مسلمان هست و حتى مردم كوى و بازار هم در زبان محاوره خويش از تعبيرات و اشارت قرآن مدد مىگيرند و براى آنكه شاعرى در شعر خويش به داستان طوفان نوح و كشتى او اشاره كند يا از ابراهيم و آتش نمرود ياد كند يا به- گوساله سامرى و عزيز مصر و آتش طور و سحر هاروت بابل اشارت نمايد لازم نيست كه حافظ قرآن باشد و مفسر و قارى آن از ساير گويندگان هم كه نه حافظ بودهاند نه قارى، اشعارى باقى هست كه اين گونه الفاظ و معانى در آنها منعكس است. با اينهمه در شعر حافظ مواردى هست كه حكايت دارد از تعمق او در قرآن: معانى و الفاظ آن. مثلا وقتى براى دفع رقيب- يك رقيب ديو سيرت- به خدا پناه مىبرد، جهت راندن او همان چيزى به خاطرش مىآيد كه در قرآن آمده است براى رجم شياطين: شهاب ثاقب؛ و اين موردى است كه نفوذ عميق قرآن را در ذهن او مىرساند [4]. جاى ديگر موردى است كه در بيان زوال ملك دنيا به ياد سليمان وحشت عظيم اما ناپايدار او مىافتد كه شمهاى از آن به موجب قرآن عبارت بوده است از تخت باد و منطق طير كه ذكر آنها در رديف شكوه آصفى [5]- شكوه و جلال وزارت آصف كه وارثان مقام او را شاعر هر روز مىبيند كه دايم زير و زبر مىشوند و گويى واقعا بر مسند باد تكيه دارند- حاكى است از انس و آشنايى عميق او با قرآن و آنچه مفسران در باب سليمان آوردهاند و در باب ملك ناپايدار او. همچنين وقتى مىخواهد يار سفر كردهاى را دعا كند و يار مهر وى خويش را به لطف خدا بسپارد، يادش از قرآن مىآيد كه بموجب آن ماه و خورشيد به امر وى در مسير خويش راه مىپيمايند و براى آنها منازل تقدير شده است و اين نكته اميد او را مىافزايد و مىگويد: ماه و خورشيد به منزل چون به امر تو رسند يار مهر وى مرا نيز به- من بازرسان [6]. جاى ديگر وقتى مىخواهد خود را از اندوه و تأسفى كه بسبب طعن حسود بر وى دست مىدهد تسلى دهد، با خود مىگويد: غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل و بلا فاصله براى آنكه خويشتن را خرسند دارد، به ياد قرآن مىافتد كه گفته است بسا كه چيزى را ناخوش داريد و آن خير شماست، و ازينرو مىافزايد: شايد كه چو وابينى خير تو در اين باشد [7]. يكجا وقتى مىبيند از خلق شكايتها دارد و حكايتها، يك لحظه به فكر مىرود و براى آنكه
خود را دايم از خلق شاكى و ناراضى نبيند به ياد قرآن مىافتد كه مىگويد:
«وقتى تير مىاندازى تو نيستى كه تير انداختى خداست كه تير مىافكند [8]». و ازاينرو به خويشتن خطاب مىكند كه. گر رنج پيشت آيد و گر راحت اى حكيم نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند. يا وقتى زاهد تندخويى را مىبيند كه در نهى از منكر زيادهروى مىكند از وى مىخواهد كه با رندان سختى در پيش- نگيرد و براى آنكه او را قانع كند از قرآن شاهد مىآورد كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت- يا به زبان قرآن، هيچكس بار ديگر كس را برنمىگيرد [9].
توجه به قرآن در اين مورد حاكى است از اينكه آن را دايم در ذهن دارد و استشهاد به آن حكايت از آن دارد كه ذهن شاعر به اسرار بلاغت آشناست و مىداند كه براى اقناع يك زاهد مايه استدلالش را از كجا بايد به دست آورد.
