بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 796


تصدّى مىداشته است و او را پسرى به نام يوسف بوده كه در حيات پدر ، قاضى شده و در سال يك صد و نود و دو ( 192 ) وفات يافته است .
باز ابن نديم چنين گفته است :
« ابو يوسف را در اصول و امالى كتبى است به اين قرار : كتاب الصّلاة ، كتاب الزّكاة ، كتاب الصّيام ، كتاب الفرائض ، كتاب البيوع ، كتاب الحدود ، كتاب الوكالة ، كتاب الوصايا ، كتاب الصّيد و الذّبائح ، كتاب الغصب و الاستبراء » .
« و هم او را املائى است كه بشر بن وليد آن را روايت كرده و اين املاء برسى و شش كتاب از آن چه ابو يوسف آنها را تفريع كرده محتوى است . و از جمله كتب او است :
كتاب اختلاف الامصار ، كتاب الرّد على مالك بن انس ، كتاب رسالته فى الخراج إلى الرّشيد ، كتاب الجوامع كه آن را براى يحيى بن خالد تأليف كرده و بر چهل كتاب محتوى است و در آن اختلاف مردم و هم راى مختار خويش را ياد كرده است و معلَّى بن منصور رازى ، ابو يعلى ، از جمله كسانى است كه از ابو يوسف روايت كرده‌اند .
ابو يعلى فقه و اصول و كتب او را روايت كرده و سال دويست و يازده ( 211 ) در بغداد وفات يافته است » خطيب در تاريخ ( جلد 14 صفحه 242 ) بيش از دوازده صفحه در بارهء ابو يوسف نوشته و در آغاز ، كسانى را كه ابو يوسف از ايشان سماع داشته مانند ابو اسحاق شيبانى و سليمان تيمى و يحيى بن سعيد انصارى و سليمان اعمش و هشام بن عروه ، و عطاء بن سائب و حسن بن دينار و ليث بن سعد و چند كس ديگر نام برده و هم كسانى را كه از وى روايت كرده‌اند مانند محمد بن حسن شيبانى و بشر بن وليد كندى و علىّ بن جعد و احمد بن حنبل و يحيى بن معين و گروهى ديگر از اين قبيل ياد كرده است و گفته است : موسى بن مهدى قضاء بغداد را به او ، كه در آنجا ساكن بوده ، وا گذاشته و بعد از موسى هادى ، خليفهء عباسى ، هارون هم ولايت قضاء را به او داده و او نخستين كسى است كه در اسلام بعنوان « قاضى القضاة » خوانده شده است چنان كه اول كسى كه


صفحه 797


به لقب « قاضى » در اسلام شناخته شده سليمان بن ربيعهء باهلى بوده است[1]خطيب قضايايى از ابتداء ورود ابو يوسف به كار تحصيل علم و مجالس تدريس و بحث و هم مجالس و مباحث علمى او آورده است كه برخى از آنها طرز تفقه و اجتهاد او را مىنماياند در اين اوراق هم مناسب است شمه‌اى از آن چه خطيب آورده ياد گردد :
در بارهء ابتداء ورود او به دانش آموزى به اسناد از خود او چنين آورده كه گفته است :
« پدرم ، ابراهيم ، هنگامى كه من كودكى در دامان مادر بودم مرد . مادرم مرا به قصّارى ( جامه شو ) سپرد تا او را خدمتگزار باشم . من آن كار را رها مىكردم و به حلقه درس ابو حنيفه مىرفتم و سخنان او را گوش مىدادم . مادرم از دنبال من مىآمد و مرا از آنجا مىگرفت و به نزد قصّار مىبرد . ابو حنيفه به اين كار توجّه داشت و حرص مرا بر فرا گرفتن علم مىديد . چون فرار من بسيار شد و مادرم بدين كار گرفتار گرديد ناچار با ابو حنيفه به عتاب بر آمد و گفت : اين كودك را جز از راه تو فسادى نيست . اين كودكى است يتيم و بىچيز كه من او را از ريسندگى خود نان مىدهم و آرزويم اينست كه بتواند دانگى بدست آورد و خود را به نانى برساند . ابو حنيفه مادرم را گفت : اى زن به زودى اين كودك از نتيجهء علم اندوزى فالوذج ( نوعى حلوا است ) با روغن پسته نصيبش مىگردد . پس مادرم باز گشت و ابو حنيفه را گفت : تو پيرى هستى كه خرف شده‌اى و خردت از سر رفته است ! « آنگاه من ابو حنيفه را ملازم شدم و خداوند مرا از علم بهره مند ساخت و مقامى بلند يافتم به طورى كه متصدّى قضاء گشتم و با هارون بر خوان او مىنشستم و با وى غذا مىخوردم . روزى چنان افتاد كه براى هارون فالوده آوردند به من گفت : از اين بخور


