و در پرهيز دادن مسلمانان از آن چه پيروان اديان پيشين بدان گرفتار آمدهاند فرموده است : * ( « قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِله واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّه فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّه أَحَداً » ) * .
يعنى ( اى پيامبر ) بگو به مردم من همانند شما بشرى هستم و ليكن به من وحى مىشود ( و بدانيد ) خداى شما يكى است پس هر كه اميد دارد خداى خود را ملاقات كند بايد عمل صالح انجام دهد و در مقام پرستش براى خدا شريك قرار ندهند .
و نيز فرموده : * ( « قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ الله وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ » ) * ( اعراف / 88 - 1 ) بگو مالك نفع و ضررى نمىباشم مگر آن چه را كه خداوند بخواهد من اگر عالم به غيب و چيزهاى پنهانى بودم هر آينه چيزهاى خوب و خير را زياد مىكردم و به من بدى نمىرسيد من انذار كننده و بشارت دهندهام بر گروهى كه ( به خدا ) ايمان آوردهاند .
انگيزه عرب در آلودگى به شرك و پرستش بتها انگيزه مردم جزيرة العرب به رو آوردن به شرك و پرستش بتان همان چيزى است كه قرآن از زبان مشركان در توجيه عبادتشان نسبت به بتها ياد كرده است : * ( « ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى الله زُلْفى » ) * .
و اين همان دليلى است كه برخى از بت پرستان نيز اعمال نيز خود را بدان وسيله توجيه مىكردند و مىگفتند وجود بت در پيش روى شخص پرستنده به تمركز فكرى او كمك مىكند تا در نتيجه به خدا نزديك شود .
ولى اين توجيه باطل است چون وجود بت در برابر شخصى كه در نيايش و نماز است فكر او را از خدا منصرف كرده و به شىء محدود و بىارزش وابسته مىكند و اساسا تقرب به خدا تنها به وسيله توجه به خود خدا با نفى ما سواه حاصل مىشود و نبايد در عبوديت واسطه باشد .
اسلام در بدو پيدايش تلاش اصلى خود را صرف مبارزه با شرك كرده و انگيزه اش اين بود كه انسان را از خضوع در برابر آن چه كه خود ساخته و يا آفريده كه محدود ، متغير و فانى است نجات دهد و او خدايى را مورد پرستش قرار دهد كه ما وراء اوست و آن عبارت مىباشد از چيزى كه داراى دوام و استقرار است كه آن خداى يكتا است ، و از همين جا
است مىبينيم قرآن مىگويد : * ( « قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا الله وَلا نُشْرِكَ بِه شَيْئاً وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ الله » ) * ( آل عمران / 65 ) .
يعنى : « بگو اى اهل كتاب بياييد از آن چيزى كه اتفاق نظر داريم پيروى كنيم و مورد پرستش قرار ندهيم مگر خدا را و براى او چيزى را شريك قرار ندهيم . .
2 - آنان كه مشرك ناميده شدهاند ترديدى نيست كه بت پرستان هر گاه براى تقرّب به خدا يا شفاعت نزد خدا و خلاصه با اعتقاد به وجود خدا بت را پرستش كنند ، مشرك ناميده مىشوند و مشمول آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * هستند . ولى ما در متون اسلامى مواردى را مىيابيم كه مشرك بر غير آنان نيز اطلاق شده است ولى آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * شامل آنان نمىشود . آن موارد عبارت است از :
1 - ثنويّه ، كه قائل به شرك در مقام ذات بارى هستند . يعنى معتقدند كه جهان داراى دو خداست : خداى نور و خداى ظلمت ، خداى خير و خداى شر ، اهريمن و يزدان . ثنويه گروهى از مجوس هستند .
2 - نصارى كه جوهر ربوبى را مشتمل بر سه اقنوم مىدانند : وجود ، حيات و علم ( يا به تعبير ديگر اب ، ابن و روح القدس ) و در توضيح اين مطلب چنين گويند : « جوهر همان قائم به خويش است و اقنوم صفت آن باشد » سپس گويند : كلمه كه اقنوم علم است با جسد مسيح يگانه و متحد گرديده است و در پوشش ناسوت و ماديت مسيح به طريق امتزاج و اختلاط درآمده است ولى در تفسير اتحاد كلمه با جسد مسيح داراى آراء و بينشهاى گوناگون و مختلفى مىباشند .
