بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 95


« انّ اوّل دينكم بدء نبوّة و رحمة ثمّ يكون خلافة و رحمة ثمّ يكون ملكا و جبريّة » در كتاب « البدء و التأريخ » ( جلد دوم صفحه 23 - ذيل « ذكر مماليكه ، ص ، و عبيده » چنين آمده است :
« سفينة يقال : اسمه مهران و يقال : رباح و سمّاه رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم سفينه لأنّهم كلَّوا فى سفر فكان كلّ من اعيى و كلّ ، القى عليه بعض متاعه و يقال : بل عبّر بهم نهرا . و هو الَّذى روى : الخلافة بعدى ثلاثون ، ثمّ الملك » .
و در همان كتاب ( صفحه 338 از همان جلد ) چنين آمده است :
« و صحّت رواية سفينة عن النّبيّ صلَّى الله عليه و سلَّم : الخلافة بعدى ثلاثون ، ثمّ الملك » .
شيخ كمال الدين دميرى ( متوفّى به سال هشتصد و هشت 808 - ه . ق ) در ذيل خلافت حسن بن على ( ع ) در كتاب « حياة الحيوان » پس از اين كه گفته است : « و كانت خلافته ستّة اشهر و خمسة ايّام و قيل : ستّة اشهر الَّا ايّاما » چنين گفته است :
« . . و هى تكملة ما ذكر رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، من مدّة الخلافة :
ثمّ تكون ملكا عضوضا ثمّ تكون جبروتا و فسادا فى الأرض » و كان كما قال رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم »[1]احمد بن محمد بن عبد ربّه قرطبى اندلسى مروانى مالكى ( متوفى به سال سيصد


[1]شگفتا : دميرى با آن دقتى كه در مدت خلافت حسن بن على ( ع ) داشته و آن را « تكمله » كلام پيغمبر ( ص ) دانسته چه گونه ، بلا فاصله ، دورهء معاويه را با عبارت « خلافت امير المؤمنين معاوية بن ابى سفيان » عنوان كرده است ! ! دميره ( بر وزن جزيره ) ديهى است بزرگ در مصر نزديك به « دمياط » كه كمال الدين بدانجا منسوب است . دميرى بر سنن ابن ماجه و منهاج نووى شرح نوشته است .


صفحه 96


و بيست و هشت - 328 - ه . ق ) در كتاب « العقد الفريد » حديث نبوى را به اين عبارت روايت كرده است :
« الا انّ من آمن با لله ، حكم بكتابه و سنّة نبيّه . و انّكم اليوم على خلافة نبوّة و مفرق محجّة و سترون بعدى ملكا عضوضا و ملكا عنودا و أمّة شعاعا و دما مباحا » شايد به همين گونه احاديث نظر داشته و اشاره به آن كرده است صحابى مشهور سعد بن ابى وقّاص آنجا ، كه پس از صلح حسن بن على ( ع ) و استقرار امر حكومت و سلطنت بر معاويه ، چون بر وى در آمده او را بعنوان « ملك » مخاطب ساخته و سلام گفته است :
ابن اثير در « الكامل » ( جزء سيم صفحه 205 ) چنين آورده است :
« و لمّا استقرّ الأمر لمعاوية دخل عليه سعد بن ابى وقّاص فقال : السّلام عليك أيّها « الملك »[1]فضحك معاويه و قال : ما كان عليك يا ابا اسحاق لو قلت يا امير المؤمنين ؟ فقال : أتقولها جدلان ضاحكا ؟ و الله ما احبّ انّي ولَّيتها بما ولَّيتها به » معاويه خودش هم گاهى از حكومت خويش بملك تعبير مىكرده است .
طبرى در تاريخ خود ( جزء چهارم - صفحه 249 - ) و ابن اثير در « الكامل » ( جزء 3 - ص 263 ) چنين آورده‌اند .
« اغلظ لمعاوية رجل فاكثر .
فقيل له : أتحلم عن هذا ؟
« فقال : انّي لا احول بين الناس و بين ألسنتهم ما لم يحولوا بيننا و بين ملكنا »


[1]« اخرج ابن ابى شيبة فى « المصنف » عن سعيد بن جمهان قال : قلت لسفينة ان بنى أمية يزعمون ان الخلافة فيهم . قال : كذب بنو الزرقاء ، بل هم ملوك من اشد الملوك و اول الملوك معاوية » تاريخ الخلفاء - ص 199 - )


