بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 808


حسن صاحب ابو حنيفه ، در حالى كه جوانى نورس بود ، بر او در آمد و پرسيد چه مىگويى در اين مسأله كه شخصى جنب آب نمىيابد جز در مسجد ؟ مالك گفت : جنب نبايد به مسجد درآيد . محمد گفت : پس او را در حالى كه هنگام نماز در رسيده و آب را هم مىبيند چه بايد كرد ؟ مالك دوباره و سه باره تكرار كرد و گفت : نبايد به مسجد درآيد چون اين سؤال و جواب بسيار شد مالك او را گفت : تو در اين باره چه مىگويى ؟
شيبانى گفت : بايد تيمّم كند و به مسجد درآيد و آب بر گيرد و بيرون رود و غسل كند و نماز بگزارد . مالك پرسيد : تو اهل كجايى ؟ شيبانى گفت : اهل اينجا و به زمين اشاره كرد . مالك گفت : در مدينه كسى نيست كه من او را نشناسم . شيبانى گفت :
چه بسيارند كسانى كه تو آنان را نمىشناسى و از جا برخاست . حاضران ، مالك را گفتند اين محمد بن حسن صاحب بو حنيفه بود . مالك با شگفتى گفت : محمد بن حسن چه گونه دروغ مىگويد از اهل مدينه است ؟ گفتند : او نگفت اهل مدينه است بلكه به زمين اشاره كرد . مالك گفت : اين كار او بر من گرانتر و سختتر است از آن سؤال و جواب .
محمد بن حسن علاوه بر مراتب فقهى كه به گفتهء حسن بن داود بيست و هفت هزار مسأله در حلال و حرام استخراج كرده و از اين رو مايهء افتخار مردم كوفه شده مردى سخنور و بسيار فصيح بوده است .
خطيب ، به اسناد ، از شافعى نقل كرده كه مىگفته است :
« ما رأيت سمينا اخفّ روحا من محمد بن الحسن ، و ما رأيت افصح منه كنت اذا رايته يقرأ كأنّ القرآن نزل بلغته » و هم خطيب به اسناد از حسن بن داود آورده كه اين مضمون را گفته است :
« اهل بصره به چهار كتاب ، افتخار مىكنند : كتاب البيان و التبيين تأليف جاحظ و كتاب الحيوان تأليف همو و كتاب سيبويه و كتاب « العين » تأليف خليل و ما افتخار مىكنيم به بيست و هفت هزار مسأله در حلال و حرام كه آنها را مردى از اهل كوفه به نام محمد بن حسن با قياسات عقلى استخراج كرده و چنانست كه مردم را جهل به آنها


صفحه 809


روا نيست و كتاب قرّاء در معانى و كتاب . . » از احمد بن حنبل سؤال شده است كه : اين مسائل دقيق را از كجا بدست آورده‌اى ؟
پاسخ گفته است : از كتابهاى محمد بن حسن . » ابن خلَّكان هم شمه‌اى از ترجمهء شيبانى را آورده و گفته است :
« شيبانى هماره ملازمت رشيد را مىداشته تا اين كه در نخستين سفر هارون به خراسان چون برى رسيده‌اند شيبانى در « رنبويه » كه از ديههاى رى بوده به سال يك صد و هشتاد و نه ( 189 ) در گذشته است . ولادتش به سال يك صد و سى و پنج ( 135 ) و به قولى يك صد و سى و يك ( 131 ) و بقول سيم يك صد و سى و دو ( 132 ) بوده است و سمعانى گفته است : شيبانى و كسائى در يك روز در رى وفات يافته‌اند » - 4 - حفص خطيب در ترجمهء حفص بن غياث بن طلق ، ابو عمرو نخعى كوفى پس از اين كه او را به همين عبارت عنوان كرده و سماع او را از اشخاص متعدد از قبيل ابو اسحاق محمد بن حسن شيبانى و سليمان اعمش و ابن جريج و سفيان ثورى گفته و هم روايت كسانى مشهور مانند فضل بن ركين و احمد حنبل و يحيى بن معين و اسحاق بن راهويه و عامّهء كوفيين را از وى ياد كرده شرحى ، به نسبت مفصل ، در باره اش آورده كه شمه‌اى از آن چه خطيب در بارهء « قضاء » او آورده و چگونگى حال او را در اين شغل مهمّ مىرساند در اين اوراق ايراد مىگردد .
هارون رشيد سه كس : عبد الله بن ادريس ، حفص بن غياث و وكيع بن جراح را براى تصدّى شغل قضاء احضار كرده چون اين سه تن بر او درآمده‌اند ابن ادريس


