3 - ابو سليمان ، داود بن نصر طائى ، كه نخست از اصحاب و مروّجان ابو حنيفه بوده و از آن پس زهد و انزوا بر وى چيره گشته و به سال يك صد و شصت ( 160 ) و به قولى يك صد و شصت و پنج ( 165 ) در كوفه وفات يافته است .
4 - ابو عبد الله ، محمّد بن حسن شيبانى .
5 - حسن بن زياد لؤلؤى[1]كه به سال يك صد و هشتاد و چهار ( 184 ) وفات يافته و يحيى بن آدم در باره اش گفته كه : « كسى را فقيهتر از لؤلؤى نديده است » لؤلؤى شغل قضاء را مىداشته و از آن استعفاء داده است .
6 - يوسف بن خالد سمتى[2].
7 - ابو اسماعيل ، حمّاد بن ابو حنيفه 8 - حفص بن غياث ( عبد الله بن مبارك از شاگردان و اصحاب اين حفص بوده ليكن از مذهب او برگشته و او را ترك گفته است ) .
از اين طبقه چهار شخص زير كه مشهورترند و آثار ايشان بيشتر است مناسب مىنمايد كه بيشتر در بارهء ايشان سخن به ميان آيد :
1 - ابو يوسف . 2 - زفر 3 - شيبانى 4 - حفص بن غياث
[1]ابن نديم كنيهء حسن را ابو على آورده كه گفته است : « حسن از كسانى است كه بىواسطه از خود ابو حنيفه شنيده و فقه آموخته و مردى فاضل و به مذاهب و آراء فقهى ابو حنيفه عارف بوده و به سال دويست و چهار ( 204 ) وفات يافته و به گفتهء طحاوى ، كتاب « المجرد لأبي حنيفة » بروايت او است ، و كتاب « ادب القاضي » و « كتاب الخصال » و « كتاب معانى الايمان » و « كتاب النفقات » و « كتاب الخراج » و « كتاب الفرائض » و « كتاب الوصايا » هم تأليف داشته است .
[2]« بفتح سين و سكون ميم و در آخرش تاء دو نقطه ، اين نسبت به سمت ( هيئت ) است و جماعتى به اين نسبت شهرت يافتهاند كه از ايشانست ابن خالد يوسف بن خالد بن عمر سمتى متوفى به سال يك صد و هشتاد و هفت ( 187 ) كه او را بخاطر ريش و هيئت وى سمتى گفتهاند » ( اللباب )
[ طبقه اول ] - 1 - ابو يوسف ابو اسحاق او را بدين مضمون ياد كرده است :
« ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم بن حبيب بن سعد بن حميد انصارى از اولاد ابو دجّانه انصارى صحابى است كه به سال يك صد و هشتاد و دو ( 182 ) در بغداد وفات يافته است .
« ابو يوسف نخست از اصحاب حديث بوده از آن پس « رأى » بر او غلبه كرده وى در آغاز فقه را از محمد بن عبد الرحمن ، ابو ليلى ، گرفته و پس از آن از ابو حنيفه از طرف هارون ، خليفهء عباسى مقام قضاء را مىداشته است » ابن نديم جدّ اعلى ابو يوسف را « حبته »[1]ضبط كرده و گفته است : سعد ، بزرگ و سيّد بنى حبته بوده و ابو يوسف از اعمش و هشام بن عروه روايت مىكرده و حافظ حديث مىبوده كه ملازمت ابو حنيفه را يافته و به « راى » گراييده و « راى » بر او غالب شده است و در بغداد در خلافت رشيد قضا را تا سال يك صد و هشتاد و دو كه در گذشته
[1]خطيب هم در تاريخ « حبته » ضبط كرده و آن را نام مادر سعد گفته و پدر سعد را بجير ياد كرده و چنين گفته است « و كان سعدا فى من عرض رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و سلَّم يوم احد فاستصغره و حبته اللَّه ، و هو سعد بن بجير بن و ام سعد ، حبتة بنت مالك بن بنى عمرو بن عوف » ابن خلكان « حبته » را بفتح حاء مهمله و سكون باء موحده و بعد آن تاء مثناة از فوق و بعد هاء ساكنه ضبط كرده و گفته است « و كشفت عن معنى هذا الاسم فى عدة مواضع من كتب اللغة و غيرها فلم اجده » و « بجير » را بفتح باء موحده و كسر حاء مهمله ضبط كرده آنگاه گفته است « و قيل : هو بضم الباء و بالجيم المفتوحة . و الاول اصح »
تصدّى مىداشته است و او را پسرى به نام يوسف بوده كه در حيات پدر ، قاضى شده و در سال يك صد و نود و دو ( 192 ) وفات يافته است .
