1 - فاطمهء زهرا ( س ) < صفحة فارغة > [ عصمت فاطمه ] < / صفحة فارغة > حافظ ابو نعيم پس از اين كه دختر پيغمبر را به عبارت زير عنوان كرده :
« و من ناسكات الاصفياء و صفيّات الاتقياء فاطمة ، رضى الله عنها ، السّيّدة البتول ، البضعة الشّبيهة بالرّسول ، ألوط أولاده بقلبه لصوقا ، و أوّلهم بعد وفاته به لحوقا ، كانت عن الدّنيا و متعتها عازفة و بغوامض عيوب الدّنيا و آفاتها عارفة » روايتى را بدين مفاد به اسناد از عائشه ، امّ المؤمنين ، ( بطرق متعدّد ) آورده كه چنين گفته است ( مضمون ) :
« در مرضى كه پيغمبر ( ص ) رحلت كرد ما همه نزد پيغمبر ( ص ) بوديم كه فاطمه از در درآمد در حالى كه روش راه رفتن او همانا راه رفتن پيغمبر بود . پيغمبر چون چشمش به فاطمه افتاد گفت : « مرحبا بابنتى » آنگاه او را در دست راست ( يا چپ ) خود نشاند و سر به گوشش نهاد و چيزى گفت كه فاطمه از شنيدن آن گريان شد .
« من از ميان زنان پيغمبر كه آنجا بودند فاطمه را گفتم : پيغمبر ترا به شرف سر گوشى برگزيد و تو گريه مىكنى ؟ پس از آن دوباره پيغمبر سر به گوش فاطمه نهاد و باز چيزى بوى گفت كه فاطمه خنديد .
« من فاطمه را سوگند دادم كه مرا از چگونگى حال آگاه سازد . فاطمه گفت :
من راز پيغمبر را فاش نمىكنم . اين بود تا پيغمبر از جهان رخت بربست فاطمه را گفتم :
اكنون مىتوانى مرا از گفتهء پدرت آگاه سازى ؟ گفت : امّا گريهام از آن روى بود كه پدرم گفت : جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مىداشت و امسال اين كار را دو بار انجام داد . و اين نيست مگر اين كه مرا اجل نزديك شده است پس من از شنيدن اين سخن به گريه افتادم و او گفت : « اتّقى الله و اصبرى فإنّي انا نعم السّلف لك » از آن پس گفت : اى فاطمه آيا خرسندى كه سيّدهء زنان جهان يا زنان اين امّت باشى ؟ پس من خنديدم » .
باز ابو نعيم ( به طرقى متعدّد ) از پيغمبر ( ص ) حديث كرده كه :
« انّما فاطمة بضعة منّي يريبنى ما ارابها و يؤذينى ما آذاها » ( همانا دخترم پارهاى است از تن من هر چه او را به فزع و اضطراب آورد مرا چنان مىكند و آن چه وى را آزار دهد مرا رنج و آزار مىدهد ) .
باز همو ( به طرقى متعدّد نيز ) حديثى بدين مفاد آورده است :
« پيغمبر ( ص ) ياران را پرسيده است « ما خير للنّساء ؟ » خير زنان در چيست ؟
على هم همين را از فاطمه پرسيده فاطمه پاسخ داده است : « خير لهنّ . . .
الرّجال و لا يرونهنّ » .
و هم ، به اسناد ، از على ( ع ) روايت كرده است ( مضمون ) :
« فاطمه دختر پيغمبر ( ص ) و گراميترين افراد خانواده نزد آن حضرت و مرا همسر بود با اين همه به قدرى دستاس گرداند كه اثرش در دست وى نمايان گرديد .
آن اندازه با مشك ، آب كشيد كه بر وى اثر گذاشت ، بحدّى جارو كشيد كه جامه هايش تيره شد . » و باز بروايتى ديگر ، به اسناد ، از على ( ع ) كه گفت :
« فاطمه حامله بود و نان پختن او را آزار مىداد و ناراحت مىداشت نزد پدر رفت و از او خادمى درخواست . پيغمبر گفت : روا نيست كه من اهل صفّه را بگذارم از
گرسنگى شكمهايشان پيچيده و به پشت چسبيده باشد و ترا خدمتگزارى تهيه و عطاء كنم ! آيا نمىخواهى بهتر از خدمتگزار چيزى به تو بدهم ؟ : هنگامى كه خواب را در بستر آماده مىكردى سى و سه بار كلمهء « سبحان الله » و سى و سه بار كلمهء « الحمد للَّه » و سى و چهار بار كلمهء « الله اكبر » بگو و آنگاه بخواب »[1].
