< فهرس الموضوعات > ويژگى طبرى در اجتهاد < / فهرس الموضوعات > ويژگى طبرى در اجتهاد در ميان فقهاء و مجتهدان جامعه اهل سنت ، مانند طبرى كمتر مجتهدى را مىتوان سراغ گرفت ، زيرا او در فقه همه مذاهب جامعه اهل سنت مجتهد بوده است و در فقه حنفى و مالكى و شافعى و ظاهرى اجتهاد نموده و همان گونه كه يادآور شديم ، چون به آراء و نظريات جديدى در برابر فقه آنان دست يافت ، مذهب جديدى را بنيان نهاده است .
در ميان فقهاى شيعه نيز برخى بودهاند كه نه تنها در فقه همه مذاهب اعم از فقه جامعه اهل سنت و شيعه مجتهد بودهاند ، بلكه در همهء مقدمات و علومى كه در امر اجتهاد دخالت دارد ، مانند : نحو ، صرف ، تفسير ، منطق ، اصول و جز اينها نيز مجتهد بودهاند .
به عنوان نمونه فقيه بزرگ و دانشور بىنظير محمد بن جمال الدين بن مكى بن شمس الدين محمد دمشقى جزينى جبل عاملى معروف به شهيد اول ، داراى چنين ويژگى بوده است . او در مباحث فقهى اجتهادى و هم در مقدمات آن ( صرف ، نحو ، منطق ، تفسير ، كلام ، اصول و . . ) از علماى پنج مذهب معروف اسلام اجازه اجتهاد داشته است ، در حالى كه براى هيچ كس از علماى اسلام ، نه در اهل سنت و نه در اماميه ، چنين امتيازى وجود نداشته است .
< فهرس الموضوعات > تقليد طبرى پيش از اجتهاد < / فهرس الموضوعات > تقليد طبرى پيش از اجتهاد در بارهء تقليد او از شافعى دو بينش وجود دارد : برخى بر اين اعتقادند كه او مدت دو سال از شافعى تقليد كرده ، ولى زمانى كه داراى گسترش علمى شد خود اجتهاد مىنمود و آنها را در كتابهاى خويش بيان مىداشت .
اين نظريه را ابو محمد فرغانى كه يكى از بزرگان راويان طبرى بوده برگزيده است و شيخ عبد الله بن محمد بن حميد در مقدمه كتاب تهذيب الآثار به اين گفتار اشاره كرده است . شيخ عبد الله بن محمد بن حميد مىگويد : طبرى مدتى از شافعى تقليد كرد و بعد از آن كه علم او گسترش پيدا نمود تقليد از شافعى را ترك نمود و خود اجتهاد مىكرد .
و علامه ذهبى در كتاب تذكره از طبرى نقل مىكند كه او سالها در بغداد از مذهب شافعى ترويج نمود و از او پيروى داشت ، تا اين كه بر اثر اجتهاد از تقليد بىنياز شد . ( مقدمه اختلاف الفقهاء )
و اما گروهى بر اين عقيدهاند كه طبرى يكى از بزرگان مجتهدين بوده و او اصلا از كسى تقليد نكرده است . اين نظريه را ابن خلكان برگزيده است .
نمونه اى از فتاواى طبرى بجاست در اينجا به عنوان نمونه بخشى از فتاوى و نظريات فقهى او را بيان كنيم :
1 - جواز قضاوت و دادرسى براى زنان همانند مردان : او معتقد بود كه دليل معتبرى بر اختصاص قضاوت به مردان نداريم . البته اين نظريه در مذهب ظاهرى ( پيروان داود بن على ظاهرى اصفهانى ) نيز وجود دارد ولى در مذهب اماميه و مالكى و شافعى و اوزاعى و حنبلى و جز اينها حق قضاوت به گونه كلى از زنان سلب شده است .
و در مذهب حنفى براى زنان تنها در امور مالى حق قضاوت ثابت گرديده است .
( بداية المجتهد ، ج 2 ، ص 460 ، كتاب القضاء و المحلى ، ج 9 ، شماره 1800 ) 2 - در نكاح شغار[1]كه به اتفاق علماى مذاهب باطل است و راهى براى تصحيح آن پيشنهاد نكردهاند . طبرى و بعضى ديگر گفتهاند هر جا كه مهر المثل فرض داشته باشد ، مىتوان نكاح شغار را تصحيح كرد . زيرا او معتقد است كه نهى در روايات از نكاح شغار به طور مطلق نيست بلكه دليل بطلان را فقدان مهر بيان داشته است و چون در فرض وجود مهر المثل ، علت بطلان از ميان مىرود مىتوان حكم به صحت آن كرد . ( بداية المجتهد ، ج 2 ، ص 57 ) .
