< شعر > و فى الصّمت ستر للعييّ ، و انّما صحيفة لبّ المرء ان يتكلَّما < / شعر > ابو يوسف بسيار با جربزه بوده و هوشى تيز و تند داشته و در قضايايى كه مورد سؤال و فتوى يا متصدّى قضاء مىشده مقام طرف را مورد توجّه و رعايت قرار مىداده و از سرعت انتقال و هوش سرشار خود در چگونگى پاسخ و افتاء يا حكومت و قضاء استفاده مىكرده و به تناسب و اقتضاء موقع و مقام ، مسأله را حلّ و عقده را منحلّ مىساخته است .
خطيب اين مضمون را ، به اسناد ، ياد كرده است .
« امير المؤمنين ، موسى ، در بارهء بستانى كه داشت مورد دعوى قرار گرفت و مدّعى بوستان ، دعوى نزد ابو يوسف برد و به ظاهر حق با موسى ، خليفه ، بود ليكن در باطن ، كار بر خلاف و حقّ با طرف بود . خليفه از ابو يوسف پرسيد : در آن كار كه مرافعه و نزاع در آن به تو رسيده چه كردى ؟ پاسخ داد : خصم و طرف امير المؤمنين مىخواهد كه شهود او بر حقى شهادت دادهاند و من امير المؤمنين را قسم دهم . خليفه گفت : رأى تو هم اينست ؟ ابو يوسف گفت : ابن ابى ليلى را رأى چنين بود . خليفه گفت : پس بوستان را به طرف برگردان و مرافعه را ختم كن . » باز خطيب به اسناد از بشر بن وليد اين مضمون را آورده است كه بشر گفته است :
روزى نزد ابو يوسف بودم او گفت : ديشب هنگامى كه در بستر خواب آرميده بودم در خانه را به سختى كوبيدند من جامه به خود گرفتم و بسوى در رفتم و آن را گشودم هرثمة بن اعين را ديدم سلام گفتم . گفت : امير المؤمنين را اجابت كن كه ترا خواسته است . گفتم : مرا نزد تو احترامى است و اين هنگام ، چنان است كه مىبينى و من نگرانم كه امير المؤمنين مرا براى كارى دشوار خواسته باشد اگر ممكن است احضار مرا به فردا واگذار شايد در اين ميان امرى حادث و فرجى واقع گردد گفت : امكان ندارد . پرسيدم :
سبب احضار من چيست ؟ پاسخ داد من نمىدانم ، مسرور خادم به من گفت : ترا به فرمان امير المؤمنين به نزد وى ببرم . گفتم : پس اجازت ده من غسل كنم و حنوط به كار برم تا اگر فرمانى در رسد من خود را آماده ساخته باشم و اگر خدا سلامت و عافيت مقدر
كرده باشد زيانى نخواهد داشت . اذن داد . پس به خانه در آمدم و لباس تازه پوشيدم و به اندازه ممكن بوى خوش به كار بردم و با هم به راه افتاديم تا به كاخ رشيد رسيديم .
مسرور ايستاده بود و هرثمه مرا به او داد . من مسرور را گفتم : ترا به خدمت و حرمت و دوستى بگو مرا در اين وقت تنگ چرا خواسته است ؟ گفت : من نمىدانم . پرسيدم :
آيا كسى نزد وى هست ؟ گفت : عيسى بن جعفر . گفتم : ديگر ؟ گفت : كسى ديگر آنجا نيست و آن دو با هم نشستهاند .
« آنگاه گفت : برو و چون به صحن رسيدى خليفه در رواق نشسته است تو پا به زمين بزن او خواهد پرسيد خودت را معرفى كن . من چنان كردم . پرسيد كيست ؟ گفتم يعقوب . گفت : در آى . در آمدم . عيسى بن جعفر را در دست راست او نشسته ديدم سلام گفتم . پاسخ داد و گفت : چنان پندارم كه ترا به هراس و بيم افكندهايم . گفتم :
آرى به خدا سوگند و هم خانوادهام را . فرمود بنشين . نشستم تا آرامش يافتم پس به من توجه كرد و گفت :
« مىدانى چرا ترا خواستهام ؟ گفتم : نه . گفت : ترا خواستهام تا گواه باشى بر اين . همانا او را كنيزكى است كه من خواستهام او را به من هبه كند او امتناع كرده .
