بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 63

مى‌گردد. بسيارى از جوان هاى ناآگاه ما هم تحت تأثير واقع مى‌شوند. فكر مى‌كنيد گناه اين افراد از گناه كسانى كه سيدالشهداء(عليه السلام)را به قتل رساندند كم تر است؟ اين افراد، از آن ها چه كم دارند؟ آيا گناه اين ها از گناه معاويه و ياران و طرفداران او كم تر است؟ آيا كسانى كه به نام دين از اين افراد حمايت مى‌كنند، گناهشان از ابوهريره و امثال وى كم تر است؟ حتى به همان اندازه اى كه امروز اسلام در دنيا گسترش يافته است و بيش تر مطرح مى‌باشد، گناه اين افراد هم بزرگ تر است. كسانى كه خدمت بكنند، اجرشان بيش تر است، و كسانى كه خيانت بكنند، گناهشان بزرگ تر است. چون محدوده اين خدمت و خيانت وسيع تر است. زمانى كه معاويه تسلط يافت، بر عده اى از مردم مسلط شد كه شتر نر و ماده را از هم تشخيص نمى‌دادند؛ او نماز جمعه را روز چهارشنبه خواند و كسى هم اعتراض نكرد، حتى يكى از خلفاى اموى، در حال مستى نماز خواند و نماز صبح را چهار ركعت خواند، بعد گفتند نماز صبح دو ركعت است، گفت امروز حال خوشى داشتم، اگر مى‌خواهيد بيش تر برايتان بخوانم! آن روز دشمنان اسلام بر چنين مردمى حكومت مى‌كردند، امروز فريب دادن جوانانى كه در انقلاب رشد كرده اند، به اين آسانى ها ممكن نيست. اما حيله هاى دشمنان نيز بسيار پيچيده تر شده است.

نكته اى ديگر: شما تاريخ جاهليت را پيش از بعثت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نگاه كنيد، آيا در عرب كسى كه به بى رحمى حرمله باشد پيدا مى‌شود؟ كسى كه طفل شش ماهه اى كه در حال جان دادن است، آخرين لحظات حياتش را مى‌گذراند، تير سه شعبه زهر آلود به گلوى اين طفل بزند؟ آيا جانورى از اين پست تر پيدا مى‌كنيد؟ آيا پيش از اسلام چنين كسانى بودند؟ من فكر نمى‌كنم در ميان همه وحشى هايى كه در زمان قبل از اسلام زندگى مى‌كردند كسى به اين قساوت وجود داشته باشد. بعد از ظهور و رشد اسلام بود كه شياطينى چون يزيد، شمر و حرمله با اين همه قساوت، براى مبارزه با اسلام پيدا شدند. عجيب است، قرآن وقتى نازل مى‌شود، مؤمنان را هدايت مى‌كند، اما بر فساد، انحراف و كفر ظالمين مى‌افزايد، «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لايَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَساراً»؛1نتيجه آب باران اين است كه در جايى كه گُل مى‌رويد، گل هاى با طراوت و خوشبو بيش تر مى‌شود، اما محلى كه گياه سمّى مى‌رويد، همان سمّ بيش تر خواهد شد. در جامعه اسلامى، سلمان ها، ابوذرها، عمارها، ميثم تمّارها و سعيد بن جبيرها رشد مى‌كنند. كسانى پيدا مى‌شوند كه در شب عاشورا مى‌گويند

[1]اسراء، 82.


صفحه 64

اگر هفتاد بار كشته شويم، باز هم آرزو داريم در ركاب تو به شهادت برسيم؛ اين از يك طرف، اما از سوى ديگر آن قساوت ها و بى رحمى‌ها رشد مى‌كند. كسانى كه هدايت الهى را زير پا مى‌گذارند و از رحمت خدا روى بر مى‌گردانند، بر شقاوت و قساوتشان افزوده مى‌شود.

