كتاب و لباس آنان و غذاى آنان به جهت نجاست ذات يا عرق آنان طرح نگرديده است و اين خود بهترين قرينه بر عدم ارتكاز نجاست ذاتى اهل كتاب در ذهن اهل شريعت معاصر معصومين ( ع ) مىباشد .
پس معروفيت عدم طهارت ذاتى اهل كتاب و ارتكاز آن در ذهن اهل شريعت پس از عصر معصومين ( ع ) به دليل فتواى فقها بوده است . و چون فتواى فقها مستند به آيات و رواياتى است كه آنها را يادآور شديم ، عمل و فتواى آنان براى ما كاشف از سيرهء مستمره نيست و حجت و دليل ديگرى در قبال آيه و روايات به شمار نمىرود ، بنا بر اين سيرهء متشرعه چون حادث است ، كاشف قطعى از حكم نمىباشد .
< فهرس الموضوعات > تثبيت نظريهء طهارت ذاتى < / فهرس الموضوعات > تثبيت نظريهء طهارت ذاتى از آن چه آورديم دانسته شد كه اخبار دال بر طهارت ذاتى اهل كتاب از جهت سند و دلالت معتبر و حجت است . و جمع بين آنها و اخبار عدم طهارت مستلزم قول به اين است كه اخبار عدم طهارت نظر به تنزه و كراهت دارد ، خصوصا كه برخى از روايات صراحت در نهى تنزيهى داشت . كه از نظر قواعد و موازين اصولى وجود چنين رواياتى خود مىتواند شاهد درستى براى جمع ياد شده تلقى شود . و يا مستلزم حمل اخبار عدم طهارت است بر مواردى كه اهل كتاب خود را از طهارت عارضى پاك نكرده باشد .
نتيجه هر دو اين خواهد بود كه كافر كتابى چنانچه از نجاسات ( يعنى آن چه در نزد مسلمانها نجس است مانند خون ، بول ، مردار ، سگ ، خوك ، شراب و . . ) اجتناب كند ، پاك است و مؤاكله و مساوره با او جايز است و اين نظريه با در نظر قرار دادن موازين فقه اجتهادى از واضحات است و ما در آن ترديدى نداريم .
< فهرس الموضوعات > تتميم بحث < / فهرس الموضوعات > تتميم بحث اكنون كه طهارت ذاتى اهل كتاب ثابت گرديد ، فروعى بر آن مترتب است كه به نمونه هايى اشاره مىكنيم .
1 - هر گاه مسلم با فرد كتابى رو به رو شود و نداند كه او اجتناب از نجاسات كرده يا خير پاك است يا نه ؟ آيا حكم شرعى او ، طهارت است يا خير ؟ در پاسخ مىگوييم : در مفروض اين سؤال طاهر است ، مگر زمانى كه عدم طهارت آن ثابت شود به دليل اطلاق كلام امام
عليه السلام كه فرمود : « كل شيء طاهر حتى تعلم انه قذر » و اين حكم شامل همهء اشيا مىشود : ( انسان ، جماد ، مسلم ، كافر و كتابى و . ) 2 - فرع ديگر اين است كه اگر كافرى در نزد مسلمان حضور داشت و او يقين به عدم طهارت كافر پيدا كرد ، و سپس كافر از نزد مسلم خارج شد و پس از مدتى بازگشت ، آيا غيبت كافر در اين مدت ، باعث حكم به طهارت او مىشود ؟ همان گونه كه غيبت مسلم را موجب حكم طهارت او مىدانيم يا خير ؟
پاسخ اين است كه حكم مذكور يعنى حكم به طاهر شدن مسلم پس از غيبت ، اختصاص به مسلم دارد . زيرا در لسان ادله واژه مسلم آمده است ، و بدين جهت حكم مذكور شامل كافر نمىشود .
