موضوعى ارائه خواهد شد.
متن حاضر كه براى كد 4/ 205 تهيه شده تحت عنوان «استضعاف و استكبار در قرآن» است و در آن به مباحثى پيرامون اين موضوع پرداخته شده است.
معاونت متون آموزشى و كمكآموزشى مركز تحقيقات اسلامى
فصل اول: كليات
كليات هدف خلقت انسان، «عبوديت» است. اظهار بندگى به پيشگاه خداى جهان، پيشانى تواضع در محضر خدا بر خاك ساييدن و خودبينى و جبروت نفس را در هم شكستن و فرو ريختن، به امر خدا عمل كردن و بندگان خدا را گرامى داشتن و به آنان كه عيال خدايند «1» خدمت كردن و زمينه سعادت خويش و ديگران را فراهم آوردن، فلسفه خلقت و وظيفه انسان است. آنچه انسان را از انجام اين وظيفه باز مىدارد، استكبار، خودبرتربينى، بزرگىطلبى و هواپرستى است. نخستين موجودى كه از عبوديت و اطاعت خدا سرپيچى كرد، شيطان بود و استكبار و خود برتربينى، او را به سرپيچى از امر حق تعالى وا داشت:
«وَ اذْ قْلنا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِادَمَ فَسَجَدُوا الَّا ابْليسَ ابى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكَافِرينَ» «2» و هنگامى كه به ملائكه گفتيم: «براى آدم سجده كنيد!» پس همگى سجده كردند، جز ابليس كه سرپيچى كرد و استكبار ورزيد و او از كافران بود.
«قالَ يَا ابْلِيسُ ما مَنَعَكَ انْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ اسْتَكْبَرْتَ امْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ* قالَ انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ» «3» خداوند فرمود: «اى ابليس، چه چيز مانع شد كه بر مخلوقى كه با دو دست خود
آفريدم، سجده كنى؟! استكبار ورزيدى يا از برترينها «1» بودى؟!» گفت: «من از او بهترم، مرا از آتش و او را از خاك آفريدهاى!» از آن پس، استكبار و تعصّب، ميراث شوم شيطان گرديد و انسانهايى بيشمار در اثر پيروى از راه شيطان به اين رذيله دچار شدند و از بهشت و سعادت اخروى محروم گرديدند:
«تِلْكَ الدَّارُ الْاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فِى الْارْضِ وَ لَا فَساداً» اين سراى آخرت را براى كسانى قرار مىدهيم كه اراده برترى جويى و فساد در زمين ندارند.
در برابر استكبار، استضعاف است. ضعيف نگاه داشتن بندگان خدا توسط مستكبران تا بتوانند آنان را به بردگى بگيرند و تحمّل و پذيرش اين استضعاف از سوى مقابل، كه آن هم خلاف بوده و مؤاخذه و عقاب الهى را در پى خواهد داشت:
«انَّ الَّذينَ تَوَفَّيهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظالِمى أَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِى الْارْضِ قالُوا الَم تَكُنْ ارْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها فَأُولئِكَ مَأْويهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَاءَتْ مَصيراً» «2» كسانى كه فرشتگان روح آنان را گرفتند، در حالىكه به خويشتن ظالم بودند، به آنان گفتند: «در چه حالى بوديد؟» گفتند: «ما در زمين مستضعف بوديم.» گفتند: «آيا زمين خدا وسيع نبود كه در آن هجرت كنيد؟!» آنان جايگاهشان دوزخ است و چه بد سرانجامى دارند.
بنابراين، هر انسانى تنها بايد بندگى خدا را بپذيرد و يوغ بندگى غير خدا را از دوش بردارد و در برابر آن مقاومت كند و يا از حوزه ستم و ستمكاران هجرت كند:
«لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً» «3»
بنده ديگرى مباش زيرا كه خداوند تو را آزاد آفريده است.