انقلاب اسلامى ايران از يك طرف گل هايى پروراند كه در طول تاريخ اسلام كم نظير هستند، اگر نگوييم بى نظيرند. بنده زمانى كه طلبه شدم، تا حدودى با تاريخ اسلام، آشنا شدم يكى از بخش هاى تاريخ كه بسيار بر من اثر مى‌گذاشت و مرا به اعجاب وا مى‌داشت، داستان حنظله غسيل بود است. در صدر اسلام جوانى بود به نام حنظله، اين جوان عروسى كرد، صبح روز بعد از عروسى در جنگ اُحُد شركت كرد، در حالى كه هنوز فرصت نكرده بود از جنابت شب گذشته غسل كند در جنگ شركت كرد و به شهادت رسيد. پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمود ملائكه را مى‌بينم كه آب از آسمان آورده اند و حنظله را غسل مى‌دهند، به همين مناسبت وى حنظله غسيل الملائكه ناميده شد، يعنى حنظله اى كه ملائكه او را غسل داده اند.1اين داستان برايم بسيار عجيب بود، كه جوانى شب اول عروسى اش، از بستر عروسى برخيزد و در جبهه شركت كند و به شهادت برسد. اما در داستان انقلاب ما، صدها و هزارها حنظله غسيل الملائكه داشتيم. گل هايى روييدند كه حنظله غسيل الملائكه بايد پاى آن ها را ببوسد. چقدر شهدايى داشتيم كه از خدا خواسته بودند جنازه شان پيدا نشود. يكى از طلاب كه از دوستان نزديك خود ما بود2، چند سال در جبهه شركت داشت، تا به فرماندهى لشكر رسيد، هنوز ازدواج نكرده بود، گفت فقط آرزو دارم با يك دختر سيد ازدواج كنم، تا با فاطمه زهراء مَحرَم شوم، آمد ده هزار تومان قرض كرد و با يك دختر سيد ازدواج كرد. بعد از چندين سال جنگ، روز سوم عروسى به جبهه برگشت و به شهادت رسيد. از خدا خواسته بود كه جنازه اش پيدا نشود و پيدا هم نشد.

در اين انقلاب از يك طرف اين گل ها روييدند، نوجوان ها و جوان هايى كه ره صد ساله را يك شبه پيمودند. اما در مقابل، منافقان ملحدى تربيت شدند كه نظير آن ها در شيطنت و نفاق در طول تاريخ كم تر ديده مى‌شود. متأسفانه امروز اين منافقان با احترام در همين جامعه زندگى مى‌كنند. چرا؟ براى اين كه يك دستگاه تبليغاتى از اول راه انداختند، و به وسيله آن خشونت را

[1]ر.ك:

بحارالانوار

، ج 17، ص 26، باب 14، روايت 1.[2]منظور مرحوم شيخ مصطفى ردّانى پور اصفهانى است.


صفحه 65

محكوم و تساهل و تسامح را ترويج كردند؛ غيرت را از مردم گرفتند تا در مقابل اين حملات ناجوانمردانه به اساس اسلام، كسى اعتراض نكند و نفس نكشد؛ و اگر كسى به خود جرأت اعتراض بدهد او را طرفدار خشونت و تئوريسين خشونت معرفى مى‌كنند و او بايد به اعدام محكوم شود! اين نقش اول تبليغات بود و هنوز به نحو اتمّ و اكمل ادامه دارد. اين همان نقشى است كه معاويه و همه شياطين عالم، هنگامى كه در مقام سياست بازى قرار مى‌گيرند، بازى كرده اند. همچنين تطميع، و پول و هدايا فرستادن، به جاهايى كه گفتنى نيست. به كسانى كه هم حزب و هم جبهه آن ها بودند، پست و مقام هايى بخشيدند. و بعد تهديد، على رغم اين كه همه انواع خشونت را محكوم مى‌كنند، اما در تهديد مخالفان خود، از تهديدهاى تلفنى، روزنامه اى و يا هر شكلى از آن فروگذارى نمى‌كنند. عين همان سياست هايى كه معاويه عمل مى‌كرد.