قسمت دوم طهارت ذاتى مشركان پيش از مطرح كردن اين موضوع بحث لازم مىدانم مقدمه اى را كه با آن مرتبط است ارائه دهم :
در مبحث قبل بحثى پيرامون طهارت ذاتى اهل كتاب ارائه داشتيم و اكنون در ادامه بررسى تئورى طهارت ذاتى مطلق انسان ، به موضوع طهارت ذاتى مشركان و ملحدان مىپردازيم .
چنانكه در گذشته نيز يادآور شديم ، برخى از مسائل مورد ابتلاى جامعه اسلامى آن چنان كه مىبايست ، مورد بررسى قرار نگرفته و يا اين كه در بررسى مستندات واقعيتهاى موجود در خارج لحاظ نشده است و با اين كه زمينه براى بازنگرى و بررسى بيشتر وجود داشته ، امر به احتياط وا نهاده شده است . با اين كه چنين احكام و احتياطهايى ، اگر چه در برخى شرايط و بعضى جوامع چندان مشكل آفرين نيست ولى در شرايط و جوامع ديگرى مىتواند طاقت فرسا و غير قابل تحمل عسر و مستلزم عسر و حرج باشد .
بديهى است كه هيچ گاه دشوارى يا عدم دشوارى رعايت يك حكم ، نمىتواند حكم واقعى الهى را تغيير دهد . ملاك تشخيص احكام الهى آسانى و سختى آن نيست . بلكه شناخت احكام الهى ، منابع و اصول و ضوابطى دارد كه بايد به دقت مورد كنكاش مجتهد قرار گيرد و بر اساس آن حكم خداوند شناسايى گردد .
ولى موضوع اساسى اين است كه در برخى موارد ، سهل پنداشتن يك موضوع سبب عدم فحص و استدلال كافى و موجب پايبندى مجتهد به احتياط مىشود ، و يا ذهنيت
مجتهد در رابطه با آن موضوع سبب مىگردد كه برخى از جوانب مسأله مجهول بماند .
اين گونه مسائل ، از عواملى است كه بازنگرى فقيه را در موضوعات ياد شده ، پس از درك اهميت و واقعيت آن ، طلب مىنمايد .
موضوع « طهارت ذاتى اهل كتاب و نيز طهارت ذاتى مشركان » يا به تعبير ديگر « طهارت ذاتى مطلق انسان » را مىتوان از مصاديق سخن فوق به شمار آورد . زيرا هر گاه فقيه در متن يك جامعه اسلامى زندگى كند و هر گز با اهل كتاب يا مشركان معاشرت و سر و كار نداشته باشد ، مسأله طهارت يا عدم طهارت ذاتى اهل كتاب و مشركان چندان موضوعيت ندارد . و ذهن او به راحتى آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * را حمل بر نجاست ذاتى آنان مىكند . در حالى كه اگر همين فقيه ناچار شود ساليان دراز در بلاد غير اسلامى زندگى كند . وقتى به آيه مذكور مىرسد ، سعى مىكند معناى دقيق نجس بودن مشركان را بر اساس همه ادله و قرائن باز شناسد . زيرا نظريه طهارت و نجاست براى او امرى سرنوشت ساز است .
بنا بر اين ، آن چه ما در اين تحقيق مىطلبيم ، توجيه و تفسير منابع شرعى بر اساس بينش و تفكر شخصى خود نيست ، بلكه منظور ، بررسى منابع شرعى بر اساس موازين علمى ، به دور از هر گونه ذهنيت و پيش داورى و سهل انگارى است .
امروز كه بحمد الله زمينه براى بيان مسائل اجتهادى و اجراى احكام اسلامى فراهم آمده ، بر فقها لازم است كه احكام الهى را آن چنان كه از منابع شرعى مىيابند بدون هيچ گونه وحشتى از فقيه نمايان و مقدس مآبان بىمايه اظهار دارند . و از اظهار نظرى جز نظر فقهاى متقدمين و متأخرين و متأخر المتأخرين بيم نداشته باشند . اكنون نوبت اصلى بحث كه طهارت ذاتى مشركان است رسيده .
