مرغ بهشتى به دام وى افتد. يكجا در خلوت يك وصل بهشتى از معاشران مىخواهد، گره از زلف يار باز كنند و به مناسبت زلف يار كه در تيرگى و پريشانى رازناك خود به يك قصه مىماند- از آنها در مىخواهد تا شب را با چنين قصهاى دراز كنند. آيا همين زلف يار به يك شب نمىماند- به يك شب خوش؟ درست است كه شب را يك قصه كوتاه مىكند اما با يك چنين قصهاى كه خود رنگ شب و آشفتگى شب را دارد مىتوان يك شب خوش را دراز كرد [9]. مناسبت زلف و قصه در شعر حافظ مكرر رعايت شده است و ظاهرا آنچه در هر دو هست ابهام و پريشانى است. حافظه كمنظيرى كه تداعى معانى را در ذهن او به شكل معجز- آسايى در مىآورد وسيله خوبى است براى صنعتگرايى او. با اينهمه مواردى هم هست كه اين صنعتگرايى روح شعر را در كلام او خفه مىكند. از جمله وقتى از تاب آتش دورى وجود خود را غرق عرق مىبيند به ياد معشوق مىافتد- اما به ياد عرقچين او! [10] وقتى ديگر كه چشم مخمور معشوق را در قصد دل خويش مىبيند در وجود وى يك ترك مست مىيابد كه گويى ميل كباب [11] دارد- كباب دل كه يك مزه معمول بوده است براى شرابخواران قديم: كباب جگر! درست است كه اين مضمونها در آن ايام به قدر امروز عارى از ذوق و ظرافت به نظر نمىرسيده است، اما به هر حال افراطى بوده است در رعايت نظير.
در هر حال اين افراط در صنعتجويى گهگاه شعر او را از لطف و جلوه مىاندازد. فىالمثل، در يك غزل كه «خجند» در قافيه آن جايى مىتواند داشت، نام خجند شاعر را به ياد خوارزم مىاندازد، و ترك خجندى كه لفظ ترك را به خاطر وى مىآورد، و اين همه در دستگاه شعر سنتى اين انديشه را براى وى در قالب وزن مىريزد كه: حافظ چو ترك غمزه تركان نمىكنى ... شنونده انتظار دارد جزايى بسيار سخت براى اين بازيگوشى شاعر مقرر شود، اما چون حكايت قافيه است و مناسبات لفظى، فقط مىشنود: دانى كجاست جاى تو خوارزم يا خجند [12]. بىشك شاعر نمىخواهد خوارزم يا خجند را واقعا يك جاى وحشتناك جلوه دهد و چگونه ممكن است سرزمينى كه معدن خوبان و كان حسن محسوب است، جايى چنان وحشتانگيز تصوير شود. اما اين نيز يك ظرافتجويى رندانه است كه انسان را درست به چيزى تهديد كنند كه نيل بدان
كمال مطلوب اوست. بعلاوه وقتى خوارزم و خجند سرزمين غمزه و جلوه خوبان است رفتن به آنجا دردى را از شاعر نظرباز كه نمىتواند غمزه خوبان را ترك نمايد دوا نمىكند. اما چه بايد كرد؟ صنعت نمايى است و شاعر نمىتواند از آن خوددارى كند. مكرر اتفاق افتاده است كه رعايت صنعت شعر خوب را از جلوه مىاندازد با اينهمه گهگاه نيز صنعت در نزد او همچون وسيلهاى است براى نيل به كمال- كمال فنى.
صنعت عمده او ايهام است- نوعى تردستى زيركانه كه شاعر در آن با يك تير دو نشان مىزند و يك لفظ را چنان بكار مىبرد كه خواننده معنى نزديك آن را به خاطر مىآورد درحالىكه مراد شاعر يك معنى دورتر است يا عكس و يا هر دو. از جمله وقتى در بيان اندوه و نامرادى عاشقانه خويش مىگويد ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است خواننده خوب درك مىكند كه از لفظ مردم مراد شاعر مردمك چشم است، مردم چشم اما وقتى در مصرع بعد مىخواند كه شاعر با لحنى آكنده از عتاب و شكايت مىگويد: ببين كه در طلبت حال مردمان چون است يك لحظه در ترديد مىافتد كه مقصود كدام مردمان است. درست است كه مصرع اول خيلى زود خاطر خواننده را توجه مىدهد كه مراد مردمان چشم است- مردمان چشم عاشق كه در خون نشستهاند. شاعر البته مىخواهد رأفت و رقت معشوق را با نشان دادن چشم خونين گريان خويش جلب كند اما با اين صنعت در واقع هم چشم خونبار خود را به رخ معشوق مىكشد هم در يك آن با يك چشمبندى تردستانه صورت حالى از همه مردمان عاشقى كشيده و در خون نشسته را به پيش چشم او مىآورد و اينجاست كه بيان او واقعا دوپهلوست- هم معنى دور را در نظر دارد هم معنى نزديك را. در كلام حافظ اين ايهام رندانه بسيار است و ديوان او پر است از حرفهاى دو پهلو كه شوخى و ظرافت كمنظيرى آنها را از شيوه ايهام هر شاعر ديگر جدا مىكند و ممتاز.