مطالعه و تعمق در قرآن سبب شده است كه در كلام او آدم رمز فريبپذيرى، نوح مظهر طوفانزدگى، يعقوب نمونه سوگوارى، يوسف نمودگار معشوقى، سليمان مظهر حشمت و جلال، موسى نمونه خدمت و شوق، مريم نشانه پاكدامنى، و عيسى رمز روح و حيات شناخته مىشود و پيداست كه او نيز مثل ابن عربى و شايد نيز تحت تأثير او در وجود هريك از پيغمبران يك جنبه از جامعيت روحانى انسان را در حال تجسم مىيابد چنانكه درباره تجلى و فيض ازل نيز تأكيد مكرر او نه فقط نشانى از تأثير ابن عربى دارد بلكه مثل همان تعليم شيخ اكبر نيز خود حكايت از نفوذ قرآن مىكند كه ورد نيمشب و درس صبحگاه وى است. بارى، مواردى كه حاكى از تأثير عميق قرآن در كلام اوست بسيار است و همين آشنايى با قرآن بود كه- ظاهرا از راه كشاف- او را با بلاغت و شعر عرب آشنا كرد و مخصوصا با دواوين. به علاوه آشنايى با قرآن وى را با حديث نيز مشغول مىداشت و براى يك حافظ- كه سر و كار با تفسير و كلام و عرفان دارد- توجه به حديث نيز اجتنابناپذير بود. نشان تأثير حديث نيز در شعر او هست و اندك نيست. با اينهمه نمىتوان وى را يك محدث خواند. اگر مضمون حديثهاى مشهور در كلام او انعكاس دارد البته نشان تبحر او در حديث نيست. وقتى وى از جنگ هفتاد و دو ملت صحبت مىكند مسلم نيست نظر به حديثى داشته است كه در باب افتراق امت از پيغمبر نقل
است [10]. چنانكه وقتى از مهدى و دجال و آخر الزمان در شعر خويش ياد مىكند بسا كه تنها نظر به عقايد و افكار جارى دارد، نه به احاديثى كه در اين باب هست. يكجا آن تلخوش را كه صوفى امالخبائثش مىخواند از بوسه دختران نيز شيرينتر مىيابد و ظاهرا توجه ندارد كه اين عنوان امالخبائث از يك حديث مأخوذ است- حديث نبوى [11].
يا اينهمه حديثهايى ديگر هست كه در كلام او انعكاس دارد و حاكى است از اخذ و اقتباس. وقتى فىالمثل صحبت از معشوق مىكند كه به عاشق شوق مىورزد بىشك يك اندازه به آن حديث قدسى نظر دارد كه مىگويد خلق را آفريدم تا شناخته شوم [12] و وقتى «واعظ شحنهشناس» را سرزنش مىكند كه «منزلگه سلطان دل مسكين من است» هم به آن حديث قدسى نظر دارد، كه مىگويد، آسمان و زمين مرا گنجا نيست دل بنده مؤمن من است كه مرا گنجاست [13]. بسيارى از اين حديثها در آن زمانها نزد اهل علم زبانزد بوده- است و در مجالس و مساجد نقل مىشده است. پيداست كه براى يك حافظ جوان كه با مدرسه سر و كار داشته است و با بحث كشف كشاف، آشنايى با اين احاديث طبيعى بوده است و عادى.
در واقع ذكر درس و مدرسه در شعر او بسيار است و اظهار ملالى كه از آن مىكند اظهار ملال واقعى است و از نوع دلزدگى و ملال تمام صاحبدلانى كه صداى خرد شدن و شكستن گوهر عمر خويش را در انعكاس قيل و قال بىحاصل اهل درس و بحث و در زير طاق و رواقهاى ملالانگيز مدرسه دريافتهاند.
اين نكته نشان مىدهد كه او اهل مدرسه است اهل قيل و قال خشك بىحاصل مدرسه كه در آن صحبت درس است و بحث و مسئله و لقمههاى شبهه و مال اوقاف با مشاجرات دايمى در باب نحو و لغت و معانى و بيان و حكمت و ادب. از اين علم مرده ريگ اهل مدرسه كه دهان او را «پر از عربى» مىدارد تأثير بسيار در شعرش هست. يكجا وقتى دهان تنگ معشوق را مىخواهد وصف كند، بجاى آنكه از آن به غنچه فروبسته تعبير كند يا آن را به دل شاعر تشبيه كند كه شاعران دهان معشوق را بدان مانند مىكنند، چنانكه شيوه اهل مدرسه است و مثل بعضى از علماى قافيهسنج عرب [14] به ياد جوهر فرد مىافتد يعنى جزء لايتجزاى
متكلمان، كه حكما و اهل نظر در نفى و اثبات وجود آن بحثها دارند و برهانها. جاى ديگر وقتى مىخواهد دختر زر را نور چشم عزيز خويش بخواند، مثل يك طالب علم كه با همدرسان و همزبانان خويش صحبت مىدارد، از «نقاب زجاجى و پرده عنبى» ياد مىكند [15]- كه شراب هم مثل نور چشم انسان از آنها بهره دارد به وجه ديگر. نظير اين خودنماييها كه شعر اهل- مدرسه را از شعر طبيعى جدا مىكند در كلام او هست و حاكى است از تأثير مدرسه در وى. يكجا وقتى قدرت جاذبهاى را كه در چشم معشوق هست ياد مىكند به ياد «شير آفتاب» مىافتد كه هم شكار عشق است، و از «ابروان دوتاى» وى «قوس مشترى» را به خاطر مىآورد كه خانه مشترى است [16]. اين تردستى زيركانه حاكى است از آشنايى شاعر با نجوم و استغراق وى در اصطلاحات.
