روشن نيست، شايد از عهد شاه ابو اسحاق. اينكه در جوانى انتظار وظيفه عقب- افتاده را مىكشد پيداست كه از همان اوايل حال، ثروت خانواده را براى يك زندگى رندانه و عشرتآميز كافى نديده است و به دربار پيوسته است. در هر حال در اين سالهاى چهل سالگى شاعر در شيراز دلبستگيها داشت- خانواده و شغل ديوانى، و اين هر دو او را به شهر رندان علاقهمند مىكرد. با آنكه علاقه به «نسيم باد مصلى و آب ركناباد» نمىگذاشت كه از اين شهر طربانگيز رندان قدم بيرون نهد، در وراى دروازههاى شيراز نيز شعر وى همه جا دست- بدست مىرفت و از تبريز و بغداد گرفته تا هرموز و بنگاله نام و آوازه او همراه قافلهها و كشتيها به همه جا مىرسيد. وى، به اشعار خواجو- شاعر بلندآوازه كرمان- كه سالهاى آخر عمر خويش را در شيراز مىگذاشت با نظر تحسين مىنگريست. از غزلهاى وى استقبال مىكرد و در عين ستايش از سبك سخن وى خود را استاد غزل نشان مىداد. با عبيد زاكانى كه مثل وى از دربار شاه شيخ به دستگاه شاه شجاع راه يافته بود ظاهرا رابطه دوستى داشت يا آشنايى. با اينهمه شعر وى در اين هنگام لطف و عمقى توصيفنكردنى داشت و همه جا شاعران با وى ارتباط داشتند و شايد مكاتبه. با سلمان ساوجى، كه در دربار ايلكانيان- گاه در بغداد و گاه در تبريز- مىزيست ظاهرا روابط داشت و پيداست كه هر دو شاعر غزلهاى يكديگر را جواب مىدادهاند و با يكديگر نوشت و خواند داشتهاند چنانكه با عماد فقيه نيز، كه در كرمان خانقاه داشت و شاه شجاع بسبب علاقه به كرمان يا كرمانيان در حق او اظهار ارادت مىكرد، رابطه داشت و مشاعره. حتى كمال خجندى، كه پايان عمر را در تبريز مىگذاشت، نيز به شعر وى با نظر اعجاب مىنگريست و علاقه. در ديوانهاى تمام اين شاعران، اشعارى هست كه حاكى است از ارتباط آنها با حافظ و اينهمه غالبا بايد مربوط باشد به همين دوره- دوره شاه شجاع. زوال روزگار محتسب، بهر حال، آرامش خيال را كه حافظ از دست داده بود به وى بازگرداند و مخصوصا قوام الدين وزير- صاحب عيار- در اين دوره نسبت به وى لطف و محبت دوستانه داشت. گويند او را در يك مدرسه به كار تدريس واداشته بود. از اشعار ديوان، البته درست نمىتوان دانست كه صاحب عيار چه كار ديگرى به
اين شاعر «دانشمند» واگذاشته بود. اما از گفته حافظ پيداست كه وى او را براى خود بهمنزله يك حامى تلقى مىكرد و يك مربى. آيا اشتغال به يك عمل سلطانى در طى همين دوره بود كه سالها بعد او را وامىداشت از بىعملى اظهار ملال كند [5]. ذكر بعضى الفاظ، از آنچه در نزد اهل ديوان رايج است، در پارهاى اشعار او شايد حاكى باشد از يك اشتغال كوتاه او به كار ديوانى. در هر حال در اين ايام، آرامش و آسايش او آن مايه بود كه خاطرش از باب زندگى در نگرانى نباشد. اما هيچچيز بىثباتتر از اوضاع اين زمانه نبود، خاصه كه «شاه تركان» دمدمىمزاج بود و دهن بين. درست است كه شاه شجاع خود يك رند قلاش بود، اما فرق است بين يك رند كه شاهزادهاى فرمانروا باشد با يك رند كه گدايى باشد مغرور و آزاده. در مسند قدرت يك رند البته وجودى است خطرناك كه چون به هيچچيز سر فرودنمىآورد، به هيچچيز نيز ابقا نمىتواند كرد. نگرانى و بدگمانى بر احوال وى غلبه داشت و كه مىتوانست «بوى خير» ى از اين اوضاع بشنود؟ در چنين احوالى روزگار حافظ نيز از اين بىثباتىها- بر كنار نماند. خواجه قوام الدين، كه ظاهرا در خدمت گهگاه حرفهاى تند و نيشدار مىزد [6]، در دنبال يك مأموريت جنگى طعمه بدگمانى پادشاه شد؛ و قتل دردانگيز او، كه به امر شاه او را پاره پاره كردند (764)، براى حافظ چنان ضربتى بود كه حق داشت مثل يك دوست بىريا در فراق اين يگانه «اميد جود» [7] ناله سر كند و با اشك و درد بگويد «كز فراق رخت اى خواجه قوام الدين داد.» با گرفتاريهايى كه در دنبال اين واقعه در كرمان براى شاه شجاع پيش آمد و با غلبه لشكر سلطان اويس ايلكانى، كه در حمايت از شاه محمود چندى بعد شاه شجاع را از شيراز راندند، شايد حافظ بىميل نبود از اين آبوهواى فارس كه به چشم وى «سفلهپرور» مىنمود دل بر كند و براى اجتناب از ديدار دورويان و نابكاران شهر، كه يك روز با شاه شجاع دم از ارادت مىزدند و روز ديگر با محمود دوستى مىورزيدند، راه بغداد و تبريز و يا ديار هند را پيش گيرد. اما علاقه به شيراز مانع بود و شايد جذبه محبت «آن يار كز و خانه» وى «جاى پرى بود» شاعر را اجازت سير و سفر نمىداد. اگر دنياى
درون وى به هيچ افق محدود نمىشد و هيچ حد و مرز نمىشناخت دنياى برون وى محدود بود به چهار ديوار خانه، به چهار ديوار سرزمين سعدى كه «مقيم» را اجازه سير و سفر نمىداد و «مسافر» را از ياد وطن بيگانه مىكرد. بعلاوه، شيراز در اين زمان پناهگاه امنى بود براى عقل و ذوق. پادشاهان و وزيران آن به شعر و ادب علاقه مىورزيدند. نه فقط شاه شجاع خود شاعرى پرمايه بود، برادرش محمود هم از ذوق شعر نصيبى داشت. حكما و شعرا در آنجا فرصت مناسبى براى هنرنمايى داشتند. كسى كه آسايش و آزادى عقل و روح را مىجست چه جايى از اين سرزمين مناسبتر مىتوانست يافت؟ ازاينرو بود كه حافظ، با وجود نارضايى و دلنگرانى كه داشت، نمىخواست آن را ترك كند. يك قرن و نيم پيش- يا اندكى كمتر- كه سعدى از تنگ تركان بيرون رفته بود، آنجا همه ويرانى بود و آشفتگى. اما شيراز حافظ اگر از جهت سياسى بىثبات بود از لحاظ فرهنگى امن بود، با فرهنگ ارزندهاى آگنده از عقلهاى روشن و دلهاى آگاه. در اين دو سالى كه شاه محمود به اتكاى لشكر سلطان اويس در شيراز حكم مىراند و شاه شجاع در كرمان و اطراف آن بسرمىبرد، حافظ با آنكه در شيراز ماند ظاهرا علاقهاى به شاه محمود نشان نداد، هر چند با سلطان اويس، كه در واقع محمود دستنشانده او محسوب مىشد، البته اظهار علاقه كرد. اما سلطان اويس نيز شاعر بود و تربيت يافته. بعلاوه سلمان، كه ظاهرا با حافظ دوستى و نوشت و خواند داشت، در دربار او مىزيست و گويا يكبار نيز در همين ايام، وظيفه او را به خزانه شاه محمود حواله داده بودند.