[1]« القاضي ، هذه النسبة إلى القضاء بين الناس و الحكومة . و اول من عرف بهذا اللقب سلمان بن ربيعة الباهلى و هو اول قاض بالكوفة استقضاه عمر بن الخطاب و ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم القاضي صاحب ابى حنيفة و هو اول من سمى قاضى القضاة و به انتشر مذهب ابى حنيفة » ( اللباب )


صفحه 798


زيرا چنان نيست كه هر روز براى ما چنين چيزى ساخته شود . گفتم : يا امير المؤمنين مگر اين چيست ؟ گفت : اين فالوده است با روغن پسته . من خنديدم . گفت : چرا خنديدى ؟ قضيه كودكى خودم را از آغاز تا انجام و گفته ابو حنيفه را ، به مادرم برايش بازگو كردم . تعجب كرد و گفت : به جانم سوگند علم ، آدمى را بالا مىبرد و در دنيا و آخرت او را سود مىدهد » .
باز به اسناد آورده كه محمد بن عماره گفته است :
« روزى ابو يوسف و زفر را نزد ابو حنيفه ديدم كه مسأله‌اى را عنوان و طرح كرده بودند و از هنگام بر آمدن خورشيد تا هنگام ظهر مباحثه داشتند و چون ابو حنيفه به سود يكى حكم مىكرد ديگرى دليل و حجّت از وى مىخواست و او حجّت مىآورد تا اين كه اذان ظهر بلند شد ابو حنيفه جانب ابو يوسف را گرفت و حقرا به جانب او داد و دست بر ران زفر نهاد و گفت : لا تطمعنّ فى الرّياسة بأرض يكون هذا بها . » و به اسناد از اسماعيل پسر حمّاد بن ابو حنيفه چنين آورده كه گفته است :
« اصحاب ما ، سى و شش مردند كه بيست و هشت كس از ايشان قضاء را صالح و شايسته‌اند و شش كس فتوى را و دو كس چنان هستند كه مىتوانند قضاة و اصحاب فتوى را تربيت و تأديب كنند پس به ابو يوسف و زفر اشاره كرد » و هم آورده است كه مردى در مجلس درس ابو يوسف حاضر مىشد ليكن هيچ گاه سخنى نمىگفت . روزى ابو يوسف وى را پرسيد كه چرا سخن نمىگويد ؟ آن مرد به سخن در آمد و چنين گفت : كسى كه روزه دارد چه وقت مىتواند افطار كند ؟ ابو يوسف پاسخ داد : هنگامى كه خورشيد غائب گردد . آن مرد گفت : اگر خورشيد تا نيمهء شب غائب نگردد و غروب نكند ! ؟ ابو يوسف خنديد و گفت تو در خاموشى و سكوت خويش ، راهى صواب رفتى و من در اين كه خواستم به سخن درآيى و چيزى بگويى بر خطاء رفتم . آنگاه به اين دو بيت تمثّل جست :
< شعر > عجبت لإزراء العيىّ بنفسه و صمت الَّذى قد كان للقول اعلما < / شعر >


