بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

حق تعالى سزاوار آن نيست «وله الكبرياء فى السموات و الارض» «1».
ولى امين الاسلام طبرسى، تقسيم «استكبار» را به «پسنديده و ناپسند» نمى‌پذيرد و مى‌گويد:
استكبار به معناى «به ناروا طلب بزرگى كردن» است، بر خلاف «تكبر» كه ممكن است بزرگى همراه با استحقاق و سزاوارى باشد، چه اين كه در مورد حق تعالى «تكبر» صحيح است. «2» علّامه طباطبائى نيز تصريح مى‌كند كه استكبار هميشه نارواست و قيد «به غير حق» در آيه «فَاسْتَكْبَرُوا فِى الْارْضِ بِغَيْرِ حَقٍّ» «3» توضيحى است، نه آن كه استكبار به حق نيز وجود داشته باشد. «4» اينك در پرتو توضيحات لغت شناسان به اين نتايج مى‌رسيم:
1- استكبار، ريشه در يك بيمارى روحى دارد؛ بيمارى خود بزرگ بينى و ديگران را به حساب نياوردن.
2- مشخّصه آشكار استكبار، «بزرگى‌طلبى» است و مستكبر تمام تلاش خود را به كار مى‌گيرد تا با فراهم آوردن اسباب و مقدمات، به «بزرگى» دست يابد.
3- استكبار، چيزى جز خود را برتر از ديگران دانستن، و همه را زير دست خويش ديدن و در يك كلمه «سلطه بر مردم» نيست.
4- هر چند برخى لغت شناسان ميان تكبّر و استكبار فرق نگذاشته‌اند، امّا با تأمل در مجموع آنچه از فرهنگ نامه‌ها نقل كرديم، مى‌توان تفاوت را به شرح ذيل به بيان آورد.
متكبّر، خود را بزرگتر از ديگران مى‌داند، ولى «مستكبر» با تظاهر به آن، در پى دست يافتن به بزرگى است. تكبّر، از حالت نفسانى شخص حكايت مى‌كند كه خود بزرگ بين است و استكبار از رفتار او حكايت مى‌كند كه براى رسيدن به بزرگى، دست و پا مى‌زند.
متكبّر، خود را جلوتر از ديگران مى‌داند و مستكبر تلاش مى‌كند تا همه را پشت سر بگذارد و جلودار شود. از اين رو، ممكن است، متكبّر در انزوا باشد و تلاشى براى جلو


صفحه 25

افتادن و سرورى كردن از خويش نشان ندهد، ولى مستكبر در پى تحميل خود بر ديگران و اظهار بزرگى خويش است. علّامه طباطبايى در اين باره مى‌نويسد:
مستكبر كسى است كه مى‌خواهد به بزرگى دست يابد و در صدد است كه بزرگى خود را به فعليت برساند و به رخ ديگران بكشد و متكبّر كسى است كه بزرگى را به عنوان يك حالت نفسانى در خود سراغ دارد و براى خود پذيرفته است. «1» افزون بر آن، امين الاسلام طبرسى نيز تفاوتى ديگر را ذكر كرده و آن اين كه تكبّر، بزرگى كردن است چه شخص سزاوار آن باشد و چه نباشد، ولى استكبار، طلب بزرگى و سرورى بدون شايستگى است. «2» 3- ملأ برخى لغت شناسان، «ملأ» را به معناى «جماعت» دانسته‌اند «3» و هيچ گونه قيد و توضيحى براى آن نياورده‌اند، ولى برخى ديگر معمولًا قيودى در معناى آن ذكر كرده‌اند.
مثلًا صاحب مقاييس اللغة، لغت شناس قرن چهارم، ملأ را به «مردم اشراف» معنا كرده است «4» و دائرة المعارف قرن بيستم نيز ملأ را اشراف معنا كرده‌اند. «5» در قاموس اللغة، معانى متعددى براى ملأ ذكر شده است. يكى «جماعت» و ديگرى «اشراف» و شارح قاموس اللغة در توضيح معناى دوم مى‌نويسد:
ملأ عبارت از اشراف، چهره‌هاى سرشناس و رؤسايى هستند كه سخن آنان مورد توجه ديگران است.
او در ادامه مى‌افزايد:
ويژگى ديگر ملأ، تجمع و به هم پيوستگى آنان در اداره امور است. «6» در مجمع البيان نيز ملأ به «اشراف» تفسير شده است. «7» راغب اصفهانى نيز به اين‌


