بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 155

لا وَ لكِنْ لاأُحَدِّثُ شَيْئاً حَتّى اُراجِعَ رَبّى فَعادَ اِلى اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى فَقالَ يا رَبِّ اِنّى اِنْتَهَيْتُ اَلى الْمَدينَةَ فَوَجَدْتُ عَبْدَكَ فُلاناً يَدْعُوكَ وَ يَتَضَرَّعُ اِلَيْكَ فَقالَ اِمْضِ بِما أَمَرْتُكَ بِهِ فَاِنَّ ذا رَجُلٌ لَمْ يَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَيْظاً لى قَطُّ.»1حضرت(عليه السلام)مى‌فرمايند خدا دو فرشته را فرستاد تا شهرى را زير و رو كنند. گاهى عذاب هاى خدا اين چنين است. مثل قوم لوط كه فرشتگان به امر خداوند براى عذاب ايشان، شهر را زير و رو كردند. خداوند دو فرشته را براى عذاب مردم اين شهر فرستاد، زيرا افراد ساكن در شهر گروهى گستاخ و متجاهر به فسق بودند، و اين افراد به هيچ وجه توبه نمى‌كردند و دست از گناهشان برنمى‌داشتند. خدا دو ملك را فرستاد تا شهر آن ها را زير و رو كنند. اين دو ملك وقتى آمدند، ديدند در ميان مردم، مرد مقدسى است كه خيلى اهل دعا و گريه و مناجات است. يكى از فرشتگان به ديگرى گفت من جرأت ندارم اين آدم اهل عبادت را عذاب كنم و شهر را بر سر او زير و رو كنم. برويم يك بار ديگر از خداوند سؤال كنيم. ملك ديگر گفت وظيفه خود را انجام بده. ملك اول گفت مى‌ترسم فرمان عوض شده باشد، شايد اين طورى به ذهن او آمده بود كه هنگامى كه امر از جانب خداوند صادر شده بود، زمانى بوده كه هنوز اين فرد عابد توبه نكرده بود، در خلالى كه امر به عذاب شهر صادر مى‌شد، ممكن است اين عابد توبه كرده باشد. شايد تكليف عوض شده باشد. بايد مجدداً سؤال كنم. لذا آن ملك برگشت و از خدا سؤال كرد كه من به آن شهر رفتم تا وظيفه ام را انجام دهم، ولى ديدم فردى مشغول عبادت و تضرع است. آيا بايد به تكليف عمل كنيم يا تكليف عوض شده است؟ خداوند گفت تكليف به حال خود باقى است، برويد و شهر را خراب كنيد. بعد خود خدا علت اين را بيان مى‌كند كه چرا بايد همين آدمى كه اهل عبادت است، نيز مشمول عذاب شود: «فَاِنَّ ذا رَجلٌ لَمْ يَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَيْظاً لى قَطُّ». درست است كه اين فرد اهل عبادت و دعا است، اما هيچ وقت رنگ صورتش به خاطر غيظ و غضب براى خدا تغيير نكرده است. يعنى اين فرد با توجه به اين كه گناه اهالى شهر را ديده است، اما رنگ او بخاطر خشم بر گناه عوض نشده است، به خاطر اين كه براى خدا تغيير حال براى او پيدا نشده بود، و خشم و غضب نكرده بود، بايد در كنار افراد ديگر او هم عذاب شود.

1اصول كافى، ج 5، ص 58، روايت 8.


صفحه 156

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 157

امر به معروف و نهى از منكر(1)

ـ نمونه اى ديگر از سرانجام ترك امر به معروف

ـ گستره معناى امر به معروف و نهى از منكر

ـ گستره معناى جهاد


صفحه 158

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 159

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرينالمعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلا وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلا. السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك.

شهادت مولا ابى عبد الله و فرزندان و ياران بزرگوارش را به پيشگاه مقدس ولى عصر ـ عجل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ مقام معظم رهبرى، مراجع تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت مى‌گوييم، و اميدواريم خداى متعال به ما توفيق بدهد كه در دنيا و آخرت پيرو راستين آن حضرت باشيم.