باز ابن نديم چنين گفته است :
« ابو يوسف را در اصول و امالى كتبى است به اين قرار : كتاب الصّلاة ، كتاب الزّكاة ، كتاب الصّيام ، كتاب الفرائض ، كتاب البيوع ، كتاب الحدود ، كتاب الوكالة ، كتاب الوصايا ، كتاب الصّيد و الذّبائح ، كتاب الغصب و الاستبراء » .
« و هم او را املائى است كه بشر بن وليد آن را روايت كرده و اين املاء برسى و شش كتاب از آن چه ابو يوسف آنها را تفريع كرده محتوى است . و از جمله كتب او است :
كتاب اختلاف الامصار ، كتاب الرّد على مالك بن انس ، كتاب رسالته فى الخراج إلى الرّشيد ، كتاب الجوامع كه آن را براى يحيى بن خالد تأليف كرده و بر چهل كتاب محتوى است و در آن اختلاف مردم و هم راى مختار خويش را ياد كرده است و معلَّى بن منصور رازى ، ابو يعلى ، از جمله كسانى است كه از ابو يوسف روايت كردهاند .
ابو يعلى فقه و اصول و كتب او را روايت كرده و سال دويست و يازده ( 211 ) در بغداد وفات يافته است » خطيب در تاريخ ( جلد 14 صفحه 242 ) بيش از دوازده صفحه در بارهء ابو يوسف نوشته و در آغاز ، كسانى را كه ابو يوسف از ايشان سماع داشته مانند ابو اسحاق شيبانى و سليمان تيمى و يحيى بن سعيد انصارى و سليمان اعمش و هشام بن عروه ، و عطاء بن سائب و حسن بن دينار و ليث بن سعد و چند كس ديگر نام برده و هم كسانى را كه از وى روايت كردهاند مانند محمد بن حسن شيبانى و بشر بن وليد كندى و علىّ بن جعد و احمد بن حنبل و يحيى بن معين و گروهى ديگر از اين قبيل ياد كرده است و گفته است : موسى بن مهدى قضاء بغداد را به او ، كه در آنجا ساكن بوده ، وا گذاشته و بعد از موسى هادى ، خليفهء عباسى ، هارون هم ولايت قضاء را به او داده و او نخستين كسى است كه در اسلام بعنوان « قاضى القضاة » خوانده شده است چنان كه اول كسى كه
به لقب « قاضى » در اسلام شناخته شده سليمان بن ربيعهء باهلى بوده است[1]خطيب قضايايى از ابتداء ورود ابو يوسف به كار تحصيل علم و مجالس تدريس و بحث و هم مجالس و مباحث علمى او آورده است كه برخى از آنها طرز تفقه و اجتهاد او را مىنماياند در اين اوراق هم مناسب است شمهاى از آن چه خطيب آورده ياد گردد :
در بارهء ابتداء ورود او به دانش آموزى به اسناد از خود او چنين آورده كه گفته است :
« پدرم ، ابراهيم ، هنگامى كه من كودكى در دامان مادر بودم مرد . مادرم مرا به قصّارى ( جامه شو ) سپرد تا او را خدمتگزار باشم . من آن كار را رها مىكردم و به حلقه درس ابو حنيفه مىرفتم و سخنان او را گوش مىدادم . مادرم از دنبال من مىآمد و مرا از آنجا مىگرفت و به نزد قصّار مىبرد . ابو حنيفه به اين كار توجّه داشت و حرص مرا بر فرا گرفتن علم مىديد . چون فرار من بسيار شد و مادرم بدين كار گرفتار گرديد ناچار با ابو حنيفه به عتاب بر آمد و گفت : اين كودك را جز از راه تو فسادى نيست . اين كودكى است يتيم و بىچيز كه من او را از ريسندگى خود نان مىدهم و آرزويم اينست كه بتواند دانگى بدست آورد و خود را به نانى برساند . ابو حنيفه مادرم را گفت : اى زن به زودى اين كودك از نتيجهء علم اندوزى فالوذج ( نوعى حلوا است ) با روغن پسته نصيبش مىگردد . پس مادرم باز گشت و ابو حنيفه را گفت : تو پيرى هستى كه خرف شدهاى و خردت از سر رفته است ! « آنگاه من ابو حنيفه را ملازم شدم و خداوند مرا از علم بهره مند ساخت و مقامى بلند يافتم به طورى كه متصدّى قضاء گشتم و با هارون بر خوان او مىنشستم و با وى غذا مىخوردم . روزى چنان افتاد كه براى هارون فالوده آوردند به من گفت : از اين بخور