3 - عدم لزوم شستن مرفق در وضو : در آيه وضو آمده است * ( « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ » ) * حرف « إلى » در منابع اجتهاد به معناى جهت و انتهاء آمده مانند * ( « أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ » ) * ( بقره / 187 ) * ( وَإِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ ) * ( بقره / 280 ) و به معناى مع نيز آمده است مانند * ( « لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُمْ » ) * ( نساء / 2 ) و * ( « مَنْ أَنْصارِي إِلَى الله » ) * ( آل عمران / 54 ) و * ( « يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى قُوَّتِكُمْ » ) * ( هود / 52 ) ، * ( « وَإِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ » ) * ( بقره / 14 ) .
ولى او بر اين اعتقاد بود كه كلمه ( إلى ) كه در آيه به معناى انتهاء و غايت مىباشد و حد را از حيث حكم داخل در محدود نمىدانست ، بدين جهت حكم محدود يعنى ساق را
[1]نكاح شغار عبارت است از تزويج دو دختر توسط اولياء آن دو به دو زوج به شكلى كه بضع هر يك مهر ديگرى قرار گيرد .
كه وجوب شستن است بر حد ( كه آرنج باشد ) مترتب نكرده است ، همان گونه كه حكم قدمها را بر كعبين كه مفصل بين ساق و قدم است مترتب ندانسته است .
داود ظاهرى اصفهانى ( پيشواى مذهب ظاهرى ) نيز بر همين نظريه بود و اين فتواى او بر خلاف مىباشد ، زيرا آنان قايل به وجوب شستن آرنج شدهاند ، چون آنان از كلمه « إلى » معناى مع را استفاده كردهاند .
بعضى گفتهاند « إلى المرافق » در آيه وضوء * ( ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ ) ) * از قبيل اين جمله است « حفظت القرآن من أوله إلى آخر » و يا از قبيل آيه * ( « سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِه لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى » ) * بنا بر اين ما بعد « إلى » داخل در حكم ما قبل آن است .
بعضى بر اين باورند كه اگر غايت از جنس مغيّا باشد داخل در حكم آن مىباشد ، مانند « قدم الحاج حتى المشاة » و نيز « مات الناس حتى الانبياء » و اگر از جنس آن نباشد غايت داخل در حكم مغيّا نيست ، مانند * ( « أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ » ) * و بعضى فرق گذاشتهاند بين « حتى و إلى » .
4 - وجوب استنشاق و استحباب مضمضه در وضوء : استنشاق و مضمضه در وضوء ، از نظر اماميه و حنفيه و مالكيه و شافعيه مستحب است ، ولى برخى معتقدند كه اين دو در وضو واجب است . كه اين نظريه را ابن ابى ليلى و گروهى از اصحاب داود اختيار نمودهاند .
و جمعى بر اين باورند كه استنشاق واجب و مضمضه مستحب مىباشد ، كه اين نظريه را طبرى و ابو ثور و گروهى از علماى مذهب ظاهرى اختيار نمودهاند .
دليل نظريه او در بارهء استنشاق همان حديثى است كه از رسول خدا در صحيح بخارى و موطأ مالك نقل شده است كه فرمود اذا توضأ احدكم فليجعل فى انفه ماء ثم لينثر و من استجمر فليوتر ( بداية المجتهد / ج 1 / ص 10 ) و در باب استحباب مضمضه ، فعل پيامبر را مورد استناد قرار داده است . زيرا آن حضرت در وقت وضوء مضمضه مىفرمود و طبرى در مورد عمل پيامبر بر اين عقيده بود كه عمل پيامبر حكايت از رجحان دارد .
5 - تخيير بين مسح دو قدم و شستن آن در وضو : در بارهء نوع طهارت پاها ، در وضوء فقها نظريات مختلفى را اظهار داشتهاند . برخى گفتهاند كه شستن پاها در وضوء كفايت
نمىكند بلكه متعين مسح آنهاست زيرا عنوان مأمور به در آيه وضوء * ( « . . وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ » ) * است كه واژه « مسح » در آيه آمده است نه « غسل » .
اين نظريه را اماميه و گروهى از صحابه و تابعين مانند ابن عباس و عكرمه و انس و شعبى و ابى العاليه برگزيدهاند .
