نشود . آنگاه صمصامه ( شمشير عمرو بن معديكرب ) را خواسته و بسوى احمد بن نصر كه در وسط دار بود رفته و او را گردن زده است پس گفته است : تن او را بدار آويخته و سر او را ببغداد فرستاده و نامهاى از گوش او آويز ساختهاند بدين عبارت :
« هذا رأس الكافر المشرك الضّالّ و هو احمد بن نصر بن مالك ممّن قتله الله على يدى عبد الله هارون الامام ، الواثق با لله امير المؤمنين بعد ان اقام عليه الحجة فى خلق القرآن و نفى التشبيه و عرض عليه التّوبة و مكَّن له الرجوع إلى الحقّ فابى الَّا المعاندة و التّصريح و الحمد للَّه الَّذى عجّل به إلى ناره و اليم عقابه و انّ امير المؤمنين سأله عن ذلك فأقرّ بالتّشبيه و تكلَّم بالكفر فاستحلّ بذلك امير المؤمنين دمه و لعنه » واثق خليفهء عبّاسى پس از كشتن احمد بن نصر فرمان داده است جستجو كنند و پيروان و اصحاب احمد بن نصر را بدست بياورند و ايشان را زندانى كنند .
در همان سال دويست و سى و يك ( 231 ) كه قرار شده اسيران روم و اسلام مبادله شوند واثق به احمد بن سعيد ، كه بر مرزها و عواصم فرمانروايى مىداشته ، و به خاقان خادم ، امر كرده كه در محل فداء و مبادله حاضر گردند و اسيران از اهل اسلام را امتحان كنند پس هر كس از ايشان گفت : « قرآن ، مخلوق است » و « خدا در آخرت ديده نمىشود » او را فدا بدهند و آزاد سازند و بعلاوه يك دينار هم به او ببخشند و هر كس آن را نگفت او را در دست روميان بگذارند و فديه برايش ندهند .
مسعودى در كتاب « التّنبيه و الاشراف ( ذيل عنوان « ذكر الأفدية بين المسلمين و الرّوم . . » كه دوازده فداء به ترتيب زمان آورده ) زير عنوان « الفداء الثالث » گفته است :
« الفداء الثّالث : - فداء خاقان فى خلافة الواثق بالسّلامس ( لامس از ساحل بحر رومى در حدود 35 ميل تا طرسوس است ) فى المحرّم سنة 231 . .
« و حضر هذا الفداء مع خاقان ، الخادم التركى رجل يكنى ابا رملة من قبل
احمد بن ابى داود ، قاضى القضاة يمتحن الاسارى وقت المفاداة .
فمن قال منهم بخلق التلاوة و نفى الرّؤية فودى به و احسن اليه و من ابى ترك بأرض الرّوم .
فاختار جماعة من الاسارى ، الرّجوع إلى ارض النصرانيّة على القول بذلك و ابى ان يسلم الانقياد إلى ذلك فناله محن و مهانة إلى ان تخلص » اين بود اجمالى از قضيهء « محنت » كه احمد بن حنبل هم در آن گرفتار بود و حبس و ضرب و زجر ديد و دست از تشبيه بر نداشت ! و به مخلوق بودن قرآن نگفت !
< فهرس الموضوعات > 17 - داود ظاهري :
1 - سال ولادت و سال وفات داود < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - در محضر درس داود چهار صد صاحب طيلسان حاضر ميشده اند < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 14 - داود صاحب مذهب ظاهري داود بن عليّ بن خلف اصفهاني ( أبو سليمان ) < / فهرس الموضوعات > - 14 - داود 202 - 290 ابو سليمان داود بن على بن خلف اصفهانى .
ابو اسحاق شيرازى اين مضمون را در ترجمهء او آورده است :
« داود به سال دويست و دو ( 202 ) متولَّد شده و در سال دويست و نود ( 290 ) وفات يافته است . داود ، علم را از اسحاق بن راهويه و از ابو ثور فرا گرفته است . داود مردى زاهد و قانع بوده است .
ابو عباس احمد بن يحيى ، ثعلب ، گفته است : عقل داود بيشتر از علمش بوده .
« گفتهاند : در مجلس درس داود چهار صد صاحب طيلسان سبز مىنشستهاند .
داود از متعصّبان نسبت به شافعى ( رض ) بوده و دو كتاب در بارهء فضائل او و ثناء بر وى نوشته است .
