در مرحله اول، چنان كه شرايط مناسب بود و زمينه هاى لازم براى تأثيرگذارى وجود داشت، با زبانى ليّن و نرم، معروف و منكر را تذكر بدهد؛ و اگر تذكر با زبان ليّن اثر نداشت، در مرحله بعد، بايد با لحنى شديدتر، از منكر جلوگيرى كرد.
4. برخورد فيزيكى؛اگر تذكر شفاهى در فرد خاطى اثر نكرد، مرحله بعد، برخورد فيزيكى است. اين مرتبه ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر است كه اگر امر به معروف و نهى از منكر به صورت تذكر و برخورد لفظى اثر نكرد و شرايط مناسبى وجود داشت و امر به معروف و نهى از منكر برخورد فيزيكى مىطلبد، بايد اين برخورد انجام پذيرد.
البته در جامعه اسلامى كه دولت و حكومت اسلامى وجود دارد، برخورد فيزيكى بايد از طرف مقامى رسمى، و با مجوز رسمى انجام شود.
5. جهاد؛مراحلى كه تا كنون ذكر شد، همه در موارد متعارف امر به معروف و نهى از منكر است؛ اما مراتب ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر در روايات ذكر شده كه شامل جهاد هم مىشود. به طور كلى همه انواع جهاد، از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر است. حتى جهاد ابتدائى كه يك جهادى روشنگرانه است و هدف آن از بين بردن موانع هدايت مردم است، آن هم در واقع نوعى امر به معروف است؛ زيرا در جهاد ابتدائى، جامعه به آنچه حق است، وادار شده، و به سوى راه صحيح هدايت مىگردد.
هم چنين جهادى كه به عنوان دفاع است، نيز نوعى نهى از منكر است؛ زيرا جهاد دفاعى، براى اين است كه حق در جامعه باقى مانده و محكوم به كفر، انحراف و ضلالت نشود.
يكى ديگر از اقسام جهاد، جهاد با اهل بغى يا جهاد بغات است، ـ بُغات كسانى هستند كه در داخل كشور اسلام دست به آشوب و كشتار مىزنند و بايد با آن ها جنگيد ـ كه اين نيز يكى ديگر از مصاديق نهى از منكر است. زيرا با فسادى كه در اثر آشوب اخلال گران در جامعه به وجود مىآيد، مبارزه مىكند و جلوى آن را مىگيرد.
هم چنين جهاد مصاديق خاصى ديگرى نيز دارد، كه ممكن است به ندرت اتفاق بيفتد. مثلاً اگر در شرايط خاصى در گوشه اى از جهان، اساس اسلام به خطر بيفتد، در اين جا دولت اسلامى و مسلمانان، بايد جلوى آن فساد را بگيرند.
در چه مواردى مردم مجاز به برخورد فيزيكى هستند؟
اگر در زمانى يا سرزمينى دولت اسلامى وجود نداشته باشد، يا دولت اسلامى ضعيف و
ناكارآمد است و قدرت برخورد با منكرات را ندارد، و مردم احساس مىكنند در اين سرزمين اسلام در خطر است، در اين جا مردم بايد براى نهى از منكر قيام كنند، تا حقيقت اسلام و احكام اسلام باقى بماند و ارزش هاى اسلامى در جامعه احيا شود.
6. حركت شهادت طلبانه؛گاهى ممكن است در جامعه دولت اسلامى قوى، كه بتواند جلوى فساد ـ اعم از فساد در عقيده و يا فساد در عمل ـ را بگيرد، وجود نداشته باشد، يا اصلا دولت كفر حاكم باشد و يا اگر كسانى به نام دولت اسلامى حكومت مىكنند، در واقع اهل نفاق هستند، يعنى عناصرى از نفاق در ميان آن ها وجود دارد، و امكان اين كه دستگاه حاكمه وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را انجام بدهد نيست، و افرادى كه در جامعه براى اصلاح امور و جلوگيرى از فساد اقدام به امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، آن قدر توانايى ندارند كه بتوانند بر حاكمان قدرتمند و زورمدار پيروز شده و حق را اعمال كنند؛ در اين جا ممكن است اين افراد در انجام اين فريضه چنان حركتى راانجام دهند، كه به خاطر آن مظلومانه به شهادت برسند و شهادت مظلومانه ايشان باعث بقاى اسلام شود.