اگر سلمان به دنبال اين «نخود سياه» شاهانه به شيراز آمده باشد، مىبايست با حافظ ملاقات كرده باشد. آيا در همين مسافرت وى بود كه بموجب بعضى روايات حافظ وى را در يك قطعه ستود: ستوده فضلا خواجه جهان سلمان؟
اينكه بعدها، در بازگشت شاه شجاع شاعر خود را ناچار مىديد از كرده خويش عذر بخواهد و گناه آدم را براى خويش بهانه سازد، احتمال دارد اشارهاى باشد به آنچه از روى اجبار يا بر حسب مصلحت وقت در مدح اين سلطان اويس گفته بود. در چنين احوالى شاعر شيراز كه نمىخواست نسبت به شاه محمود چندان علاقه نشان دهد، بىشك براى اجتناب از شر او
ناچار بود به سلطان اويس، كه حامى و مربى او بود، اظهار ارادت كند. اين اظهار ارادت به يك سلطان شاعرپيشه پرآوازه كه سايه «تاج عالم آرايش» بر فارس نيز مثل آذربايجان و عراق سنگينى مىكرد، حافظ را از گزند محمود- شاه، كه ظاهرا وى را دوست و ستايشگر برادر مىديد، مىتوانست در امان بدارد و در امان داشت. وقتى تعدى تركان جلاير و سفاهتهاى محمود شهر رندان را تقريبا از پا در آورد، و كلو حسن از جانب اكابر شيراز به كرمان رفت تا شاه شجاع را به التماس و اصرار به شيراز بازآورد، يك لحظه اميدهاى مرده در دل حافظ زنده شد. شاعر شيراز، كه در تمام اين «مدت ايام فراق» با شوق و ارادت آرزوى بازگشت شاه شجاع را داشت و در طى غزلها پيام شوق و آرزومندى را مىرساند، بازگشت اين قهرمان محبوب رؤياهاى خويش را مثل يك جشن بزرگ تلقى كرد- يك عيد واقعى. ترانهاى كه براى اين عيد دلنواز ساخت يك قصيده بود و چند غزل- آگنده از شوق و علاقه [8]. اما اين عيد واقعى چندان طولى نكشيد و خيلى زود مثل يك غروب عيد رنگ نوميدى گرفت، از آنكه اقامت در كرمان و دربهدريهاى غربت پادشاه رند را به احتياط كشانيده بود و به تظاهر و ريا. آيا بازار زهد و ريا رواج تازه مىيافت؟ البته نه. اما شوق و علاقهاى زودگذر كه شاه نسبت به اهل زهد و تقوى نشان مىداد براى حافظ حيرتانگيز بود و دردناك. در كرمان، زاهدان ديار به وى فهمانده بودند كه دربهدريها و سرگشتگيهاى او اگر سببى دارد چيزى جز بىبندوباريهاى او نيست و تا وى مثل پدر راه و رسم زهد و پارسايى پيش نگيرد از اين گرفتاريها رهايى نخواهد داشت. ازاينرو اين بار در بازگشت به شيراز شاه شجاع رسم و راه پدر پيش گرفت. به صحبت زاهدان گراييد و از بىبندباريهاى- گذشته خود را دور نگه داشت. خودش البته اهل فضل بود و گذشته از شاعرى با تفسير و حكمت و كلام نيز سر و كار داشت. مىگويند در مباحثه علمى اكثر طالب علمان مستعد را مغلوب مىكرد و حتى شرح حماسه را به- درس مىگفت [9]. كشاف را به خط خود نوشته بود و مختصر ابن حاجب را نزد قاضى عضد به درس خوانده. حافظهاى قوى داشت. مورخ وى نقل مىكند كه قطعهاى شعر عربى را يكبار خوانده بود، سالها بعد آن را از حفظ خواند.