الف : اتحادى به مانند اتحاد شراب با آب در فرقه ملطانيه .
ب - اتحاد به طريق اشراق چنانكه خورشيد از روزنه بر جسم بلورين مىتابد و اين تفسير فرقه نسطوريه است .
ج - اتحاد به طريق استحاله كلمه به گوشت و خون به گونه اى كه خدا در نزد آنان از طريق اين استحاله به مسيح تبديل يافت و اين ديدگاه فرقه يعقوبيه است .
د - اتحاد عبارت است از ظهور لاهوت در ماديت و ناسوت چنانكه فرشته به صورت بشر ظاهر مىشود .
ه - اتحاد كلمه با جسد مسيح عبارت است از تركيب لاهوت به ناسوت به مانند تركيب روح و بدن .
و - اتحاد اين است كه كلمه به عنوان اقنوم علم در جسد مسيح حلول و سرايت مىكند ، به گونه اى كه به دليل اين سرايت از آن جسد خوارق عادات صادر مىشود و گاهى كلمه از جسد مفارقت مىكند و جسد بدون كلمه در معرض آلام قرار مىگيرد .
3 - اشاعرة كه قائلند : صفات خدا زائد بر ذات اوست . اگر چه آنان صفات قائم به ذات بارى است .
4 - كرامية ، كه قائلند : خداوند متصف به صفات موجود و حادث است .
5 - مفوضه ، كه قائلند : خداوند امور را به خود انسان وا نهاده و خود هيچ گونه دخالتى ندارد .
در روايتى امام على بن موسى ( ع ) مىفرمايد : القائل بالجبر كافر و القائل بالتفويض مشرك .
6 - خوارج كه نسبت كفر به على بن ابى طالب ( ع ) دادهاند . در روايت از ابو جعفر ( ع ) نقل شده كه فرمود كسى كه از خوارج است مشرك است ( مشرك و الله مشرك ) .
7 - كسانى كه در افعال خداوند نسبت نقص دادهاند .
8 - ريا كنندگان در مقام عمل . امام صادق ( ع ) در روايت يزيد بن خليفه مىفرمايد : « كل رياء شرك » .
پيامبر مىفرمايد : « قال الله : من عمل عملا اشرك فيه غيرى فهو له و انا منه بريء و انا اغنى الاغنياء عن الشرك . » شذاذ بن اوس مىگويد : ديدم پيامبر گريه مىكند ، عرض كردم چه چيز باعث گريه شما شده ، حضرت فرمود : « انى تخوفت على امتى الشرك اما انهم لا يعبدون صنما و لا شمسا و لا قمرا و لا حجرا و لكنهم يراؤن بأعمالهم » .
در تفسير آيه * ( « فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّه فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّه أَحَداً » ) * از امام صادق ( ع ) روايت شده كه فرمود : « الرجل يعمل شيئا من الثواب لا يطلب به وجه الله انما يطلب تزكية الناس يشتهى ان يسمع به الناس فهذا الذي اشرك بعبادة ربه .
9 - پيروى كنندگان از شيطان .
در ذيل آيه * ( « وَما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِالله إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ » ) * ابو بصير از امام صادق نقل
مىكند كه فرمود : يطيع الشيطان من حيث لا يعلم فيشرك در روايت ضريس فرمود :
« شرك طاعة و ليس شرك عبادة » و همين شرك منظور است شرك در آيه : * ( « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ الله وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِله إِلَّا هُوَ سُبْحانَه عَمَّا يُشْرِكُونَ » ) * ابن عباس مىگويد « لم يامروهم يعنى الرهبان و الاحبار ان يسجدوا لهم و لكن أمروهم بمعصية الله فاطاعوهم فسماهم الله بذلك اربابا » .
از اين روايت و رواياتى كه از اين قبيل است استفاده مىشود : آنان كه رهبان و احبار را بدون خدا ارباب برگزيدهاند اين است كه آنها را در معصيت خدا اطاعت كردهاند و معناى روايات اين نيست كه آنان احبار و رهبان را خداى آسمان و زمين دانستهاند .