تئورى طهارت ذاتى مشركان چنانكه در نوشتار پيشين يادآور شديم كفر از نظر زمانى بر شرك تقدم داشته و شرك نيز بر الحاد و ماده گرايى مقدم بوده است . بر اين اساس ما نخست تئورى طهارت ذاتى كفار كتابى - يهود ، نصارى و مجوس - را طرح كرديم و اكنون به بررسى تئورى طهارت ذاتى مشركان ( بت پرستان ) و سپس به ملحدان ( ماده گرايان ) خواهيم پرداخت .
قبل از ورود در بحث به دو موضوع به عنوان مقدمه اشاره مىگردد :
1 - معناى مشرك در اصطلاح قرآنى .
2 - كسانى كه لفظ مشرك به آنان اطلاق شده است .
1 - مشرك در اصطلاح قرآن در اصطلاح قرآن مشرك كسى است كه در مقام عبادت و پرستش بتان را مورد عبادت قرار دهد . و آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ » ) * نظر به همين معنى دارد .
مشرك بت را آفريننده خود نمىداند بلكه بت را در پرستش شريك خدا مىشناسد و به تعبير قرآن ، مشركان پرستش بتها را عامل تقرب بيشتر به خدا مىدانستند ! و مىگفتند : * ( « ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى الله زُلْفى » ) * ما بتان را مورد پرستش قرار نمىدهيم مگر آن كه ما را به خدا نزديك سازد .
و يا معتقد بودند كه بتها شفيع آنان در نزد خدايند ! و در اين باره خداوند فرموده است :
* ( « وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ الله » ) * ( يونس / 18 ) .
يعنى : آنان چيزى را مورد پرستش قرار مىدهند كه نفع و ضررى ندارد و مىگويند آنها نزد خداوند شفيع ما مىشوند .
در صورتى كه شفاعت به خداوند اختصاص دارد . در اين باره خداوند فرموده است :
* ( « قُلْ لِلَّه الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَه مُلْكُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ » ) * . ( زمر / 44 ) .
يعنى : بدون اذن خداوند هيچ كس نمىتواند شفاعت كند .
و نيز در آيه ديگر فرموده است : * ( « ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِه » ) * ( يونس / 3 ) .
و نيز فرموده است : * ( « وَلا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِه مُشْفِقُونَ » ) * ( انبياء / 28 ) .
نوع ديگر شرك كه قرآن بدان نظر داشته و مورد نهى قرار داده ، اين است كه گروهى از اهل اديان پيشين ، پيامبران خود را در حد خدايى پنداشته و آنان را به جاى خدا ستايش و پرستش مىكردهاند ، كه خداوند در رد اين بينش فرموده است : * ( « ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَه الله الْكِتابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ الله » ) * ( آل عمران / 79 ) يعنى : سزاوار نيست بشرى را كه خداوند به او كتاب و حكم و پيامبرى داده مردم را به بندگى خود دعوت كند نه به بندگى خدا .
و در پرهيز دادن مسلمانان از آن چه پيروان اديان پيشين بدان گرفتار آمدهاند فرموده است : * ( « قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِله واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّه فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّه أَحَداً » ) * .
يعنى ( اى پيامبر ) بگو به مردم من همانند شما بشرى هستم و ليكن به من وحى مىشود ( و بدانيد ) خداى شما يكى است پس هر كه اميد دارد خداى خود را ملاقات كند بايد عمل صالح انجام دهد و در مقام پرستش براى خدا شريك قرار ندهند .
و نيز فرموده : * ( « قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ الله وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ » ) * ( اعراف / 88 - 1 ) بگو مالك نفع و ضررى نمىباشم مگر آن چه را كه خداوند بخواهد من اگر عالم به غيب و چيزهاى پنهانى بودم هر آينه چيزهاى خوب و خير را زياد مىكردم و به من بدى نمىرسيد من انذار كننده و بشارت دهندهام بر گروهى كه ( به خدا ) ايمان آوردهاند .
