به شهر خود رود و شهريار خود باشد. ازينرو بود كه همراه جلال الدين تورانشاه به شيراز بازگشت- به ملك سليمان. اين جلال الدين تورانشاه، چند سالى پيش از اين، در ابرقوه، به ايام دربهدرى، به خدمت شاه شجاع در آمده بود؛ و در هنگام بازگشت شاه به شيراز، نزد وى حرمت و تقرب تمام مىداشت. حافظ نيز مىبايست در همين ايام بازگشت با وى دوستى يافته باشد.
علاقهاى كه شاه شجاع به اين خواجه نامآور نشان مىداد، در همان اوان، محرك رشگ وزير وقت شد كه وى را نزد شاه متهم به ارتباط با محمود شاه كرد. تورانشاه به زندان افتاد، اما خيلى زود تبرئه شد و به وزارت رسيد.
آزادى وى از محبس و رسيدنش به وزارت براى حافظ، كه ظاهرا از دور نگران حال اين خواجه با حشمت بود، نويد بشارت بود، و شاعر در وجود وى يك ماه كنعانى مىيافت كه زندان را بدرود مىكرد تا مسند مصر را به وجود خويش بيارايد [20]. اين مايه دوستى مىبايست وزير تازه را واسطه تجديد عهد كرده- باشد بين دو رند- شاه شجاع و حافظ.
در اين زمان شاه شجاع با محمود- برادرش- در جنگ بود و در اصفهان گرفتاريهايى داشت. بعلاوه كرمان را نيز دستخوش طغيان پهلوان اسد مىديد كه دم از استقلال مىزد. سوء ظن به پسران هم- اويس و شبلى- كه با پدر مىخواستند معاملهاى را كه وى با امير مبارز كرده بود تجديد كنند، خاطر وى را نگران مىداشت. گذشته از اينها درد پاى مزمن نيز وى را آزار مىداد، و اينهمه باز شاه رند را از توبه و زهد دور مىكرد. يكبار ديگر شاه به جاذبه گناه تسليم شد و باز مجلس وى ميعاد گاه شاعران و مطربان و دلقكان و رندان گشت. بدين گونه بار ديگر در اين مجلسهاى رندانه كه شاه به عشرتجويى و حاتمبخشى مىنشست، حافظ به وساطت خواجه تورانشاه وزير محبوب شد و باز چنان دوستى بين اين دو رند پديد آمد كه ياد دوران بواسحاقى از خاطر شاعر فراموش شد.
صحبت تورانشاه وزير، كه در مورد شاه شجاع حق گويى و وفادارى مىورزيد، و در مصاحبت شاعر دم از فقر مىزد، اين محيط دوستى را بوجود- مىآورد. اما علاقه شاه به شعر و ادب آن را گرمتر مىكرد و سادگى و فروتنى
حافظ به آن رنگ بىريايى مىداد. محرك واقعى اين دوستى، بهر حال، بيشتر علاقهاى بود كه شاه شجاع به شعر و ادب داشت. خود وى از شعر لذت مىبرد و با اشعار قدما- فارسى و عربى- مأنوس بود. غزل را با لطف و حال مىگفت و حتى بعضى قطعات دارد آگنده از ذوق حماسه و هزل. در شاعرى گويى فرصتى مىجست براى آنكه آلام و آمالى را كه جبروت و حشمت شاهانه مانع ابراز آن بود بيان كند. در سالهاى سرگردانى كه اختلاف با شاه محمود وى را از شيراز رانده بود يك منظومه ساخت به نام دهنامه- روح العاشقين در بحر هزج- كه باقى است و حاكى از تألمات واقعى شاهانه وى در آن ايام [21].
غزلها و قطعههايى كه نيز از او باقى است اگر چند بسيار نيست اما نشان مىدهد كه شاه تركان شعر را يك تفنن ساده نمىشمرده است بلكه در آن صرف اوقات مىكرده است. حافظ نيز گهگاه بعضى اشعار وى را استقبال مىكرد.
«دلم جز مهر مهرويان طريقى بر نمىگيرد» كه مطلع يك غزل مشهور شاعر است جوابى بود به يك غزل شاه شجاع كه لطف و ظرافت آن نمىتوانست در حافظ بىثأثير مانده باشد. [22] بيهوده نيست كه شاعر شيراز در اين غزل خويش «ز شاهنشه عجب» مىداشت «كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمىگيرد».