راه مقابله با سياست هاى شيطانى

حال اگر كسى بخواهد با اين نوع سياست بازى ها مقابله كند راه آن چيست؟ همان راهى است كه حسين(عليه السلام)نشان داد. شرط اول مقابله با اين نوع سياست بازى ها اين است كه دل به دنيا نبنديم. حسين(عليه السلام)فرزندان، دوستان و ياران خود را به گونه اى تربيت كرده بود كه وقتى نوجوان سيزده ساله مى‌خواست ببيند كه آيا او به شهادت مى‌رسد يا نه، حضرت فرمودند كه مرگ در كام تو چگونه است؟ گفت «المَوتُ أَحْلى عِنْدى مِنَ الْعَسَل»،1اين شعار نبود، قاسم بن حسن در محضر عموى خود شعار نمى‌داد. آنچه را در عمق قلبش بود گفت. يعنى مرگ از عسل براى من شيرين تر است. آيا تصور آن را مى‌كنيد كه مرگ در كام يك نوجوان سيزده ساله شيرين تر از عسل باشد؟ البته نه هر مرگى، مرگى كه در راه خدا، در راه انجام وظيفه، در راه خدمت به اسلام باشد، و الاّ مرگ كه شيرينى ندارد، چون صحبت از شهادت بود، حضرت فرمودند مرگ در نظر تو چطور است؟

اگر ما بخواهيم راه حسين(عليه السلام)را ادامه دهيم، بايد با اين توطئه هاى شيطانى پيچيده مقابله كنيم، اول بايد آن روحيه را پيدا كنيم. «قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُم اللّه»2، و يا «قُلْ

[1]

وسيلة الدارين فى انصار الحسين(عليه السلام)

، ص 253.[2]آل عمران، 31.


صفحه 66

يا اَيُّها الَّذينَ‌هادُوا اِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَولياءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُوا الْمَوتَ»1اگر دوست خدا هستيد، آرزوى مرگ داشته باشيد. مگر دوست، ملاقات محبوبش را دوست ندارد؟ ما بايد اين را ما ياد بگيريم. بايد به خودمان تلقين كنيم، بايد عملا در همين مسير حركت كنيم؛ به آرزوهاى دنيا دل نبنديم؛ فريب اين زرد و سرخ ها را نخوريم و مرگ در راه خدا و شهادت در راه خدا را بزرگ ترين افتخار بدانيم. در اين صورت مى‌توانيم راه خدا را حفظ كنيم. اين درسى بود كه ابى عبد الله به ما داد. چگونه ما مى‌خواهيم حسينى باشيم، و به او عشق بورزيم با وجود اين كه اين درس را از او ياد نگرفته ايم؟ در بين نوجوانان عزيز ما فراوانند كسانى كه از قاسم بن الحسن الگو بگيرند. در يكى از شهرها سخنرانى مى‌كردم، شب كه به منزل صاحبخانه برگشتم، پسر دوازده ـ سيزده ساله صاحبخانه گفت: من صحبت خصوصى با شما دارم ـ شايد جلوى چشم پدر و مادرش خجالت مى‌كشيد و مى‌خواست به صورت خصوصى با من صحبت كند ـ زمانى كه مى‌خواستم از آن شهر برگردم، آن نوجوان گفت صحبت خصوصى ام را نتوانستم بگويم. كنارى رفتم و گفتم فرمايشتان را بفرماييد، گفت دعا كنيد خدا شهادت را نصيب من كند! اين بچه ها در مكتب امام حسين(عليه السلام)پرورش پيدا مى‌كنند. اين ها همراه و هم سوى قاسم بن الحسن مى‌شوند. مردان كهنسال ما نيز رفيق حبيب ابن مظاهر مى‌شوند. ما بايد از اين قافله دور نمانيم، رمز پيروزى ما اين است كه براى ما، مرگ در راه خدا شرف به حساب آيد و افتخار باشد. اگر جنگى پيش آمد، حاضر باشيم به شهادت برسيم، همان طور كه شهداى ما افتخار كردند. چقدر جوان ها نزد امام مى‌رفتند و التماس مى‌كردند كه آقا دعا كنيد ما به شهادت برسيم. متأسفانه طى چند سالى كه از جنگ گذشته، اين ارزش ها تدريجاً به دست فراموشى سپرده مى‌شود. ولى اين روزها بايد به بركت نام حسين(عليه السلام)اين ارزش ها از نو زنده شود.

[1]جمعه، 6.


صفحه 67

زمينه هاى قيام عاشورا(2)


صفحه 68

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 69

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلا وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلا. السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك.

فرارسيدن ايّام شهادت آقا ابى عبد الله را به پيشگاه مبارك ولى عصر ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ مقام معظم رهبرى، مراجع بزرگ تقليد، و همه شيعيان مكتب حسينى تسليت عرض كرده و از خداوند متعال درخواست مى‌كنيم، در دنيا و آخرت دست ما را از دامان ابى عبد الله كوتاه نفرمايد.