با توجه به اهمّيت اين موضوع در سعادت انسان و لزوم تبيين وظيفه ايمانى او، در اين نوشتار به بحث و بررسى تفصيلى موضوع «استكبار و استضعاف» از ديدگاه آيات قرآن مجيد مىپردازيم و زمينهها، عوامل، نظرگاه اديان و مسائل ديگر را در اين باره مطرح مىكنيم.
مفاهيم براى بررسى «استضعاف» و «استكبار» در فرهنگ اسلامى و تحقيق در ديدگاههاى اسلام درباره مستضعفين و مستكبرين، نخست بايد مفاهيم اين واژهها را مورد كاوش قرار داد؛ زيرا در متون اسلامى، اين دو واژه و كلمات ديگرى كه در ارتباط با آنهايند، همچون «ملأ» و «مترفين» فراوان به كار رفته است. با درك صحيح و دقت در محتواى آنها راه آشنايى با منطق قرآن هموار مىگردد.
1- استضعاف «استضعاف» از مادّه «ضعف» است. لغت شناسان، ضعف را در برابر «قوّت» دانستهاند. «1» از اين رو، در زبان فارسى، كه قوّت به توانايى تفسير مىشود، بايد ضعف را مترادف با «ناتوانى» دانست. پس، ميان «ضعف و قوّت» تقابل است، از نوع تقابل «عدم و ملكه»، مانند دانايى و نادانى؛ به اين معنا كه ضعف در صورت «نبود قدرت» با وجود استعداد آن، استعمال مىشود. مثلًا در انسان، دو مرحله ضعف (كودكى و پيرى) است و بين آن دو، يك مرحله قوّت (جوانى) هست كه خداوند در قرآن مىفرمايد:
«اللَّهُ الَّذى خَلَقَكُم مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعفٍ قُوّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً ...» «2» خداوند، همان كسى است كه شما را از ناتوانى آفريد. سپس بعد از اين ضعف، قوّت و قدرت بخشيد. پس از آن بار ديگر ضعف را جايگزين قوّت كرد.
ناتوانى، دايره وسيعى دارد و شامل ضعف در بدن، نفس و حالات گوناگون مىگردد.
راغب اصفهانى مىنويسد:
ضعف در مقابل قوّت است و كسى كه ناتوان مىشود، ضعيف است. ضعف گاه در نفس و گاه در بدن و گاه در حال است. برخى ضَعف و ضُعف را دو لغت دانستهاند.
خليل مىگويد: «ضُعف (با ضمّ ميم) ناتوانى بدنى است و ضَعف (با فتح ميم) ناتوانى در عقل و انديشه. «1» «استضعاف»، مصدر باب استفعال است و اين وزن، داراى معانى گوناگونى است. دو معناى شايع آن، يكى «طلب» است؛ مثل «استغفار» به معناى طلب آمرزش، و ديگرى «مفعول را بر وصفى يافتن» است؛ مانند «استحسان» به معناى خوب و نيكو يافتن. «2» واژه استضعاف را نيز به يكى از دو معنا يا معانى نزديك به آن، تفسير كردهاند. لغت شناس قديم عرب، ابوعبداللّه خليل زاهيدى (م. 175 ق) مىنويسد:
«استضعفتُه» يعنى او را ناتوان يافتم و در اثر ناتوانىاش، به ناروا بر او مسلط شدم. «3» در صحاح اللغة «استضعفه» «عدّه ضعيفاً» معنا شده است؛ يعنى او را ناتوان شمرد و ضعيف به حساب آورد. «4» ابن اثير در معناى مستضعف مىنويسد:
مستضعف كسى است كه ديگرى او را ضعيف كرده و به واسطه فقر و بيچارگىاش، بر او قلدرى و گردن كشى مىكند. «5» در كتاب المصباح المنير نيز براى استضعاف دو معنا ذكر شده است: «رأيته ضعيفا او جعلته كذلك»، يعنى او را ناتوان ديدى يا او را ناتوان نمودى. «6» نتيجه اين كه هيچ يك از لغت شناسان مستضعف را به معناى ضعيف ندانستهاند. از
اين رو، صرف ناتوانى و ضعف به عنوان يك واقعيت عينى، استضعاف نيست و هر فردى صرفاً به دليل آن كه در يكى از ابعاد جسمى، فكرى، مادى و اقتصادى، قدرت و توان كافى ندارد و ضعيف است، مستضعف شمرده نمىشود.