بايد متذكَّر بود كه در فضائل و مناقب فاطمه دختر پيغمبر ( ص ) چه در كتب معتبر علماء سنّى و چه در كتب معتمد دانشمندان شيعى روايات و اخبارى زياد آورده شده و حتّى شيعه به استناد آيهء تطهير * ( « يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً » ) *[2]براى وى مقام عصمت را ادعاء كرده و اين ادعاء را به روايات متظافره و « مستفيضه » ، بلكه بتعبير صاحب بحار « متواتره » ، بدين مضمون كه « ايذاء فاطمه ايذاء پيغمبر ( ص ) است » و اين كه « خدا به غضب فاطمه غضب مىكند و به رضاى او رضا مىدهد » تأييد كردهاند .
علَّامهء مجلسى ، در بحار الأنوار ( باب مناقب فاطمه ( س ) ، از صحيح بخارى ، به اسناد از مسور بن مخرمه ، از پيغمبر ( ص ) روايت كرده است كه « فاطمة بضعة منّي فمن اغضبها اغضبنى » و بخارى و مسلم هر يك در صحيح خود از پيغمبر ( ص ) روايت كردهاند كه « انّما فاطمة بضعة منّي يؤذينى من آذاها » .
مجلسى پس از نقل چند خبر از صحاح ( بخارى و مسلم و ترمذى ) بمفاد روايات فوق چنين افاده كرده است :
« روايات مذكوره را ابن اثير در كتاب « جامع الاصول » با رواياتى ديگر به همين
[1]از طرق شيعه هم رواياتى بدين مفاد آورده شده كه در يكى از آنها ترتيب تسبيح به همين گونه نقل شده بخارى هم در صحيح خود همين ترتيب را براى اين تسبيح در رواياتى آورده است . در برخى از كتب ديگر نيز همين ترتيب روايت گرديده است .
[2]آيهء 33 از سورهء الاحزاب
مفاد نقل كرده و صاحب كتاب « مشكاة » پس از اين كه يكى دو روايت از اين روايات را آورده گفته است : « مفاد اين اخبار ، مورد اتّفاق است » .
« ابن شهرآشوب » در كتاب « مناقب » و سيّد در « طرائف » و ابن بطريق در « عمده » و در « مستدرك » و . . و . ، و غير اينان ، اخبارى زياد به اين مفاد ، از اصول علماء اهل سنّت ياد كردهاند كه همهء آنها را در باب فضائل فاطمه ( س ) آوردم .
« راه استدلال بر عصمت فاطمه ( س ) به اين روايات چنين است كه :
« اگر فاطمه ( س ) چنان بود كه ارتكاب گناه او روا مىبود « ايذاء » او روا بود بلكه اجراء حدّ ، بر فرض ارتكاب امرى كه حد را ايجاب كند ، نيز بر وى جائز و روا بود و هم رضاى او هنگامى كه به معصيتى تعلَّق مىيافت رضاى خدا نبود و نيز شاد كردن او بر گناهى ، اگر مىداشت ، مسرور ساختن خدا نمىبود و هر گاه كسى او را بعنوان جلوگيرى از گناهى به خشم و غضب مىآورد موجب غضب خدا نمىشد . . » ابن عبد البرّ ، در « الاستيعاب » ، در ذيل ترجمهء فاطمه ( س ) به اين عنوان :
« فاطمة بنت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم سيّدة نساء العالمين عليها السّلام » ، پس از اين كه اختلافات وارده در سال ولادت ، و سال ازدواج ، و مقدار مهر ، و اختلافات در مدّت حيات او بعد از پيغمبر ( ص ) ، و رواياتى از پيغمبر ( ص ) مبنى بر « سيّدهء نساء اهل جنت » آيا « سيّدهء نساء عالمين » بودن فاطمه ( س ) آورده رواياتى از « عائشه » بدين عبارات نقل كرده كه گفته است :
« ما رأيت احدا كان اشبه كلاما و حديثا برسول الله ( ص ) من فاطمة و كانت اذا دخلت عليه قام إليها فقبّلها و رحّب بها . . و ما رأيت احدا كان اصدق لهجة من فاطمة الَّا ان يكون الَّذى ولَّدها ، ص ، » .