خود وى اشعار عربى مىگفت، رسالهاى هم به عربى دارد در ستايش علم كه حاكى است از اطلاعات وسيع او در مسائل راجع به ادب عربى. آيا آن «نگار» حافظ «كه به مكتب نرفت و خط ننوشت»، و باز «به غمزه مسئلهآموز صد مدرس شد» همين شاه شجاع نبود؟ در واقع شاه آنچه آموخته بود نه از مكتب و مدرسه بلكه از مصاحبت علما آموخته بود و در پرتو حافظهاى قوى كه داشت.
با كمك اين حافظه بىنظير بود كه او از مذاكرات با علما هر چه را مىشنيد ضبط مىكرد، بعلاوه از هر فرصت براى آموختن بهره مىجست. با اينهمه، در بازگشت به شيراز آنچه وى را به مجلس علما و واعظان شهر مىكشانيد ظاهرا همه شوق علم نبود، علاقه به جلب توجه عوام بود و تظاهر براى دلجويى از شيخان و واعظان. از اين روى بود كه بىتكلف و تشريفات به مجلس درس قوام الدين عبد اللّه- استاد حافظ- حاضر شد و از مجلس وعظ برخى زاهدان شهر فيض جست. بهاء الدين عثمانى شافعى را كه به قول حافظ «امام سنت و شيخ جماعت» [10] بود قاضى كرد و قدرت و نفوذ بسيار بخشيد. حتى يكتن از بزرگان شيراز را به مكه فرستاد تا در آنجا براى مجاوران خانقاه بسازد، و زمين پارهاى نيز جهت قبر شاه در آنجا فراهم آرد. همچنين مثل پدر كوشيد تا با خليفه عباسى مصر تجديد عهد كند. اين گرگ آشتى كه در بين شاه شجاع و اهل زهد رفت در شهر رندان همه جا انعكاس خوبى نيافت و كسانى كه اين گرايش به زهد را يادآور عهد محتسب مىديدند به سختى از «شاه تركان» سر خوردند. بدين گونه صحبت زهاد كرمان از شاه رندان، در طى يكدو سال، يك محتسب تازه ساخت- به قول يك مورخ صوفى مسلك عصر- سنى مذهب و معترف به گناه [11]. اما شايد همين نكته بود كه حافظ رند را باز به خروش آورد و نارضايى. آيا در همين ايام بود كه شاعر متهم شد به باده خوارى و شاهدبازى؟ وقتى يك رند در مسند قدرت بخواهد دم از پارسايى بزند پيداست كه در امر به معروف و نهى از منكر با هشيارى زيركانه خويش تا كجا خواهد تاخت. ظاهرا در چنين احوالى، براى آنكه جار و جنجال عهد امير مبارز تكرار نشود، مىبايست به امر شاه شجاع براى شاعر- كه شايد چندان سر براه هم نبوده است- اتهامهايى بر ساخته- باشند. يك روايت مىگويد كه او را با پسر يك مفتى در خلوت به دام انداختند
و رسوايى ببار آمد. روايت ديگر هست كه از يك بيت او، بوى الحاد شنيدند و بىاعتقادى به آخرت. مىگويند زين الدين تايبادى كه اين ايام در شيراز بود او را ازين بليه نجات داد. اين تهمتها در آن ايام رايج بود و در هر حال پادشاه رند كه به توبه مىگراييد، بهانهاى هم يافت تا رند شاعر را نيز- بخاطر بىقيديهايش- تنبيه كند. آيا در همين دورهها بود كه وظيفه او نيز قطع- شد و شاعر ناچار شد براى آن به وزير مراجعه كند- به جلال الدين تورانشاه؟