صفحه 810


گفته است : السّلام عليكم و خود را مانند كسى كه مفلوج است به زمين افكنده هارون فرموده است : اين پير را ببريد كه نيروى اين كار در او نيست وكيع هم انگشت بر چشم خود نهاده و گفته است : يا امير المؤمنين به خدا سوگند سالى است كه من به اين ( انگشت خود را اراده كرد ) نمىبينم او را نيز معاف داشته حفص بن غياث گفته است : اگر نبود زيادت بدهكارى و بسيارى اهل و عيال نمىپذيرفتم .
مردى نزد حفص رفته و از مسائل قضاء از او پرسيده حفص او را گفته است :
شايد اراده دارى قاضى شوى پس بدان كه آدمى انگشت خود را به چشم خويش فرو كند تا آن را بيرون آورد و به دور اندازد برايش بهتر است تا به كار قضاء پردازد .
روزى در مجلس قضاء بوده كه خليفه او را خواسته است گفته است : من اجير مردم هستم و كار ايشان را مىكنم تا كار اصحاب دعوى تمام شود و فراغ حاصل آيد من به نزد خليفه خواهم آمد و نرفت تا مراجعان و ارباب دعوى متفرق شدند .
عبيد بن غنام بن حفص ( نوهء حفص ) گفته است : حفص پانزده روز مريض شده بود مرا صد درهم داد و گفت : اين را ببر و به عامل بده و بگو اين روز ( حقوق ) پانزده روز است كه من در آن پانزده روز ميان مسلمين حكمى نكرده‌ام پس حقى در آن ندارم ! و از بيت المال است :
مردى از مردم خراسان چند شتر به سى هزار درهم به مرزبان مجوسى پيشكار امّ جعفر ( زبيده زن هارون ) فروخت مرزبان در پرداخت وجه مسامحه و مماطله مىكرد اين مماطله به درازا كشيد مرد خراسانى نزد يكى از اصحاب حفص رفت و واقعه را به او گفت و نظر از او خواست آن شخص گفت : به نزد مرزبان برو و بگو مىخواهم به خراسان بروم هزار درهم از طلب را اكنون بده باقى مانده را بعد به تو حواله خواهم كرد اگر پذيرفت و پرداخت بيا به نزد من تا باز رهنماييت كنم . آن مرد رفت و گفت و مرزبان هم پذيرفت و هزار درهم به او داد پس مرد خراسانى برگشت و قضيه را به آن شخص باز گفت .
آن شخص دستور داد كه نزد مرزبان برگرد و او را بگو : فردا كه سوار مىشوى


