و از همين رو همهء فقها بر آنند كه چنانچه بر كسى در وجود شرايط مجتهدى كه از او تقليد مىكرد شك عارض شود بايد نسبت به او فحص و بررسى كند اگر معلوم شد كه شرايط لازم و كافى را واجد نيست بايد از تقليد او انصراف نموده و از ديگرى كه واجد است تقليد كند و اگر واجد بود بر تقليد باقى مانده ادامه دهد . چه ، تقليد از كسى كه واجد شرايط نيست گناهى است بزرگ و بر وفق مفاد برخى اخبار ، مقلدان او همانند عوام يهود به شمار مىآيند : خيلى به جا و مناسب است روايتى را كه در اين باره وارد شده است برايتان بيان كنم .
« ما رواه احمد بن على بن ابى طالب الطبرسي فى الاحتجاج عن ابى محمد العسكري عليه السلام ، فى قوله تعالى : * ( « فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ الله » ) * ، قال : هذه لقوم من اليهود إلى ان قال : و قال رجل للصادق ( عليه السلام ) : اذا كان هؤلاء العوام من اليهود لا يعرفون الكتاب الا بما يسمعونه من علمائهم فكيف ذمهم بتقليدهم و القبول من علمائهم و هل عوام اليهود الا كعوامنا يقلدون علمائهم . . إلى ان قال : فقال ( عليه السلام ) : بين عوامنا و عوام اليهود فرق من جهة و تسوية من جهة ، اما من حيث الاستواء فان الله ذم عوامنا بتقليدهم علمائهم ، و اما من حيث افترقوا فان عوام اليهود كانوا قد عرفوا علمائهم بالكذب الصراح ، اكل الحرام و الرشاء و تغيير الاحكام و اضطروا بقلوبهم إلى ان من فعل ذلك فهو فاسق لا يجوز ان يصدق على الله و لا على الوسائط بين الخلق و بين الله فلذلك ذمهم و كذلك عوامنا اذا عرفوا من علمائهم الفسق الظاهر و العصبية الشديدة و التكالب على الدنيا و حرامها فمن قلد مثل هؤلاء فهو مثل اليهود الذين ذمهم الله بالتقليد لفسقة علمائهم فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا على هواه مطيعا لأمر مولاه فللعوام ان يقلدوه و ذلك لا يكون الا بعض فقهاء الشيعه لا كلهم فان من ركب القبائح و الفواحش ، مراكب علماء العامة فلا تقبلوا منهم عنا شيئا و لا كرامة و انما كثر التخليط فيما يتحمل عنا اهل البيت لذلك لان الفسقة يتحملون عنّا فيحرفونه بأسره لجهلهم و يضعون الاشياء غير وجهها لقلة معرفتهم و آخرون يتعمدون الكذب علينا .[1]احمد بن على بن ابى طالب طبرسى در كتاب احتجاج در بارهء اين آيه كريمه : فويل
[1]وسائل الشيعه ، ج 18 ، من ابواب صفات القاضي حديث 20 .
للذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثم يقولون هدا من عند الله ، ( واى بر كسانى كه به دست خود كتابى مىنگارند آنگاه مىگويند اين نوشته از طرف خدا است ) از حضرت ابو محمد عسكرى عليه السلام چنين روايت كرده كه فرمود اين آيه در بارهء قومى از يهود است . تا آنجا كه مىگويد مردى به حضرت صادق ( ع ) چنين گفت : هر گاه عوام يهود كتاب را جز به آن چه كه از علماء خود شنيدند نمىشناسند پس چگونه است كه يهود در تقليدشان از علماء خود سرزنش و ملامت شدهاند ( ولى عوام ما بر تقليدشان ملامت نشدهاند ) مگر عوام آنها غير از عوام ما هستند كه از علمايشان تقليد مىكنند ( پس چرا فقط عوام آنها را خداوند نكوهش كرد با آن كه اگر صرف تقليد سبب اين نكوهش بود مىبايست عوام ما نيز در تقليدشان از علماء سرزنش مىشدند . ) امام در جواب فرمود ميان عوام ما و عوام يهود از جهتى افتراق و نايكسانى است و از جهتى تساوى و يكسانى . اما از آن رو كه يكسان و برابرند ، خداوند عوام ما را ( نيز ) در تقليد از علمايشان مذمت كرده همان طور كه عوام آنها را در اين امر ملامت كرده و نكوهيده و اما از آن رو كه افتراق داشته و نايكسانند عوام يهود علمايشان را شناختند به اين كه دروغ آشكار مىگويند و مال حرام و رشوه مىخورند و احكام خدا را تغيير مىدهند و مىدانستند كسى كه چنين كند فاسق و تبهكار است و روا نباشد كه گفتار او بر خدا و وسائط بين خدا و خلق مورد پذيرش و تصديق قرار گيرد ( با اين حال زير بار آنان رفتند و دروغهايشان را بر خدا و فرستادههاى خدا پذيرفتند ) بدين جهت بود كه خداوند آنان را مذمت كرد و همين گونهاند عوام ما هر گاه از علماء خود فسق ظاهر و آشكار و تعصب و طرف گيرى شديد بىجا و اقبال بىمهابا با دنيا و حرام دنيا ببينند و در عين حال از چنين علماء ( سوئى ) تقليد كنند همانند عوام يهود خواهند بود كه خداوند آنان را به پيروى و تقليد از علماء فاسق و فاجرشان مورد مذمت و نكوهش قرار داده ولى فقهايى كه خود را صيانت كنند و دينشان را نگهدارند و با هوى و هوس مخالف باشند و امر مولا را اطاعت كنند پس عوام را است كه از آنان تقليد كنند و اين نمىباشد مگر در برخى از فقهاء شيعه نه در همگى آنها زيرا آن كه قبايح و كارهاى زشت را مانند علماء عامه مرتكب مىشود نبايد هيچ چيز را از او به حساب ما قبول كنيد ( نه حديث و نه حكم و نه هيچ چيز ديگر ) و اينان هيچ گونه ارزشى و حرمتى ندارند و همانا آميزش مطالب نادرست در آن چه كه از ما اهل بيت گرفته شده به سبب اينان است چون علماء فاسق از ما مطالبى مىگيرند ولى
يكسره آن مطالب را تحريف مىكنند به دليل جهل و نادانىشان و اشياء را در غير مورد خلاف جهت قرار مىدهند از كمى شناخت و معرفت و جز اينها . ديگرانى هم هستند به عمد و قصد بر ما دروغ مىبندند .
پس كسى كه متصدى امر فتوا مىشود و مبادرت به انتشار رسالهء علميه مىكند ، بايد در علم و تقوا و بينش اسلامى و دور انديشى و نياز جامعه و ديگر جهات لازم نمونه باشد متأسفانه در ميان رسالهها نام افرادى مشاهده مىشود كه شرايط و اوصاف مفتى و سابقهء علمى در حوزههاى علمى را نداشته و ندارند و بر اين اساس آن اندازه در بعد علمى در سطح پايين قرار دارند كه از اوليات مبانى فقهى اطلاعى ندارند تا چه رسد به مبانى مهم آن و اين گفتار روايت نيست بلكه درايت است ، در همه ادوار كيفيت بيان فقه فقهاء شيعه تقليد از اين گونه افراد را جائز ندانستهاند . مطالب زيادى در اين باره است كه فعلا از نشر آن خوددارى مىشود ، شايد در بحث ادوار اجتهاد به طور مفصل بيان شود .