« رياست علم در بغداد به داود منتهى شده . اصل داود از اصفهان بوده و در كوفه ولادت يافته و در بغداد نشو و نما پذيرفته و در شونيزيّه به گور سپرده شده است » خطيب بغدادى ، داود را در تاريخ چنين عنوان كرده « داود بن علىّ بن خلف ابو سليمان ، الفقيه الظَّاهرى اصبهانىّ الاصل » آنگاه چند تن از مشايخ او مانند سليمان بن حرب و عمرو بن مرزوق را نام برده و گفته است .
داود به نيشابور رفته و از اسحاق بن راهويه مسند و تفسير ، استماع كرده و پس از آن ببغداد برگشته و آنجا را مسكن خويش ساخته و كتب خود را در آنجا تصنيف كرده و او امام و پيشواى اصحاب ظاهر است . مردى پارسا و عابد و زاهد بوده و در كتب او احاديث بسيار آورده شده ليكن از وى كمتر روايت كردهاند . پسرش محمّد و زكريا بن يحيى ساجى و يوسف بن يعقوب بن مهران داودى و عباس بن احمد مذكَّر از او روايت دارند » خطيب رواياتى هم به اسناد از عباس بن احمد و يوسف بن يعقوب از داود
< فهرس الموضوعات > 3 - رواياتي چند بأسناد از داود < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 4 - مقام زهد داود < / فهرس الموضوعات > به اسنادش از پيغمبر ( ص ) آورده از آن جمله است چند حديث زير :
1 - « لا تنكح البكر حتّى تستأذن و للثّيب نصيب من أمرها . . » 2 - « لا نكاح الَّا بولىّ » 3 - « من آذى ذمّيا فانا خصمه و من كنت خصمه خصمته يوم القيامة » و در بارهء زهد داود ، به اسناد از عبد الله بن محاملى ، اين حكايت را آورده كه گفته است :
« نماز عيد فطر را در مسجد جامع بغداد گزاردم چون برگشتم با خود گفتم به ديدن و تهنئت داود بن على بروم پس بسوى منزل او كه در قطيعهء ربيع بود رفتم و در را كوبيدم مرا اذن ورود داد وارد شدم طبقى كه مقدارى برگ كاسنى در آن بود و ظرفى كه مقدارى نخاله ( سبوس ) داشت جلو روى او بود كه از آنها مىخورد . من بوى تهنئت و تبريك عيد گفتم و از حال او بشگفتى افتادم و متوجه شدم كه همهء آن چه ما از دنيا داريم و به آن فريفته هستيم هيچ است و ناچيز .
« پس از نزد وى بيرون شدم و بر مردى از محتشمان قطيعهء ربيع كه به نام جرجانى معروف بود در آمدم چون شنيد كه من به نزد او مىروم سر و پا برهنه به استقبال من شتافت و گفت : قاضى ، أيّده الله ، را از اين آمدن چه مقصود است ؟ گفتم : امرى مهمّ .
گفت : چيست ؟ گفتم :
« ترا در همسايگى مردى است بسيار دانشمند به نام داود بن على و توهم مردى هستى نيكو كار و بخشنده چه شده كه از وى غافل مانده و يادى نكردهاى ؟ آنگاه آن چه را در خانه داود ديده بودم بوى گفتم .
« گفت : داود مردى تند خو است و اينك من قاضى را آگاه مىسازم :
« ديشب من هزار درهم با غلام خودم برايش فرستادم تا در حوائج خود به كار برد او غلام را برگردانده و بوى گفته است : مولاى خود را بگو : مرا بچه چشمى ديده و از كجا دانسته كه مرا درويشى و نادارى و حاجت است تا اين دراهم را برايم فرستاده است ؟ .
< فهرس الموضوعات > 5 - مناعت و قناعت داود < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 6 - طبري از شاگردان داود بوده < / فهرس الموضوعات > « من بسيار تعجب كردم و به جرجانى گفتم : دراهم را بياور تا من خودم آنها را بوى برسانم فرمود آوردند و به من داد و به غلام خود گفت : آن كيسه ديگر را هم بياور .
آن را هم آورد و هزار درهم ديگر برداشت و گفت : آن براى ما و اين براى عنايت و توجّهى كه قاضى مبذول داشته است » « پس دو هزار درهم را گرفتم و به خانه داود رفتم و در را كوبيدم از پشت در گفت چه چيز قاضى را دوباره بدينجا برگردانده است ؟ گفتم : حاجتى كه بايد آن را با تو در ميان گذارم . پس به خانه در آمدم و ساعتى نشستم و آنگاه دراهم را بيرون آوردم و جلو روى او گذاشتم .
