بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 849


خويش را تا برابر شانه هايش بلند مىكرد چه آن هنگام كه بسوى ركوع مىرفت و چه هنگامى كه از ركوع بلند مىشد .
« سخنان شافعى چنان در من اثر كرد كه از رفتن به مجلس شيبانى كاستم و بر حضور در مجلس شافعى افزودم . روزى شيبانى مرا گفت : گمانم اينست كه اين حجازى بر ما غلبه كرد و تو را از ما گرفت . گفتم : آرى . حق با او است پرسيد : چرا ؟ گفتم :
دستهاى خود را در نماز چه گونه بلند مىكنى ؟ همان را پاسخ داد كه من به شافعى گفته بودم . من خطايش را ياد كردم و حديث شافعى را برايش باز گفتم .
« از اين واقعه يك ماه گذشت و شافعى دريافت كه من تعلَّم از او را خواستار و ملازمتش را دوست دارم پس مرا گفت : اكنون پاسخ خود را در مسألهء « دور » ( خانه ها ) بشنو ، چه آن روز كه پرسيدى كه با عناد و سركشى بود از اين رو پاسخت نگفتم » .
ابن نديم در ترجمهء ابو ثور كلبى[1]اين مضمون را آورده است :
« كلبى فقيه ، فقه را از شافعى گرفته و از او روايت كرده و در مواردى با وى مخالفت داشته و از مذاهب شافعى براى خويش مذهبى در آورده و احداث نموده و او را مبسوطى است به ترتيب كتب شافعى بيشتر مردم آذربايجان و مردم ارمينيّه بر مذهب او تفقّه مىكنند . كلبى به سال دويست و چهل ( 240 ) وفات يافته است » و حارث بن سريج بقّال ( هكذا )[2]كه الرّساله تصنيف شافعى ، را كه به خواهش عبد الرحمن بن مهدى نوشته شده او براى عبد الرحمن برده است . حارث به سال دويست و سى و شش ( 236 ) در گذشته است .


[1]ابن اثير پس از ضبط « كلبى » ، بفتح كاف و سكون لام ، گفته است : « اين نسبت است به چند قبيله كه از آنهاست قبيلهء كلب يمن كه به آن منسوب است و وحيد بن ظيفهء كلبى صحابى مشهور ، و ابو ثور ابراهيم بن خالد كلبى ، صاحب شافعى »
[2]صحيح « نقال » بفتح نون و تشديد قاف است . ابن اثير ، كه آن را چنين ضبط كرده گفته است « حارث بن شريح ( هكذا ) نقال اصلش از خوارزم بوده و در بغداد ساكن شده سمعانى در باره اش گفته است : چنان پندارم كه شهرت او بعنوان « نقال » از آن رو است كه رسالهء شافعى را براى عبد الرحمن بن مهدى حمل و نقل كرده است . حارث به سال دويست و سى ( 230 ) در بغداد وفات يافته است » . در اين كلام ابن اثير از دو جهت ، كه شايد از ناسخ باشد ، اشتباه ديده مىشود يكى نام پدر حارث كه سريج است ( نه شريح ) و ديگر تاريخ وفات چه خطيب بغدادى هم نام پدر و تاريخ وفات نقال را مانند ابو اسحاق ضبط كرده است . خطيب ، فقال را ، كه به گفتهء او كنيه اش ابو عمرو است ، « واقفى » يعنى از متوقفان در مسأله « مخلوق بودن يا مخلوق نبودن قرآن » دانسته و چنين گفته است « فقال ، در اين مسأله كه آيا قرآن مخلوق است يا نه توقف داشته و در اين باره بيش از اين كه « قرآن ، كلام خدا است » كلامى نمىگفته است » .


صفحه 850


و ابو على حسين عن على كرابيسى[1]كه متكلم و بحديث ، عارف بوده و در اصول و فروع فقه تصنيفاتى بسيار داشته و به سال دويست و چهل و هشت ( 248 ) از دنيا رفته است .
ابو اسحاق از اصحاب شافعى چند فقيه بالا را نام برده و به همين اختصار كه آورديم ترجمه كرده چنين گفته است :