در دورهء پنجم از ادوار كيفيت بيان فقه اشاره شد ، مرحوم شيخ انصارى ، با آن عظمت علمى و تضلع و تقوا كه طلايه دار دورهء هشتم از ادوار فقه و دورهء پنجم از ادوار كيفيت بيان فقه و دورهء هفتم از ادوار اجتهاد و پيشوا در بعضى از مبانى فقه در ادوار اوليات مبانى فقه بود ، وقتى در مجلسى كه صاحب جواهر در حضور علماء وقت او را براى افتاء و مرجعيت انتخاب مىكند ولى با اين وصف وقتى كه مردم از او فتوا و رسالهء عمليه مىخواهند قبول نمىكند . پاسخ مىدهد : « سعيد العلماء مازندرانى ( بابلى ) از من اعلم است ، او بايد متصدى امر فتوا شود و رساله نشر نمايد . » و در جايى ديگر سوگند ياد مىكند كه براى من زخم خنجر گواراتر است از جواب استفتاء در احكام غير ضرورى ، خواه مستحب باشد خواه مكروه ، و سرانجام كه به موجب اعلميت و اتفاق و اصرار علماى عصر ، بر مسند مرجعيت جهان تشيع نشست ولى هم چنان از تأليف و نشر رسالهء عمليه امتناع ورزيد و به نگاشتن حواشى « نجات العباد » آية الله العظمى شيخ محمد حسن نجفى ( صاحب جواهر ) و نخبهء آية الله العظمى شيخ محمد ابراهيم كرباسى اصفهانى و بغية الطالب آية الله العظمى شيخ جعفر كاشف الغطاء و ديگر فتاواى قدماء اكتفاء نمود و جانب احتياط را از دست نداد و حتى الامكان از افتاء خوددارى مىكرد .
استاد او آية الله العظمى شيخ على كاشف الغطاء و ميرزاى مجدد ، سيد محمد حسن شيرازى و ديگر علماى سلف و نيز بعد از او آخوند خراسانى و غيره . . به همين منوال
عمل كردند . باز مىبينيم كه فقيه ژرف انديش و متبحر ، ملا احمد نراقى كاشانى ، صاحب « مستند الشيعه » مىگويد : « اگر كوههاى نراق را بر سرم فرو ريزند ، تحملش آسانتر است از بيان فتوا در مقام پاسخ به استفتاء . » بلى فقهاء پيشين با آن كه در همهء ابعاد نمونه و سرآمد بودند با اين وصف تا برايشان امكان داشت زير بار فتوا و نشر رساله نمىرفتند مگر زمانى كه احساس وظيفه شرعى مىكردند زيرا مىدانستند كه افتاء و نشر رساله از مسئوليتهاى بسيار بزرگ و خطرناك است .
اين نظريهها و سنتها بايد نصب العين فضلا باشد تا آن كه معيارها و موازين شرعى در اين گونه امور به دست فراموشى سپرده نشود و يا آن كه دانسته بر خلاف موازين حركت نكنند .
ولى اين سنتهاى حسنه و نظريههاى پسنديده به زودى از نظرها دور و به فراموشى سپرده شد و بعد از فوت آية الله العظمى سيد ابو الحسن اصفهانى به حسب نقل افراد مطلع 360 رساله عمليه و حاشيه بر رسالههاى پيشين نوشته شد و اين كار عوامل و اسباب فراوان داشته كه بايد بحث مستقلى براى آن گشوده شود .
به هر حال نشر رساله نبايد از روى هواى نفس و چشم داشت به عناوين و شهرت و رسيدن به مقام رياست و منافع دنيوى صورت پذيرد .
برخى بدون داشتن شرايط لازم با صرف وقت و هزينه چاپ و مصرف كاغذ به طبع و انتشار رساله عمليه دست زده با تقديم و تأخير عبارات و آوردن احوط به جاى اقوى و اقوى به جاى احوط و تغيير عناوين و ابواب و يا عوض كردن صفحه اول ، به چنين امرى اقدام مىنمايند و از اعتقادات پاك و بىآلايش مردم مسلمان سود مىجويند و اين گونه رسالهها كم نيست و روى جهاتى از ذكر آنها فعلا خوددارى مىشود .
ولى چيزى كه مايه خوشوقتى است عبارت است از اين كه مردم بيدار دل و متدين تا اندازه اى در اين امر روشن و بدون تحقيق از علماء و فضلاء حوزه به كسى در امر تقليد نمىگروند و به چشم ديدم و ديدند كه رساله هايى از اين قبيل را بدون تقاضا براى بعضى از مردم شهرها فرستادند ولى مردم روى بينشى كه در اين امر دارند و مىدانند كه بايد از مجتهد جامع الشرائط تقليد كرد بعضى از آنها رسالهها را برگرداندند و بعضى هم آنها را در مساجد قرار دادند و فرزندان بعضى از آنها هم رسالهها را در مغازهها بردند و آنها هم از
اوراق آنها براى پيچيدن جنس استفاده كردند .
