشهور ساز و دست از او باز دار و اگر نپذيرفت گردنش را بزن و سرش را نزد امير المؤمنين بفرست . ان شاء الله ، « همچنين ابراهيم بن مهدى را احضار كن و او را هم ، كه گفته اش مانند بشر است و چيزهايى از او به امير المؤمنين خبر داده شده ، امتحان كن پس اگر به مخلوق بودن قرآن اقرار كرد آن را مكشوف و مشهور گردان تا همه كس اعتراف او را آگاه شود و گر نه او را گردن بزن و سرش را نزد امير المؤمنين گسيل دار . ان شاء الله .
« و امّا على بن ابى مقاتل پس به او بگو : آيا تو همان نيستى كه به امير المؤمنين مىگفتى : احلال و تحريم از تو است . . ؟
« و امّا زيّال بن هيثم او را از طعام و خواربارى كه ، در « انبار » و از چيزهاى ديگرى كه از امير المؤمنين ابو عباس زير نظر و در دستش بود ، مىدزديد ياد آورى و اعلام كن و به او بگو : اگر اسلاف خود را پيروى مىكرد و از راهى كه ايشان رفتهاند مىرفت به راه شرك نمىافتاد و ايمان را از دست نمىداد .
« و امّا احمد بن يزيد معروف به ابو عوام و اين كه گفته است جواب در بارهء قرآن را نيكو نمىداند پس او را بگو كه او هر چند بحسب سن بزرگ است ليكن بحسب عقل كودكى است نادان و اگر هم اكنون جواب در بارهء قرآن را نيك نمىداند پس به زودى هنگامى كه تاديب شود خواهد دانست پس اگر باز هم نداند و پاسخ نگويد و اعتراف نكند شمشير پشت سرش خواهد بود . ان شاء الله .
« و امّا احمد بن حنبل و آن چه از وى نوشتهاى پس بوى اعلام كن كه امير المؤمنين فحوى گفتار او را فهميده و راه او را در اين كار شناخته و بر نادانى او استدلال كرده
و ناتوانى او را در اين باره پى برده است .
« و امّا فضل بن غانم پس به او بفهمان كه كارهايى كه در مصر كرده و اموالى كه در كمتر از يك سال بدست آورده و مشاجرهاى كه ميان او و ميان مطَّلب بن عبد الله در اين باره رخ داده بر امير المؤمنين پوشيده نمانده و رغبت و ميل وى را بدرهم و دينار مىداند و بعيد نمىداند كه ايمان خود را به طمع دينار و درهم و رسيدن به نفع عاجل اين دو بفروشد . .
« و امّا معروف به ابو نصر تمّار پس مردى بىخرد و نابخرد است . .
« و امّا فضل بن فرخان پس به او بفهمان كه آن چه را در بارهء قرآن مىگويد به قصد گرفتن ودائع عبد الرحمن بن اسحاق و غير او است تا آن ودائع دير از او گرفته و بيشتر به او داده شود . .
« و امّا محمد بن حاتم و ابن نوح و معروف به ابو نصر پس ايشان مردمى هستند ربا خوار و از وقوف به توحيد و اخلاص به دور و به رباخوارى مشغول و مسرور و اگر مجاهده و محاربهء با آنان جز براى ربا خوارى آنان و آن چه در قرآن در بارهء امثال ايشان نزول يافته حلال نباشد امير المؤمنين بدان جهت حلال مىداند ، تا چه رسد به اين كه شرك و شبيه شدن به نصارى را هم در مشرك بودن با ربا خوارى جمع كردهاند . .
و بعد از اين كه مأمون در اين نامه يكايك از نامبردگان را برشمرده و فساد اعمال آنان را ياد كرده در آخر نامه دستور داده است كه هر كس از قضاة و محدّثان و شهود و بزرگانى را كه از اقرار به مخلوق بودن قرآن خوددارى كنند ، جز بشر بن وليد و ابراهيم بن مهدى ، دست بسته به عسكر او بفرستد تا خود در آنجا با ايشان سخن گويد و اگر اقرار نكنند آنان را از دم شمشير بگذراند .
و در پايان هم براى تاكيد مطلب چنين نوشته است :
« اين نامه را امير المؤمنين در خريطهء بنداريه برايت انفاذ و ارسال داشته و منتظر نشده كه نامه هاى خرائطيّه همه جمع گردد و با آنها بفرستد و اين تعجيل براى تقرّب به خدا است در حكمى كه صادر كرده و اميد بادراك جزيل ثواب خدا است : كه آرزوى
آن را دارد ، پس تو هم هر چه زودتر فرمان را انفاذ كن و جواب نامه را مبنى بر انجام دادن فرمان با عجله در خريطهء بنداريهء مستقل و منفرد از سائر خرائط بفرست تا مطالب بر امير المؤمنين روشن گردد . ان شاء الله . نوشته شد در سال 218 . » پس از رسيدن اين نامه ، اسحاق آن اشخاص را احضار كرد و همه ايشان جز چهار تن : احمد بن حنبل و سجّاده و قواريرى و محمد بن نوح به مخلوق بودن قرآن اقرار و اعتراف كردند .