غزل ديگرش نيز كه در طى آن «هاتفى از گوشه ميخانه دوش» وعده رحمت مىدهد استقبالى است از يك غزل شاه با همين وزن و قافيه [23]، كه طراوت بيان و شور و حالى كه در آن است مىبايست مايه تحسين و اعجاب حافظ شده- باشد. بعلاوه بعضى اشعار و منشآت عربى هم كه از او باقى است نشانى است از علاقهاى واقعى كه اين پادشاه داشته است به معلومات رايج در عصر خويش.
اين احوال البته وى را نزد دوستداران معرفت محبوب مىكرد، اما سادگى و ظرافت رندانه او سبب مىشد كه عامه مردم نيز گهگاه او را با تحسين و اعجاب عاشقانهاى بپرستند. پهلوانان و كلوها در اين ايام نيز، مثل روزگار بواسحاقى، حرمت و نفوذى داشتند. در سالهاى دورى و در بدرى شاه، تنها قدرتى كه مىتوانست از حقوق عامه در مقابل مهاجمان ايلكانى دفاع كند نفوذ همين كلوها بود و پهلوانها. همينها بودند كه زمينه را براى بازگشت شاه- شجاع درست كردند و يكتن از آنها بود كه هم به كرمان رفت با پيام و
درخواست شيرازيان. اين پهلوانان، كه غالبا رندان و عياران محلهها هم سر- سپرده آنها بودند، در دستگاه شاه نفوذى پيدا كردند با مأموريتهاى مهم. يكتن از آنها- پهلوان اسد- مدتها حكومت كرمان يافت و وقتى بر وى شوريد سر در سر اين كار نهاد. اصفهان را به يك پهلوان ديگر داد- پهلوان خرم- و بعد از او به پهلوان محمد زين الدين. نام عدهاى از اين پهلوانان- كه بعضىشان حتى از خراسان مىآمدند- در زمره سرداران و نامآوران درگاه وى هست و حاكى است از رابطه نزديكى كه بين او وجود داشت و طبقات عامه. در واقع شاه شجاع در دلجويى از عامه نيز هيچ دقيقهاى را فرونمىگذاشت. مىگويند يك روز، موكب شاهانه وى با حشمت و جلال بسيار از كوچههاى شيراز مىگذشت. مردم، چنانكه رسم است، از در و بام با كنجكاوى و علاقه به تماشا آمده بودند. از بام خانهاى صداى پيرزنى برخاست كه دختر را صدا مىزد: فاطمه خاتون، اگر مىخواهى شاه شجاع را ببينى به بام بيا. شاه شجاع كه اين حرف را شنيد توقف كرد. همراهان سبب پرسيدند.
گفت تا فاطمه خاتون ما را نبينند از اينجا قدم بر نخواهيم داشت. در واقع نيز آنقدر ايستاد تا فاطمه خاتون از بالاى بام توانست موكب با شكوه وى را چنانكه مىخواست نظاره كند [24]. رفتارى چنين ساده همه جا او را نزد عامه محبوب مىكرد. در اين صورت عجب نيست كه وقتى دشمن وى پهلوان اسد در كرمان سقوط كرد (775)، مردم اظهار شادى را به نهايت رساندند. مىگويند پهلوان ياغى را كرمانيها پاره پاره كردند، و گوشت او را در دكانهاى قصابى خريدوفروش. چندى بعد هم كه نخست سلطان اويس و سپس شاه محمود هلاك- شدند (776) دوستداران شاه شجاع براى بقاى دولت او دعا كردند.
دوستى شاه شجاع، در اين ايام در دل حافظ نيز موج مىزد. غزلهاى وى شاهد اين دوستى است و اگر شاعر در آنها از ممدوح مثل يك معشوق ياد مىكند فقط يك شيوه بيان شاعرانه نيست، حاكى است از احساسات قلبى.