و هم بإسناد از جميع بن عمير ، رضى الله عنه ، آورده كه گفته است :
« بر عائشه رضى الله عنها وارد شدم و از او پرسيدم : كدام شخص از همهء مردم پيغمبر ( ص ) را محبوبتر بود ؟ پاسخ داد : فاطمه ( س ) . گفتم : از مردان محبوبتر
چه شخصى بود ؟ گفت : شوهر فاطمه . . » ابن حجر ، در « الإصابه » ، از عائشه ، بإسناد از عمرو بن دينار ، و بإخراج طبرانى ، در ترجمهء ابراهيم بن هاشم ، از كتاب معجم الاوسط ، خود آورده ، و سند آن را صحيح دانسته ، كه عائشه گفته است : « ما رأيت احدا افضل من فاطمة غير ابيها » و از صحيح نقل كرده به اسناد از مسور بن مخرمه كه گفته است :
« پيغمبر را شنيدم كه بر فراز منبر مىگفت : « فاطمة بضعة منّي يؤذينى ما آذاها و يريبنى ما رابها » .
و همو از امّ سلمه ، امّ المؤمنين ، آورده كه گفت : آيهء * ( « إِنَّما يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ ) * . الآيه » در خانهء من نزول يافت پس پيغمبر ( ص ) فاطمه و على و حسن و حسين را خواست و آنگاه گفت : « هؤلاء اهل بيتى .
الحديث » و اين حديث را ترمذى اخراج كرده و حاكم ، در مستدرك ، آورده و گفته است :
اين حديث صحيح است به همان شرطى كه مسلم در صحت حديث دارد .
در زندگانى فاطمه ( س ) بعد از وفات پيغمبر ( ص ) مواردى پيش آمده و قضايايى رخ داده كه موجب آزار و خشم فاطمه ( س ) شده و از لحاظ احكام دين و مسائل فقه بسيار قابل توجّه است .
نخستين و مهمترين آنها موضوع فدك است كه مناسب است ، به اعتبار جنبهء فقهى ، در اين موضع يادى از آنها به ميان آيد :
فدك در قضيهء مطالبهء فدك استدلالهايى در كتب معتبرهء شيعه و سنّى از فاطمه ( س ) دختر پيغمبر ( ص ) و هم از خليفهء اوّل نقل شده كه از لحاظ فقهى و از جنبهء طرز استنباط و استخراج ، به جا و شايسته است در اين موضع ياد گردد :
فدك كه به گفتهء ياقوت حموى در كتاب « معجم البلدان » ديهى است در حجاز كه تا مدينه دو يا سه روز راه است[1]. از جملهء « فيء » يعنى از محلهايى است كه بدون جنگ و بىلشكر كشى به پيغمبر ( ص ) واگذار شده و به حكم آيهء * ( « ما أَفاءَ الله عَلى رَسُولِه مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلَّه وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى . . » ) *[2]به آن حضرت اختصاص يافته است .
مجلسى از « جامع الاصول » ابن اثير به اخراجش از صحيح ابى داود از عمر روايت كرده كه اين مضمون را گفته است :
« اموال بنى نضير از چيزهايى است كه اهل اسلام بر آن جنگى نكرده و خدا آنها را به رسولش برگردانيده . پس ديههاى عرينه[3]و فدك و . . به رسول خدا مخصوص گشته كه در مخارج و نفقات ساليانهء اهل خود مصرف مىكرده و اگر چيزى از مخارج
[1]مجلسى گفته است : « قال الفيروزآبادي : فدك محركة ، موضع بخيبر » . و قال فى مصباح اللغة : بلدة بينها و بين مدينة النبي ( ص ) يومان و بينها و بين خيبر دون مرحلة » .
[2]آيهء 7 از سورهء 59 ( سورهء الحشر ) و آيهء ششم از همان سوره * ( « وَما أَفاءَ اللَّه عَلى رَسُولِه مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْه مِنْ خَيْلٍ وَلا رِكابٍ »
[3]« بلفظ تصغير « عرنه » و قيل : قرى بالمدينة » ( معجم البلدان )
آنان زياد مىآمده آن را در تهيهء اسلحه و دوابّ براى اهل اسلام به كار مىبرده تا در راه خدا آمادهء جهاد باشند . . » همو بنقل از ابن ابى الحديد ، در شرح نامهء امير المؤمنين على عليه السّلام ، به عثمان بن حنيف ، از ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى ، از ابو اسحاق ، از زهرى ، روايت كرده كه اين مضمون را گفته است :
« بقيهاى از اهل خيبر ماند كه ايشان متحصّن گرديدند و از پيغمبر ( ص ) در خواست كردند كه از خون ايشان در گذرد و ايشان را با خود ببرد ، پيغمبر ( ص ) پذيرفت . چون اهل فدك اين را شنيدند همين رفتار را از پيغمبر ( ص ) نسبت به خويش خواستار شدند پس فدك ملك خاصّ پيغمبر ( ص ) شد زيرا لشكر كشى بدانجا نشد .