صفحه 811


راهت از سوى قاضى است به آن جا حاضر شو تا من كسى را وكيل كنم كه باقى مانده را بعد از تو بگيرد . آنگاه چون فردا در محضر حاضر شود تو نسبت به باقيمانده طرح دعوى كن پس چون اقرار كند قاضى او را حبس خواهد كرد و طلبت را خواهد گرفت خراسانى به نزد مرزبان رفت و خواهش خود را اظهار داشت و او پذيرفت و گفت :
جلو خانهء قاضى به انتظارم باش .
چون فردا شد و مرزبان به آن جا رسيد آن مرد گفت : خوب است پياده شوى و به نزد قاضى رويم و من در آنجا وكيلى براى گرفتن پول معيّن كنم و بيرون روم .
مرزبان فرود آمد و با هم به مجلس حفص حاضر شدند پس آن مرد گفت : اصلح الله القاضي مرا بيست و نه هزار درهم از اين مرد طلب است . حفص به مرزبان گفت :
چه مىگويى ؟ پاسخ داد : راست است اصلح الله القاضي . حفص به آن مرد گفت :
اقرار كرد اكنون تو چه مىگويى ؟ پاسخ داد مالم را مىخواهم . حفص مرزبان را گفت :
چه پاسخ دارى ؟ جواب داد : اين مال بر ملكه است . قاضى گفت : احمق كه تو باشى اقرار مىكنى بعد مىگويى مال بر سيّده است ! پس رو به طلبكار كرد و گفت : اكنون چه مىگويى اى مرد ؟ گفت : اصلح الله القاضي مالم را بدهد و گر نه حبسش كن . باز قاضى مرزبان را پرسيد : چه مىگويى ؟ پاسخ داد : مال بر سيّده است . حفص فرمود دستش را بگيريد و به زندانش ببريد - معمول چنان بوده كه قضاة بدهكاران را حبس مىكرده‌اند .
چون اين خبر به امّ جعفر ، زبيده ، رسيد خشمگين شد و به سندى فرمود مرزبان را نزدم بياور . سندى شتاب زده رفت و مرزبان را از زندان قاضى بيرون آورد .
حفص از قضيه آگاه شد گفت : من حبس كنم و سندى از حبس بيرون كند من ديگر در اين مجلس نخواهم نشست مگر مرزبان به حبس برگردانده شود سندى نزد زبيده رفت و گفت : الله ا لله اين حفص است و من از امير المؤمنين مىترسم كه بگويد : به فرمان چه كسى او را از حبس بيرون آوردم . پس به فرمان او را به حبس برگردانند و من هم در اين باره با حفص گفتگو مىكنم . زبيده ناچار پذيرفت و مرزبان به حبس برگشت .


صفحه 812


پس زبيده با هارون گفت : اين قاضى تو احمق است وكيل و پيشكار مرا سبك شمرده و حبس كرده پس او را بفرما در كار مداخله نكند و كار را به ابو يوسف واگذار هارون به خواهش زبيده دستور داد چنين نامه‌اى به حفص نوشته شد .
از آن سوى حفص آگاه شد و مرد خراسانى را گفت : شهود را حاضر كن تا من مال طلب تو را بر مرزبان مسجّل دارم . حفص در مجلس قضاء نشست و طلب را مسجّل كرد . در اين اثناء خادم هارون با نامه در آمد و گفت : اين نامه را از امير المؤمنين برايم آورده‌ام . حفص گفت : همان جا كه هستى بنشين ما در كارى هستيم تا از آن فارغ شويم . خادم گفت : نامهء امير المؤمنين است . حفص گفت : ببين من چه مىگويم :
پس چون كار ضبط و ثبت و سجّل تمام شد حفص نامه را از خادم گرفت و خواند و گفت : امير المؤمنين را سلام برسان و بگو نامه هنگامى رسيد كه من حكم را انفاذ كرده بودم . خادم گفت : به خدا سوگند دانستى چه مىكنى نامه را از من نگرفتى تا كار خود را به انجام رسانى . به خدا سوگند امير المؤمنين را از اين كار تو خبر خواهم داد .
حفص گفت : هر چه دلت مىخواهد به او بگو .
خادم رفت و واقعه را به هارون گفت . هارون خنديد و حاجب را فرمود سى هزار درهم به حفص بن غياث بدهد . يحيى بن خالد كه اين قضيه را شنيد سوار شد و به استقبال حفص كه از مجلس قضاء بر مىگشت رفت و گفت : امروز امير المؤمنين را شادمان كرده‌اى و سى هزار درهم براى تو دستور داده است سبب چه بوده ؟ گفت : خداى شادى امير المؤمنين را بيفزايد و او را از بديها به خوبى نگه دارد من كارى جز كار همه روزه نكرده‌ام آنگاه گفت : شايد به واسطهء مسجّل كردن امر بر مرزبان بوده كه بايد اين كار مىشد . .
حفص مىگفته است : به خدا سوگند من شغل قضا را متصدى نشدم مگر هنگامى كه اكل ميته بر من حلال بود . روزى كه حفص مرده يك درهم از او باقى نمانده و نهصد درهم بدهكارى داشته است ! ! عمر پسر حفص گفته است : هنگام مرگ پدرم حال اغماء بر او رخ داد من گريه


صفحه 813


كردم چون به هوش آمد پرسيد گريه ات براى چيست ؟ گفتم : يكى براى دورى از تو و دو ديگر براى ورود تو در كار قضاء گفت : فرزندم گريه نكن زيرا من بند خويش را هر گز براى حرامى نگشوده‌ام و هيچ گاه دو كس نزدم به خصومت ننشسته‌اند كه فرقى ميان ايشان در نظرم بيايد و پروا كنم كه حكم بر زيان كدام يك خواهد بود .
حفص ، بنقل از خودش ، به سال يك صد و هفده ( 117 ) تولد يافته و بقول اكثر در سال يك صد و نود و چهار ( 194 ) در گذشته است .