شوخى و ظرافت در بعضى موارد از مختصات بيان اوست. متلكهاى زيركانه كه شادى و شيرينى آنها گهگاه از نيش يك طنز گزنده به زهر تلخى آلوده است رنگ خاصى به لطيفههاى او مىدهد. هوش قوى كه لطافت بىشايبه
شوخى را مىكشد در بعضى موارد اين متلكهاى كوتاه را مثل نيشترى زهرآلود مىكند كه روح ساده و شادمان از آن لذت نمىبرد اما هوش تند كه با زهر اين گونه تلخيها معتاد است از آن حد اكثر لذت را مىبرد. بدين گونه است كه متلكهاى او، مثل نيشخندهاى ولتر[1]و آناتول فرانس[2]بيشتر با هوش طرف است تا با روح. در واقع همين هوش است كه هدف طعنه را درك مىكند و از طنز او يك حربه مىسازد كه مخصوصا ريا را كه حافظ به آن اعلان جنگ داده است، اما خودش لا محاله گهگاه از آن خالى نيست، به سختى سركوب و مقهور مىكند. اين شوخى و ظرافت در ابيات او جاى جاى هست. اما مخصوصا رنگ خاصى به سؤال و جوابهاى او مىدهد- سؤال و جوابهاى او با معشوق، با مدعى، و با زاهد ملامتگر. در بعضى موارد عذر آوردنهايش- عذرهاى بدتر از گناه- كه رنگ «حسن تعليل» دارد، حاكى است از اين شوخيهاى لطيف و نيشدار. از جمله يكجا مىخواهد عذرى بياورد، عذر براى آنكه رشته تسبيح زهدش پاره شده است. اما ذوق لطيفه گوى او عذرى كه براى اين امر پيدا مىكند اين است كه بگويد دستم در دامن معشوق بود آن هم نه معشوق خانگى، معشوق بازارى كه شاعر از وى به ساقى- سيمينساق تعبير تواند كرد [13]. لطف شوخى اينجاست كه همه سنتها را در هم مىشكند، همه قيدها را بر هم مىزند و از اين همه مىخواهد عذرى بتراشد براى يك ترك اولى كه احتياج به عذرخواهى هم ندارد. در گفت و شنود با معشوق اين بذله گويى با نوعى حاضر جوابى توأم است، گاه از جانب معشوق و گاه از جانب شاعر. البته مواردى هست كه لحن ايهامآميز فهم لطف و ظرافتى را كه در اين حاضرجوابيها هست دشوار مىكند از جمله يكجا كه مىخواهد معشوق كنارهجويى را به صحبت و عشرت دعوت كند با ايهام از وى مىخواهد كه او هم مثل نقطهاى به ميان دايره بيايد، و بعد هم از زبان او به خودش جواب مىدهد كه «اى حافظ اين چه پرگارى» [14] است؟ و لطف ايهام وى در اين لفظ «پرگار» كه مجازا در زبان حافظ به معنى حيله و نيرنگ نيز به كار مىرود
[1]-.eriatlov
[2]-.ecnarf elotana
وقتى درست مفهوم تواند شد كه خواننده توجه كند نه فقط مىخواهد بگويد كه آخر اين دايرهاى كه هست با كدام پرگار درست شده است، بلكه نيز مىخواهد با خنده و با لحن عاميانهاى كه حذف «است» در آخر سؤال نيز آن را اقتضا دارد، سؤال كند كه اى حافظ باز اين چه پرگار تازهاى است؟ با اينهمه حاضرجوابيهاى او غالبا چنان نافذ و قوى است كه در بيشتر موارد بىپرده و بدون تأمل بسيار لطف و ظرافت آنها معلوم مىشود. وقتى معشوق بهانه جوى را مىخواهد تهديد به فراق كند با بىقيدى رندانهاى به وى مىگويد كه ز دست جور تو آخر ز شهر خواهم رفت. اما معشوق با بىنيازى- شانهها را بالا مىاندازد و رندانه جواب مىدهد «كه حافظ برو كه پاى تو بست؟» [15] يكجا با زبان يك بازارى از معشوق بوسهاى «حواله» مىخواهد و معشوق كه مثل او با اين زبان آكنده از وعده و دروغ آشناست رندانه مثل يك سوداگر كهنه كار مىپرسد: كيت با من اين معامله بود [16]؟ جاى ديگر وقتى معشوق را مىبيند كه با يك تملق ريشخندآميز خندهاى مىكند و مىگويد: كه حافظ غلام طبع توأم، شاعر رند با حالتى كه دير باورى و بىاعتقادى در آن به هم آميخته است سرى تكان مىدهد و مىگويد: ببين كه تا به چه حدم همىكند- تحميق! [17] حتى وقتى مىخواهد از شاه تقاضا كند تقاضايش گهگاه رندانه است و ظريف. مىگويد سالهاست ساغرم از باده تهى است اما شاهدى كه بر اين ادعا مىآورد جالب است- محتسب [18]. چه كسى بهتر از محتسب مىتواند اين دعوى را در محضر سلطان تصديق كند، و يك رند چه كنايهاى ظريفتر از اين براى تقاضا مىتواند به كار برد؟ حاضرجوابيهاى او گهگاه رنگ تغافل دارد و آكنده است از ظرافت رندانه. وقتى معشوق قصد جدايى دارد شاعر محجوب با بيم و وحشت زير لب زمزمه مىكند كه «آه از دل ديوانه حافظ بىتو» اما معشوق كه خوب مىداند اين ديوانگى عاشق از كجا ناشى است خود را به- نادانى مىزند و با خندهاى كه راز او را فاش مىكند زير لب مىپرسد كه ديوانه كيست [19]؟ اينجا معشوق با بىاعتنايى و سر گرانى از پهلوى وى مىگذرد، شاعر آهسته از وى مىخواهد كه به عهد دوستى وفا كند. معشوق مثل اينكه تقاضاى او را نفهميده باشد جواب مىدهد كه آقا، اشتباه گرفتهايد «در اين عهد
وفا نيست.» [20] ايهامى كه در لفظ «عهد» هست شعر را از لطف بىمانندى سرشار مىكند. اين نكتهسنجيهاست كه به سؤال و جوابهاى وى ظرافت خاص مىبخشد. يكجا از پير ميكده مىپرسد كه راه نجات چيست؟ پير جام مى را مىخواهد و سپس مثل اينكه تازه سؤال وى به گوشش خورده باشد بىتأمل مىگويد: عيب پوشيدن [21]. سؤال و جواب رندانهاى است. آدم به ياد سؤال و جواب ابو سعيد مهنه مىافتد و دلاك حمام كه از شيخ معنى جوانمردى را پرسيد و او به وى، كه شوخ شيخ را پيش روى او آورده بود، جواب داد كه جوانمردى شوخ خلق پنهان كردن است و به روى آنها نياوردن [22]. پير ميكده نيز، درست وقتى راز پوشيدن را براى شاعر راه نجات مىخواند كه يك راز پوشيدنى را پيش او بر ملا مىكند.
تشبيهات مخفى كه در شعر حافظ هست به صنعتگريهاى ظريفانه او رنگ يك تردستى رندانه مىدهد و انسان را از لطف و ظرافت آن به حيرت مىاندازد. درست است كه بسيارى تشبيهات او عادى و ساده است اما در پارهاى از آنها شيوه بيانى هست وراى شيوههاى عادى. فىالمثل وقتى مىخواهد زيباييهاى سراپاى معشوق را بر شمرد، چون از هر چه مبتذل و عادى است نفرت دارد مثل آدمهاى معمولى به وى نمىگويد كه چشم تو مثل نرگس است و حتى نمىگويد چشم تو در زيبايى نرگس را از ميدان بدر مىكند، مىگويد به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت نمىگويد رفتار تو از سر و خرامان زيباتر است و چالاكتر، مىگويد سر و سركش كه به قد و قامت خود مىنازيد وقتى قامت و اطوار ترا ديد، پيش رفتار تو پا بر نگرفت از خجلت [23]. اين طرز تشبيه غير مستقيم سادهترين افكار او را هم حالتى اسرارآميز و آميخته با لطف و عظمت مىبخشد كه در كلام ديگران تا اين اندازه نيست. از اينجاست كه جامى- يك شاعر سخنشناس قديم كه يك نسل بعد از مرگ وى بدنيا آمد- مىگويد «اكثر اشعار وى لطيف و مطبوع است و بعضى قريب به سرحد اعجاز.» همين لطف اعجازآميز است كه سبب مىشود، جريان ژرف و آرام شعر وى خواننده را مثل يك پر كاه همراه مىبرد- به دنياى رندان، به دنياى عشق و شراب كه در آن همه چيز انسان
را مست و بيخود مىكند و همه چيز به دور سر انسان مىچرخد.