« و هم ابو بكر جوهرى گفته : محمد بن اسحاق روايت كرده كه :
« چون پيغمبر ( ص ) از كار خيبر به پرداخت خدا در دلهاى اهل فدك هراس افكند پس با ترس و بيم كس نزد پيغمبر گسيل داشتند و درخواست كردند كه نيمى از فدك را به پيغمبر ( ص ) بدهند و با ايشان به صلح عمل كند فرستادگان ايشان ، در خيبر ، يا در راه ، يا پس از ورود پيغمبر ( ص ) به مدينه ، درخواست خود را گفتند پيغمبر ( ص ) هم پذيرفت .
« پس فدك ملك مخصوص پيغمبر ( ص ) گرديد چون به وسيلهء لشكر كشى بدست نيامد . و بروايتى مصالحه بر تمام فدك بوده است نه بر نيمى از آن . » ياقوت حموى ، در معجم البلدان ، اين مضمون را آورده است :
« خدا در سال هفتم از هجرت ، فدك را بطور صلح به پيغمبر ( ص ) برگردانده و آن چنان بود كه چون پيغمبر ( ص ) به خيبر فرود آمد و حصارهاى آن را بجز سه حصار گشود و كار بر محصوران اين سه حصار سخت گرديد كس نزد او فرستادند و در خواست كردند كه ايشان را اجازه دهد فرود آيند و آنجا را واگذارند و خود جلا اختيار كنند .
« پيغمبر ( ص ) پذيرفت . چون اين خبر به مردم فدك رسيد كس نزد پيغمبر ( ص )
فرستادند كه با ايشان بر نيمى از ميوه ها و اموال آنان مصالحه كند در خواست ايشان نيز پذيرفته شد . پس فدك بىآن كه لشكرى بدانجا بسيج شود بدست پيغمبر آمد پس ملك خالص و خاص پيغمبر ( ص ) گرديد . .
« در فدك چشمه هاى آب فوران دارد و نخلستانها فراوان موجود است . فدك همان جايى است كه فاطمه ، رضى الله عنها ، گفت پيغمبر ( ص ) آن را به او بخشيده است و ابو بكر ، رضى الله عنه ، از وى اقامهء شهود خواست . . و آن را داستانى است . .
« عمر خطاب ، كه به خلافت رسيد و فتوح اسلامى زياد گرديد و ممالك اسلامى توسعه يافت و اهل اسلام را گشايش پديد آمد ، اجتهاد وى بدان رسيد كه فدك را به وارثان پيغمبر ( ص ) برگرداند پس على بن ابى طالب ، رضى الله عنه ، و عباس بن عبد المطَّلب با هم به گفتگو در آمدند . على مىگفت : همانا فدك را پيغمبر ( ص ) در حال حيات خود به دختر خويش ، فاطمه ، بخشيده است . عباس مىگفت : فدك ملك پيغمبر ( ص ) است و من وارث اويم با هم مخاصمه را به نزد عمر ، رضى الله عنه ، رفتند عمر اباء و امتناع مىداشت كه ميان آن دو ، حكمى بكند و مىگفت شما به كار خود داناتر هستيد من آن را به شما تسليم كردم شما خود دانيد و هر چه مىدانيد و مىكنيد ! . . » به گفتهء ياقوت ، عمر فدك را به على ( ع ) و عباس تسليم كرده است . مجلسى هم در بحار ( جلد هشتم ) ، بنقل از مصباح اللغه ، چنين آورده است :
« و فى مصباح اللغة : بلدة ( يعنى فدك ) بينها و بين مدينة النبي يومان و بينها و بين خيبر دون مرحلة و هى ممّا افاء الله على رسوله و تنازعها علىّ و العبّاس فى خلافة عمر فقال عليّ : جعلها النّبيّ ( ص ) لفاطمة و ولدها و أنكره العباس فسلَّمها عمر لهما » .
مجلسى پس از نقل كلام مصباح ، از كتاب « كشف » اين مضمون را نقل كرده است :
« حميدى ، در « جمع بين صحيحين » ، چنين روايت كرده است :
« السّادس ، عن عمر عن ابى بكر ، المسند منه فقط ، و هو : لا نورث ،