حتى وقتى مقارن اين ايام شاه شجاع يكچند به آذربايجان رفت (777)، حافظ، كه همراه موكب شاهانه نبود، در غزلى كه با شور و اشتياق به ياد شاه سرود، از صبا مىخواست تا در آن «ساحل رود ارس» كه شاه شيراز در آنجا به عيش و تفريح
مىگذرانيد از جانب وى «بوسه» «بر خاك آن وادى» زند و علاقه و اشتياق شاعر را برساند [25]. در چنان احوالى اگر «نام حافظ» «بر زبان كلك شاه» مىگذشت، ديگر شاعر آرزويى نداشت و اينهمه نشان مىدهد كه در اين روزگار اين رابطه شاه و شاعر از نوع ارتباط بين دو دوست بوده است نه از نوع رابطه ممدوح و ستايشگر. بعلاوه دربار شاه شجاع در اين روزها كه شاه محمود هم از ميان برخاسته بود، مركز قدرت بود در عراق و فارس. شاهان و بزرگان اطراف به آنجا با چشم تحسين و علاقه مىنگريستند، و حافظ، كه منظور شاه بود، نيز البته نزد ديگران محل توجه بود و احترام. شهرت وى ديگر نه محدود به حوزه دبار آل مظفر بود و نه حد و مرز فارس را مىشناخت. پادشاه هرموز، قطب الدين تهمتن بن تورانشاه ناديده براى وى هديهها مىفرستاد و در حق وى لطفها مىكرد و نواختها. اين «پادشه بحر» كه در حق حافظ «بندهنوازيها» [26] مىكرد، گهگاه به شيراز آمده بود و بىشك با شعر و فضل شاعر آشنايى كافى داشت. اتابك پشنگ- پادشاه لر- از صحراى ايذج با شاعر شيراز ارتباط داشت و از جام زرافشان خويش جرعهاى به اين رند شيراز هديه مىكرد. حتى سلطان غياث دين- غياث الدين بن اسكندر پادشاه بنگاله- نيز از «ماوراى بحار» براى وى هديه و پيام فرستاد و از وى درخواست شعر و غزل مىكرد كه وى برايش ساخت: ساقى حديث سرو و گل و لاله مىرود.
اين حديث سرو و گل و لاله بعدها يك دشوارى عمده شد در شعر حافظ. خاصه كه در دنبالهاش هست: كاين بحث با ثلاثه غساله مىرود. صحبت از ساقى بود و از سرو و گل و لاله، كه حافظ در جاى ديگر ديوان از نظائر آنها به عنوان جوانان چمن ياد كرده است [27]. براى يك رند- يك رند غزلسرا- وقتى حديث سرو و گل و لاله مىرود چه بهتر از آن است كه اين بحث با ثلاثه غساله رود. ثلاثه غساله، همان كاس سهگانى، همان سهتايى حكيمان است كه شاعران از آن بسيار صحبت كردهاند [28] و گفتهاند كه هر غبار درد و اندوه را در وجود آدمى مىشويد و به فراموشى مىسپارد. كدام مضمونى مناسبتر از اين براى يك غزل هست؟ نه آخر ساختمان شعر، كه لفظ بنگاله را همراه دارد، نيز با لاله مناسبت دارد و با ثلاثه غساله؟ اما غرابتى كه در تركيب ثلاثه غساله
هست و يادآور زبانى است كه اهل مدرسه شايد از باب ظرافت آن را به كنايه براى شراب بكار مىبردهاند بعدها شارحان را واداشته است كه در تفسير بيت قصهاى بسازند- كارى كه مكرر درباره شعر حافظ و ديگران كردهاند [29].
بموجب اين قصه، غساله را نام يك مطربه هندى دانستهاند، و سرو و گل و لاله را نام دختران او. نقل هم كردهاند كه سلطان غياث دين مصرع «ساقى حديث سرو و گل و لاله مىرود» را گفت و نتوانست آن را تمام كند، چون شاعران مجلس هم- نمىدانم چرا- نتوانستند آن را به پايان آرند، چند بازرگان از اهل فارس، صحبت حافظ شيراز را به ميان كشيدند و شاه از آنها خواست كه وقتى به شيراز مىروند از وى به نام سلطان درخواست كنند بر مصرع سلطان غزلى بسازد، و او نيز ساخت كه بعد آن را به بنگاله فرستاد نزد سلطان. درست است كه آنچه در باب سرو و گل و لاله گفتهاند مجعول است اما در مجلس سلطان غياث دين شايد كه وقتى از شاعر ياد كرده باشند و بازرگانان فارس كه در آن دستگاه راه داشتهاند، ممكن هست كه از اين «افتخار شهر» خويش تعريفها كرده باشند و ستايشها. در واقع شاعر شيراز در اين ايام در شهر خويش- مثل تقريبا هر جاى ديگر كه زبان فارسى در آنجا رايج بود- محبوبيتى تمام داشت. چنانكه از بزرگان و نامآوران شهر نيز- گذشته از دستگاه شاه و وزير- نواخت و احترام مىديد. فخر الدين عبد الصمد- يكتن از اين نامآوران كه ظاهرا جز در ديوان حافظ هيچ جا ذكرى چنين مخلصانه از وى ديده نشده است- نسبت به وى توجه خاص داشت و كسى بود كه در اين قحط- سال آدميت شاعر مىتوانست به غمخوارى او دل ببندد. كمال الدين ابو الوفاء كه از اين خواجگان شهر بشمار مىآمد در حق وى نيكيها مىكرد و وفاداريها.