[1]« القاضي ، هذه النسبة إلى القضاء بين الناس و الحكومة . و اول من عرف بهذا اللقب سلمان بن ربيعة الباهلى و هو اول قاض بالكوفة استقضاه عمر بن الخطاب و ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم القاضي صاحب ابى حنيفة و هو اول من سمى قاضى القضاة و به انتشر مذهب ابى حنيفة » ( اللباب )
زيرا چنان نيست كه هر روز براى ما چنين چيزى ساخته شود . گفتم : يا امير المؤمنين مگر اين چيست ؟ گفت : اين فالوده است با روغن پسته . من خنديدم . گفت : چرا خنديدى ؟ قضيه كودكى خودم را از آغاز تا انجام و گفته ابو حنيفه را ، به مادرم برايش بازگو كردم . تعجب كرد و گفت : به جانم سوگند علم ، آدمى را بالا مىبرد و در دنيا و آخرت او را سود مىدهد » .
باز به اسناد آورده كه محمد بن عماره گفته است :
« روزى ابو يوسف و زفر را نزد ابو حنيفه ديدم كه مسألهاى را عنوان و طرح كرده بودند و از هنگام بر آمدن خورشيد تا هنگام ظهر مباحثه داشتند و چون ابو حنيفه به سود يكى حكم مىكرد ديگرى دليل و حجّت از وى مىخواست و او حجّت مىآورد تا اين كه اذان ظهر بلند شد ابو حنيفه جانب ابو يوسف را گرفت و حقرا به جانب او داد و دست بر ران زفر نهاد و گفت : لا تطمعنّ فى الرّياسة بأرض يكون هذا بها . » و به اسناد از اسماعيل پسر حمّاد بن ابو حنيفه چنين آورده كه گفته است :
« اصحاب ما ، سى و شش مردند كه بيست و هشت كس از ايشان قضاء را صالح و شايستهاند و شش كس فتوى را و دو كس چنان هستند كه مىتوانند قضاة و اصحاب فتوى را تربيت و تأديب كنند پس به ابو يوسف و زفر اشاره كرد » و هم آورده است كه مردى در مجلس درس ابو يوسف حاضر مىشد ليكن هيچ گاه سخنى نمىگفت . روزى ابو يوسف وى را پرسيد كه چرا سخن نمىگويد ؟ آن مرد به سخن در آمد و چنين گفت : كسى كه روزه دارد چه وقت مىتواند افطار كند ؟ ابو يوسف پاسخ داد : هنگامى كه خورشيد غائب گردد . آن مرد گفت : اگر خورشيد تا نيمهء شب غائب نگردد و غروب نكند ! ؟ ابو يوسف خنديد و گفت تو در خاموشى و سكوت خويش ، راهى صواب رفتى و من در اين كه خواستم به سخن درآيى و چيزى بگويى بر خطاء رفتم . آنگاه به اين دو بيت تمثّل جست :
< شعر > عجبت لإزراء العيىّ بنفسه و صمت الَّذى قد كان للقول اعلما < / شعر >
< شعر > و فى الصّمت ستر للعييّ ، و انّما صحيفة لبّ المرء ان يتكلَّما < / شعر > ابو يوسف بسيار با جربزه بوده و هوشى تيز و تند داشته و در قضايايى كه مورد سؤال و فتوى يا متصدّى قضاء مىشده مقام طرف را مورد توجّه و رعايت قرار مىداده و از سرعت انتقال و هوش سرشار خود در چگونگى پاسخ و افتاء يا حكومت و قضاء استفاده مىكرده و به تناسب و اقتضاء موقع و مقام ، مسأله را حلّ و عقده را منحلّ مىساخته است .