در ديوان حافظ شعر از هر دستى هست: قصيده، غزل، قطعه، مثنوى، و رباعى. اما به قصيده چندان علاقهاى نشان نداده است و چند قصيده هم كه دارد تمرينى است در سبك و شيوه ظهير و كمال اسماعيل. با اينهمه شاعر ظاهرا خيلى زود كار قصيدهسرايى را ترك كرد و جز يكدو بار در عهد شاه شجاع و شاه- منصور به آن شيوه بازنگشت [24]. چرا كه خيلى زود دريافت كه غزل نيز براى بيان همان مقاصد كه در قصيده بكار است آمادگى كافى دارد. درست است كه ممدوح را به لفظ معشوق ياد كردن، نزد شاعران ديگر بىسابقه نبود اما آنگونه كه حافظ آن را بكار مىبرد تجدد محسوب مىشد. در هر حال حافظ كه با وجود ارتباط با شاه و وزير تقريبا قصيده را كنار گذاشت، توانست در غزل مطالب قصيده را بگنجاند و در عين حال از طول و تفصيل ملالانگيز آن هم بكاهد تا بتواند براى آن بازار مناسب بدست آورد. البته مضامين و افكار غزلى هم ممدوح را بيشتر جلب مىكرد تا مبالغات بىحاصل قصايد. ازاينرو قسمتى از غزلهاى شاعر به مدح، مرثيه، تقاضا، يا حسب حال مقصور شد و در بعضى موارد همان لحن پرطنطنه و پوچ قصايد، غزل وى را نرگ فريبنده دارد. مثلا در پايان يك غزل به معشوق- كه در واقع ممدوح است- پيام مىدهد كه حاجب در خلوتسراى خاص را بگو كه فلان ز گوشهنشيتات خاك درگه ماست و اگر چه بصورت از نظر ما محجوب است هميشه در خاطر مرفه ما جاى دارد، ازاينرو اگر به سالى وقتى درى زند بگشاى كه عمرى است تا او مشتاق ديدار ماست [25]. كدام فكر شاعرانه در اين عبارتها هست؟ تمام مطلب كه شايسته يك قصيده مدحيه است، چيزى نيست جز يك خواهش نيازمندانه- خواهش يك ستايشگر محتاج از يك ممدوح بلندپايه، كه با تضرع و نياز از وى اجازه زيارت مىخواهد. با اينهمه طنطنه بيان و موسيقى لفظ بقدرى است كه انسان خيلى دير توجه مىكند كه با يك مضمون عادى، پيشپاافتاده و حتى غير شاعرانه سر و كار دارد. آيا بعضى مسامحات لفظى و معنوى در اين اشعار نيست؟ البته هست. نه فقط آن عيب كه قافيهسنجان «ايطاء» مىگفتهاند در آن ديده مىشود [26] بلكه تكرار بعضى معانى هم در آن فراوان است، بعلاوه از مسامحات لغوى و
دستورى نيز گهگاه خالى نيست. چنانكه يكجا مىگويد: ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار و بلافاصله در دنبالش مىافزايد: كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست- يعنى در واقع معزول است و هيچكاره. جاى ديگر رفيق پارساخويى را يك نصيحت رندانه مىكند و مىگويد: گر از آن آدميانى كه بهشت هوس است عيش با آدميى چند پريزاده كنى بدين گونه آدميان پرىزاده اين جهان را از آنچه در بهشت براى عيش آدميزادهها وعده دادهاند برتر مىشمارد اما فراموش مىكند كه مىبايست گفته باشد گر از آن آدميانى كه بهشتشان هوس است. تنگى مجال وزن اينجا شايد عذر خواهش باشد و در مورد هيچكاره هم وجهى مىتوان يافت [27]. يكجا هم وقتى انسان در يك غزلش مىخواند: يا رب اين بچه تركان چه دليرند به خون [28] شك نمىكند كه مراد بچههاى تركان است اما اين اندازه مسامحه، كلام كسى مثل حافظ را در خور ايراد نمىكند. بهر حال كلام او غالبا چنان به اوج سبك والا- نمط عالى [29]- مىگرايد كه اين گونه مسامحات لفظى به عظمت آن لطمهاى نمىزند.