گروهى ديگر بر اين عقيدهاند كه مسح پاها در مقام وضو كفايت نمىكند بلكه متعين شستن آنها است ، زيرا « ارجلكم » در آيه معطوف بر « وجوهكم » مىباشد كه منصوب به « فاغسلوا » است . اين نظريه را حنفيان ، مالكيان ، شافعيان ، حنبليان برگزيدهاند .
جمعى ديگر بر اين باورند : مكلف مخير است كه در وضوء پاها را مسح كند يا بشويد .
اين نظريه را طبرى و داود اصفهانى ( پيشواى مذهب ظاهريه ) و بعضى از علماى جامعه اهل سنت برگزيدهاند ، زيرا « ارجلكم » در آيه ، هم به جر قرائت شده و هم به نصب كه بنا بر قرائت جر متعين مسح پاها است ، زيرا در اين صورت معطوف بر « رؤسكم » مىباشد و بنا بر قرائت نصب متعين شستن پاها است ، زيرا در آن صورت معطوف بر « وجوهكم » مىباشد و طبرى مىگويد چون ترجيح يكى از دو قرائت بر ديگرى ثابت نيست بدين جهت مكلف مخير است بين شستن و مسح پاها ( در كتاب دروس فى الفقه المقارن ج 1 ص 103 ) مطالبى را در اين باره آوردهايم كه براى تحقيق بيشتر مىتوان بدان مراجعه كرد . ) عدم جواز نماز در جوف كعبه ، به دليل روايتى كه مشتمل بر نهى است .
و نيز غير از اين فتاوى كه ما براى پرهيز از طولانى شدن به همين چند مورد بسنده نموديم .
در اينجا لازم به تذكر است كه ما در مقام رد و اثبات نظريات طبرى نمىباشيم بلكه فقط نمونه اى از آراء او را آوردهايم بدون اين كه به ديگر نظريهها و نظريات خود بپردازيم و صحت و سقم آنها را تبيين كنيم ولى به گونه گذرا و اشاره بايد بگوييم كه همهء نظريات و آراء مذكور به استثناء نظريه اول قابل نقد و اشكال است .
ميزان گرايش طبرى به تشيع و تسنن در بارهء گرايشات فكرى و عقيدتى وى ، نسبت به شيعه و اهل سنت ، نظريات گوناگونى ابراز شده است .
بسيارى بر اين عقيدهاند كه طبرى آملى ، سنى و داراى تعصب زيادى بوده است . اينان به وجوهى استدلال كردهاند كه از آن جمله است :
الف - پرهيز طبرى از نقل مطالبى كه باعث ناخوشايندى جامعه اهل سنت مىشده است ، چنانكه او در تاريخ خود ( ج 3 / ص 557 ) مىگويد : . . انّ محمد بن ابى بكر كتب إلى معاوية بن ابى سفيان لما ولى فذكر مكاتبات جرت بينهما كرهت ذكرها لما فيه لا يتحمّل سماعها العامة . .
ب - پرهيز طبرى از نقل مطالبى كه كمترين خدشه اى به حقيقت و شرف يكى از بزرگان و خلفاى پيامبر وارد مىكند . او در تاريخ خود ( ج 3 / ص 39 ) مىگويد : اما الواقدي فانه ذكر فى سبب سير المصريين إلى عثمان و نزولهم ذا خشب : أمورا كثيرة منها ما قد تقدم ذكره و منها ما اعرضت عن ذكره كراهة منى ذكره لبشاعته و منها ما ذكر ان عبد الله بن جعفر حدثه عن ابى عون مولى المسور قال . . الخ .
و در ج 3 ص 337 بعضى از گفت و گوهاى ابو ذر را با معاويه و عثمان و سبب تبعيد او توسط معاويه از شام به ربذه و مطالبى را در بارهء معذور بودن معاويه در اين كار بيان مىدارد و سپس در آخر اين مطلب مىگويند : أما الاخرون فانهم رووا فى سبب ذلك أشياء كثيرا و أمورا شنيعة كرهت ذكرها .
ج - تحريف و حذف مطالبى كه در احاديث مطابق عقايد شيعه وارد شده است .
چنانكه او در كتاب تاريخ و نيز تفسير خود در ذيل آيه * ( « وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ » ) * حديث انذار را نقل كرده است ، ولى جمله « يكن اخى و وصيى و خليفتى فيكم » را از آن حذف كرده و به جاى آن جمله « يكن اخى و كذا و كذا » را قرار داده است .