در نجف هم از اين گونه رسالهها كم نبود خودم به چشم ديدم كه رساله اى از چاپخانه خارج شد و فرداى آن روز هم ديدم كه همان رسالهها سر از دكان قصابى و عطارى و پنير فروشى درآورد و براى پيچيدن چاى و پنير و گوشت مورد استفاده قرار گرفت و به نظر من انحرافات در اين بعد و انحرافات ديگر در ابعاد ديگر كه روى مصالحى فعلا نبايد اينجا عنوان شود و ممكن است اين بحث كه الان آماده است به طور مشروح بعدا عنوان شود و باعث شود كه جنايتهاى تاريخى و بىنظير بر حوزه علميه هزار ساله نجف به دستور عده اى از كفار غير عراقى به وسيله گروهى از نواصب كه بدتر از كفارند روا داشته شود .
آيه * ( « إِنَّ الله لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ ، » ) * كاملا حكايت از محتواى ابحاث من را در اين باره مىنمايد .
< شعر > شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت ديگر < / شعر > در زمان گذشته با اين كه هيچ گونه توقعى از جلوگيرى اين گونه رسالهها نبود ولى در عين حال كسانى بودند كه در مقابل اين گونه رسالهها احساس مسئوليت مىكردند و با كمال قدرت و توانايى از نشر آنها مانع مىشدند ، و شواهدى در اين رابطه در دست مىباشد كه روى جهاتى بيان نشده است . و مايهء تأسف ديگر اين كه بعضى آگاهانه روى اغراض و مصالح شخصى و بعضى ناآگاه در پى اين گونه اشخاص منحرف و جاه طلب راه مىافتند و از اين راه آب به آسياب دشمن كه هر زمانى مىخواهد اين گونه رسالهها در بين شيعيان زياد شود مىريزند .
در اين زمان كه زمان جمهورى اسلامى است و بايد از هر زمان ديگر بيشتر به اين گونه امور رسيدگى شود متأسفانه نديدم كسى احساس مسئوليت كند و در برابر اين گونه رسالهها بايستد . اميدوارم هر چه زودتر كسى پيدا شود كه در اين امر خطير احساس مسئوليت و وظيفه نمايد و با اقدام مذهب پسندانه خود به اين گونه مردم فريبىها ، و امور ناروا و خلاف شرع خاتمه دهد نه اين كه يا مانع از چاپ آنها شوند و يا دست كم كارى كنند كه نتوانند از سهم مبارك امام عليه السلام در اين راه استفاده نمايند . زيرا رواج اين امر واقعا خطرناك براى اسلام و مبادى و تعاليم آن مىباشد . اميدوارم افرادى كه در اين گونه امور آگاهى كامل دارند به هر نحو كه مىتوانند موانع به وجود آورند تا آن كه نتوانند
شهرت طلبان و هوا و هوس پرستان و شيادان از اين راه خلاف به مقاصد نامشروع خود برسند اميدوارم هر چه زودتر آن افراد را شاهد باشيم .
ولى ناگفته نماند كه از سويى در حوزهء علميه در دوره چهارم و پنجم و ششم از ادوار كيفيت بيان فقه ، چهرههاى برجسته از فقهاء بودند كه هر چه مردم و فضلا تقاضاى نشر رساله از آنها در زمان حياتشان نمودند به آن دست نيازيدند و اميدوارم خداوند بر درجات عاليه آنها بيفزايد و بعضى ديگر از آنها هم با اين كه مايل نبودند ولى با اصرار فراوان صاحب نظران ، اصرار فراوان كثيرى از مردم دور انديش و با احساس وظيفهء شرعى نشر رساله را متصدى شدند و چون روى موازين بود رسالههاى آنان مورد استفاده قرار گرفت و هر گاه هر رساله اى با اين مقدمات نشر شود ارزش دارد و كسى هم حق اعتراضى ندارد .