خواستهام به من بفروشد باز هم اباء كرده است . به خدا سوگند . اگر خواستهام را انجام ندهد او را مىكشم ! « ابو يوسف گفت :
« پس من به عيسى توجّه كردم و گفتم : اين كنيزك را چه پايه و اعتبار است كه تو از دادن او به امير المؤمنين امتناع مىكنى و خود را به پايهء كشته شدن فرو مىآورى ؟
عيسى گفت : شتاب كردى و پيش از اين كه عذر مرا بدانى مرا محكوم و مأخوذ ساختى گفتم : عذر ترا بگو . گفت :
« من بطلاق و عتاق و تصدّق به همه اموال و دارائى خود سوگند ياد كردهام كه اين كنيزك را نه هبه كنم و نه بفروشم . پس رشيد به من نگريست و گفت : آيا اين كار را چاره دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : چيست ؟ گفتم : نيمى از آن را بفروشد و نيمى را
ببخشد پس به سوگند خود رفتار كرده چه آن كه نه او را هبه كرده و نه اين كه او را فروخته است .
« عيسى گفت : اين كار جائز است ؟ گفتم : بلى . گفت : پس گواه باش كه من نيمى از كنيزك را به خليفه بخشيدم و نيم ديگر آن را به مبلغ يك صد هزار دينار ! بوى فروختم ! « پس كنيزك و مال را حاضر كردند و عيسى به خليفه گفت : آن را بگير و بر تو مبارك باد . خليفه گفت : اى يعقوب امرى ديگر باقى است . گفتم : چيست ؟ گفت :
اين كنيزك ، مملوكه است و ناگزير بايد استبراء به عمل آيد در صورتى كه من اگر همين امشب كام از او نگيرم به خدا سوگند گمان مىكنم جان از تنم بيرون خواهد رفت ! ! « گفتم : يا امير المؤمنين او را آزاد و آنگاه تزويجش كن چه اين كه زن آزاد را استبراء لازم نيست . گفت : آزادش ساختم پس كيست كه او را به من تزويج كند ؟
گفتم : من . پس سرور و حسين را براى اشهاد خواست من خطبه خواندم و خدا را سپاس گفتم و كنيزك آزاد شده را با بيست هزار دينار كابين ، به عقد هارون در آوردم .
پس مهر را خواست و بزن داد .
« آنگاه مرا دستور باز گشت داد و سرور را گفت : دويست هزار درهم و بيست تخت ( جامه دان ) جامه با يعقوب ببر و به او بده . سرور چنين كرد .
« بشر بن وليد گفته است چون ابو يوسف اين قضيه را برايم نقل كرد به من گفت آيا در آن چه من انجام دادم ناروايى مىبينى ؟ گفتم : نه . گفت : پس حق خود را بگير .
گفتم : حق من چيست ؟ گفت : يك دهم . پس او را سپاس و دعا گفتم و خواستم برخيزم كه پير زنى در آمد و ابو يوسف را گفت : دخترت به تو سلام مىگويد و مىگويد :
شب گذشته من از امير المؤمنين جز همان مهر كه مىدانى مالى دريافت نداشته اينك نيم آن را براى تو فرستادم و نيم ديگر را براى احتياجات خود نگه داشتم .
« ابو يوسف پير زن را گفت : اين نيم را هم به خود او برگردان به خدا سوگند من آن را نمىپذيرم . آيا با اين كه من او را از بردگى بيرون ساختم و به زنى امير المؤمنين در آوردم
اين مبلغ را براى من فرستاده و بدان خرسند شده است ؟ من و اعمام من كه اين وضع را ديديم بالتماس از او خواستيم كه آن را به پذيرد و رد نكند . پس اصرار ما اثر كرد و او پذيرفت و هزار دينار از آنها را هم به من داد » باز هم خطيب ، به اسناد از ابو عبد الله يوسفى اين مضمون را آورده است :
« امّ جعفر[1]به ابو يوسف نوشت كه در فلان موضوع راى تو چيست ؟ احبّ اشياء براى من اينست كه حق در آن چنين باشد . پس ابو يوسف چنان افتاء داد كه امّ جعفر مىخواست و دوست داشت پس امّ جعفر حقّهاى سيمين كه در آن حقه هايى طبقه طبقه از سيم به كار گذاشته شده و هر يك به نوعى از عطر پر شده و هم جامى پر از دراهم كه در وسط آن جامى پر از دينار بود براى او فرستاد يكى از حاضران مجلس ، ابو يوسف را گفت : پيغمبر ( ص ) گفته است : « من أهديت له هديّة فجلساؤه شركاؤه فيها » ابو يوسف گفت : آن در زمانى بود كه مردم خرما و شير هديّه مىدادهاند . و در موردى ديگر بر اين جمله چنين افزوده است « نه در اين زمان كه هدايا از اين قبيل است كه مىگويد » و آنگاه غلام خود را فرموده است : هدايا را به خزائن ببر ! » و از سخنان ابو يوسف ، آورده است :