در جلسه گذشته به دنبال سؤال هايى كه درباره عاشورا و قيام ابى عبد الله مطرح شده بود، سؤالى را به اين صورت طرح كردم كه، با توجه به هدف قيام آن حضرت كه طلب اصلاح در امت پيامبر(صلى الله عليه وآله)و امر به معروف و نهى از منكر عنوان شده، آيا روشى كه سيدالشهداء(عليه السلام)انتخاب كردند و به شهادت ايشان منتهى شد، مصداق اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر است يا خير؟ و آيا حضرت(عليه السلام)به هدفى كه از قيام و انقلاب داشتند، نايل شدند يا نه؟ شب گذشته براى آشنا شدن با مفهوم امر به معروف و نهى از منكر در آيات و روايات چند روايت را تيمناً و تبركاً قرائت كردم و در حدى كه خداوند متعال توفيق داد، توضيحاتى را در باره آن ها عرض كردم؛ حال با توجه به آشنايى به دست آمده از مفاهيم امر به معروف و نهى از منكر در آيات و روايات، مى‌خواهم بحثى نسبتاً تحليلى و تا حدى فنى را مطرح كنم. ممكن است تا حدودى اين بحث براى بعضى از شنوندگان سنگين باشد، ولى با توجه به اين كه بخش عظيمى از شركت كنندگان را فضلاى حوزه تشكيل مى‌دهند، و سايرين هم بحمد اللّه در پرتو


صفحه 160

انقلاب سطح علمى‌شان بسيار بالا آمده و آمادگى بررسى و تحليل اين مسائل را حتى در حد سطوح علمى دارند، سعى خواهم كرد اين مسأله را با توضيحات نسبتاً روشنى به عرض برسانم، اگر بعضاً اصطلاحات علمى استفاده شد، معذور بداريد.

مى‌دانيم كه امر به معروف و نهى از منكر كه به عنوان يك تكليف عام در رساله هاى عمليه ذكر شده و گويندگان احكام در مجالس آموزش مى‌دهند، شرايط و مراتبى دارد و با توجه به شرايط و مراتب اين سؤال مطرح مى‌شود كه اقدامى كه سيدالشهداء(عليه السلام)انجام دادند، چگونه امر به معروفى بود؛ اين كار با امر به معروفى كه ما مى‌شناسيم مطابقت نمى‌كند. بنا بر آنچه در رسائل عمليه گفته شده، اگر امر به معروف موجب ضرر و حتى در مورد خوف ضرر باشد، تكليف ساقط مى‌شود؛ اما در مورد سيدالشهداء(عليه السلام)در حالى كه ضرر يقينى بود ايشان اقدام به اين كار كرد، اين چگونه امر به معروفى است؟ براى اين كه مفهوم امر به معروف و نهى از منكر و كاربرد آن را در روايات بيش تر مورد دقت قرار دهيم، بايد توجه داشت كه امر به معروف يعنى وادار كردن ديگران به انجام كارهاى خوب، اگر انجام آن كار خوب واجب باشد، امر به آن هم واجب است، اگر مستحب باشد، امر به آن هم مستحب است؛ اما امر به معروف به عنوان يك «واجب» شرعى، فقط در مورد «تكاليف واجب» است، يعنى واداركردن ديگران به اين كه تكاليف واجب خود را انجام دهند، و اين واداركردن مراتبى دارد. اگر بخواهيد كسى را به انجام كارى وادار كنيد، بايد اين كار را طى مراحل مختلف انجام دهيد. اولين موردى كه ممكن است با آن مواجه شويد، نوجوانان هستند، كسانى كه تازه به تكليف رسيده اند. شما مى‌خواهيد به عنوان امر به معروف و نهى از منكر به كسى كه تازه به تكليف رسيده و هنوز درست نمازخواندن را نياموخته است، نماز را ياد دهيد، اين نوعى امر به معروف است كه به آن تعليم جاهل مى‌گويند. اما اگر بعد از اين كه ياد گرفت، گاهى سستى و تنبلى مى‌كند، بعض اوقات نمازش قضا مى‌شود، صبح دير از خواب بلند مى‌شود، و شما او را تشويق كنيد كه نماز را به موقع بخواند، اين هم نوع ديگرى از امر به معروف است.