< فهرس الموضوعات > د - سير تاريخى مسألهء تقليد از اعلم < / فهرس الموضوعات > د - سير تاريخى مسألهء تقليد از اعلم < فهرس الموضوعات > آغاز پيدايش مسأله تقليد از اعلم < / فهرس الموضوعات > آغاز پيدايش مسأله تقليد از اعلم نخست ، بايد ديد مسأله تقليد از اعلم از چه زمانى بين فقها به گونه نظرى مطرح گرديد ، و آيا اين مسأله در تمام ادوار بيان فقه مطرح بوده است يا در بعضى ادوار . برخى را عقيده آن است كه اين مسأله سابقه تاريخى ندارد ، نه در عصر قدما[1]، نه در عصر متأخرين[2]و نه زمان فقهاى بعد از متأخرين .[3]به عقيدهء بعضى اين مسأله از زمان شيخ جعفر كبير ( مشهور به كاشف الغطاء ) و صاحب « كشف الغطاء عن خفيات شريعة الغراء » / 1156 - 1228 ) پديد آمده است . و به اعتقاد بعضى ، از روزگار شيخ الفقهاء شيخ انصارى دزفولى ( 1214 - 1281 ) ، طلايه دار دورهء پنجم ، مطرح گرديده است . ولى با توجه به بررسيهايى كه نگارنده به عمل آورد ، اذعان مىنمايد كه مسأله مزبور را بعضى از فقهاء ، بعد از عصر تشريع ( : عصر رسول الله ) و عصر امامان مطرح كردهاند ولى به گونه تئورى و نظرى نه عملى .
[1]- عصر قدما ، از غيبت كبرى به سال ( 329 ه ) آغاز و تا زمان علامهء حلى ( 726 ه ) ادامه مىيابد .
[2]- عصر متأخرين ، از زمان علامه حلى تا زمان محق دوم نور الدين على كركى صاحب « جامع المقاصد » ( متوفى 940 ه ) .
[3]- عصر متأخرى المتأخرين ، از زمان محقق كركى آغاز ، و تا روزگار ما ادامه دارد .
اينك به بررسى كوتاه ادوار بيان فقه مىپردازيم :
< فهرس الموضوعات > زمان ائمه < / فهرس الموضوعات > زمان ائمه در روزگار ائمه ( ع ) كه دومين دوره از ادوار بيان فقه به شمار مىرود اين مسأله در پاسخ آنان به سؤالات مردم ديده مىشود . چنانكه در روايت موسى بن اكيل و داود بن حصين و مقبولهء عمر بن حنظله ( وسائل ، ج 18 ، باب 9 ، از ابواب صفات قاضى ) ملاحظه مىشود . ولى اين اختصاص به باب قضاوت دارد .
< فهرس الموضوعات > ابتداى عصر غيبت كبرى < / فهرس الموضوعات > ابتداى عصر غيبت كبرى در آغاز غيبت كبرى ( 329 ه ) ، اين مسأله بين بعضى از فقيهان مطرح بود و اختلاف نظر وجود داشت . بدين گونه كه برخى قائل به تعيين تقليد از اعلم ، و برخى قائل به تخيير از اعلم و غير اعلم بودند .