1 - « رؤس النّعم ثلاثة : فاوّلها نعمة الإسلام الَّتى لا تتمّ نعمة الَّا بها ، و الثّانية نعمة العافية الَّتى لا تطيب الحياة الَّا بها ، و الثّالثة نعمة الغنى الَّتى لا يتمّ العيش الَّا بها » 2 - « العلم شىء لا يعطيك بعضه حتّى تعطيه كلَّك . و أنت اذا اعطيته كلَّك من اعطائه البعض على غرر » « من نظر فى الرّأي و لم يل القضاء فقد خسر الدّنيا و الآخرة ! ذلك هو الخسران المبين » ابن خلَّكان هم در وفيات الاعيان در ترجمهء ابو يوسف بسيارى از آن چه را از خطيب نقل شد آورده و مطالبى ديگر هم ياد كرده است از جمله از احمد بن يحيى معروف به ثعلب صاحب كتاب « الفصيح » اين مضمون را آورده است :
[1]زبيده دختر جعفر ، زن هارون رشيد
« برخى از اصحاب ما به من خبر داد كه هارون رشيد ابو يوسف را گفته است :
به من چنان رسيده كه تو مىگويى كسانى كه بعنوان شهود در نزد تو شهادت مىدهند و تو شهادت ايشان را مىپذيرى آنان ساختگى و نادرست ( باصطلاح حرفهاى ) هستند پاسخ داد چنين است يا امير المؤمنين ! گفت : چرا ؟ پاسخ داد : چون كسى كه درست و حالش مستور باشد و راه امانت بسپرد ما را نمىشناسد و ما او را نمىشناسيم و آن كس كه كارش نمايان و حالش مكشوف باشد نزد ما نمىآيد و ما او را نمىپذيريم پس كسى جز اين گروه كه متصنّعهاند و به ظاهر طورى و در باطن طورى ديگر هستند كسى باقى نيست كه نزد ما شهادت دهد . رشيد از اين سخن خنديد و گفت : راست مىگويى » - 2 - زفر ابو اسحاق در بارهء زفر چنين گفته است :
ابو الهذيل ، زفر بن الهذيل العنبري . وى به سال يك صد و ده ( 110 ) تولَّد يافته و در سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) به سنّ چهل و هشت سالگى در گذشته است .
« زفر ميان علم و عبادت ، جمع كرده و از اصحاب حديث بوده كه رأى - قياس ابو حنيفه - بر وى غلبه يافته و از اصحاب رأى و قياس گشته است .
ابن نديم در ترجمهء او اين مضمون را گفته است :
« ابو الهذيل زفر بن هذيل بن قيس از بنى عنبر كه در سال يك صد و پنجاه و هشت ( 158 ) در بصره بعد از ابو حنيفه در گذشته . زفر به تفقّه پرداخته و « رأى » بر او غلبه يافته پدر او عامل اصفهان بوده است .
ابن خلَّكان كه زفر را بضم زاء و فتح فاء و هذيل را بضم هاء و فتح ذال معجمه
و سكون ياء ضبط و نسبت او را تا عدنان ياد و آن چه را ابو اسحاق و ابن نديم آوردهاند ايراد كرده است . اين مضمون را بنقل از كتاب « الجليس و الانيس » معافى بن زكريا كه او از عبد الرحمن بن معزّ حديث كرده آورده است :
« مردى نزد ابو حنيفه آمده و گفته است : من دوشينه نبيذ آشاميدهام و نمىدانم زن خود را طلاق گفتهام يا نه اكنون چه بايدم كرد ؟ ابو حنيفه پاسخ داده است : زن ، زن تست مگر اين كه يقين بدانى كه او را طلاق دادهاى .
« آن مرد به نزد سفيان ثورى رفته و بوى گفته است : يا ابا عبد الله شب گذشته من نبيذ آشاميدهام و نمىدانم زن خويش را طلاق دادهام يا نه تكليف چيست ؟ سفيان گفته است : برو رجوع كن پس اگر طلاق داده باشى رجوع كردهاى و اگر طلاق نداده باشى رجوع بوى زيانى به تو نخواهد داشت .
« پس آن مرد به نزد شريك بن عبد الله رفته و همان سؤال را با وى مطرح كرده عبد الله گفته است : برو زن را طلاق بده و پس از آن بوى رجوع كن .
« در آخر به نزد زفر رفته و گفته است : يا ابا هذيل من ديشب نبيذ آشاميدهام و نمىدانم در آن حال زن خود را طلاق گفتهام يا نه . زفر پرسيده است : آيا از ديگرى هم اين مسأله را پرسيدهاى ؟ گفته است : از ابو حنيفه پرسيدهام و او گفت : تا يقين نكنى كه زنت را طلاق دادهاى زن ، زن تو است . زفر گفت : صواب است و درست . آيا جز از ابو حنيفه از ديگرى نيز سؤال كردهاى ؟ پاسخ داد : آرى از سفيان ثورى .