خطيب اين مضمون را ، به اسناد ، ياد كرده است .
« امير المؤمنين ، موسى ، در بارهء بستانى كه داشت مورد دعوى قرار گرفت و مدّعى بوستان ، دعوى نزد ابو يوسف برد و به ظاهر حق با موسى ، خليفه ، بود ليكن در باطن ، كار بر خلاف و حقّ با طرف بود . خليفه از ابو يوسف پرسيد : در آن كار كه مرافعه و نزاع در آن به تو رسيده چه كردى ؟ پاسخ داد : خصم و طرف امير المؤمنين مىخواهد كه شهود او بر حقى شهادت دادهاند و من امير المؤمنين را قسم دهم . خليفه گفت : رأى تو هم اينست ؟ ابو يوسف گفت : ابن ابى ليلى را رأى چنين بود . خليفه گفت : پس بوستان را به طرف برگردان و مرافعه را ختم كن . » باز خطيب به اسناد از بشر بن وليد اين مضمون را آورده است كه بشر گفته است :
روزى نزد ابو يوسف بودم او گفت : ديشب هنگامى كه در بستر خواب آرميده بودم در خانه را به سختى كوبيدند من جامه به خود گرفتم و بسوى در رفتم و آن را گشودم هرثمة بن اعين را ديدم سلام گفتم . گفت : امير المؤمنين را اجابت كن كه ترا خواسته است . گفتم : مرا نزد تو احترامى است و اين هنگام ، چنان است كه مىبينى و من نگرانم كه امير المؤمنين مرا براى كارى دشوار خواسته باشد اگر ممكن است احضار مرا به فردا واگذار شايد در اين ميان امرى حادث و فرجى واقع گردد گفت : امكان ندارد . پرسيدم :
سبب احضار من چيست ؟ پاسخ داد من نمىدانم ، مسرور خادم به من گفت : ترا به فرمان امير المؤمنين به نزد وى ببرم . گفتم : پس اجازت ده من غسل كنم و حنوط به كار برم تا اگر فرمانى در رسد من خود را آماده ساخته باشم و اگر خدا سلامت و عافيت مقدر
كرده باشد زيانى نخواهد داشت . اذن داد . پس به خانه در آمدم و لباس تازه پوشيدم و به اندازه ممكن بوى خوش به كار بردم و با هم به راه افتاديم تا به كاخ رشيد رسيديم .
مسرور ايستاده بود و هرثمه مرا به او داد . من مسرور را گفتم : ترا به خدمت و حرمت و دوستى بگو مرا در اين وقت تنگ چرا خواسته است ؟ گفت : من نمىدانم . پرسيدم :
آيا كسى نزد وى هست ؟ گفت : عيسى بن جعفر . گفتم : ديگر ؟ گفت : كسى ديگر آنجا نيست و آن دو با هم نشستهاند .