جز اينها موارد ديگرى نيز هست كه مشرك بر گروههايى اطلاق شده ، در حالى كه آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * شامل آنها نمىباشد ولى ما به جهت اختصار به همين مقدار بسنده مىكنيم .
طهارت ذاتى مشركان از نظر فقهاى مذاهب اسلامى نظريه فقهاى اهل سنت :
در محافل علمى اهل سنت دو نظريه وجود دارد : گروهى مشركان را داراى طهارت ذاتى و برخى مشركان را داراى نجاست ذاتى دانستهاند ؛ كه البته در اقليت قرار دارند .
ابو الوليد محمد بن رشد قرطبى اندلسى مالكى از جمله قائلان به نجاست ذاتى مشركان است . او در كتاب بداية المجتهد ( ج 1 ، ص 30 ) در مسأله اسئار مىگويد :
« و لعل الارجح ان يستثنى من طهارة اسئار الحيوان ، الكلب و الخنزير و المشرك لصحة الآثار الواردة فى الكلب و لان ظاهر الكتاب اولى ان يتبع فى القول بنجاسة عين الخنزير و المشرك من القياس » .
امام فخر رازى در تفسيرش ( ج 14 ، ص 25 چاپ جديد ) مىگويد : « اعلم ان ظاهر القرآن * ( ( إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ ) ) * يدل على كونهم أنجاسا فلا يرجع الا بدليل منفصل » .
ابن حزم اندلسى ( پيشواى دوم مذهب ظاهرى ) ، در كتاب المحلى ( ج 1 ، ص 129 ) مىگويد : « و لا عجب فى الدنيا اعجب ممن يقول في من نص الله تعالى انهم نجس : انهم طاهرون » .
مالك ابن انس اصبحى ، پيشواى مذهب مالكى نيز از قائلان به نجاست ذاتى مشركان است زيرا محمد بن على شوكانى در كتاب نيل الاوطار و نيز ابن جزى مالكى در كتاب القوانين الفقهية ( ص 27 ) كه بر طبق مذهب مالكى تدوين يافته قول به نجاست مشركان را آوردهاند .
قائلان به طهارت ذاتى مشركان در اهل سنت بنا بر نقل علامه آلوسى در تفسير روح المعاني ( جزء 10 ، ص 68 ) بيشتر فقهاى جامعه اهل سنت ، قائل به طهارت ذاتى مشركان هستند و فرقى ميان بت پرستان و ساير كفار قائل نشدهاند .
علاء الدين كاشانى در كتاب بدائع الصنائع فى ترتيب الشرائع ( ج 1 ، ص 63 ) مىگويد : سؤر الطاهر المتفق على طهارته سؤر الآدمى بكل حال مسلما كان او مشركا « .
البته كلام مذكور در صورتى مفيد مقصود است كه سؤر اختصاص به آب مطلق نداشته باشد و گر نه سخن فوق در طهارت مشركان صراحت نخواهد داشت ، زيرا در خصوص آب مطلق برخى قائل به عدم انفعال آب قليل به مجرد ملاقات نجاست ، مىباشند .
از جمله انديشمندانى كه قائل به طهارت ذاتى مشركان مىباشند مىتوان اين افراد را نام برد :
ابن نجيم حنفى ، در كتاب البحر الرائق فى شرح كنز الدقائق ( ج 1 ، ص 126 ) حجاوى حنبلى ، در كتاب اقناع ( ج 1 ، ص 74 ) ابو حامد محمد غزالى ، در كتاب وجيز ( ج 1 ص 4 ) .
ابن حجر عسقلانى ، در كتاب فتح البارى فى شرح صحيح البخارى ( ج 1 ، ص 269 ) .
بدر الدين عينى ، در كتاب عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى ( ج 2 ، ص 60 ) مىگويد : « الآدمى الحىّ ليس بنجس العين و لا فرق بين الرجال و النساء . » علامه عبد الرحمن الجزيرى ، در كتاب الفقه على المذاهب الاربعه ( ج 1 ، ص 6 ) مىگويد : « و الاشياء الطاهرة كثيرة منها : الانسان سواء كان حيّا او ميّتا كما قال تعالى * ( « وَلَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ » ) * اما قوله تعالى : * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * فالمراد به النجاسة المعنويّة التى حكم بها الشارع و ليس المراد ان ذات المشرك نجسة كنجاسة الخنزير » .