اسحاق فرمان داد اين چهار تن را غل و زنجير كردند و فرداى آن روز باز ايشان را در حالى كه به زنجير بسته شده بودند احضار و از نو امتحان كرد از آن ميان تنها سجاده پاسخ مثبت داد پس دستور داد قيد را از او برداشتند و آزادش كرد ليكن آن سه تن ديگر بر گفتهء خود اصرار ورزيدند پس فرداى آن باز هم ايشان را خواست و امتحان را تجديد كرد اين بار قواريرى پذيرفت و به مخلوق بودن قرآن گفت : او را هم از قيد رها و آزاد ساخت . ليكن احمد حنبل و محمد بن نوح بر عقيده و گفته خويش پا برجا ماندند و از آن بر نگشتند پس فرمان داد آن دو را سخت بستند و بسوى طرسوس ، كه مأمون در آنجا بود ، فرستاد چون اين دو تن و هم گروهى ديگر كه به امر مأمون بسوى وى گسيل شده بودند به رقّه رسيدند خبر وفات مأمون رسيد[1]پس از رقّه ببغداد برگردانده شدند و آزاد گرديدند .
چون مأمون وفات يافت و برادرش ابو اسحاق محمد بن هارون ملقب به معتصم به جاى وى نشست در سال دوم خلافت خود سال دويست و نوزده ( 219 ) احمد بن حنبل را احضار و او را امتحان كرده و چون باز هم به مخلوق بودن قرآن اعتراف نكرده
[1]ابو سعيد مخزومى وفات مأمون را در طرسوس چنين گفته است : < شعر > هل رأيت النّجوم اغنت عن المأمون شيئا او ملكه المأسوس < / شعر > < شعر > خلَّفوه بعرصتى طرسوس مثل ما خلَّفوا اباه بطوس < / شعر >
امر داده است او را به سختى تازيانه زدهاند به طورى كه هوش از سرش رفته و پوست تنش پاره پاره شده و به زندانش افكندهاند .
قضيهء مجلس معتصم و مباحثه و تازيانه خوردن احمد را ابو نعيم به اسناد از صالح پسر احمد بن حنبل بنقل از پدرش احمد بن حنبل به تفصيل آورده است .
مسألهء امتحان ( محنت ) در زمان هارون پسر معتصم كه به لقب الواثق ملقب شده و از سال دويست و بيست و هفت ( 227 ) به خلافت رسيده و تا سال دويست و سى و دو ( 232 ) كه زنده بوده خلافت مىداشته كم و بيش در ميان بوده است و از زمان خلافت جعفر بن معتصم ملقب به متوكل كه از سال دويست و سى و دو ( 232 ) خلافت يافته از ميان رفته است .
در سال دويست و سى و يك ، به گفتهء ابن اثير ، احمد بن نصر بن مالك خزاعى كه اصحاب حديث مانند يحيى بن معين و ابن دورقى و ابو زهير از شاگردان او بودند و به نزدش مىرفتند ، و او با كسانى كه مىگفتند : قرآن ، مخلوق است مخالف بود و به ايشان بد مىگفت چون نام واثق نزد او برده مىشد او را خنزير و كافر مىخواند .
از جمله كسانى كه نزد او مىرفتند مردى بود كه او را ابو هارون مىخواندند و ديگرى بود به نام طالب اينان مردم را بوى دعوت و با او بر امر بمعروف و نهى از منكر بيعت كردند . ابو هارون و طالب مالى فراوان در ميان مردم پراكنده ساختند و هر مردى را يك دينار دادند و شب پنجشنبه چهارم ماه شعبان را ميعاد قرار دادند كه در آن شب طبلها را به صدا در آورند و بر سلطان بشورند و آشوب به راه اندازند .
يكى از آن دو ، جانب شرقى بغداد و ديگرى جانب غربى آن را مىداشت پس اتّفاق را چنان پيش آمد كه دو تن از ياران و همراهان ايشان شب چهار شنبه ( يك شب به موعد مانده ) نبيذ فراوانى آشاميده و در حال سرگرمى از آن ، طبلها را به صدا در آوردند و كسى به ايشان جوابى نداد . اسحاق بن ابراهيم صاحب شرطه در اين هنگام در بغداد نبود و برادرش ، محمد ، به جاى وى به كارهاى بغداد رسيدگى مىكرد از واقعه جويا شد چيزى بدست نياورد او را گفتند : مردى معروف به عيسى اعور ( يك چشم ) از اين