بهترين سند تاريخى در اين زمينه ، كلام سيد مرتضى علم الهدى ( 355 - 437 ) در الذريعه ( ج 2 ، ص 801 ) است . وى نخست مسأله را مطرح مىكند ، سپس اقوال ديگران را بيان مىنمايد ، آنگاه مىگويد : « گزينش اعلم براى تقليد اولى است . » اينك متن گفتار سيد مرتضى را كه پس از بيان شرايط مفتى آورده است نقل مىكنيم :
« و لا شبهه فى ان هذه الصفات اذا كانت ليست عند المستفتى الا لعالم واحد فى البلد ، لزمه استفتائه تعينا ، و اذا كانت لجماعة هم متساوون كان مخيرا ، و ان كان بعضهم عنده اعلم من بعض او اورع او ادين ، فقد اختلفوا . فمنهم من جعله مخيرا ، و منهم من أوجب ان يستفتى المقدم فى العلم و الدين و هو اولى ، لان الثقة هاهنا اقرب و أوكد ، و الاصول كلها بذلك شاهدة : چنانچه » مقلد « ، در شهر و وطن خود اين صفات و شرايط را ( كه در مفتى معتبر است ) ، بجز در يك عالم نبيند ، بدون شك تقليد از آن عالم بر او متعين مىشود . و اگر به طور مساوى و يكسان آن صفات را در چند نفر ملاحظه كند ، مىتواند از هر يك تقليد و استفتا نمايد . و اگر فردى از ديگران عالمتر يا پرهيزكارتر يا دين دارتر باشد ، در اين مورد اختلاف رأى وجود دارد . بعضى او را مخير دانسته و بعضى تقليد از اعلم و دين دارتر را واجب شمردهاند . و اين قول اولى است ، زيرا كه اعتماد و اطمينان بدان بيشتر و تمام اصول بر آن شاهد و گواه است . »
مناسب است كه مطلبى را در اينجا يادآور شويم ، و آن اين است كه مراد سيد مرتضى از لفظ « اولى » در عبارتى كه نقل كرديم ، تعين مىباشد مانند لفظ « اولى » در آيهء * ( « أُولُوا الأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ الله مِنَ الْمُؤْمِنِينَ » ) * كه به معناى تعين است ، نه اولويت اصطلاحى و استدلال او به اصول - يعنى اصول احكام - در اولى بودن تعين تقليد از اعلم گوياى اين گفتار است .
بر همين اساس مرحوم آيت الله حكيم در كتاب مستمسك عروه ( ج 1 ص 26 ) در شرح مسأله 12 عروه چنين فرموده : ظاهر كلام سيد مرتضى در الذريعه اين است كه مسأله تعين تقليد از اعلم از مسلمات شيعه مىباشد . براى روشن شدن اين مطلب ناگزيريم كه اصل مسأله و شرح آن را از كتاب مذكور نقل نماييم . مرحوم طباطبايى يزدى در عروة الوثقى ، مسألهء دوازده مىگويد : « يجب تقليد الاعلم مع الامكان على الاحوط : بنا بر احتياط تقليد از اعلم در صورت امكان واجب است . » مرحوم حكيم ، در شرح مسأله مزبور مىگويد : « كما هو المشهور بين الاصحاب بل عن المحقق الثانى الاجماع عليه ، و عن ظاهر السيد فى الذريعة كونه من مسلمات عند الشيعه » : همان گونه كه وجوب تقليد از اعلم بين اصحاب مشهور است ، و حتى به قول محقق ثانى ، اجماع بر آن اقامه گرديده ، و نيز از ظاهر گفتار سيد ، در الذريعه بر مىآيد كه تقليد از اعلم نزد شيعه از مسلمات است .
و بعضى ديگر در شرح بر عروة الوثقى ادعاى اجماع در اين مسأله را به سيد مرتضى در الذريعه نسبت دادهاند ، ولى اين قول ظاهرا نادرست به نظر مىرسد ، زيرا او اين مسأله را به صراحت خلافى مطرح كرده ، ( مگر آن كه او چنين سخنى را در كتابهاى ديگرش آورده باشد ولى بسيار بعيد است ) .
بلى او در بعضى از كتابهايش ( مانند ناصريات ) ، در بعضى مسائل دعوى اجماع نموده ، و در كتاب ديگر خود - مانند « انتصار » - خلاف آن را گفته است لكن در مورد تقليد از اعلم مطلبى بدين گونه محقق نشده است . شرح و تفصيل اين گونه اجماعات اجتهادى متخالف در يك مسأله از او و ديگران را به كتاب « ادوار اجتهاد » موكول مىكنيم .
به هر حال كلام گذشته سيد مرتضى در الذريعه نشانگر اين است كه اين مسأله در آن عصر بين فقهاء مورد بحث و خلاف بوده است و كلام بعضى از فقهاء اهل سنت نيز نشانگر همين مطلب است .