صفحه 97


باز هم طبرى ( جزء چهارم ص 247 ) ، به اسناد ، آورده است :
« انتقل معاوية من بعض كور الشام إلى بعض عمله فنزل منزلا بالشام فبسط له على ظهر اجّار[1]مشرف على الطَّريق .
« فأذن لي فقعدت معه . فمرّت القطرات[2]و الرّحائل[3]و الجوارى و الخيول فقال :
« يا ابن مسعدة رحم الله أبا بكر لم يرد الدّنيا و لم يرده الدّنيا . و امّا عمر او قال : ابن حنتمه ، فارادته الدّنيا و لم يردها و امّا عثمان فأصاب من الدّنيا و اصابت منه .
« و امّا نحن فتمرّغنا فيها .
« ثمّ كأنّه ندم فقال : و الله انّه لملك آتانا الله إيّاه » .
در چند مورد هم حكومت خويش را « سلطنت » خوانده و از خود بعنوان سلطان ياد كرده است . از آن جمله هنگامى كه مغيرة بن شعبه را امارت كوفه داده و بوى نسبت به كارهاى آنجا سفارشها مىكرده اين كلمه و عنوان را آورده و خوب پرورانده است .
مغيره هم در كوفه زمانى كه صعصعة بن صوحان را اندرز مىداده و نصيحت مىكرده همان عنوان و همان كلمه را به كار برده است ( عين عبارات معاويه و مغيره بعد از اين نقل خواهد شد ) .
به شهيد شدن على ( ع ) ، كه از كودكى هم چون فرزندى در دامان تربيت و تعليم پيغمبر ( ص ) نشو و نما يافته و بر وجهى كه پيغمبر ( ص ) اراده داشته بار آمده و تربيت پذيرفته و دانش فرا گرفته و نمونهء كامل علم و تقوى و فضيلت گرديده و در خدا شناسى و خدا پرستى و حقجويى و حقيقتخواهى و ، بالاجمال ، ديندارى حقيقى


[1]بر وزن نجار ، بام خانه .
[2]قطار ( بر وزن كنار ) « يك رشته شتر . قطر و قطرات ، جمع آن »
[3]جمع رحيلة يقال : « ناقة رحيلة اى قوية على السير » .


صفحه 98


و صميمى مثل اعلى شده ، دورهء سى ساله « خلافت » پايان يافته و ( بعد از خلافت چند ماههء حسن بن على كه مكمّل سى سالهء خلافت شده ) نوبهء « ملك عضوض » و « ملك عنود » و از آن پس دورهء « جبروت و فساد فى الارض » رسيده پس معاويه بر مسند حكومت اسلامى نشسته و زمينه را براى مسند نشينى اخلاف فاسد خويش آماده ساخته است .
معاويه كه پدرش ، ابو سفيان ، مردى خود پسند ، دنيا پرست ، جاه طلب ، بى حقيقت و بىايمان مىبوده و مادرش ، هند ، نيز در اتّصاف به اين گونه اوصاف از پدرش دست كم نمىداشته و ، به همه معنى ، زوج و قرين او بوده است ، مردم را با زر و زور و فريب و غرور به زير بار سلطنت جابرانه و فرمانروايى غاصبانهء خويش در آورده و بعنوان « خليفهء پيغمبر » و « امير مؤمنان » به جاى پيغمبر ( ص ) و خلفاء راشدين نشسته و زمام كارهاى مسلمين را بدست گرفته و هر چه مىخواسته و مىتوانسته به كار مىبسته است .
براى اين كه پيوند معاويه با دين و علاقهء او به احكام اسلام اندازه گيرى شود و از توجّه به مقدمات ، دريافت نتيجه بحصول پيوندد و لاحقهء حاصله ، از سابقه شناخته آيد مناسب است به تربيت خانوادگى معاويه و چگونگى ايمان و اعتقاد پدر و مادر او توجّه شود از اين رو اندكى از سوابق احوال و اعمال و اقوال آنان ، بنقل از كتبى مانند تاريخ طبرى و « الكامل » تأليف ابن اثير جزرى كه اعتبار آنها را سنّى و شيعه اعتراف دارند و از مدارك و مآخذ مورد وثوق و اعتماد همهء دانشمندان است در اينجا مىآوريم


صفحه 99


[ معاويه ] معاويه و نسب و حسب او


صفحه 100


ابو سفيان پدر معاويه محمد بن جرير طبرى ( متوفّى به سال سيصد و ده 310 ) در تاريخ خود ( در قضيهء فتح مكَّه - 20 رمضان از سال هشتم هجرى - ) اين مضمون را آورده است :
« عباس ، عمّ پيغمبر ( ص ) ، ابو سفيان بن حرب را جوار داد ( در پناه گرفت ) و او را به حضور پيغمبر ( ص ) برد . عمر چند بار از پيغمبر ( ص ) خواستار شد و اجازت خواست تا ابو سفيان را ، كه دشمن سر سخت اسلام و اهل آن بوده و مسلمين را رنج و آزار داده و به قصد قلع و قمع مسلمين لشكر كشيها كرده و جنگ و خونريزى به راه انداخته ، بقتل برساند و پيغمبر ( ص ) خاموش بوده و چيزى نمىگفته تا اين كه عاقبت گفته است : او را تا بامداد فردا امان داديم و فردا به هنگام بامداد ابو سفيان با عباس به خدمت پيغمبر تشرّف يافته چون پيغمبر ( ص ) او را ديده چنين گفته است :
« ويحك ! يا ابا سفيان . ألم يأن لك ان تعلم ان لا إله الَّا الله ؟ .
« فقال :
« بأبي أنت و امّى ما أوصلك و احلمك و الله لقد ظننت ان لو كان مع الله غيره لقد اغنى عنّى شيئا » « فقال صلَّى الله عليه و سلَّم :
« ويحك يا ابا سفيان ألم يأن لك ان تعلم انّي رسول الله ؟
« فقال :