صفحه 814


< فهرس الموضوعات > 2 - از طبقه دوم : اسماعيل بن حمّاد پسر أبو حنيفه . . .
< / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - طبقه دوّم :
1 - اسماعيل بن حمّاد بن أبو حنيفه 2 - عيسى بن ابان 3 - جوزجاني 4 - معلى بن منصور < / فهرس الموضوعات > طبقه دوم از اصحاب و شاگردان ابو حنيفه ابو اسحاق از طبقه دوم از اصحاب ابو حنيفه اشخاص زير را با مختصر ترجمه و تعريف ياد كرده است .
1 - اسماعيل بن حمّاد بن ابو حنيفه كه فقيه بوده و قضاء را در بصره متصدّى شده و از آن شغل معزول و به جايش يحيى بن اكثم منصوب گرديده است .
2 - ابو موسى عيسى بن ابان بن صدقه كه نخست از اصحاب حديث بوده و پس از آن « راى » بر وى غالب شده است . ابو موسى فقه را از شيبانى گرفته و ابو حازم قاضى در بارهء او چنين گفته است : من در مردم بغداد جوانى نورس ، باهوشتر از عيسى بن ابان و بشر بن وليد نديدم .
3 - ابو سليمان موسى بن سليمان جوزجانى 4 - معلَّى بن منصور[1]ابو سليمان جوزجانى و معلَّى كتابها را از ابو يوسف و محمّد بن حسن روايت كرده‌اند و مأمون ، خليفه ، از آن دو ، تصدّى شغل قضاء را خواسته و ايشان نپذيرفته و متصدّى نشده‌اند .


[1]ابن نديم در ترجمه اش گفته است « معلى بن منصور رازى كنيه اش ابو يعلى كه از ابو يوسف تمام فقه و اصول و كتب او را روايت كرده و به سال دويست و يازده ( 211 ) در بغداد وفات يافته است .


صفحه 815


5 - ابو عبد الله محمّد بن سماعه علم را از ابو يوسف و هم از شيبانى گرفته و كتب نوادر را تنها از شيبانى آموخته و قضاء بغداد را به فرمان مأمون مىداشته است .
6 - هشام بن عبد الملك رازى كه محمد بن حسن در منزل او در گذشته و مرده است .
7 - حسن بن ابو مليكه كه علم را از خصوص ابو يوسف گرفته است .
8 - ابو الوليد بشر بن وليد كندى كه او هم علم را از تنها ابو يوسف اخذ كرده و به فرمان مأمون قضاء بغداد را مىداشته است .
9 - بشر بن غياث مرّيسى كه علم را از خصوص ابو يوسف گرفته و علم كلام بر او غالب بوده و حسين نجّار كه نجّاريهء رى بوى نسبت دارند از وى علم اخذ كرده است .
10 - ابراهيم بن جرّاح كه علم را از ابو يوسف گرفته و در مصر متصدّى قضاء بوده است .
11 - هلال بن يحيى كه از ابو يوسف و زفر علم آموخته و كتاب الشروط[1]و احكام الوقوف را نوشته است .
12 - محمّد بن عبد الله انصارى كه از اولاد انس بن مالك بوده و از زفر علم گرفته و در بصره شغل قضاء داشته است .
13 - عبيد الله بن عبد الحميد حنفى كه از زفر علم گرفته است .
14 - موسى بن نصر رازى .
15 - عمرو بن ابو عمر .
16 - سليمان بن شعيب كيسانى .
17 - علىّ بن معبد كه او و سه نام برده شدهء پيش از او همه از شاگردان شيبانى بوده و علم از او گرفته‌اند .


[1]در فهرست ابن نديم از كتب او كتابى به نام كتاب « تفسير الشروط » و كتابى به نام كتاب المحاثره و كتابى به نام كتاب الحدود آورده شده است .