صفحه 799


< شعر > و فى الصّمت ستر للعييّ ، و انّما صحيفة لبّ المرء ان يتكلَّما < / شعر > ابو يوسف بسيار با جربزه بوده و هوشى تيز و تند داشته و در قضايايى كه مورد سؤال و فتوى يا متصدّى قضاء مىشده مقام طرف را مورد توجّه و رعايت قرار مىداده و از سرعت انتقال و هوش سرشار خود در چگونگى پاسخ و افتاء يا حكومت و قضاء استفاده مىكرده و به تناسب و اقتضاء موقع و مقام ، مسأله را حلّ و عقده را منحلّ مىساخته است .
خطيب اين مضمون را ، به اسناد ، ياد كرده است .
« امير المؤمنين ، موسى ، در بارهء بستانى كه داشت مورد دعوى قرار گرفت و مدّعى بوستان ، دعوى نزد ابو يوسف برد و به ظاهر حق با موسى ، خليفه ، بود ليكن در باطن ، كار بر خلاف و حقّ با طرف بود . خليفه از ابو يوسف پرسيد : در آن كار كه مرافعه و نزاع در آن به تو رسيده چه كردى ؟ پاسخ داد : خصم و طرف امير المؤمنين مىخواهد كه شهود او بر حقى شهادت داده‌اند و من امير المؤمنين را قسم دهم . خليفه گفت : رأى تو هم اينست ؟ ابو يوسف گفت : ابن ابى ليلى را رأى چنين بود . خليفه گفت : پس بوستان را به طرف برگردان و مرافعه را ختم كن . » باز خطيب به اسناد از بشر بن وليد اين مضمون را آورده است كه بشر گفته است :
روزى نزد ابو يوسف بودم او گفت : ديشب هنگامى كه در بستر خواب آرميده بودم در خانه را به سختى كوبيدند من جامه به خود گرفتم و بسوى در رفتم و آن را گشودم هرثمة بن اعين را ديدم سلام گفتم . گفت : امير المؤمنين را اجابت كن كه ترا خواسته است . گفتم : مرا نزد تو احترامى است و اين هنگام ، چنان است كه مىبينى و من نگرانم كه امير المؤمنين مرا براى كارى دشوار خواسته باشد اگر ممكن است احضار مرا به فردا واگذار شايد در اين ميان امرى حادث و فرجى واقع گردد گفت : امكان ندارد . پرسيدم :
سبب احضار من چيست ؟ پاسخ داد من نمىدانم ، مسرور خادم به من گفت : ترا به فرمان امير المؤمنين به نزد وى ببرم . گفتم : پس اجازت ده من غسل كنم و حنوط به كار برم تا اگر فرمانى در رسد من خود را آماده ساخته باشم و اگر خدا سلامت و عافيت مقدر


صفحه 800


كرده باشد زيانى نخواهد داشت . اذن داد . پس به خانه در آمدم و لباس تازه پوشيدم و به اندازه ممكن بوى خوش به كار بردم و با هم به راه افتاديم تا به كاخ رشيد رسيديم .
مسرور ايستاده بود و هرثمه مرا به او داد . من مسرور را گفتم : ترا به خدمت و حرمت و دوستى بگو مرا در اين وقت تنگ چرا خواسته است ؟ گفت : من نمىدانم . پرسيدم :
آيا كسى نزد وى هست ؟ گفت : عيسى بن جعفر . گفتم : ديگر ؟ گفت : كسى ديگر آنجا نيست و آن دو با هم نشسته‌اند .
« آنگاه گفت : برو و چون به صحن رسيدى خليفه در رواق نشسته است تو پا به زمين بزن او خواهد پرسيد خودت را معرفى كن . من چنان كردم . پرسيد كيست ؟ گفتم يعقوب . گفت : در آى . در آمدم . عيسى بن جعفر را در دست راست او نشسته ديدم سلام گفتم . پاسخ داد و گفت : چنان پندارم كه ترا به هراس و بيم افكنده‌ايم . گفتم :
آرى به خدا سوگند و هم خانواده‌ام را . فرمود بنشين . نشستم تا آرامش يافتم پس به من توجه كرد و گفت :
« مىدانى چرا ترا خواسته‌ام ؟ گفتم : نه . گفت : ترا خواسته‌ام تا گواه باشى بر اين . همانا او را كنيزكى است كه من خواسته‌ام او را به من هبه كند او امتناع كرده .
خواسته‌ام به من بفروشد باز هم اباء كرده است . به خدا سوگند . اگر خواسته‌ام را انجام ندهد او را مىكشم ! « ابو يوسف گفت :
« پس من به عيسى توجّه كردم و گفتم : اين كنيزك را چه پايه و اعتبار است كه تو از دادن او به امير المؤمنين امتناع مىكنى و خود را به پايهء كشته شدن فرو مىآورى ؟
عيسى گفت : شتاب كردى و پيش از اين كه عذر مرا بدانى مرا محكوم و مأخوذ ساختى گفتم : عذر ترا بگو . گفت :
« من بطلاق و عتاق و تصدّق به همه اموال و دارائى خود سوگند ياد كرده‌ام كه اين كنيزك را نه هبه كنم و نه بفروشم . پس رشيد به من نگريست و گفت : آيا اين كار را چاره دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : چيست ؟ گفتم : نيمى از آن را بفروشد و نيمى را