وقتى با ساقى صحبت مىكند و حديث گردش جام در ميان مىآيد، از دور جام به ياد دورى مىافتد كه در زبان اهل كلام هست و اهل منطق- دور و تسلسل- و نمىتواند اين معلومات خود را به رخ ساقى بيچاره هم نكشد [17]. مىگوييد در عوض مضمون زيبايى از آن ساخته است؟ درست است، اين هنر خاص حافظ است و هنرى است بزرگ. اما بهر حال، تأثير محيط در ذهن او جالب است.
همين محيط مدرسه است كه حافظ را با ادب، ادب عربى، و حكمت عصرى، آشنا مىكند و نشان اين آشنايى در ديوانش جايى نيست كه نيست. ادب عربى كه يك مرجع عمده است در فهم بلاغت قرآن، مخصوصا اساس تعليم بوده است در مدرسه، و چيزى كه انس و آشنايى شاعر را با آن نشان مىدهد تضمينهايى است كه از اشعار شاعران عرب كرده است [18]، به اضافه اخذها و اقتباسهايى كه گاه بعضى ابيات او را ترجمههايى نشان مىدهد از اشعار عرب. اما تضمين شعر عربى از همان اولين شعر ديوانش- ديوان موجود- پيداست، اولين بيت اين غزل را مىگويند تضمينى از يك شعر عربى است منسوب به يزيد بن- معاويه كه شاعر بنا بر مشهور براى ايجاد تناسب با قافيه منظور خويش، دو مصرع آن شعر را پس و پيش كرده است. در واقع هر چند ممكن هست اين مصرع تضمين- گونهاى از يك شعر عربى باشد اما انتساب آن به يزيد قبولش دشواريها دارد.
معهذا اين نيز تنها مورد حاكى از تضمين شعر عربى در كلام شاعر نيست و
حافظ از شاعران ديگر هم مكرر تضمينهايى كرده است. چنانكه يكجا مصرعى از متنبى را با اندك تغيير در شعر خويش در آورده است [19]، و جاى ديگر يك مصرع از شريف رضى را [20]. حتى از «قصيده برده» ى بوصيرى كه در زمانى نزديك به عصر خود او در مصر مىزيسته است چند لفظى را در يك غزل خويش گنجانيده است كه هر چند تضمين صريح نيست الفاظ گزيده چنان با «قصيده برده» مربوط است كه در توجه حافظ به آن قصيده جاى شك نمىماند [21]. جاهايى هم هست كه مسئله تضمين نيست اخذ است و اقتباس. معنى و مضمون يك شاعر عرب طى مطالعات ساليان دراز در خاطر او باقى مانده و گهگاه در موارد مناسب در شعر او منعكس شده است. در خيلى از اين موارد قوه شاعره او در آن معانى تصرفات قابل ملاحظه كرده است و آنها را به صورتى در آورده كه ديگر در اصالت آنها جاى حرف نيست. با اينهمه سابقه انس و آشنايى حافظ با شعر عربى هميشه اين شايبه را در ذهن خواننده مىآورد كه از كجا حافظ با آن همه تجسس كه مىگويند در دواوين عرب داشته است از آنچه پيش از وى در بيان آن معانى آوردهاند بىاطلاع مانده باشد؟ حتى با آنكه بعضى از اين مضامين معانى مشترك است، شباهت آنها در لفظ و معنى با آنچه شاعران عرب گفتهاند اين فكر را به خاطر مىآورد كه شايد در آن موارد اشعار عرب منشأ فكر يا محرك خيال حافظ شده است. از آن جمله است فىالمثل جايى كه شاعر پيرى زودرس را در وجود خويش حس مىكند اما آن را نمىخواهد از گردش سال و ماه بداند، ناچار به گردن دوست يا دوستان مىگذارد و آزار و بىوفايى آنها.
مىگويد «من پير سال و ماه نيم يار بىوفاست» و اضافه مىكند كه يار عمر است كه بر من مىگذرد و عجب نيست كه مرا پير كند. اين يك فكر لطيف اما عام است كه شايد براى خيلىها پيش بيايد و درست است كه حافظ آن را لطف و ظرافتى خاص بخشيده است اما وقتى ابو فراس شاعر عرب هم نظير همين مضمون را مىسرايد و مثل حافظ مىگويد كه من نه از سالخوردگى است كه پير شدم آنچه از دست ياران ديدم پيرم كرد [22]، ناچار پيوندى بين آنها بخاطر مىآيد.