پس امر به معروف دو مصداق روشن دارد، اول اين كه كسى علم نداشته باشد و شما بايد به او ياد بدهيد، تفاوتى نمى‌كند كه در موردى حكم را نداند يا موضوع آن را، نماز خواندن بلد نيست، يا نمى‌داند كه نماز واجب است، البته نماز مثال خوبى نيست و همه مى‌دانند كه واجب است، اما بعضى از تكاليف هست كه همه از وجوب آن آگاه نيستند. آموزش احكام و مسائل


صفحه 161

نوعى امر به معروف است. اما اصطلاح امر به معروف به خودى خود شامل تعليم جاهل نمى‌شود و اگر به تعليم جاهل توسعه داده مى‌شود، با توجه به وسعت ملاك آن است؛ يعنى ملاكى كه خداى متعال به خاطر آن امر به معروف را واجب كرده شامل كسى هم كه علم ندارد مى‌شود و بايد به او ياد داد؛ البته مفهوم اصلىِ امر به معروف اين نيست.

از طرف ديگر كسى كه مى‌داند بايد نماز خواند، با مسائل آن هم به خوبى آشناست، گاهى در فضا و شرايطى است كه نماز از ارزش اجتماعى بالايى برخوردار بوده و ترك آن گناهى بزرگ و ضد ارزش به شمار مى‌رود؛ لذا، اگر به كسى بگويند بى نماز، براى او از هر ناسزايى بدتر است؛ من به خاطر دارم زمانى كه كوچك بودم، يكى از فحش هايى كه در جامعه آن روز گفته مى‌شد اين بود كه مى‌گفتند فلانى تارك الصلاة است، باور كنيد اين از هر فحشى كه در مورد جنايات و اعمال شنيع گفته مى‌شد بدتر بود؛ يك وقت جوّ جامعه اين گونه است، اگر به كسى بگوييد، نماز نخوانده است، سرش را پايين مى‌اندازد و پيشانى در هم مى‌كشد كه چرا فهميده اند نمازم ترك شده است و از اين كار خجالت مى‌كشد. اگر به او چنين گفتيد او عذر خواهى مى‌كند و مى‌گويد ببخشيد، فراموش كردم يا عذرى داشتم، بالاخره گفته شما در او تأثير مى‌كند و براى او موعظه و پندى مى‌شود، او هم متّعظ مى‌شود. در روايات آمده است كه «اِنَّما يُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يُنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ مُؤْمِنٌ فَيَتَّعِظُ أَوْ جاهِلٌ فَيَتَعَلَّم،»1گاهى مؤمنى امر به معروف و نهى از منكر مى‌شود و او متّعظ شده، قبول مى‌كند، و گاهى جاهل است و نمى‌داند، اگر به او گفته شود، ياد مى‌گيرد.

اما گاهى شرايطى پيش مى‌آيد كه فضاى فرهنگى حاكم بر جامعه، اسلامى نيست، امر واجبى را كه مى‌خواهيد به آن امر كنيد اصلا ارزش تلقى نمى‌شود، ترك آن هم ضد ارزش نيست، شرايط به گونه اى شده است، كه اگر به كسى بگويى چرا فلان كار را انجام مى‌دهى، فورى با گردن فرازى مى‌گويد دلم نمى‌خواهد! به تو چه! مگر فضولى! به او مى‌گويى اين احكام خلاف شرع است، انقلاب شده است براى اين كه احكام شرع پياده شود، مردم به خاطر اجراشدن احكام اسلام صدها هزار شهيد دادند؛ جواب مى‌دهد بى خود شهيد دادند! من دلم نمى‌خواهد! كمى اصرار كنيد، علناً به اسلام هم بد مى‌گويد. خيلى ها گفته اند كه اگر ما اسلام را نخواسته باشيم، بايد چه كسى را ببينيم! دائم مى‌گوييد جمهورى اسلامى! جمهورى اسلامى را

[1]

بحارالانوار

، ج 100، ص 71، باب 1، روايت 3.