صفحه 801


ببخشد پس به سوگند خود رفتار كرده چه آن كه نه او را هبه كرده و نه اين كه او را فروخته است .
« عيسى گفت : اين كار جائز است ؟ گفتم : بلى . گفت : پس گواه باش كه من نيمى از كنيزك را به خليفه بخشيدم و نيم ديگر آن را به مبلغ يك صد هزار دينار ! بوى فروختم ! « پس كنيزك و مال را حاضر كردند و عيسى به خليفه گفت : آن را بگير و بر تو مبارك باد . خليفه گفت : اى يعقوب امرى ديگر باقى است . گفتم : چيست ؟ گفت :
اين كنيزك ، مملوكه است و ناگزير بايد استبراء به عمل آيد در صورتى كه من اگر همين امشب كام از او نگيرم به خدا سوگند گمان مىكنم جان از تنم بيرون خواهد رفت ! ! « گفتم : يا امير المؤمنين او را آزاد و آنگاه تزويجش كن چه اين كه زن آزاد را استبراء لازم نيست . گفت : آزادش ساختم پس كيست كه او را به من تزويج كند ؟
گفتم : من . پس سرور و حسين را براى اشهاد خواست من خطبه خواندم و خدا را سپاس گفتم و كنيزك آزاد شده را با بيست هزار دينار كابين ، به عقد هارون در آوردم .
پس مهر را خواست و بزن داد .
« آنگاه مرا دستور باز گشت داد و سرور را گفت : دويست هزار درهم و بيست تخت ( جامه دان ) جامه با يعقوب ببر و به او بده . سرور چنين كرد .
« بشر بن وليد گفته است چون ابو يوسف اين قضيه را برايم نقل كرد به من گفت آيا در آن چه من انجام دادم ناروايى مىبينى ؟ گفتم : نه . گفت : پس حق خود را بگير .
گفتم : حق من چيست ؟ گفت : يك دهم . پس او را سپاس و دعا گفتم و خواستم برخيزم كه پير زنى در آمد و ابو يوسف را گفت : دخترت به تو سلام مىگويد و مىگويد :
شب گذشته من از امير المؤمنين جز همان مهر كه مىدانى مالى دريافت نداشته اينك نيم آن را براى تو فرستادم و نيم ديگر را براى احتياجات خود نگه داشتم .
« ابو يوسف پير زن را گفت : اين نيم را هم به خود او برگردان به خدا سوگند من آن را نمىپذيرم . آيا با اين كه من او را از بردگى بيرون ساختم و به زنى امير المؤمنين در آوردم