صفحه 101


« بأبي أنت و امّى ما أوصلك و احلمك و اكرمك . و الله امّا هذه ففى النّفس منها شيء ! ! « عبّاس گفته است در اين هنگام وى را گفتم :
« ويلك ! تشهّد شهادة الحقّ قبل ، و الله ، ان يضرب عنقك .
چون اين را از من بشنيد فتشهّد . . » خلاصهء ترجمه اين كه :
از عباس عمّ پيغمبر ( ص ) نقل شده كه گفته است : چون با ابو سفيان به حضور پيغمبر ( ص ) رسيديم و بر او وارد شديم به ابو سفيان گفت :
واى بر تو ! آيا آن هنگام نرسيده كه بدانى جز خداى يكتا ، خدايى نيست ؟
ابو سفيان گفت : پدر و مادرم ترا به فدا باد ! چه اندازه صله رحم مىكنى و بردبارى و كرم دارى . چرا . گمان مىكنم اگر خدايى ديگر جز خدا مىبود من چنين بىچاره و درمانده نمىشدم .
باز پيغمبر ( ص ) گفت : آيا آن زمان نيامده كه بدانى من پيغمبر خدا هستم ؟
در پاسخ گفت : پدر و مادرم ترا به فدا باد ! صلهء رحم و بردبارى و كرم تو بسيار و شگفت انگيز است . ليكن در اين باره مرا دل ، صافى و خاطر پاك نيست ( به آن اعتقاد ندارم ) .
عبّاس گفته است : پس من وى را گفتم :
واى بر تو پيش از اين كه ، به خدا سوگند ، گردنت زده شود شهادت بر زبان ران .
پس خواه نخواه و با اكراه شهادت بر زبان راند و از كشته شدن رهايى يافت .
هنگام رحلت پيغمبر ( ص ) كه تقريبا سه سال پس از قضيهء بالا رخ داده ابو سفيان براى اين كه ميان مسلمين اختلاف ايجاد كند و اسلام را ضعيف و ، به گمان سست و فاسد خويش ، آن را نابود سازد وقتى از قضيهء « سقيفه » ، كه در نبودن او در مدينه پيش


صفحه 102


آمده بود آگاهى يافت به نزد على ( ع ) شتافت و به انديشهء اين كه وسوسه اش در على ( ع ) مؤثّر افتد بوى چنين گفت :
« يا ابا الحسن ما بال هذا الأمر فى اضعف قريش و اقلَّها حيّا ؟
« فو الله لأن شئت لأملأنّها عليهم خيلا و رجلا » على ، عليه السّلام ، كه ابو سفيان را خوب مىشناخت و حدّ ايمان و اعتقاد او را به خدا و دين سخت آگاه بود و نظر وى را از اين گفته به درستى مىدانست در پاسخش چنين گفت :
« يا ابا سفيان طالما عاديت الله و رسوله ! » هنگامى كه عثمان بن عفّان ، عموزادهء ابو سفيان به خلافت رسيده ابو سفيان كه در آن زمان نابينا بوده به انجمنى كه همهء سران بنى اميّه در آنجا فراهم آمده بوده‌اند در آمده و پس از بررسى و تفحّص و اطمينان از اين كه مجلس به بنى اميّه اختصاص دارد و غير از ايشان كسى در آن ميان نيست چنين گفته است :
« يا معشر بنى أميّة انّ الخلافة صارت فى تيم و عدىّ حتّى طمعت فيها فقد صارت إليكم فتلقّفوها تلقّف الكرة . فو الله ما من جنّة و لا نار ! . .[1]» امورى كه سست ايمانى بلكه بى اعتقادى ابو سفيان را مىرساند بسيار است ، در


[1]ابو الفرج اصفهانى ( متوفى به سال 356 ه . ق ) كه خود از خاندان اموى است ، اخبار بالا و چند خبر ديگر از اين قبيل را در كتاب « الاغاني » ( جزء ششم ص 95 - 96 ) آورده و در آخر گفته است : « و لأبي سفيان اخبار من هذا الجنس و نحوه كثيرة يطول ذكرها و فى ما ذكرت منها مقنع » . شگفت آور است كه مصحح كتاب در اين موضوع پاورقى زده و به گفتهء عوام « كاسه از آش داغتر » شده و اخبارى را كه همهء مورخان معتبر از اهل تسنن نوشته‌اند افتراء دانسته است !