معهذا آنچه حافظ در توجيه ارتباطى كه بين پيرى خود او با بىوفايى هست بيان مىكند اصالت و طراوت خاصى به سخن او مىدهد كه در كلام ابو فراس
نيست. يا وقتى حافظ در مقابل اعتراض نصيحتگران و مدعيانى كه منع عشق مىكنند جمال چهره معشوق را حجت موجه خويش مىخواند ممكن هست كه اين فكر او يك معنى عادى باشد اما وقتى همين مضمون را در سخن يك شاعر قديم عربى زبان مىتوان يافت كه شعر او در كتب صوفيه نيز آمده است [23]، اين شايبه به خاطر مىآيد كه حافظ از كجا كه بىخبر از اين سابقه بوده باشد. وقتى صحبت از روز حشر است و از عشقى كه درد و داغ آن حتى در ماوراى گور هم انسان را دنبال مىكند، وى نيز مثل سعدى و هر عاشق صادقى حق دارد با درد و نياز بگويد كه آن روز هم وقتى از خاك لحد برخيزم «داغ سوداى توام سر سويدا باشد». و كه مىتواند اين را يك فكر مسبوق بداند يا مأخوذ؟ اما يك شعر مجنون، كه حافظ آن را در كشاف [24] شايد مكرر خوانده بود تقريبا همين مضمون را دارد و نمىتوان احتمال داد كه چنان شعرى در ذهن چنين شاعرى بىتأثير مانده باشد. همچنين اين انديشه كه عنقا را نمىتوان به دام آورد، معنى غريبى نيست و سعدى و انورى هم آن را آوردهاند، ليكن حافظ يك مضمون را كه شامل اين فكر است دو بار تكرار كرده و هر دو بار با خونسردى و بلندپروازى تمام خود را از آنكه در دامهاى خاكى گرفتار آيد برتر شمرده است، چيزى كه نظير آن در گفته ابو العلاء معرى هم هست و قوت و انسجام آن بقدرى است كه حتى ممكن است- با وجود تداول و شهرت معنى- انورى و سعدى هم آن را از همين شاعر عرب گرفته باشند [25]. در تصور عرفانى رمزآميزى هم كه حافظ از شراب دارد كلام او گهگاه يادآور خمريه ابن فارض است و با توجهى كه حافظ به سخن عراقى نشان مىدهد و با تضمين گونهاى كه از قصيده برده بوصيرى دارد آشنايى او را با ادب ابن فارض كه مربوط به محيط عرفان و ادب روم و مصر است نبايد غريب شمرد، خاصه كه ارتباط امير مبارز با خليفه پوشالى عباسى در مصر نيز ممكن است يكچند تا اندازهاى موجب پديد آمدن روابط معنوى و رفت و آمدهاى بيشترى بين فارس و مصر شده باشد. مشابهتهاى ديگر هم بين بعضى حرفهاى حافظ و كلام شعراى عرب هست. درست است كه اين شباهتها به هيچ وجه آنقدر نيست كه بتوان آنها را بر اخذ و اقتباس حمل كرد اما لا اقل از آنها مىتوان دريافت كه آن معانى در گفته حافظ ابتكار نيست
مسبوق است و شايد از نوع مضامين مشترك. از جمله اين گفته خواجه است كه «عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها» و اين نكتهاى است كه حافظ تكرار هم كرده است. اما كيست كه وقتى از متنبى هم بشنود كه مىگويد در من بنگر كه منظرم براى آنكس كه عشق را آسان مىپندارد ترساننده است [26]، به- ياد شعر حافظ نيفتد و يا آن را سابقهاى براى فكر حافظ كه عطار در اسرارنامه خويش يكجا از پيش جواب جالبى به آن داده است [27]، نشمرد؟
اينكه با ماه آسمان فقط از دور مىتوان عشقبازى كرد، و آن را نمىتوان در آغوش كشيد امرى است كه تمام عشاق اين اختر شبگرد آن را به تجربه دريافتهاند و خاقانى هم كه ماه برايش چيزى دست نيافتنى بود، معشوقى را كه فقط بايد از دور به ديدارش قناعت كرد به ماه تشبيه مىكند اما حافظ اين معنى را بهانهاى كرده است براى يك گفت و شنود عاشقانه با معشوق. با لابه و تمنا از وى مىپرسد چه شود كه از يك بوسه تو دلخستهاى بياسايد؟ و از زبان او پاسخ مىيابد: براى خدا، روا مدار كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد [28].