صفحه 162

تو سر ما مى‌زنيد! حالا اگر اسلامش را نخواستيم بايد چه كسى را ببينيم! جوّ فرهنگى طورى مى‌شود كه تظاهر به مخالفت با اسلام ديگر زشت نيست؛ آشكار است، ديگر كسى شرم نمى‌كند، يا لااقل بعضى ها شرم نمى‌كنند كه بگويند ما مخالف اسلام هستيم؛ بالاتر از اين هم هست كه گاهى اشاره كرده ام و دوست ندارم تكرار كنم. خوب، در اين جا چه بايد كرد؟

شرايط حاكم بر جامعه در زمان سيدالشهداء(عليه السلام)چنين شرايطى بود؛ احكام قطعى اسلام ترك مى‌شد؛ حدود الهى تعطيل شده بود، كسى كه كانديداى خلافت بود معروف به شرب خمر بود، معاويه مى‌خواست فرزندش يزيد را به عنوان خليفه پيامبر(صلى الله عليه وآله)معرفى كند، يعنى در جامعه اسلامى شخصيت بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله)باشد؛ و اين كسى بود كه مردم مى‌دانستند شارب الخمر است، صحبت از يك بار و دو بار و چند بار نبود، بلكه عادت به شرب خمر داشت، و اين مسأله اى علنى بود، براى مردم مخفى نبود، و ساير احكام اسلامى يكى پس از ديگرى مورد ترديد و انكار قرار مى‌گرفت و علناً مطرود مى‌شد؛ ريختن خون مسلمان ها خيلى ساده شده بود، اگر كسى مخالف حكومت بود، به راحتى او را مى‌كشتند؛ و بسيارى از فسادهاى ديگر كه در جامعه آن روز رخ داده بود. با اين شرايط، اگر سيدالشهداء(عليه السلام)بين مردم مى‌آمدند و مى‌گفتند مردم خمس بدهيد، زكات بدهيد، حدود الهى را رعايت بكنيد، شرب خمر نكنيد، اين موعظه ها براى كسى كه معروف به شرب خمر است چه فايده اى داشت؟ مردم آگاهانه و دانسته با يزيدى كه شارب الخمر است بيعت كردند. فقط شرب خمر نبود، موارد ديگرى هم بود، كارهاى ديگرى كه امروز هم در جامعه اسلامى ما در حال مد شدن است، ميمون بازى! سگ بازى! يزيد چنين شخصى بود؛ اين شخصيت مى‌خواهد به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بنشيند، دستوراتش مثل دستورات پيامبر(صلى الله عليه وآله)واجب الاطاعة و احكامش احكام خدا باشد! اين گونه بود كه حضرت(عليه السلام)فرمود «فَعَلى الاِْسْلامِ السَّلامُ اِذْ قَدْ بُليَت الاُْمَةُ بِراع مِثْلِ يَزيد»،1اگر مردم به كسى مانند يزيد مبتلا شوند، ديگر فاتحه اسلام را بايد خواند، ديگر چيزى براى اسلام باقى نخواهد ماند.

البته در اواخر زمان معاويه هم جز ظواهر محدودى از اسلام باقى نمانده بود، اما به هر حال به گونه اى نبود كه اشخاص به راحتى تظاهر به فسق كنند و مردم آن را بپسندند. ولى اگر بنا شد كسى كه خودش «شارب الخمر» است «خليفه مسلمين» بشود، آيا او بر شارب الخمر

[1]

بحارالانوار

، ج 44، ص 326، باب 37، روايت 2.