[1]بفتح كاف و راء مهمله و بعد از الف باء موحده مكسوره و ياء ساكنه و سين مهمله به گفتهء ابن اثير اين نسبت است به فروشنده كرباس ، كه كرابيسى جمع آنست ، و گروهى بدان نسبت شناخته شده‌اند كه از ايشانست حسين بن على كرابيسى بغدادى صاحب شافعى كه در فقه و حديث عالم بوده و در جرح و تعديل ، تصانيف داشته است . خطيب در ترجمهء كرابيسى اين مضمون را گفته است : « فقيه و عالم و فهيم بوده و در فقه و اصول ، تصانيفى بسيار دارد كه همه بر غزارت علم و حسن فهم او دلالت مىكند . ميان او و احمد حنبل در « مسألهء لفظ » يعنى كلمات ملفوظ قرآن سخن به ميان آمده و موجب بدبينى و بد گويى ايشان در بارهء هم شده است » ( در ترجمهء احمد حنبل در اين اوراق به اين موضوع اشاره شد )


صفحه 851


« فهؤلاء هم المشهورون من اصحابه و قد اخذ عنه الفقه خلق كثير غير هؤلاء » آنگاه اشخاص ديگر را كه از اصحاب شافعى بوده‌اند نام برده بدين قرار :
ابو عبد الرحمن احمد بن يحيى كتابى ( هكذا ) مكَّى متكلَّم[1]كه از « كبّار اصحاب شافعى » بوده است .
و حسين فلاس[2]فقيه بغدادى كه از اصحاب حديث و حافظ مذهب شافعى بوده است .
و عبد العزيز بن يحيى كتابى مكَّى متكلَّم[3]كه با بشر مرّيسى[4]در حضور


[1]خطيب او را بعنوان احمد بن يحيى بن عبد العزيز ، ابو عبد الرحمن الشافعي « المتكلم » آورده و به اسناد از دار قطنى نقل كرده است « از كبار اصحاب شافعى كه در بغداد ملازمت وى را مىداشته‌اند بوده است ليكن بعد مصاحبت ابن ابى داود را اختيار و متابعت از رأى او را انتخاب كرده است .
[2]خطيب ، ذيل عنوان « حرف القاف ، من اباء الحسينيين » چنين آورده است : « الحسين الفلاس صاحب ابى عبد اللَّه محمد بن ادريس الشافعي » آنگاه از داود بن على اصفهانى آورده كه گفته است : « كان من علية اصحاب الحديث و حفاظهم له و لمقاله الشافعي »
[3]نسخهء چاپى « اختلاف الفقهاء » ابو اسحاق در هر دو ابن يحيى « كتابى متكلم » آمده و درست آن چنان كه در تاريخ بغداد در ذيل عنوان عبد العزيز آمده « كنانى با دو نون ( نه با تاء و باء ) است . خطيب در ترجمهء عبد العزيز چنين آورده است : « در ايام مأمون ببغداد آمده و ميان او و ميان بشر مريسى در بارهء قرآن مناظره شده و « كتاب الحيدة » از تصنيفات اوست و مصنفات ديگر نيز دارد . از اهل فضل و علم و از شاگردان فقهى شافعى و از مشهوران به مصاحبت او بوده است . نامهء عمر به ابو موسى ( اما بعد ، فان القضاء فريضة محكمة و سنة متبعة . الحديث ) از طريق او هم روايت شده . داود بن على اصفهانى در كتاب فضائل الشافعي ( بنقل على بن عمر ) گفته است « عبد العزيز يكى از اتباع و استفاده - كنندگان و معترفان بفضل شافعى است مصاحبت و متابعت او از شافعى مدتى طولانى بوده و با شافعى به يمن رفته . آثار شافعى در كتب عبد العزيز نمايان است بحث عموم و خصوص و بيان را از شافعى گرفته است . عبد العزيز بسيار زشت بود وقتى بر مأمون در آمده معتصم كه آنجا بوده خنديده عبد العزيز به مأمون گفته است : يا امير المؤمنين چرا اين خنديد خدا يوسف را براى زيبايى او برنگزيده بلكه براى دين و بيانش برگزيده است چنان كه خود خبر داده است « فلما كلَّمه قال : انك اليوم لدينا مكين امين » و نگفت « لما راى جماله » پس بيان من از رخسار اين ( معتصم ) احسن است مأمون بر اين سخن خنديد و خوشش آمد پس عبد العزيز ، معتصم را گفت : همانا چهرهء من با تو سخن نمىگويد بلكه زبان من است كه ترا سخن مىگويد .
[4]« بفتح ميم و كسر راء و سكون ياء و بعد از آن سين مهمله نسبت به مريس كه ديهى است در مصر ( چنان كه ابو سعد آبى و زير در كتاب « النتف و الطرف » ياد كرده و به گفتهء سمعانى ابو عبد الرحمن بشر بن غياث مريسى بدان ده منسوب است و او و فقه را از ابو يوسف قاضى گرفته و بعلم كلام پرداخته و قول بخلق قرآن را تجويد كرده و اقوالى شنيعه از او نقل شده و از « مرجئان » بوده و طايفهء مريسيهء از مرجئه بوى نسبت داده شده‌اند و به سال دويست و هيجده ( 218 ) و به قولى 19 وفات يافته است » ( اللباب ) خطيب در ترجمهء مريسى سخنان بسيار كه همه مبنى بر تكفير و تفسيق و مهدور دم بودن وى دلالت دارد آورده و ليكن آن چه از آنها همه مفهوم است اينست كه مريسى مردى صريح اللهجة قوى الجثه بوده و مخلوق بودن قرآن را اعتقاد مىداشته و در آن دوره به صراحت آن را مىگفته از اين رو آن سخنان را معاصرانش در باره اش گفته‌اند بهر حال خطيب هم سال وفات او را دويست و هيجده ( 218 ) دانسته و قول به « 19 » را نيز نقل كرده است .