د - حذف مطالبى كه در آن احتمال شبهه و طعن نسبت به بزرگان جامعه اهل سنت مىرفته است .
ه - نقل بعضى قضايا و رخدادها به گونه اى كه به نفع خلافت زمانش بوده چنانكه در تاريخ خود ( ج 7 / ص 150 ) در بارهء سبب وفات ثامن الائمه على بن موسى الرضا عليه السلام مىگويد : ان على بن موسى اكل عنبا فاكثر منه فمات فجأة و ذلك فى آخر صفر « و نيز جز اينها كه بيان آنها از حوصله اين مقال خارج است .
اين امور در مجموع سبب شده است كه انديشمندان و مورخان جامعه اهل سنت ويژگى و اهميت خاصى براى تاريخ او قائل شوند و تاريخ او را از همه كتابهاى تاريخ
معتبرتر بشمارند .
از اين رو بزرگان از مورخان ايشان مانند ابن خلدون و ابن كثير و . . در تاريخ نگارى كتاب او را براى نقل قضايا و حوادث اسلامى مأخذ قرار داده و خود او از شهرت به سزايى برخوردار گرديده است و او را « امام المورخين » يعنى پيشواى تاريخ نگاران ناميدهاند .
ابن خلدون در كتاب تاريخ خود ( ج 2 / ص 182 ) مىگويد : . . أوردتها ملخصة عيونها و مجامعها من كتاب محمد بن جرير الطبري و هو تاريخه الكبير فانه اوثق ما رأيناه فى ذلك و ابعد من المطاعن عن الشبه فى كبار الامة . ( شيعه در اسلام ) . براى آگاهى بيشتر در اين زمينه به الغدير ، اثر علامه بزرگ مرحوم امينى ( ج 1 و 2 و 8 ) مىتوان مراجعه كرد .
در مقابل اين نظريه ، گروهى بر اين باورند كه گرايش واقعى طبرى به تشيع بوده است ، نه اهل سنت ، آنها براى نظريه خود به وجوهى استدلال كردهاند كه از آن جمله است :
1 - جواز مسح پاها در وضو ( به اين مطلب در مقدمه كتاب اختلاف الفقهاء اشاره شده است ) .
2 - تصحيح او نسبت به اسانيد حديث غدير خم و تدوين كتابى با عنوان « الولاية » در زمينه حديث غدير .[1]3 - اختيار نكردن يكى از مذاهب چهارگانه معروف اهل سنت ( حنفى ، مالكى ، شافعى و حنبلى ) كه اين امر ، اعراض او از مذاهب چهار گانه و گرايش او به مذهب حق را مىرساند . ولى بر اثر تقيه و خوف از خلفاى جور و دولت زمانش از اظهار آن خوددارى مىكرده است .
4 - طبرى از شهر آمل ( مازندران ) است كه مردم آن در تشيع قدمت داشتهاند . بلكه در شيعه بودن متصلب و شديد بودهاند ، خصوصا در زمان سلاطين آل بويه . بيشتر اين وجوه را علامه سيد محمد باقر خوانسارى در كتاب روضات الجنات ( ج 7 / ص 295 ) يادآور شده است .[2]
[1]ياقوت حموى در معجم الادباء ( ج 18 ، ص 80 ) و ذهبى در تذكرة الحفاظ ( ج 3 ، ص 713 ) در طرق حديث غدير ، فضايل على ابن ابى طالب و حديث غدير را تصحيح كردهاند .
[2]- ابن حجر به صراحت گفته كه طبرى شيعه بوده است ، و ذهبى مىگويد : در او گرايش به تشيع بوده است . و ابن جوزى قضاياى اتهام او را به تشيع ذكر كرده است ، براى آگاهى كامل مراجعه شود به بشارة المصطفى ( ص 185 ) و دلائل الامه ( ص 3 - 4 ) و نوابغ الرواة ( ص 215 ) و رجال النجاشي ( ص 225 و 266 چاپ هندوستان ) و لسان الميزان ( ج 5 ، ص 100 ) و فهرست ابن نديم ( ص 291 ) و منتظم ابن جوزى ( ج 6 ، ص 170 ) و ميزان الاعتدال ( ج 3 ، ص 498 ) وفيات الاعيان ابن خلكان ( جلد 4 ، ص 192 ) .
ادله دو گروه را يادآور شديم ، ولى چنانكه مشهود است دلايل هيچ كدام براى اثبات مدعاى ايشان كافى نمىنمايد ، و ادله هر گروه قابل نقد و توجيه است كه براى پرهيز از طولانى شدن مقاله از بيان آنها خوددارى شد .