ديگر آن كه استضعاف وقتى رخ مىنمايد كه چنين حوادثى پيش آيد:
الف- گروهى، مردم را در چنگ قدرت خود فشار دهند و توان و نيروى آنان را ربوده، آنان را ضعيف كنند.
ب- قلدرى و زورگويى جباران باعث استضعاف گردد.
ج- استضعاف مولود نوعى «بينش» و «محاسبه» است. ديگران را ضعيف شمردن و آنان را ناتوان به حساب آوردن و توان و شايستگى آنان را ناديده انگاشتن. و چنين بينشى است كه زمينه سلطه و قلدرى مستكبران را فراهم مىآورد.
2- استكبار «استكبار»، از مادّه «كبر» است. از اين رو، بايد معناى «كبر» را در فرهنگ نامهها بيابيم. جوهرى، در الصحاح «كَبُر» را بزرگ شده و «كِبر» را عظمت و كبريا معنا كرده است «1» و فيّومى در المصباح المنير «كَبُر» را به معناى «عَظُم» دانسته است «2» و احمد بن فارس در معجم مقاييس اللغة، اصل مادّه اين كلمه، «ك- ب- ر»، را مقابل صِغَر و كوچكى دانسته و «كِبَر» را به پيرى و «كِبْر» را به عظمت تفسير كرده است «3». لغت شناسان و فرهنگ نويسان ديگر نيز تفسيرهايى چون همين تعبيرات آوردهاند.
«استكبار»، مصدر باب استفعال است كه آن را چنين معنا كردهاند:
تكبر و استكبار، به معناى تعظم و بزرگى كردن است. «4» راغب مىنويسد:
كبر و تكبر و استكبار، معانى نزديك به استكبار و استضعاف در قرآن 35 2 - استضعاف اجتماعى ص : 33 هم دارند. «1» مجمع البيان نيز «استكبار، تكبّر، تعظّم و تجبّر» را نظير يكديگر دانسته و آنها را در مقابل «تواضع» قرار داده است «2» و در جاى ديگر ضمن آن كه استكبار، تجبر و تكبر را به يك معنا دانسته، مىگويد:
و آن نفس را بالاتر از حد خود بردن و به عبارت ديگر خود بزرگ بينى است. «3» و در جاى ديگر استكبار را «طلب بزرگى كردن بدون شايستگى» تفسير كرده است «4» و در واقع معناى طلب را، كه در باب استفعال شايع است، در اين جا مورد توجه قرار داده و استكبار را «بزرگىطلبى بدون شايستگى» دانسته است.
در بررسى واژه استكبار، تحقيق دو تن از واژه شناسان دقيق، سزاوار توجه است.
راغب اصفهانى در توضيح اين لغت مىنويسد:
«كبر» از حالات و ويژگىهاى روحى انسان است كه در ديگر موجودات نيست و آن، خوش آمدن از خود و در نتيجه خود را برتر و بزرگتر از ديگران ديدن است. «استكبار» دو گونه است، يكى تلاش براى بزرگوارى، به اين كه آنچه را مىخواهد و مىطلبد و شرايطى كه براى تلاش خود در نظر گرفته است، پسنديده و زيباست؛ و ديگرى، خودنمايى و اظهار كمالاتى است كه در او نيست و البته اين مرسوم است و استكبار در قرآن در تمام موارد استعمال آن به معناى دوم است ... «تكبر» نيز بر دو قسم است:
يكى افزونى شايستگىها و بيشتر بودنش از شايستگى ديگران كه به اين معنا حق تعالى به «متكبّر» توصيف شده است؛ و ديگرى به معناى با زحمت و مشقت، كمالات را به خود بستن و خود را متصف به آنها نشان دادن، كه در عموم مردم، تكبّر به اين معناست و «كبرياء» به معناى «برتر از انقياد و تسيلم» است و هيچ كس جز