صفحه 852


مأمون در بارهء « خلق قرآن » مناظره داشته و از « نامخلوق بودن آن » كه بدان اعتقاد مىداشته دفاع كرده و به گفتهء داود بن على اصفهانى در كتاب « فضائل الشّافعي » زمانى دراز مصاحب شافعى بوده و از او فقه آموخته و به يمن رفته است .
« و ابو زيد ، عبد الحميد بن وليد بن مغيرهء مصرى نحوى معروف به « كبد » ( هكذا ) كه از اصحاب مصرى او و به گفتهء دار قطنى ، در كتاب خود ، از كسانى بوده كه از شافعى روايت كرده است .


صفحه 853


و علىّ بن عبد الله بن جعفر مدينى[1]كه كتاب الرّسالهء شافعى را نوشته و براى عبد الرّحمن بن مهدى برده است .
ابو اسحاق در اين موضع چنين گفته است :
« و امّا من روى عنه الحديث فخلق كثير ، ذكر هم الدّارقطنى فى جزئين » و از آن پس چنين آورده است :
« ثمّ قام بفقهه بعد هؤلاء جماعة » و از اين گروه اشخاص زير را نام برده است :
ابو القاسم عثمان بن سعيد بن بشر انماطى[2]كه فقه را از ربيع و مزنى گرفته و به سال دويست و هشتاد و هشت ( 288 ) در بغداد وفات يافته و همو است كه موجب توجّه مردم بغداد به كتب فقه شافعى شده و فقه او را حفظ كرده است .
« و ابو يحيى ، زكريّا بن يحيى ساجى[3]بصرى كه او نيز فقه را از ربيع و مزنى


[1]مدينى بفتح ميم و كسر دال و سكون ياء آخر حروف و بعد از آن نون ، اين نسبت به چند مدينه است كه نخستين آنها مدينهء پيغمبر ( ص ) است كه بيشتر در نسبت به آن « مدنى » به اسقاط ياء گفته مىشود گاهى با ثبات آن كه از اين قبيل است نسبت ابو الحسن على بن عبد اللَّه بن جعفر بن نجيح سعدى معروف به ابن مدينى كه اصلش از مدينه بوده و در بصره منزل گزيده است . مدينى از ابن عيينه و غير او روايت مىكند و بخارى و غير او از ائمه از وى روايت مىكنند . مدينى به علل حديث پيغمبر ( ص ) از همهء اهل زمان خود اعلم بوده و در سال دويست و سى و چهار ( 234 ) وفات يافته و در « عسكر » دفن شده ولادت او در سال يك صد و شصت و دو ( 162 ) بوده است و دومين آنها مدينه داخلى مرو كه بدان منسوب است و سيمين آنها مدينه نيشابور » ( اللباب )
[2]« انماطى ، بفتح همزه و سكون نون و فتح ميم و كسر طاء مهمله ، نسبت است به فروش « انماط » فرشهائى كه گسترده مىشود » ( اللباب )
[3]« بفتح سين مهمله و بعد از الف جيم ، اين نسبت است به عمل و بيع « ساج » كه چوبى است معروف . از جمله گروهى كه اين نسبت را دارند » ( اللباب ) . ابن نديم براى ابو يحيى بن ساجى تأليفى به نام كتاب « الاختلاف فى الفقه » ياد كرده است .