علامه حصنى دمشقى ، در كفاية الاخيار ( ج 1 ، ص 42 ) مىگويد : آدمى از نجاست
مردار استثناء شده است . زيرا بنا بر نظريه راجح آدمى به سبب مردن نجس نمىشود چه مسلمان باشد و چه كافر ، زيرا خداوند مىفرمايد : * ( « وَلَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ » ) * و لازمه تكريم آدميان حكم به عدم نجاست آنان پس از مرگ است .
علامه آلوسى در تفسير روح المعاني ( ج 10 ، ص 68 ) مىگويد : بيشتر فقها قائل به طهارت ذاتى مشركان هستند ، و استدلال كردهاند كه اگر نجاست مشركان ذاتى بود ، ايمان نمىتوانست مطهر آن باشد ، چرا كه نجاست ذاتى فقط از راه استحاله تغيير پذير است .
< فهرس الموضوعات > نظريه فقهاى شيعه < / فهرس الموضوعات > نظريه فقهاى شيعه انديشمندان و فقهاى شيعه در مسأله مورد بحث ، داراى وحدت نظرند ، و همه آنان قائل به نجاست ذاتى مشركان مىباشند .
همان گونه كه در سطور گذشته بيان شد ، در موضوع اهل كتاب ، ميان فقهاى اهل سنت اتفاق نظر بر طهارت بود ، در حالى كه ميان فقهاى شيعه دو نظريه وجود داشت و اما در موضوع مشركان ، فقهاى شيعه بر نجاست ذاتى آنان نظرى يكسان دارند ، ولى فقهاى اهل سنت داراى دو نظريه متفاوت هستند .
< فهرس الموضوعات > ادله قائلان به عدم طهارت ذاتى مشركان < / فهرس الموضوعات > ادله قائلان به عدم طهارت ذاتى مشركان قائلان به نجاست ذاتى مشركان به ادله اى تمسك جستهاند كه در ذيل به گونه اختصار مىآوريم :
1 - اجماع ، آنان معتقدند در مورد نجاست ذاتى اهل كتاب اجماع است : اين دليل قابل نقض است ، زيرا در ميان اهل سنت چنانكه دانسته شد هر گز چنين اجماعى محقق نيست بلكه بيشتر آنان حكم به طهارت ذاتى مشركان كردهاند . و اما در بين فقهاى شيعه ، اگر چه ظاهرا اتفاق نظر آنان شكل اجماع را دارد ولى اجماع در بينش اماميه آنگاه حجت است كه تعبدى باشد نه مدركى . و اجماع مذكور مستند به آيه شريفه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * مىباشد . و در چنين مواردى حجيت و اعتبار از آن مدرك است ، نه اجماع مستند به آن .
2 - آيه : * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ » ) * يعنى : مشركان نجس
مىباشند و بايد نزديك مسجد الحرام نشوند .
استناد به اين آيه براى اثبات نجاست ذاتى مشركان قابل خدشه است . زيرا :
أولا - كلمه « نجس » در آيه به فتح جيم آمده كه مصدر است و اسم مصدر آن ( نجاست ) مىباشد ، و در جاى خود اثبات شده است كه حمل مصدر بر ذات نياز به تقدير گرفتن « ذو » دارد . بنا بر اين معناى آيه چنين است كه « مشركان داراى نجاستند » و چنين عبارتى با نجاست عارضى مشركان ( به خاطر مباشرت آنان با شراب ، خوك و . . ) نيز سازگار است .
البته احتمال ديگرى نيز در مورد كلمه « نجس » هست و آن اين كه از باب مبالغه باشد ، مانند « زيد عدل » كه افاده شدت عدالت زيد را دارد . و در آيه * ( « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ » ) * منظور بيان شدت نجاست مشركان باشد كه بنا بر اين احتمال ، البته آيه دلالت بر نجاست ذاتى مشركان خواهد داشت .
كما اين كه اگر لفظ « نجس » را به كسر جيم بخوانيم و آن را وصف براى ذات بگيريم باز هم نجاست ذاتى مشركان اثبات خواهد شد ، گر چه وصف گرفتن آن ، داراى مشكلات فنى و ادبى است . زيرا ، لزوم وحدت وصف و موصوف در افراد و جمع بودن ، منافات دارد .