اين مايه دوستى و ارادت كه از دور و نزديك نسبت به شاعر اظهار مىشد براى شاه موجب ناخرسندى مىشد و مايه رشك. در واقع، اگر درست باشد كه شاه- شجاع- با داعيه شاعرى كه داشت- به شهرت و آوازه حافظ رشك برده باشد، مىبايست تا حدى نيز بسبب علاقهاى باشد كه شاهان اطراف به اين شاعر بزرگ شيراز نشان مىدادند. در هر حال حافظ، كه در اين روزها اندك اندك سايه شوم و سنگين پيرى را بر شانههاى خسته خويش احساس مىكرد، از اين مايه شهرت و
آوازه كه محرك رشك و حسد پادشاه وقت نسبت به وى بود ظاهرا لذت مىبرد و احساس غرور مىكرد. اما ديگر نوبت لذت و غرور گذشته بود، شاه شجاع سالهاى آخر عمر خويش را مىگذرانيد و پيرى حافظ نيز در اندوه و تأثر فرومىرفت.
اين سالهاى آخر براى شاه شجاع دوران مصيبت و مرارت بود و شاه رندان كفاره شرابخوريهاى بىحساب خويش را مىداد. گذشته از درد پا كه از سالها باز او را رنج مىداد، بيمارى جوع البقر- كه سيرى نداشت- نيز وى را تحليل مىبرد. داغ مرگ پسرش سلطان اويس (777)، كه بعضى آن را مسبوق به امر وى دانستهاند، هنوز كهنه نشده بود كه مصائب تازه برايش روى داد. در راه سلطانيه، يك شب در مستى حكم كرد تا پسر ديگرش سلطان شبلى را- كه از وى بيمناك بود- كور كردند. چندى بعد خبر وفات مادر و- برادرزادهاش (785) به وى رسيد. شاه رندان، كه در شور جوانى تمام احساسات لطيف اخلاقى را ضعف مىخواند و ناچيز مىشمرد، اكنون در ضعف بيمارى و پيرى نمىتوانست نيش اين دردهاى قلبى را حس نكند. افراط در شرابخوارى و شهوترانى مزاج وى را در طى سفرهاى جنگى منحرف كرد. بيمارى جوع و درد پا وى را آزار مىداد. در شولستان چنان در موج شراب غوطه خورد كه به قول يك مورخ مستى وى به مستى مىپيوست. آخر، بيمارى رند فرسوده را به بستر انداخت و از نوميدى به توبه كشانيد. وقتى، در پايان چند روز بيمارى وفات يافت (22 شعبان 786)، سرنوشت او براى دوستداران هنر مايه تأسف شد. مرثيه كوتاه حافظ، كه به مناسبت توبه آخرين روزهاى عمر شاه «رحمان لا يموت» را ماده تاريخ وفات وى يافته بود، اشك دردآميزى بود كه يك رند پير در سوك يك رند جوانتر مىريخت. اما اين رند پير اكنون در قله افتخار بود و دنيايى را كه رند جوان ترك مىكرد در موج فكر و ذوق خود فرومىشست.
9
رند در بن بست
در اين سر پرشور كه گذشت عمر نيز گرد پيرى بر تارك آن پاشيده بود و با اينهمه، از گرانى كه داشت به «دنيى و عقبى» فرودنمىآمد، چه انديشهاى نهفته بود؟ انديشهاى مرموز، عظيم و خوفانگيز كه بيرون از وسعت بىانتهاى- خود، هيچچيز را بزرگ نمىيافت، به هيچچيز آرى نمىگفت و به هيچچيز تسليم نبود.