در جلسه گذشته سؤالى مطرح شد كه ممكن است در ذهن بسيارى از جوانان و نوجوانان وجود داشته باشد، و آن سؤال اين بود كه، چگونه مردم مسلمان با اين كه به دين اعتقاد داشتند، نماز خوان بودند، روزه مى‌گرفتند، اهل جهاد بودند، بسيارى از ايشان در جنگ ها شركت كرده بودند، و حتى بسيارى از آن ها، و يا لااقل اكثرشان، سال ها در محضر اميرالمؤمنين(عليه السلام)، و يا در بعضى از جنگ ها با آن حضرت و در ركاب آن حضرت بودند، با همه اين تفاصيل چگونه عده اى حاضر شدند حسين بن على(عليه السلام)را با آن شرافت، عزت و محبوبيتى كه داشت به اين صورت فاجعه آميز به شهادت برسانند؟

براى اين كه مسأله تا حدى روشن شود، بايد به عقب برگرديم و تاريخ صدر اسلام را مرور كنيم. لذا شب گذشته به وضعيت كشور اسلامى در زمان معاويه، بعد از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)تا زمان ـ به اصطلاح ـ به خلافت رسيدن يزيد، اشاره كوتاهى كردم. اجمال مطلب اين بود كه، معاويه در ميان شخصيت هاى معروف آن عصر از هوش سرشارى


صفحه 70

برخوردار بود، به طورى كه او را «داهية العرب» مى‌گفتند، و حتى آن قدر سياست، هوش، فراست و تدبير او معروف شده بود كه مى‌گفتند على سياست معاويه را ندارد، وگرنه مى‌توانست بر او پيروز شود! و كار به دست معاويه نمى‌افتاد! و شايد در همين رابطه بود كه مولا اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمودند: «لَولا كراهيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهى النّاسِ»1به خدا قسم معاويه از من باهوش تر، با تدبيرتر و با سياست تر نيست، ولى تقوا جلوى من را گرفته و نمى‌توانم هر كارى را انجام دهم.

در اين جا نكته اى را به عنوان جمله معترضه عرض كنم؛ ممكن است در اذهان ساده اين شبهه مطرح مى‌شود كه، اگر اميرالمؤمنين(عليه السلام)با معاويه، يا با سايرين، مقدارى مماشات كرده بودند، كار به اين جا نمى‌كشيد. امروزه براى تضعيف مقام ولايت به طور كلى، و مقام عصمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمه اطهار(عليهم السلام)به طور خاص، خيلى مى‌كوشند تا خدشه هايى در رفتار آن ها وارد كنند، شبهه هايى ايجاد كنند، تا نسل آينده ما آن ايمان عميق را به عصمت و برترى آن ها در همه شؤون نپذيرند. در اين راستا اين شبهه را اقا مى‌كنند كه شايد يك راه بهترى هم بوده و شايد اين بزرگواران در برخى موارد اشتباه كرده اند. «شايد» كه مطرح شد، فتح باب مى‌شود، آن گاه زير سؤال بردن همه چيز امكان پذير مى‌شود. همچنان كه الان اين گونه كارها را انجام مى‌دهند.

خوب، ممكن است شبهه به اين صورت مطرح شود (البته من را به خاطر اين كه شبهه را ترسيم مى‌كنم معذور بداريد) براى اين كه شبهه را تبيين كنم ناچارم مقدارى توضيح بدهم، انشاء الله بعد از طرح شبهه جواب آن را به روشنى عرض خواهم كرد.

مثلاً در مقام شبهه به اين صورت مى‌گويند كه زمانى كه مردم آمدند و با على(عليه السلام)، با آن هجوم عجيب و بى سابقه بيعت كردند،كه خود اميرالمؤمنين(عليه السلام)از آن بدين گونه تعريف مى‌فرمايد كه نزديك بود حسنين(عليهما السلام)زير دست و پا بمانند، در بين مردم كسانى آمدند با حضرت بيعت كردند كه شخصيت هاى برجسته آن روز بودند، به عنوان نمونه طلحه و زبير آدمهاى معمولى نبودند. همان گونه كه مى‌دانيد، خليفه دوم شوراى شش نفره اى را تعيين كرده

[1]

نهج البلاغه

، خطبه 200.