و چنانچه بخواهيم وصف را جمع در تقدير بگيريم ، تقدير گرفتن خلاف اصل است .
به هر حال با وجود اين احتمالات كه در عرض هم خود نمايى مىكند ، آيه داراى دلالت قطعى بر مراد نيست و لذا نمىتوان نجاست ذاتى مشركان را نتيجه گرفت .
عبد الرحمن جزيرى در كتاب الفقه على المذاهب الاربعة ( ج 1 ص 1 ) گفته است « در لغت ، بر هر چيزى كه داراى قذارت و پليدى باشد چه حسى و چه معنوى ، نجاست اطلاق مىشود . » ثانيا - اگر نجاست مشركان از نوع پليدى روحى دانسته شود با سياق آيه مناسبتر است ، چرا كه پس از طرح نجاست مشركان ، خداوند از داخل شدن ايشان به مسجد الحرام نهى فرموده است . و اين سخن بيانگر پليدى شرك و مبغوضيت آنان در پيشگاه خداوند است . زيرا اگر منظور نجاست ظاهرى آنان بود ، فرقى ميان مسجد الحرام و ساير مساجد گذارده نمىشد ، علاوه بر اين كه داخل كردن شىء نجس در مسجد الحرام اشكال ندارد ، مگر به گونه اى كه مستلزم هتك حرمت باشد .
بنا بر اين ، قرائن فوق تأييد مىكند كه منظور از نجاست مشركان ، پليدى عقيده و شرك آنان باشد ، چه اين كه منع از دخول جنب و حائض در مساجد نيز بدين لحاظ صورت گرفته
است .
گذشته از قرائن فوق ممكن است ادعا شود كه كلمه « نجس » در آيه بايد بر معناى لغوى آن حمل شود كه همان پليدى و قذارت است ، نه معناى شرعى و اعتبارى آن كه بنا بر اين احتمال نيز نجاست ذاتى مشركان ثابت نخواهد شد .[1]< فهرس الموضوعات > حمل واژه نجس بر معناى لغوى يا شرعى < / فهرس الموضوعات > حمل واژه نجس بر معناى لغوى يا شرعى همان گونه كه گفته شد يكى از گذرگاههاى بحث - چه براى اثبات كنندگان نجاست ذاتى مشركان و چه براى منكران آن - تعيين معناى لغوى يا اصطلاحى شرعى كلمه « نجس » است .
زيرا هر گاه منظور از آن ، معناى لغوى باشد ، نظريهء عدم نجاست ذاتى تقويت خواهد شد و چنانچه منظور معناى اصطلاحى شرعى آن باشد ، نظريهء نجاست ذاتى مشركان تثبيت خواهد گشت .
ريشه اين ترديد ناشى از اين است كه آيا در زمان نزول اين آيه ، معناى اصطلاحى و اعتبارى شرعى براى واژه « نجس » در ذهن اهل شريعت ثابت بوده است يا خير اين اصطلاح در مراحل بعد تثبيت شده است ؟ و بنا بر اين كلمهء نجس ، در آيه به همان معناى لغوى آمده است ؟
اين امر سبب گرديده كه مدعيان نجاست ذاتى مشركان سعى خويش را در استقرار و اثبات معناى اصطلاحى هنگام نزول آيه مبذول دارند . و از سوى ديگر منكران نجاست ذاتى تلاش خود را در رد آن به كار گيرند .
< فهرس الموضوعات > دلايل حمل ، بر معناى اصطلاحى شرعى < / فهرس الموضوعات > دلايل حمل ، بر معناى اصطلاحى شرعى دليل يكم - گفتهاند كه واژه نجس بايد بر معناى اعتبارى شرعى آن حمل شود . زيرا در زمان نزول آيه معناى اعتبارى شرعى در اذهان اهل شريعت مستقر بوده است .
اين دليل قابل خدشه است . زيرا مصادره به مطلوب مىباشد و اصل اثبات استقرار
[1]- ممكن است در رد نجاست ذاتى مشركان گفته شود كه در آيه ، كلمهء مشرك ، نظر به مشركان مكه دارد و لذا شامل ساير مشركان نمىشود . ولى اين سخن پذيرفته نيست . زيرا مورد مخصص نمىباشد .