اين همان كارى است كه مصداق اتمّ آن حركت ابى عبدالله الحسين(عليه السلام)است، كه فرمود «اِنّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لا بَطَراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماًوَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِْصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى(صلى الله عليه وآله)أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْكَر»1حضرت مىفرمايد هدف از اين قيام اين است كه جامعه را به وسيله امر به معروف و نهى از منكر اصلاح كنم. چنين حركتى كه به شهادت سيد الشهداء(عليه السلام)انجاميد، مصداق تام امر به معروف و نهى از منكر بود. اين امر به معروف و نهى از منكر تنها به اخم كردن، يا به تذكر زبانى، و يابه يك حركت فيزيكى محدود نشد، بلكه حركتى بود با شكوه، عظمت، و عمقى كه تاريخ را متحول كرد، و تا جامعه انسانى باقى است، آثار آن باقى خواهد ماند. البته چنين مصاديقى ـ مخصوصاً در حد اعلاى آن كه براى سيدالشهداء(عليه السلام)واقع شد ـ به ندرت اتفاق مىافتد.
احساس مسؤوليت نسبت به ديگران
نكته بعدى اين مسأله است كه انسان ها بايد در جامعه احساس كنند كه نسبت به ديگران مسؤوليتى دارند، و بايد در رفتار يكديگر به نوعى، نظارت داشته باشند. اين واقعيتى است كه
[1]
بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روايت 2.
كمابيش در جامعه هاى متمدن انسانى، با اختلاف مراتبى كه در مدنيت داشته، و دارند، همواره وجود داشته است. شايد هيچ جامعه اى را نتوان يافت كه بهره اى از تمدن برده باشد، اما در ميان مردم آن چنين احساسى وجود نداشته باشد.
انسان بايد نسبت به رفتار ديگران احساس مسؤوليت بكند. لكن مراتب چنين احساس مسؤوليتى در جوامع گوناگون، بر اساس نظام ارزشى حاكم بر آن ها متفاوت است. از آن جا كه مصاديق كار خوب و بد در جوامع مختلف براساس نظام هاى ارزشى تفاوت دارد، مرتبه حساسيت مردم، نسبت به رفتار ديگران، بستگى به نوع جهان بينى و نگرش آن ها نسبت به انسان و جامعه انسانى دارد. اين بحث مفصلى را مىطلبد، كه فهرستوار به آن اشاره مىكنم.
نظام ارزشى فردگرا و نظام ارزشى جامعه گرا
ديدگاه حاكم بر جوامع را نسبت به انسان ها، در يك تقسيم كلى مىتوان به دو دسته تقسيم كرد: جوامع فردگرا و جوامع جامعه گرا. و هر يك از اين دو دسته نيز داراى مراتب مختلفى هستند. بعضى از انسان ها در زندگى فقط در فكر خود هستند، اگر راحتى مىخواهند، آن را براى خود طلب مىكنند؛ اگر در پى پيشرفت هستند، آن را براى خود مىخواهند؛ براى اين گرئه تفاوتى نمىكند كه اين راحتى يا پيشرفت مادى و يا معنوى باشد. محور افكار و فعاليت آن ها نفى ضرر و كسب منفعت براى خود مىباشد.
در طرف مقابل، كسانى هستند كه خود را با ديگران در زندگى اجتماعى شريك و وابسته مىدانند، اين گروه معتقدند كه جامعه، واحدى منسجم، هماهنگ و وابسته به يكديگر است. از اين رو، فقط به فكر خود نيستند. اين گروه اگر خير و بركتى طلب مىكند، براى همه مىخواهد و اگر پيشرفتى را دنبال مىكند، آن را براى همه مىخواهد. حتى اگر پيشرفت معنوى و سعادت آخرت هم مىخواهد، آن را براى همه آرزو مىكند.