انگيزه عرب در آلودگى به شرك و پرستش بتها انگيزه مردم جزيرة العرب به رو آوردن به شرك و پرستش بتان همان چيزى است كه قرآن از زبان مشركان در توجيه عبادتشان نسبت به بتها ياد كرده است : * ( « ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى الله زُلْفى » ) * .
و اين همان دليلى است كه برخى از بت پرستان نيز اعمال نيز خود را بدان وسيله توجيه مىكردند و مىگفتند وجود بت در پيش روى شخص پرستنده به تمركز فكرى او كمك مىكند تا در نتيجه به خدا نزديك شود .
ولى اين توجيه باطل است چون وجود بت در برابر شخصى كه در نيايش و نماز است فكر او را از خدا منصرف كرده و به شىء محدود و بىارزش وابسته مىكند و اساسا تقرب به خدا تنها به وسيله توجه به خود خدا با نفى ما سواه حاصل مىشود و نبايد در عبوديت واسطه باشد .
اسلام در بدو پيدايش تلاش اصلى خود را صرف مبارزه با شرك كرده و انگيزه اش اين بود كه انسان را از خضوع در برابر آن چه كه خود ساخته و يا آفريده كه محدود ، متغير و فانى است نجات دهد و او خدايى را مورد پرستش قرار دهد كه ما وراء اوست و آن عبارت مىباشد از چيزى كه داراى دوام و استقرار است كه آن خداى يكتا است ، و از همين جا
است مىبينيم قرآن مىگويد : * ( « قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا الله وَلا نُشْرِكَ بِه شَيْئاً وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ الله » ) * ( آل عمران / 65 ) .
يعنى : « بگو اى اهل كتاب بياييد از آن چيزى كه اتفاق نظر داريم پيروى كنيم و مورد پرستش قرار ندهيم مگر خدا را و براى او چيزى را شريك قرار ندهيم . .
2 - آنان كه مشرك ناميده شدهاند ترديدى نيست كه بت پرستان هر گاه براى تقرّب به خدا يا شفاعت نزد خدا و خلاصه با اعتقاد به وجود خدا بت را پرستش كنند ، مشرك ناميده مىشوند و مشمول آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * هستند . ولى ما در متون اسلامى مواردى را مىيابيم كه مشرك بر غير آنان نيز اطلاق شده است ولى آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * شامل آنان نمىشود . آن موارد عبارت است از :
1 - ثنويّه ، كه قائل به شرك در مقام ذات بارى هستند . يعنى معتقدند كه جهان داراى دو خداست : خداى نور و خداى ظلمت ، خداى خير و خداى شر ، اهريمن و يزدان . ثنويه گروهى از مجوس هستند .
2 - نصارى كه جوهر ربوبى را مشتمل بر سه اقنوم مىدانند : وجود ، حيات و علم ( يا به تعبير ديگر اب ، ابن و روح القدس ) و در توضيح اين مطلب چنين گويند : « جوهر همان قائم به خويش است و اقنوم صفت آن باشد » سپس گويند : كلمه كه اقنوم علم است با جسد مسيح يگانه و متحد گرديده است و در پوشش ناسوت و ماديت مسيح به طريق امتزاج و اختلاط درآمده است ولى در تفسير اتحاد كلمه با جسد مسيح داراى آراء و بينشهاى گوناگون و مختلفى مىباشند .
الف : اتحادى به مانند اتحاد شراب با آب در فرقه ملطانيه .
ب - اتحاد به طريق اشراق چنانكه خورشيد از روزنه بر جسم بلورين مىتابد و اين تفسير فرقه نسطوريه است .
ج - اتحاد به طريق استحاله كلمه به گوشت و خون به گونه اى كه خدا در نزد آنان از طريق اين استحاله به مسيح تبديل يافت و اين ديدگاه فرقه يعقوبيه است .
د - اتحاد عبارت است از ظهور لاهوت در ماديت و ناسوت چنانكه فرشته به صورت بشر ظاهر مىشود .