صفحه 854


گرفته و كتاب « اختلاف الفقهاء » و كتاب « علل الحديث » را تصنيف كرده و به سال سيصد و هفت ( 307 ) در بصره در گذشته است .
و ابو نعيم عبد الملك بن محمد بن عدى استرابادى[1]كه صاحب ربيع بن سليمان بوده و حديث ابن مسعود را از پيغمبر ( ص ) روايت كرده كه گفته است : « لا تسبّوا قريشا فانّ عالمها يملأ الأرض علما . اللَّهمّ اذقت أوّلها نكالا فاذق آخرها نوالا » آنگاه خود او چنين نظر داده است : « و در اين حديث هر گاه ناظرى اهل تميز ، دقّت و تأمّل كند علامتى است آشكار كه مراد از آن مردى است از علماء اين امّت ، از طايفهء قريش كه علم او آشكار مىگردد و اين صفت نيست مگر شافعى ، رحمه الله تعالى ، را چه او عالمى است از قريش كه علم را آشكار و راه را پديدار ساخته ، اصول را شرح داده و فروع را واضح و روشن نموده و كتبى نوشته كه به همهء بلاد برده شده و در همه جا انتشار يافته است[2].


[1]ابن اثير پس از ضبط كلمهء استراباد و نقل قول برخى بلحوق الف زائده بين سين و تاء ( استاراباد ) گفته است ، « و از مشاهير مردم آنجا است ابو نعيم عبد الملك بن محمد بن عدى استرابادى كه از ائمه و پيشوايان مسلمين است و به سال سيصد و بيست ( 320 ) به سن هشتاد و سه سالگى ( 83 ) در گذشته است .
[2]باز از شگفتيهاست كه برخى از دانشمندان اهل تسنن مانند همين استرابادى و مانند سبكى ، امام جعفر صادق ( ع ) ، كه فرزند پيغمبر ( ص ) و عريق در قريش و چنان كه پيش هم اشارت رفت استاد چهار هزار شاگرد و صاحب كه چهار صد « اصل » به وسيلهء اين شاگردان از گفته هاى او تأليف و نشر شده و علم وى زبانزد مخالف و موافق بوده و دويست دشمن به آن اعتراف داشته و در برابر خضوع داشته‌اند و مالك ، استاد شافعى ، و هم ابو حنيفه ، استاد استاد او ، از آن حضرت استفاده كرده و به عظمت و علو مقام علمى او اذعان و اعتراف نموده‌اند ، به نظر آن دانشمندان نيامده يا بعمد از نظر دور ساخته‌اند و اين حديث را ( بر فرض صحت سند و اغماض از ضعف تعليل منع سب بوجود عالمى در قريش بويژه اين كه وجود خود پيغمبر ( ص ) و بزرگانى در قريش مانند حمزه و عباس و على ( ع ) و حتى ابو بكر و عمر و عثمان براى اناطهء منع سب اظهر و اولى است بر آن حضرت كه به همه معنى اقدم و اسبق بوده منطبق نخواسته يا نساخته‌اند .


صفحه 855


و ابو جعفر ، محمد بن احمد بن نصر ترمذى[1]كه در بغداد سكنى داشته و در عراق در زمان وى شافعيه را فقيهى پارساتر و بزرگتر . . نبوده و او خود گفته است :
من در فقه بمذهب ابو حنيفه بودم تا سالى كه به حجّ رفتم در مسجد مدينه ، پيغمبر ( ص ) را در خواب ديدم گفتم : يا رسول الله من فقه ابو حنيفه آموخته و در فقاهت پيرو او هستم آيا چنين باشم و آن مذهب را به كار برم ؟ گفت : نه . گفتم : آيا از فقه مالك پيروى كنم و مذهب او را به كار برم ؟ گفت : آن چه از مذهب مالك با سنّت من موافق است بگير و به آن عمل كن . گفتم : آيا از مذهب شافعى پيرو باشم و قول او را به كار بندم ؟
گفت : او را از خود قولى نيست ، او سنّت مرا گرفته ، و بر مخالفان آن رد كرده است .
ابو جعفر ترمذى در ذى حجه از سال دويست[200]ولادت و در محرم از سال دويست و نود و پنج[295]وفات يافته است .