« آنگاه گفت : برو و چون به صحن رسيدى خليفه در رواق نشسته است تو پا به زمين بزن او خواهد پرسيد خودت را معرفى كن . من چنان كردم . پرسيد كيست ؟ گفتم يعقوب . گفت : در آى . در آمدم . عيسى بن جعفر را در دست راست او نشسته ديدم سلام گفتم . پاسخ داد و گفت : چنان پندارم كه ترا به هراس و بيم افكندهايم . گفتم :
آرى به خدا سوگند و هم خانوادهام را . فرمود بنشين . نشستم تا آرامش يافتم پس به من توجه كرد و گفت :
« مىدانى چرا ترا خواستهام ؟ گفتم : نه . گفت : ترا خواستهام تا گواه باشى بر اين . همانا او را كنيزكى است كه من خواستهام او را به من هبه كند او امتناع كرده .
خواستهام به من بفروشد باز هم اباء كرده است . به خدا سوگند . اگر خواستهام را انجام ندهد او را مىكشم ! « ابو يوسف گفت :
« پس من به عيسى توجّه كردم و گفتم : اين كنيزك را چه پايه و اعتبار است كه تو از دادن او به امير المؤمنين امتناع مىكنى و خود را به پايهء كشته شدن فرو مىآورى ؟
عيسى گفت : شتاب كردى و پيش از اين كه عذر مرا بدانى مرا محكوم و مأخوذ ساختى گفتم : عذر ترا بگو . گفت :
« من بطلاق و عتاق و تصدّق به همه اموال و دارائى خود سوگند ياد كردهام كه اين كنيزك را نه هبه كنم و نه بفروشم . پس رشيد به من نگريست و گفت : آيا اين كار را چاره دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : چيست ؟ گفتم : نيمى از آن را بفروشد و نيمى را
ببخشد پس به سوگند خود رفتار كرده چه آن كه نه او را هبه كرده و نه اين كه او را فروخته است .
« عيسى گفت : اين كار جائز است ؟ گفتم : بلى . گفت : پس گواه باش كه من نيمى از كنيزك را به خليفه بخشيدم و نيم ديگر آن را به مبلغ يك صد هزار دينار ! بوى فروختم ! « پس كنيزك و مال را حاضر كردند و عيسى به خليفه گفت : آن را بگير و بر تو مبارك باد . خليفه گفت : اى يعقوب امرى ديگر باقى است . گفتم : چيست ؟ گفت :
اين كنيزك ، مملوكه است و ناگزير بايد استبراء به عمل آيد در صورتى كه من اگر همين امشب كام از او نگيرم به خدا سوگند گمان مىكنم جان از تنم بيرون خواهد رفت ! ! « گفتم : يا امير المؤمنين او را آزاد و آنگاه تزويجش كن چه اين كه زن آزاد را استبراء لازم نيست . گفت : آزادش ساختم پس كيست كه او را به من تزويج كند ؟
گفتم : من . پس سرور و حسين را براى اشهاد خواست من خطبه خواندم و خدا را سپاس گفتم و كنيزك آزاد شده را با بيست هزار دينار كابين ، به عقد هارون در آوردم .
پس مهر را خواست و بزن داد .
« آنگاه مرا دستور باز گشت داد و سرور را گفت : دويست هزار درهم و بيست تخت ( جامه دان ) جامه با يعقوب ببر و به او بده . سرور چنين كرد .
« بشر بن وليد گفته است چون ابو يوسف اين قضيه را برايم نقل كرد به من گفت آيا در آن چه من انجام دادم ناروايى مىبينى ؟ گفتم : نه . گفت : پس حق خود را بگير .
گفتم : حق من چيست ؟ گفت : يك دهم . پس او را سپاس و دعا گفتم و خواستم برخيزم كه پير زنى در آمد و ابو يوسف را گفت : دخترت به تو سلام مىگويد و مىگويد :
شب گذشته من از امير المؤمنين جز همان مهر كه مىدانى مالى دريافت نداشته اينك نيم آن را براى تو فرستادم و نيم ديگر را براى احتياجات خود نگه داشتم .
« ابو يوسف پير زن را گفت : اين نيم را هم به خود او برگردان به خدا سوگند من آن را نمىپذيرم . آيا با اين كه من او را از بردگى بيرون ساختم و به زنى امير المؤمنين در آوردم