« چون آنها را ديد گفت : آيا پاداش كسى كه ترا بر سرّ خود امين دانسته و به احترام و اعتماد بعلم ، ترا بر خود وارد ساخته اينست ؟ بر گرد كه مرا در آن چه با خود آورده و اينجا نهادى حاجتى نيست ! « من بيرون آمدم و برگشتم و دنيا در ديدهام كوچك شد و نزد جرجانى رفتم و آن چه را گذشته بود بوى گفتم . او گفت : من اين مال را در راه خدا دادم و دوباره بمال خود بر نمىگردانم بر قاضى است كه آنها را بهر كس از اهل عفاف و آبرومند و محتاج كه مىداند و بهر اندازه كه رايش هست بدهد » باز خطيب آورده است كه محمّد بن جرير طبرى از كسانى بوده كه به محضر داود رفت و آمد مىداشته و از آن پس در حضور در مجلس او خوددارى كرده و خودش مجلسى منعقد ساخته و چون داود بر اين كار اطلاع يافته اين دو بيت را انشاء كرده است :
< شعر > فلو انّي بليت بهاشمي خئولته بنى عبد المدان صبرت على اذيّته و لكن تعالى فانظرى به من ابتلانى < / شعر > خطيب بعد از اين كه گفته است « از قول داود مطلبى در بارهء قرآن به احمد حنبل نقل شده كه احمد او را مبتدع خوانده و از اين رو از اجتماع با او امتناع ورزيده »
< فهرس الموضوعات > 7 - مذهب ظاهري < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 8 - تبديل اصطلاح « قياس » به « دليل » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 9 - تفصيل داود در مسئله خلق قرآن < / فهرس الموضوعات > حكايتى به اسناد از ابو زرعه آورده كه قسمت آخر آن بدين مضمونست :
« . . ابو زرعه گفته است :
« داود از نيشابور ببغداد آمد چند تن از مشيخه و علماء نيشابور ، كه از آن جمله بوده است محمد بن يحيى از عقايد و آراء محدثه او به من نوشتند من به واسطهء ترس از عواقب آن ، آنها را كتمان كردم و چيزى در آن باره به كسى نگفتم .
« داود هنگام ورود ببغداد به مناسبت دوستى كه با صالح پسر احمد حنبل داشت از او خواست كه لطفى كند و از پدرش اذن ملاقات بخواهد .
« صالح : پدر را گفت : مردى از من خواستار ديدار تو شده . پرسيد : نامش چيست ؟ گفت : داود . پرسيد : اهل كجا است ؟ گفت : اهل اصفهان . پرسيد :
كارش چيست ؟ صالح كه نمىخواست او را به پدرش كاملا بشناساند سخن را از اين و آن سو مىكرد و پدرش فحص خود را ادامه مىداد تا متوجه شد كه مراد پسرش ، داود است . پس گفت : محمد بن يحيى نيشابورى در بارهء او به من نوشته كه مىگويد « قرآن ، محدث است » پس نبايد به من نزديك شود . صالح گفته است : داود اين نسبت را كه به او داده از خود نفى و آن را انكار مىكند . احمد گفت : محمّد بن يحيى از او راست گوتر است ! او را اذن مده كه به نزد من بيايد » باز بنقل او داود در ماه رمضان از سال دويست و هفتاد ( 270 ) وفات يافته و او نخستين كسى است كه انتحال « ظاهر » را اظهار و قياس در احكام را قولا نفى كرده و عملا به آن مضطر شده و نام « دليل » بر آن نهاده است .
باز ، به اسناد ، آورده كه داود را از قرآن پرسيدهاند چنين پاسخ داده است :
« امّا آن چه در « لوح محفوظ است » غير مخلوق و آن چه ميان مردم است مخلوق مىباشد و ، به اسناد ديگر ، گفته است : قرآنى كه خدا در شأن آن فرموده است :
* ( « لا يَمَسُّه إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ » ) * و هم گفته است : * ( « فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ » ) * غير مخلوق و آن چه در ميان ما است و حائض و جنب آن را مسّ مىكنند مخلوق است . .