نگرش اسلام به انسان
انبيا و به خصوص دين مقدس اسلام، نگرش جامعه گرايى را تقويت مىكنند. دين اسلام مىخواهد انسان را به گونه اى تربيت كند كه در همه مراحل زندگى خود، نظر به كل انسان ها و به خصوص اعضاى جامعه اسلامى داشته باشد. براى مثال، مىدانيم كه نماز يك عبادت فردى است؛ همه انسان ها به نوعى در پيشگاه خداى خود اظهار عبوديت مىكنند، اما ما مسلمانان،
بندگى خود را در برابر پروردگار، به صورت نماز اظهار مىكنيم؛ در نماز و در قرائت سوره حمد، شخص نمازگزار، در مقام اظهار عبوديت، خطاب به خداوند نمىگويد «من تو را مىپرستم»، بلكه مىگويد «ما تو را مىپرستيم»،«اياك نعبد». اگر انسان در نيمه هاى شب به تنهايى در محراب عبادت مىايستد و نماز مىخواند، بايد بگويد «ما تو را مىپرستيم»؛ اگر مسلمانى در بيابانى كه هيچ انسانى نيست، به تنهايى به نماز بايستد، بايد بگويد «اياك نعبد»، هيچ گاه در نماز نمىتوان گفت «اياك اعبد». بلكه بايد بگويد «ايّاك نعبد واياك نستعين»، يعنى «ما» تو را مىپرستيم و «ما» از تو كمك مىخواهيم. اين يعنى مؤمنان همديگر را در كنار خود ببينند. هم چنين هنگامى كه نماز تمام مىشود، بگويد «السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.» سلام بر شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله)و گفتن «السلام عليك ايها النبى»، نيز به جهت شخصيت برجسته پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، و امتياز جداگانه اى است كه، آن حضرت دارند. اما نماز با «السلام عليك ايها النبى» تمام نمىشود، بلكه با «السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته» تمام مىشود. انسان در طول نماز همواره مؤمنان را در كنار خود مىبيند، و نيز هنگامى كه مىخواهد از نماز خارج شود، باز هم بايد بر همه مؤمنان سلام كند. اين تربيت اسلامى است. در تمام دستورات اسلامى چه عبادت هاى فردى و چه عبادت هاى اجتماعى، مسائل اقتصادى، اجتماعى و تربيتى، حتى جهاد، دفاع، و در همه جا، مسلمان بايد خود را با ساير مؤمنان شريك و وابسته بداند. اين تربيت خاص اسلامى است.
نگرش غرب به انسان
اما تربيت غربى ـ به ويژه در دو قرن اخير ـ فردگرا است. لذا در نگرش لائيك، انسان فقط مصلحت خود را در نظر مىگيرد و نزديك ترين و انسانى ترين روابط عاطفى رو به ضعف است. خانواده ها متلاشى مىشوند، زن و شوهر از هم جدا زندگى مىكنند. پدر و فرزند از همديگر جدا زندگى مىكنند. همسايه از همسايه خبر ندارد. در اين ديدگاه، محور فكرى انسان، منفعت و لذات شخصى است.
ضرورت نظارت جامعه بر اعمال ديگران
اما همين گرايش فردى با تمام زشتى و كاستى هايى كه دارد، در عين حال نمىتواند از
مسؤوليت اجرايى و نظارت بر كار ديگران به كلى كناره گيرى كند، زيرا مصالح و منافع و نيز لذت ها و رنج هاى انسان ها عملا در خارج به افراد ديگر بستگى دارد، و هر قدر انسان به فكر منافع شخصى خود باشد، ولى درمىيابد كه منفعت شخصى او جز با كمك منافع ديگران تأمين نمىشود. اگر انسان بخواهد در زندگى لذت داشته باشد، به تنهايى نمىتواند به اين لذت برسد، بلكه بايد فرد ديگرى نيز باشد تا با او بتواند لذتى ببرد. اگر انسان بخواهد در فعاليت اجتماعى، تجارت و يا صنعت پيشرفت كند، به تنهايى نمىتواند موفق شود، بلكه مجبور است با ديگران همكارى كند. اگر انسان بخواهد از بهداشت مناسب برخوردار باشد و محيط سالمى داشته باشد، به تنهايى نمىتواند تصميم بگيرد. زمانى محيط سالم مىماند كه، ديگران نيز به سلامت محيط كمك كنند. به عنوان نمونه، مىدانيد امروزه در دنيا، ضررهاى دخانيات براى انسان روشن شده، و عملا در اتاق هاى دربسته، و سالن هاى عمومى كشيدن سيگار ممنوع است. اگر فردى بخواهد سيگار بكشد، بايد از ساختمان خارج شده و در فضاى آزاد سيگار بكشد، و بعد به داخل ساختمان برگردد. زيرا اگر بنا باشد هر كسى در اتاق يا در سالن سيگار بكشد، ديگران نيز به اجبار دود آن را استنشاق مىكنند، و اين براى آنان ضرر دارد، لذا ناچار است حال ديگران را نيز رعايت كند. اين مسأله با وجود همان روحيه فردگرايى است.