پرسيد : او چه پاسخ داد ؟ گفت : دستور داد رجوع كنم تا اگر طلاق داده باشم رجوع محقق شود و گر نه كارى بىضرر خواهد بود . زفر گفت : چه سخنى خوب و پاسخى به جا داده است . باز پرسيد : آيا از ديگرى هم جز اين دو پرسيده گفت : آرى از شريك بن عبد الله . پرسيد او چه گفت ؟ پاسخ داد : شريك گفت : برو زن را طلاق بده و آنگاه بوى رجوع كن . زفر بر اين پاسخ خنديد و گفت : ترا مثلى بياورم :
مردى در راهى مىگذشته و آبى از ناودان ، يا محلى ديگر ، به جامهء او اصابت كرده پس ابو حنيفه بوى گفته است : جامه ات پاك و نمازت صحيح است تا يقين به چگونگى
آب پيدا كنى . و سفيان گفته است : جامه ات را بشوى چه اگر در واقع نجس باشد به شستن طاهر مىگردد و اگر پاك باشد نظافت او افزون مىگردد . و شريك گفته است : بر جامه ات بشاش و آنگاه آن را بشوى و تطهير كن ! . » ابن خلَّكان پس از نقل قضيهء فوق چنين اظهار نظر كرده است :
« و قد احسن زفر فى فصله بين هذه الثّلاثة فى ما افتى به فى هذه المسألة و فى ما ضربه لسائله من الأمثلة » در اينجا اين ياد آورى شايد به جا باشد كه طرح اين سؤال بر مبناى حلال بودن شرب نبيذ است كه آن فقيهان عقيده مىداشتهاند ليكن بهر حال اين مسأله از نظر مبانى فقهى شيعه از چند جهت قابل توجه است يكى اين كه نبيذ در فقه شيعه بخصوص كه مسكر هم بوده حرام است ديگر اين كه اجراء عقود و ايقاعات در حال مستى و عدم توجّه و قصد بىتأثير است سه ديگر اين كه در طلاق حضور دو عادل شرط صحت آنست پس مسأله با رعايت مبانى و مدارك استنباطى و تقيّد به آنها وضعى دارد و از لحاظ آزادى رأى و عمل به قياس وضعى ديگر و بهر حال آن چه ابو حنيفه گفته و فتوى داده است با اصول و مبانى موافقت دارد و الله العالم .
- 3 - شيبانى ابو اسحاق ، شيبانى را بدين مضمون عنوان و ياد كرده است .
« ابو عبد الله محمّد بن حسن شيبانى مولى بنى شيبان در سال يك صد و هشتاد و هفت ( 187 ) به سنّ پنجاه و هشت ( 58 ) سالگى در رى وفات يافته است .
« شيبانى چند سال به مجلس درس ابو حنيفه حاضر مىشده و پس از او نزد ابو يوسف فقه فرا گرفته و كتابهايى بسيار تأليف كرده و علم ابو حنيفه را نشر داده است .
« شافعى گفته است : از علم شيبانى به اندازه بار شترى حمل كردم . و همو گفته است هيچ كس را نديدم كه از وى مسألهاى را بپرسند كه به نظر و فكر نياز داشته باشد و در چهرهء او كراهت و ناراحتى نبينم مگر محمد بن حسن شيبانى را .
« ربيع بن سليمان گفته است : شافعى به شيبانى نامه نوشته و چند كتاب او را از وى خواسته كه برايش بفرستد تا از آنها براى خويش نسخه برگيرد . شيبانى فرستادن آنها را بتأخير انداخته پس شافعى بوى چنين نوشته است :
< شعر > قل لمن لم تر عين من رآه ، مثله و من كأنّ من رآه قد رأى من قبله العلم ينهى اهله ان يمنعوا اهله لعلَّه يبذله لأهله لعلَّه < / شعر > چون اين نامه به شيبانى رسيد همان دم بىدرنگ كتابها را براى شافعى فرستاده است . شيبانى و كسائى در رى مردهاند پس هارون گفته است : « دفنت الفقه و العربيّة بالرّي » ابن نديم پس از عنوان شيبانى به همان قرار كه از ابو اسحاق نقل شد اين مضمون را آورده است :
« . . در واسط تولَّد و در كوفه نشو و نما يافته و حديث فرا گرفته است .
از مسعر بن كدام و مالك بن مسعود و عمر بن ذر و اوزاعى و ثورى سماع داشته و در مجلس ابو حنيفه حضور مىيافته و از او علم گرفته پس « راى » بر وى غالب شده و ببغداد رفته و در آنجا منزل گزيده و هارون رشيد قضاء رقّه را به او داده و بعد او را معزول ساخته و چون هارون به خراسان رهسپار شده شيبانى را با خود همراه برده و شيبانى در رى به سال يك صد و هشتاد و نه در همان سال كه كسائى هم وفات يافته در گذشته است و هنگام مرگ پنجاه و هشت سال داشته است . . »