آن چه از مدارك مىتوان به دست آورد اين است كه طبرى داراى مرام اهل سنت بوده ، ولى تعصب شديد نداشته و در مواردى به آن چه يافته اقرار كرده است .
مقاله سوم سير تاريخى تفسير و علوم قرآن قرآن ، ثقل اكبر و مطمئنترين منبع شناخت احكام حوادث واقعه و معارف دينى و اخلاقى و اجتماعى و روشنترين برهان پايندگى اسلام و بالندگى جوامعى است كه نظام خويش را بر اصول اسلامى بنيان نهند .
قرآن ، تنها نور هدايت در روزگار هجوم ظلمتها و تنها كشتى رهايى از گرداب حوادث و امواج تئوريها و نظريه هاست .
اگر بر آن باشيم جايگاه قرآن و نقش آن را در ابعاد زندگى مادى و معنوى بشر ترسيم كنيم ، بىترديد راهى به بلنداى آفتاب در پيش رو و منظرى بس گسترده در پيش چشم خواهيم داشت . چنانكه نگريستن به آفتاب از يك زاويه ، هر گز نمايانگر همه خورشيد نيست ، و از سوى ديگر نگرش همه جانبه به آن از حد و توان بشر بيرون است ، چاره اى جز اين نيست كه محققان و متأملان در قرآن هر كدام از زاويه اى و با نگرشى به توصيف آن بپردازند ، و به مقدار ظرفيت علمى و وجودى خويش از آن بهره برگرفته و نيز به ديگران ارائه دهند .
به راستى سخنى بس شايسته است ، كه جرى قرآن چونان حركت خورشيد و ماه است
كه در هر لحظه و هر منطقه جغرافيايى از زمين و بر هر عصر و نسل مىتابد ، و آنان به اندازه نياز و ظرفيت خويش از آن انرژى و نور و هدايت كسب كرده ، بىآن كه هيچ كدام مدعى كسب همه انرژى خورشيدى باشند و بىآن كه تلاش و بهره گيرى وافر آنان از خورشيد ، مانع بهره ورى نسلهاى بعد باشد .
اين رمز جاودانگى قرآن است كه قرنها بر آن گذشته و انديشمندان در طول تاريخ از زواياى مختلف در آن نگريسته و كاوش كرده و مطالب نو استفاده نمودهاند ، ولى هر گز شگفتيها و نو پردازيها و نوآوريها و پيامهاى آن كاهش نيافته و رونق و تازگى و سازندگى خود را از دست نداده است .
اين ويژگيها و ارزشها است كه عالمان و انديشمندان مذاهب اسلامى را در طول قرنها به انديشيدن و مطالعه پيرامون مفاهيم و پيامهاى قرآنى و نيز طرح مباحث مختلف پيرامون آن واداشته است .
بررسى محتواى آن كتابها ، هر كدام مجالى وسيع مىطلبد كه ما در اين نوشته در صدد آن نيستيم ، بلكه تنها نگاهى بسيار گذرا و اشاره وار به اقبال و توجه عالمان به تفسير و علوم قرآن در اعصار مختلف خواهيم داشت و مفسران قرآن را در هر قرن برخواهيم شمرد و اين خود زاويه اى است كه اهتمام انديشيدن اسلامى به قرآن را مىنماياند .
زمان پيدايش تفسير و علوم قرآن زمان پيدايش تفسير و علوم قرآن به اوايل بعثت رسول خدا در مكه مكرمه بازگشت دارد ، و نخستين كسى كه قرآن را با ويژگيهايش براى مردم تفسير و بيان مىكرد ، خود رسول خدا ( ص ) بود و تا زمانى كه حيات داشت صحابه و ياران در اين امر دخالت نمىكردند . بعد از رحلت آن حضرت آن چه را كه صحابه از او ياد گرفته بودند به مردم تعليم مىدادند ، و پس از صحابه ، تابعين و تابعى تابعين تا اين زمان .
بدين جهت است كه تفسير و علوم قرآنى از آغاز پيدايش تا اين زمان مراحلى را پشت سر گذاشت ، ولى بعد از رحلت رسول خدا ( ص ) تفسير قرآن داراى دو جريان شد :
1 - جريان متصل به وحى و نبوت كه نماينده آن اوصياء و امامان معصوم و پيروان آنها بودهاند .
2 - جريان عمومى كه مستقيما و به طور دائم به وحى استناد نداشت ، نماينده اين