مثال بسيار زيبايى درباره امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد: گروهى سوار كشتى بودند، يكى از سرنشينان كشتى شروع به سوراخ كردن محل نشستن خود كرد. ديگران به او گفتند: چرا كشتى را سوراخ مىكنى، گفت اين محل كشتى در اختيار من است، و اين جا هم خود من نشسته ام؛ من جاى خود را سوراخ مىكنم، و به محل نشستن شما كارى ندارم. ساير سرنشينان دست او را گرفتند و گفتند: درست است كه تو فقط جاى خود را سوراخ مىكنى، ولى وقتى آب در داخل كشتى افتاد، ديگر من و تو را نمىشناسد، كشتى و همه ما، با هم غرق مىشويم.
در زندگى اجتماعى، انسان نمىتواند فقط منفعت خود را ببيند، و فقط به كار خود توجه داشته باشد و در كار ديگران دخالت نكند، هنگامى كه انسان ديد فردى ضررى به جامعه مىزند، بايد دست او را بگيرد و او را از اين عمل نهى كند. در اين جا جامعه به اين فرد اجازه نمىدهد كه بگويد، كه اين جا، جاى خودم است، چهار ديوارى خودم است، شهر خودم است، اين اتاق خودم است، محل كار خودم است؛ بلكه وقتى جامعه ديد ضرر به همه
مىخورد، هر قدر اين جامعه فردگرا باشد، حتى به عنوان محافظت از منافع شخصى خود نيز در كار او دخالت مىكند، و مانع كار او مىشود.
بنا بر اين، حتى در جوامعى كه فردگرايى به نحو تام حكومت مىكند، در عين حال نظارت عمومى مردم كمابيش وجود دارد.
حدود نظارت جامعه بر اعمال ديگران
در جوامع غربى اين نظارت در حدى است كه همه مىفهمند كه اگر در كار ديگران نظارت نكنند، دود آن در چشم خود آن ها خواهد رفت. لذا جامعه در اين موارد نظارت مىكند. اما اگر عمل اين فرد به آن ها ارتباطى پيدا نكند، و منافع مادى آن ها را به خطر نيندازد، چندان دغدغه اى ندارند. آن ها معتقدند اين فرد كه اين عمل قبيح را انجام مىدهد، ضرر آن متوجه خود او مىشود و خود او را مريض مىكند، و افراد جامعه در اين مورد مىگويند، به من چه! به تو چه! اين تعبير «به من چه» و «به تو چه»، همان گرايش فردگرايى است. در جايى كه ضرر به ساير افراد برگردد، حساسيت نشان مىدهند. اما اگر ضرر فقط متوجه خود فرد شود، جامعه مىگويد «به من چه»، بگذار او به خودش ضرر بزند. حتى اگر كسى بخواهد به او بگويد به بدن خود ضرر نزن، سيگار نكش، مريض مىشوى ، قلبت خراب مىشود، در جواب مىگويد به تو چه! چرا در كار ديگران دخالت مىكنى؟ آزادى است، دلم مىخواهد، دوست دارم!
نگرش غرب نسبت به نظارت بر امور معنوى
تا اين جا فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى انسان بود، اما در امور معنوى چگونه است؟ اگر رفتارى موجب ضرر معنوى براى جامعه بشود، آيا آن جا بايد بر كار ديگران نظارت كرد يا نه؟
تا به حال صحبت از فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى بود. اقتضاى فرد گرايى اين است كه، جايى كه نفع و ضرر كار فردى از جامعه به ما مربوط نمىشود، آن فرد را رها كنيم. اين چيزى است كه امروزه كم و بيش در غرب حاكم است، و اصطلاحاً به آن انديويژواليزم1مىگويند.
[1]Individualism.
اما كسانى از غربيها كه گرايش اجتماعى دارند، و جامعه گرا هستند، نظارت بر كار ديگران را فقط در امور مادى صحيح مىدانند. اما در جايى كه اعمال افراد مربوط به امور معنوى، مانند كفر و ايمان و حق و باطل مىشود، اين گروه نيز مىگويند به تو چه! اين جا دخالت در امور ديگران است! در غرب، آن جا كه اعمال افراد مربوط به دين، اخلاق، و معنويات ساير افرادمىشود، آن جا به طور كامل حق فرد است و به هيچ كس اجازه داده نمىشود كه در آن دخالت كند.