جاهايى هم هست كه حتى همان مبالغههاى عجيب و اغراقهاى ناپسند كه شعر امثال انورى و ظهير را در نظر دوستداران اخلاق و انسانيت نامقبول مىكند، در غزلهاى وى نيز هست چنانكه در يك غزل كه راجع به شاه يحيى مىگويد [30] بقدرى حرفهاى گزاف در بيان مىآورد كه خواننده از مبالغات وى بىاختيار ناراحت مىشود و حتى شايد از شعر و شاعرى متنفر. اما لااقل اين خوشحالى را دارد كه كلام شاعر يك قصيده طولانى نيست غزل است و خوشبختانه كوتاه.
بعضى غزلها نيز هست كه با خطاب شروع مىشود- خطاب به ممدوح، و انسان تعجب مىكند وقتى اين رنده جهانسوز را نيز مىبيند كه مثل انورى و ظهير حرفهاى اغراقآميز براى ممدوح مىگويد و يا مثل عبيد زاكانى به يك امير محلى با كرنش و تعظيم مىگويد: خسروا گوى فلك در خم چوگان تو باد! معهذا غزل او همه از اين گونه نيست و آنچه نيز مايه شهرت و قبول اوست نه اين غزلهاست، غزلهاى عاشقانه است خاصه وقتى كه سرشار باشد از عرفان و انسانيت واقعى. اين غزلها البته كوتاه است اما آگنده از شور و حيات. در غالب اين غزلها اين نيز هست كه به يك موضوع اختصاص ندارند هر بيتى از آنها براى
خود شعرى است مستقل. اين معنى هر چند مخصوص حافظ نيست اما براى او گويى نوعى التزام است و قاعده. در واقع اقتضاى مقام هم در غزل تا حدى همين است. چون بر خلاف قصيده، در غزل شاعر گويى قصد معين ندارد. هدف او نه مدح است نه هجا نه فخر است نه رثا. مىخواهد با معشوق راز و نياز كند، با خيال او كه دايم پيش چشمش هست گفت و شنود كند و جايى كه مقام راز و نياز عاشقانه است مقتضى جر بحث نيست و نمىشود كه گوينده يك مطلب را بگيرد و دنبال كند، از آنكه اين شيوه هم موجب ملال است و هم بسا كه منجر شود به دلخوريها و ناخرسنديها. ازاينرو شاعر كه از رموز عاشقى آگاه است در چنين مقام از هر در سخنى مىگويد اما توقف نمىكند، عتاب مىكند اما زود مىگذرد، تملق مىگويد اما در آن ابرام نمىكند، شكايت مىراند اما دنبالش را نمىگيرد و سعى مىكند در فرصت گرانبهايى كه با معشوق يا با خيال او گفت و شنود دارد دايم يك موضوع معين را دنبال نكند و در تغيير موضوع هميشه موضوع تازهاى براى گفت و شنود خويش با او پيدا كند.
از اين روست كه غزل وى مثل يك گفت و شنود عاشقانه آگنده است از انديشهها و احساسات گوناگون، مثل قصيده نيست كه تمام يا قسمت عمده آن وقف باشد بر مطلب معين و مقصد معلوم، و همين نكته است كه غزل حافظ را- به مثابه غزل خالص- نزد عام و خاص چنان مقبول كرده است كه حتى تنگ حوصلهترين مردم هم به آن علاقه مىورزند و در دورهاى كه قصيده حتى براى سادهلوحترين دوستداران تملق هم ديگر چنگى به دل نمىزده است، غزل حافظ مىتوانسته- است كار آن را نيز انجام دهد.
در غزل او البته پست و بلند هست و كدام شاعر هست كه در سخنش پست و بلند نباشد؟ وى، آنگونه كه از مقدمه جامع قديم ديوانش بر مىآيد، در زندگى خويش ديوانش را جمع نكرد تا به ذوق و سليقه خود هر چه را نمىپسنديد از آن شمار خارج كند. اين ديوان را بعد از او جمع كردهاند و البته آنچه را يافتهاند يا آنچه را خواستهاند و پسنديدهاند در آن ميان وارد كردهاند. با اينهمه در همين مجموعه پست و بلند هست و خوب و بد. از آنكه شاعر است و حالى كه دايم در تبدل و تغير است دمى پيدا و ديگر دم نهان است