« داود بن على بن خلف ، ابو سليمان فقيه معروف به اصفهانى در ذى القعده از
< فهرس الموضوعات > 10 - وضع مناظره علمي داود < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 11 - سبب تأليف طبري كتاب ردّ بر داود را < / فهرس الموضوعات > سال دويست و هفتاد ( 270 ) به سن شصت و هشت سال ( 68 ) مرده ( ولادتش به سال دويست بوده است ) و در منزلش دفن شده است » ياقوت حموى ، در معجم الادباء ، ( ذيل ترجمه محمد بن جرير طبرى - جزء 18 - صفحه 78 ) جايى كه تأليفات و كتب طبرى را نام برده اين مضمون را آورده است :
« و از آن جمله است « كتاب الرّدّ على ذى الاسفار » طبرى در اين كتاب بر داود بن على اصفهانى ردّ مىكند و تصنيف اين كتاب را سبب آن بود كه طبرى مدّتى داود را ملازمت مىداشته و بسيارى از كتب وى را نسخه بر گرفته است . در كتبى كه از طبرى باقى مانده بود هشتاد جزء به خط دقيق و ريز خود طبرى از آن نسخه ديده شده كه در ميان آنها مسألهاى بوده كه ميان داود و ميان ابو مجالد ضرير معتزلى در واسط جريان يافته و آن ، هنگامى بوده كه به نزد موفق ، خليفه عباسى ، مىرفتهاند و در مخلوق بودن قرآن بحث و نزاع مىبوده است .
« داود از نظر و حديث و اختلاف و سنن هر يك بهره و حظَّى داشته ، ليكن نه بحدّ وسعت و كمال ، او مردى بوده است زبان آور ، خوش سخن و خود دار و او را شاگردان و اصحابى بودهاند شوخ و مزّاح به طورى كه اين حالت در برخى از آنان ثابت و راسخ شده كه به هنگام مناظره براى مغلوب ساختن حريف و مخالف ، از آن استفاده مىكرده است .
« بسيار اتفاق مىافتاد كه داود با دانشمندانى به مناظره مىپرداخته و در مسألهاى از فقه بحث مىكرده و چون درمىيافته كه طرف او در فقه ، قاصر و ضعيف است بحث را بحديث منتقل مىساخته يا اگر در حديث مناظره مىداشته و او را در فقه ضعيف مىديده بحث را به فقه يا جدل مىكشانده ، اگر طرف خود را در اين دو ناتوان و ضعيف مىيافته است .
« و ابو جعفر طبرى در همهء علوم غنى و مقتدر و قوى بوده ، و از اخلاقى كه با اهل علم نامناسب بوده پرهيز مىداشته و در همه كار و همه حال به جدّ مىبوده و از مزاح دورى مىجسته است »
« روزى ميان داود بن على و طبرى در مسألهاى بحثى به ميان آمده كه داود از سخن درمانده و نتوانسته است چيزى بگويد اين پيش آمد بر ياران و شاگردان وى گران آمده پس يكى از ايشان طبرى را زشت و ناروا گفته طبرى از مجلس برخاسته و به نوشتن « كتاب الرّدّ على ذى الاسفار » شروع كرده و بتدريج آن را نوشته تا نزديك به صد ورقه شده و خطبهاى كه از بهترين سخنان طبرى است براى آن آورده ليكن چون در اين ميان داود در گذشته طبرى كتاب را ناتمام گذاشته و جز شاگردان مقدّم او كه از آن نسخه برداشتهاند بدست كسى نسخهاى نرسيده است . .
« رؤاسبى كه يكى از شاگردان مقدّم داود بوده گفته است : داود شاگردى را كه با طبرى بزشتى سخن گفته چيز نياموخته و يك سال سخن با او نگفته و او را بدين گونه مجازات كرده است .
« محمّد پسر داود ردّى بر ردّ طبرى بر پدرش ، نوشته و بخصوص در سه مسأله از آنها سخت تعصّب ورزيده و از راه تعسّف رفته و حتّى طبرى را دشنام داده و ناسزا گفته است . . » شافعى از مردم مصر تعصب ورزيده و به حلقهء درس شافعى رفته و چون شاگردانش باز گشتند و شافعى تنها مانده بر او هجوم آورده و او را به سختى زدهاند پس به خانه برده شده و بيمار گرديده تا در گذشته است .
3 - قريب صد و پنجاه كتاب براى شافعى نام برده كه همان كتابهاى معروف فقهى يعنى ابواب و مباحث فقه است و از جمله كتب او كتابى به نام « كتاب ابطال الاستحسان » و « كتاب حبل الحبله » و « كتاب خلاف مالك و الشافعي » ياد شده است .