نگرش اسلام نسبت به نظارت بر امور معنوى
اسلام با هر دو نگرش فوق مخالف است. اسلام مردم را به گونه اى تربيت مىكند كه، هميشه به فكر ديگران باشند. حتى در نماز هم كه رابطه فرد با معبود است، مسلمانان بايد بگويند «ما»، و نگويند «من». و در امور اجتماعى كه افراد با يكديگر رابطه دارند، نظارت اجتماعى، فقط به امور مادى ختم نمىشود، بلكه افراد بايد به امور معنوى هم توجه داشته باشند. اگر كسى كارى را انجام مىدهد كه موجب فساد معنوى جامعه مىشود، بايد از آن نهى كرد. بلكه در امور معنوى نهى از منكر واجب تر است. زيرا روح انسان و معنويات بر بدن و ماديات برترى دارد، زيرا ماديات فانى است و تمام مىشود، اما امور معنوى الى الابد باقى خواهد ماند. كسى كه مرتكب گناهى مىشود و قرار است به عذاب ابدى مبتلا بشود، اين را نمىتوان با كسى كه خود را در آتش مىاندازد، تشبيه كرد. اگر شما مىبينيد كه كسى مىخواهد خود را درون چاه بيندازد، يا خود را از بالاى پل درون رودخانه پرت كند تا غرق شود، يا در آتش بيندازد و خود را بسوزاند، وجدان شما، اجازه نمىدهد بگذاريد كه او ـ چون خودش خواسته و به خود او مربوط مىشود ـ هر كارى مىخواهد بكند.
اگر بينى كه نابينا و چاه است *** اگر خاموش بنشينى گناه است
بنا بر اين كسى كه مىخواهد خود را در آتش بيندازد، شما نبايد بگذاريد. اين كه آتش دنيايى است و يك سوختن چند ساعتى است، درد و سوزشى است كه چند ساعت عارضش مىشود، بعد هم تمام مىشود و مىميرد. اما اگر كارى باشد، كه موجب افتادن در آتش ابدى باشد، به طريق اولى بايد جلوى او را گرفت.«كُلٌّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ»،1«هر گاه پوست تن آن ها پخته شود و بسوزد آن را پوست هاى ديگرى
[1]نساء، 56.
جايگزين سازيم، تا عذاب را بچشند» خداوند مىفرمايد كه كافران در جهنم مىسوزند تا پوست ها آن ها مىسوزد و خاكستر مىشود، مجدداً بر بدن ايشان پوست جديد مىرويد؛ و اين روند تمام شدنى نيست. مگر اين افراد چه كارى كرده اند؟ خداوند مىگويد اين افراد از فرمان او سرپيچى كرده و مرتكب گناه شده اند. وقتى شما مىبينيد كسى چنين گناهى مرتكب مىشود كه سرانجام آن، صدها مرتبه بالاتر از اين است كه آن فرد خود را در آتش اين دنيا بيندازد و بسوزاند، چون اين آتش يك ساعت و دو ساعت است و تمام مىشود، اما عذاب اخروى و آتش جهنم، عمر ابدى دارد و انسان را دائماً مىسوزاند، و عذاب تمام نشدنى به بار مىآورد،آيا آن جا وجدان انسان بيش تر اقتضا نمىكند كه دست اين فرد را بگيرد و او را از گناه دور كند؟
امر به معروف و نهى از منكر در اسلام فقط به ضررهاى مادى مربوط نيست، بلكه اسلام مىگويد جلوى گناه را هم بگيريد. زيرا گناهكار به عذاب ابدى آخرت دچار مىشود.
نگرش قرآن به امر به معروف و نهى از منكر
در ميان همه آياتى كه بر امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارند، دو آيه 67 و 71 از سوره توبه داراى ويژگى خاصى هستند:«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرَ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ اِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛1«اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونُ».2خداوند مىفرمايد مؤمنان و مؤمنات نسبت به هم ولايت دارند، و به دنبال اين ولايت و در پرتوى آن است كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنند. اين ولايت را به هر معنايى بگيريم چه به معنى محبت و چه به معناى نوعى سلطه و قدرت قانونى باشد يا به هر معناى ديگر، براى اين است كه ديگران را از كار زشت باز دارند. زيرا انسان اگر بخواهد در جامعه كسى را از گناه دور كند،بايد نوعى تسلط و حق قانونى بر آن فرد داشته باشد، تا بتواند اين كار را انجام بدهد.
در فرهنگ غرب چنين حقى را به كسى نمىدهند، كه كسى بتواند مانع ارتكاب گناه از ديگرى بشود، و يا در امور دينى و معنوى ساير افراد جامعه دخالت كند. اگر كسى هم اين كار
[1]توبه، 71[2]توبه، 67