صفحه 802


اين مبلغ را براى من فرستاده و بدان خرسند شده است ؟ من و اعمام من كه اين وضع را ديديم بالتماس از او خواستيم كه آن را به پذيرد و رد نكند . پس اصرار ما اثر كرد و او پذيرفت و هزار دينار از آنها را هم به من داد » باز هم خطيب ، به اسناد از ابو عبد الله يوسفى اين مضمون را آورده است :
« امّ جعفر[1]به ابو يوسف نوشت كه در فلان موضوع راى تو چيست ؟ احبّ اشياء براى من اينست كه حق در آن چنين باشد . پس ابو يوسف چنان افتاء داد كه امّ جعفر مىخواست و دوست داشت پس امّ جعفر حقّه‌اى سيمين كه در آن حقه هايى طبقه طبقه از سيم به كار گذاشته شده و هر يك به نوعى از عطر پر شده و هم جامى پر از دراهم كه در وسط آن جامى پر از دينار بود براى او فرستاد يكى از حاضران مجلس ، ابو يوسف را گفت : پيغمبر ( ص ) گفته است : « من أهديت له هديّة فجلساؤه شركاؤه فيها » ابو يوسف گفت : آن در زمانى بود كه مردم خرما و شير هديّه مىداده‌اند . و در موردى ديگر بر اين جمله چنين افزوده است « نه در اين زمان كه هدايا از اين قبيل است كه مىگويد » و آنگاه غلام خود را فرموده است : هدايا را به خزائن ببر ! » و از سخنان ابو يوسف ، آورده است :
1 - « رؤس النّعم ثلاثة : فاوّلها نعمة الإسلام الَّتى لا تتمّ نعمة الَّا بها ، و الثّانية نعمة العافية الَّتى لا تطيب الحياة الَّا بها ، و الثّالثة نعمة الغنى الَّتى لا يتمّ العيش الَّا بها » 2 - « العلم شىء لا يعطيك بعضه حتّى تعطيه كلَّك . و أنت اذا اعطيته كلَّك من اعطائه البعض على غرر » « من نظر فى الرّأي و لم يل القضاء فقد خسر الدّنيا و الآخرة ! ذلك هو الخسران المبين » ابن خلَّكان هم در وفيات الاعيان در ترجمهء ابو يوسف بسيارى از آن چه را از خطيب نقل شد آورده و مطالبى ديگر هم ياد كرده است از جمله از احمد بن يحيى معروف به ثعلب صاحب كتاب « الفصيح » اين مضمون را آورده است :


[1]زبيده دختر جعفر ، زن هارون رشيد


صفحه 803


« برخى از اصحاب ما به من خبر داد كه هارون رشيد ابو يوسف را گفته است :
به من چنان رسيده كه تو مىگويى كسانى كه بعنوان شهود در نزد تو شهادت مىدهند و تو شهادت ايشان را مىپذيرى آنان ساختگى و نادرست ( باصطلاح حرفه‌اى ) هستند پاسخ داد چنين است يا امير المؤمنين ! گفت : چرا ؟ پاسخ داد : چون كسى كه درست و حالش مستور باشد و راه امانت بسپرد ما را نمىشناسد و ما او را نمىشناسيم و آن كس كه كارش نمايان و حالش مكشوف باشد نزد ما نمىآيد و ما او را نمىپذيريم پس كسى جز اين گروه كه متصنّعه‌اند و به ظاهر طورى و در باطن طورى ديگر هستند كسى باقى نيست كه نزد ما شهادت دهد . رشيد از اين سخن خنديد و گفت : راست مىگويى » - 2 - زفر ابو اسحاق در بارهء زفر چنين گفته است :
ابو الهذيل ، زفر بن الهذيل العنبري . وى به سال يك صد و ده ( 110 ) تولَّد يافته و در سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) به سنّ چهل و هشت سالگى در گذشته است .
« زفر ميان علم و عبادت ، جمع كرده و از اصحاب حديث بوده كه رأى - قياس ابو حنيفه - بر وى غلبه يافته و از اصحاب رأى و قياس گشته است .
ابن نديم در ترجمهء او اين مضمون را گفته است :
« ابو الهذيل زفر بن هذيل بن قيس از بنى عنبر كه در سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) در بصره بعد از ابو حنيفه در گذشته . زفر به تفقّه پرداخته و « رأى » بر او غلبه يافته پدر او عامل اصفهان بوده است .
ابن خلَّكان كه زفر را بضم زاء و فتح فاء و هذيل را بضم هاء و فتح ذال معجمه