[1]« اين نسبت به شهرى است قديم در كنار نهر بلخ ( جيحون ) برخى آن را بفتح تاء و برخى بكسر مىگويند و متداول بر زبان مردم خود آن شهر ، فتح تاء و كسر ميم است و آن چه ما از قديم دانسته‌ايم : كسر تاء و كسر ميم است و برخى از اهل معرفت و آشنايى ، آن را بضم تاء و ضم ميم مىگويند و از مشاهير اين شهر است و ابو جعفر محمد بن احمد بن نصر فقيه شافعى كه فقيهى زاهد و ثقه بوده و به سال دويست
[200]متولد شده و در سال دويست و پنجاه ( 250 ) در گذشته است » . در تاريخ فوت ترمذى هم در نسخه « اللباب » اشتباه رخ داده چه خطيب هم مانند ابو اسحاق ، آن را به سال دويست و نود و پنج
[295]ضبط كرده و قضيه خواب ترمذى را هم آورده است . اين اشاره در اينجا به مورد است كه فقيهى مانند ترمذى بخواب تغيير مذهب داده باشد ليكن بيشتر دانشمندان اهل تسنن به استناد روايتى ( من رآني فقد رآني ) ديدن پيغمبر ( ص ) را در خواب حجت مىدانند و توجه به اين نكته ندارند كه بر فرض صحت روايت ، در بارهء كسى اين حجيت ثابت است كه در بيدارى پيغمبر ( ص ) را ديده باشد و در خواب همان صورت و هيئت را ببيند و گر نه از كجا معلوم كه صورتى كه در خواب به نظرش رسيده صورت و هيئت واقعى پيغمبر ( ص ) باشد نه صورتى ديگر به آن نام .


صفحه 856


و ابو بكر ، محمد بن اسحاق بن خزيمة بن مغيرهء سلمى[1]كه از مردم نيشابور بوده و به لقب « امام الائمه » خوانده مىشده و فقه و حديث را با هم داشته و جامع بوده .
سلمى مىگفته است : از سن شانزده سالگى از هيچ كس در هيچ مسأله تقليد نكردم ابو بكر صيرفى گفته است : سلمى نكات و معانى حديث پيغمبر ( ص ) را با منقاش استخراج مىكند . باز خود سلمى گفته است :
« در محضر مزنى بودم كه سائلى ، از مردم عراق ، وى را از « شبه عمد » پرسيد مزنى حديثى را كه شافعى روايت كرده « الا انّ قتل الخطاء شبه العمد » ياد كرد .
سائل بوى گفت : آيا تو به علىّ بن زيد بن جدعان احتجاج مىكنى ؟ مزنى ساكت ماند « پس من سائل را گفتم : خبر از على بن زيد روايت شده است . پرسيد چه كسى از وى روايت كرده است ؟ گفتم : ايّوب سختيانى و خالد حذّاء . گفت : عقبة بن اوس كه خبر را از عبد الله عمر ( رض ) روايت مىكند كيست ؟ گفتم : مردى از مردم بصره كه محمد بن سيرين از او روايت مىكند .
« پس آن مرد ، مزنى را گفت : تو مناظره مىكنى يا اين ؟ ! مزنى پاسخ داد :
چون سخن در پيرامن حديث باشد او مناظره مىكند و من تكلم مىكنم زيرا او بحديث از من داناتر است » ابن خزيمه سلمى به سال سيصد و دوازده ( 312 ) در گذشته است .
و ابو عبد الله محمد بن نصر مروزى[2]كه به سال دويست و دو ( 202 ) در بغداد


[1]ابن اثير ، سلمى را سه بار عنوان كرده و يك بار بفتح سين و سكون لام . بار ديگر بضم سين و فتح لام . سيمين بار بفتح سين و هم فتح لام . و در ذيل هيچ كدام نامى از ابن خزيمه نبرده است . در تاريخ بغداد در عنوان « محمد بن اسحاق » يك كس را به اين نام و با نسبت « سلمى » آورده و گفته است « احد الغرباء المجهولين » و روايتى هم از او نقل كرده است .
[2]مروزى به گفتهء ابن اثير نسبت است به مروشاهيجان . آن چه از ابو اسحاق در بارهء مروزى آورده شد در تاريخ بغداد هم گفته شده و از خود او نقل گرديده كه گفته است : ( جلد سيم صفحه 317 ) « من به سال دويست و دو ( 202 ) متولد شدم ، دو سال پيش از مرگ شافعى ، و پدرم مروزى و ولادتم در بغداد و نشو و نمايم در نيشابور بوده و هم اكنون در سمرقندم تا بعد خدا را در باره‌ام چه فرمان باشد » . اسماعيل بن احمد سامانى سالى چهار هزار درهم و اهل سمرقند هم چهار هزار ديگر به او مىداده‌اند و او همه را در سال خرج و انفاق مىكرده چون بوى گفته شده : خوب است قدرى از آن مبلغ را اندوخته كنى چه شايد روزى از دادن مال به تو خوددارى كنند و درمانده گردى . گفته است : يا سبحان اللَّه من در مصر چندين سال بودم و خوراك و پوشاك و كاغذ و مركب و همهء مخارجم در سال بيست درهم مىشد آيا چنان پندارى كه اگر اين هشت هزار درهم نرسد و از ميان برود بيست درهم هم باقى نخواهد ماند »