تعبيرى شاعرانه است و گفت و شنودى توأم با ظرافت اما نكته اينجاست كه تقريبا عين چنين گفت و شنودى هم چند قرن پيش از حافظ بين يك شاعر عرب، تميم- بن معز، با معشوق روى مىدهد شاعر عرب هم از اين معشوق خويش بوسه مىخواهد و او كه از شرم و بيم سرخ و زرد شده است بعد از ترديد و تعلل مىگويد: آخر، روى من ماه تمام است و كسى كه ماه را نگاه مىكند از وى بوسه نمىطلبد [29]. شباهت و قرابت دو مضمون پيداست و آيا بايد گفت حافظ مضمون خويش را از شاعر عرب گرفته است؟ تحاشى از اينكه در موسم گل و بهار انسان از شرابخوارى توبه كند از معانى متداول و مكرر حافظ است.
مىگويد حاشا كه من به موسم گل ترك مىكنم و بازمىگويد كه اگر من در وقت لاله و گل از بزم طرب كناره كنم بايد دماغم را علاج كرد و تكرار مىكند كه وقتى فكر توبه به سرم مىزند باز چون به ياد بهار توبهشكن مىافتم از توبه پشيمان مىشوم [30] و اين معنى در شعر حافظ آنقدر تكرار مىشود كه از مختصات فكر حافظ شمرده تواند شد. با اينهمه نظير آن را شاعران قديم عرب هم مثل ابو نواس و ديگران گفتهاند و از آن جمله است قطعهاى از يك شاعر قرن چهارم-
به نام ابن طباطبا- كه مثل حافظ از شكوفه و شبنم و از جنبش شاخه و گل صحبت مىكند و مىپرسد چگونه مىتوانم با چنين حالى كه هست شراب را ترك كنم؟ [31] بىشك، اين همان فكر حافظ است كه او را اينهمه با خيام نزديك مىكند و در عين حال فكرى است مسبوق نه ابتكارى. با اينهمه لطف بيان حافظ و قدرت سخنسرايى او در همين معانى مسبوق جلوه دارد، زيرا وى حتى اين گونه معانى را با چنان لطف و قدرتى بيان مىكند كه جز با تأمل و تفحص نمىتوان دريافت كه اصل آنها ابتكارى نيست، مسبوق است و شايد مأخوذ.
در هر حال اين مايه اخذ و شباهت كه در شعر حافظ هست كلام او را رنگ كلام اهل مدرسه مىدهد و حقيقت آن است كه الفاظ و تعبيرات اهل مدرسه در سخن او بسيار است. نه آيا الفاظ و تركيباتى همچون شرح، نسخه، محشا، نقل معانى، مشكل، جوهر فرد، ظل ممدود، امالخبائث، عفا اللّه، لوحش- اللّه، ثلاثه غساله كه در شعر وى هست، حاكى است از زبانى كه در بين اهل مدرسه رايج بوده است و از علم مرده ريگ آنها؟ بيهوده نيست كه بعضى تعبيرات او تقريبا با اندك اختلاف در همين روزگار در بين نويسندگان اهل مدرسه نيز آمده است. مثلا اين بيان او كه دايم از نقطه و پرگار و از سرگشتگى و حيرت صحبت مىكند [32] در كلام معين الدين يزدى نيز هست [33]، يا اين عبارت او كه راجع به شهسوار محبوب خويش مىگويد «كه توسنى چو فلك رام تازيانه تست» [34] در كلام همين معلم [35] مدرسه نيز نظير دارد. در واقع همين محيط مدرسه است كه اوقات فراغت شاعر را گهگاه نيز به مطالعه دواوين شاعران قديم فارسى زبان مشغول مىدارد. آثار اين مطالعه نيز در شعر حافظ همه جا هست و جوابى است به آن سادهدلان كه پنداشتهاند حافظ در دوران جوانى به علت بىبهره ماندن از خط و سواد، از انس و آشنايى با كتب و دواوين در امان بوده است و آسوده. رفت و آمد در مجالس ادب و مطالعه ديوانها و سفينههاى غزل كه شاعر در آشوب انقلابات زمانه خويش رفيقى بىخللتر از آن نمىيافته است نيز بىشك از اسباب عمده بوده است در اين آشناييها.
اين آشنايى حافظ با شعر قدما حتى به شعر رودكى هم مىرسد و خواننده گهگاه از خود مىپرسد كه آيا شاعر شيراز مطالعه منظم و دقيقى در آثار قدما