در همين دوران كدورت و نارضايى بود كه ظاهرا خواجه از «عمل» خويش هم دور ماند. در اين دوره كه شاعر «گذرگاه عافيت» را «تنگ» مىيابد، شكايت تلخى كه از «بىعملى» دارد حاكى است كه آنچه وى را به دورى از دربار شاه- شجاع و حتى به مسافرت يزد برانگيخته است، در دنبال اين ماجرا بوده- است. با اينهمه در چنين حالى است كه وقتى دورنماى بيكارى را مىبيند خم به ابرو نمىآورد و بىآنكه «آبروى» رندى- «فقر و قناعت»- را ببرد با خونسردى و جسارت يك رند آشتىناپذير زير لب مىگويد: با پادشه بگوى كه روزى مقرر است. مناعت و غرورى كه در اين پيام او هست رندى را نشان- مىدهد كه سرگردانى و تكبر را حتى از پادشاه وقت نيز نمىتواند تحمل كند. اگر يك روايت حبيب السير درست باشد، شاه شجاع وقتى هم با لحن اعتراض به حافظ گفته بود كه غزليات تو از مطلع تا مقطع هيچيك بر يك شيوه نيست و اين در شيوه غزل خلاف سنت است. درست است كه حافظ يك جواب سربالا هم به اين اعتراض داده بود و با اين جواب شاه تركان را رنجانيده بود، اما همين اعتراض پادشاه مناعت و غرورى را كه در شاعر بوده مىبايستى چنان آزرده باشد كه همين گفت و شنود- اگر واقع شده باشد- براى اينكه شاعر را از شاه دور كند كفايت كرده باشد. هر چه بود، شاعر اين بار خود را از دربار كنار كشيد و شايد نيز تحت تأثير غلبه شيخان و زاهدان از نظر افتاد. اين دلنگرانى، كه دو رند را يكچند از يكديگر دور داشت، تا چه مدت طول كشيد؟ درست معلوم نيست. اما ظاهرا چندان دوام نيافت، از آنكه «زهدورزى» شاه هم كه نه «از غايت ديندارى» بود بسرآمد و شاه تركان در گيرودار حوادث تازهاى كه پيش آمد باز بر سر باده خوارى رفت و بر سر عياشى. در غزلهاى
خواجه صحبت از عفو شاه شد و از دوستى او. نه آيا رنديهاى حافظ گناه صعبى نبود، خاصه با كرم «پادشاه خطابخش جرم پوش»؟ بهر حال گويى در همين دوران كدورت و نگرانى بود كه حافظ- شايد از ترس جان- بر خلاف ميل قلبى آهنگ سفر كرد به يزد. آيا در همين ايام بود كه آبوهواى فارس را سفلهپرور مىيافت [12] و با وجود علاقهاى كه تورانشاه در حق وى داشت آرزوى سفر مىكرد؟ در هر حال قبل از آنكه آهنگ اين سفر كند، نيز با ساكنان شهر يزد از دوستى سخن گفته بود و دلنوازى. حتى نسبت به شاه يزد اظهار بندگى كرده بود. اما شاه يزد نه كسى بود كه بتواند از اين رند شيراز- چنانكه بايد- پذيرايى كند. حافظ، هر چند با وى ديدار كرد و اين شاه جوان را، كه برادرزاده و داماد و معارض شاه شجاع بود، نيز مدح كرد، از وى نوازش نديد.
معهذا، سفر يزد يا لااقل مدت دورى از شيراز، چنانچه از قراين بر مىآيد، كمتر از دو سال نكشيد [13]. نصرة الدين يحيى پادشاه يزد كه اين ايام پهلوان- اسد را در كرمان بر ضد شاه شجاع تحريك مىكرد، در سر خيال استقلال داشت و در اختلاف بين شاه شجاع و محمود دورويى مىورزيد. گاه با محمود همدست مىشد و گاه با شاه شجاع دم از انقياد مىزد. اما شهر را، چون ميراث پدران مىديد، آباد مىداشت و با عوايد مختصر كه داشت در آنجا بناهاى خوب ساخت و بازارها و خانقاهها [14]. مسافرت به يزد، براى حافظ خاطره خوبى نگذاشت.