اين انديشه چه بود؟ رندى كه در كشمكش بين عقل و قلب انسانى به هيچچيز اطمينان كامل ندارد البته باطن خود را به آسانى پيش هركس كشف نمىكند؛ اما كسى كه به جزم و يقين يك «حافظ» خلوتنشين سادهدل قانع نيست پيداست كه باطنش بايد به نوعى شك هم آلوده باشد. البته نه شك يك ملحد كه ايمان را به خاطر عقل نفى مىكند، بلكه شك يك عارف كه عقل را به خاطر عجزى كه از ادراك ايمان دارد در خور تحقير مىيابد. بدين گونه اگر در كشمكش بين عقل و وجدان و در مقابل فضولى و پرمدعايى عقل، شاعر وجود خويشتن را تسليم شك مىبيند آنچه را نيز از دريچه قلب احساس مىكند در خور شك مىيابد و آنجا كه در قلمرو عقل راه خويش را پايان يافته حس- مىكند در قلمرو عشق امتداد بىپايانيها را دنبال مىكند- در فراز و نشيب وجدان عرفانى. البته در شعر وى نشانى از شك و حيرت فلسفى نيز هست. بعلاوه كسى كه حكمت و كلام و عرفان مىخواند و با شعر ابو نواس و ابو العلاء معرى و خيام آشنايى دارد، در تمام اينها مىتواند آبشخورى بيابد براى شك و حيرتى كه هرگز انسان متفكر را- حتى در نورانىترين لحظههاى يقين خويش
- يكسره آرام و بىتزلزل باقى نمىگذارد. در واقع چنين انديشهاى حتى در قرآن نيز آنجا كه از قول كفار و مشركان حرفهاى حيرتآميز نقل مىشود بسا كه دستاويزى بيابد براى مزيد سرگردانيها. وقتى شاعر در تفسير مىخواند كه يك عرب استخوان پوسيدهاى را پيش چشم پيغمبر در دست خويش فروسود و خاك كرد و در آن دميد و بعد پرسيد: كه مىگويد اين را دوباره زنده خواهند كرد؟ عقل او كه در آنچه تعلق به قلمرو ايمان دارد خود را از ادراك اسرار ناتوان مىيابد در شك فرومىرود و حيرت. اعاده معدوم؟ آيا معاد جسمانى اعاده معدوم است كه فلاسفه و اهل تناسخ امكان آن را انكار مىكنند و حتى بعضى از معتزله هم آن را ناروا مىشمرند؟ اما اين قاضى عضد، كه مواقف او در عهد حافظ همچون يك شاهكار فكر دينى ستايش مىشود چنين امرى را ممكن مىشمارد و اثبات مىكند [1]. شايد مكرر عقل عصيانگر يا محجوب شاعر اين سؤال را پيش خود طرح كرده باشد. درست است كه پايان كار را عقل نمىتواند درست درك كند، درست است كه معاد را هيچ مسلمانى نمىتواند انكار كند. اما صحبت از اعاده معدوم است و معاد جسمانى. با اينهمه اگر بعضى حكما و امثال زنادقه و براهمه در اين حرفها ترديد كردهاند نمىتوان ترديد آنها را بهانهاى يافت براى انكار اين حرفها. چرا كه اين ترديد در عين حال ممكن است اين انديشه را بخاطر آورد كه تحقيق در اين مسايل در حد عقل محدود انسانى نيست. در شعر حافظ با آنكه آثار اين شك و حيرت هست شك وى نشان سعى در انكار قدرت عقل هست اما نشان كوشش در نفى دنياى غيب نيست. در اينكه رازى در پس پرده هست حافظ شك ندارد اما مىپرسد كه در چنين دستگاه مرموز و پيچيدهاى كه وراى پرده هست، با ضعف و عجزى كه محدوديت بر وى تحميل مىنمايد، عقل ضعيف راى فضولى چرا كند؟ مىانديشد كه انسان چه فايده دارد كه دايم از «راز دهر» جستجو كند و از چيزهايى كه انديشه كردن در آنها عيش و اميد انسان را متزلزل مىدارد. كدام حكمت هست كه اين معماى عظيم را گشوده باشد؟
بعلاوه، حكمت چيز تازهيى به انسان نمىآموزد و اگر تأثيرى در انسان دارد، شايد فقط اين اندازه باشد كه عقل را در مقابل مسائلى كه تعلق