تمايلات زاهدانهاى كه در شهر غلبه داشت نه شاه يحيى را- كه خود ظاهرا با خست و صرفهجويى تمام زندگى مىكرد- مجال آن مىداد كه به يك شاعر رند آزادانديش چنانكه بايد عنايت ورزد نه اين دار العباد آرام را براى حافظ چندان محيط مهماننواز مساعدى ساخت. در همين سفر بود كه شاعر «- نظرباز» شيراز با نوميدى و تأثر، «سراى قاضى يزد» را، به ايهام، از «علم نظر» خالى يافت [15]. در هر حال، با آنكه يزد در اين ايام تفرجگاههاى خوب و مدارس و خانقاههاى با رونق داشت، مسافر شيراز در آنجا قرارى نيافت. اگر آن گونه كه از يك قطعه ديوان [16] وى استنباط مىشود در پايان سفر دوساله كه بختش «به خانه بازآورد» باز از ترس طلبكار ناچار شد، در خانه «قاضى شيراز» بست بنشيند، چون جز به يزد سفر طولانى ديگر نداشته است مىتوان دريافت كه
آنچه از شاه يحيى عايد شاعر شد مىبايست تا چه اندازه فروتر از انتظار او باشد. در هر حال پيداست كه حافظ، خيلى زود از اين مسافرت پشيمان شد.
شاعر نازك طبع غم غريبى و غربت را بر نمىتافت و از ممدوح، كه ظاهرا به اينكه «مكارم» وى را به «آفاق» برند اهميتى نمىداد، «وظيفه و زاد سفر» كه انتظار داشت نمىيافت [17]. بعلاوه شبح مرگ هم كه ظاهرا از پيش چشم وى نيز مثل خيام هرگز دور نمىشد او را نگران مىكرد و در آن تنهاييها و پريشانيها آرزو مىكرد «كه روز واقعه پيش نگاه خود» باشد [18]. اين انديشه پشيمانى او را افزود و ازاينرو با موكب تورانشاه- وزير تازه شاه شجاع- كه ظاهرا از سابق و پيش از وزارت خويش با خواجه آشنايى داشت و در اين ايام گويا جهت ديدار شاه يحيى به يزد آمده بود به شيراز بازگشت. سكون خاطر او با سفر و سختيهاى آن سازگارى نداشت، ازينرو ظاهرا ديگر علاقهاى به سفر نشان- نداد. آيا به اصفهان هم سفر كرد؟ در واقع شاهان و وزيرانى كه وى با آنها ارتباط داشت در اين ايام مكرر به اصفهان رفت و آمد مىكردند. در اين صورت شايد علاقهاى كه حافظ به «زندهرود و باغكاران» [19] اظهار مىكند نشانهاى باشد از مسافرتش به آن حدود. آيا در سفر يزد به اصفهان رفته است؟ از مآخذ كهنه و در خور اعتماد چيزى بدرستى در اين باب نمىتوان استنباط كرد. از اينها گذشته يك مسافرت دريايى هم به وى نسبت دادهاند كه گويند ناتمام ماند و شاعر بسبب بيم طوفان در نيمه راه حركت از آن صرف نظر كرد. گفتهاند اين سفر را بخاطر شاه هرموز كرد يا به دعوت پادشاه دكن- محمود شاه بهمنى. اما از ديوانش برگهاى كه اين روايت را بدرستى تأييد كند بدست نمىتوان آورد. بيشتر بنظر مىآيد كه قصه را ساخته باشند تا تفسيرهاى عاميانه دلپذيرى درست كنند براى بعضى اشعار ايهامآميز شاعر. در هر حال حكايت خوبى است براى آنكه غور كلام حافظ را وقتى مىگويد: غلط كردم كه يك طوفان به صد گوهر نمىارزد به روشنى تفسير كنند. البته روح سلامت طلبى كه در شاعر هست مىبايست وى را از چنين سفرها- اگر هم آغاز كرده باشد- منصرف ساخته باشد. آنچه مسلم است، در طى سفر يزد، در اين زندان اسكندر، شاعر به خوبى دريافت كه طبع رميده و آرام وى، غم غريبى و غربت را بر نمىتابد و چارهاى ندارد جز آنكه