صفحه 26

ويژگى در مفهوم ملأ تصريح كرده است كه ملأ گروهى‌اند كه بر رأى و نظر يگانه‌اى اتفاق داشته باشند. «1» از مجموع كلمات اهل لغت استفاده مى‌شود كه شايعترين معناى ملأ اشراف است؛ جماعتى كه از قدرت و موقعيت در جامعه برخوردارند به طورى كه هيبت آنان چشم و قلب توده مردم را پر كرده و به پيروى از آنان واداشته و كسى را ياراى مخالفت با آنان نيست. در روايتى نقل است كه پيامبر (ص) به يكى از اصحاب خود كه اظهار داشت: «در بدر، گروهى پيرمرد را كشتيم.» فرمود: «آنان، ملأ قريش بودند.» و سپس توضيح دادند كه:
اگر آنان دستورى مى‌دادند، شما توان مخالفت نداشته و اطاعت مى‌كرديد و كار و فعاليت شما در برابر كارهاى آنان ناچيز بود. «2» اين كلمه در قرآن، به معناى خواص، بزرگان، اشراف و كسانى است كه امور حكومت با رأى و نظر آنان مى‌چرخد و حاكم معمولًا براى تصميم‌گيرى از آنان مشورت مى‌خواهد و براى نظر آنان ارزش و احترام قائل است. معمولًا در معناى كلمه ملأ يك معناى منفى نيز لحاظ است و بيشتر به اطرافيان حاكمان مستكبر، ظالم و ستمگر يا اشراف و مستكبرانِ مخالفِ پيامبران گفته مى‌شود، ولى استعمالش در قرآن، عامتر از اين معناست و به خواص و اطرافيان عاقل يا مؤمن نيز اطلاق مى‌شود. مثلًا اشراف و اطرافيان ملكه سبا را «ملأ» خوانده است با اين كه آنان در عين كافر بودن، اشخاصى منطقى و فهيم بودند و چون بلقيس از آنان مشورت خواست، او را به طغيان، فساد و استكبار دعوت نكردند:
«قَالَتْ يا ايُّهَا الْمَلَاءُ انّى‌ الْقِىَ الَىَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ* ... يا ايُّهَا المَلَاءُ افْتَونى‌ فِى امْرِى مَا كُنْتُ قاطِعَةً امْراً حَتّى‌ تَشْهَدُونِ* قَالُوا نَحْنُ اولُوا قُوَّةٍ وَ اولُوا بَأْسٍ شَديدٍ وَ الْامْرُ الَيْكِ فَانْظُرى‌ ماذا تَأْمُرينَ» «3»


صفحه 27

ملكه گفت: «اى اشراف، نامه پرارزشى به سوى من افكنده شده ... اى اشراف، نظرخود را در اين امر مهم برايم بازگوييد كه من هيچ كارى را بدون حضور [و مشورت‌] شما انجام نداده‌ام.» گفتند: «ما داراى نيروى كافى و قدرت جنگى فراوان هستيم، ولى تصميم نهايى با توست، ببين چه دستور مى‌دهى!» اين گونه سؤال و جواب، نشان از حكومت منطقى و عاقلانه حاكم و اطرافيان اوست.
حاكم، به ادب واحترام از نامه سليمان ياد مى‌كند و محترمانه از اطرافيانش رأى و نظر مى‌خواهد و اطرافيان نيز گر چه او را به پشتيبانى و قدرت خود دلگرم مى‌كنند ولى او را به جنگ و طغيان تشويق نمى‌كنند، بلكه به تصميم‌گيرى مدبرانه و صحيح باز مى‌خوانند.
اطرافيان حضرت سليمان و مشاورانش نيز كه مردمى مؤمن بودند، «ملأ» خوانده شده‌اند:
«قالَ يا ايُّهَا الْمَلَاءُ ايُّكُمْ يَأْتينى‌ بِعَرشِها قَبْلَ انْ يَأْتُونى‌ مُسْلِمينَ» «1» اى اشراف و بزرگان، كدام يك از شما تخت او را براى من مى‌آورد پيش از آن كه به حال تسليم نزد من آيند.
4- مترفين‌ اين كلمه از مادّه «تَرَفُّه» گرفته شده است كه به معناى نعمت فراوان است. «2» مترف به كسى مى‌گويند كه در نعمت‌هاى فراوان دنيوى قرار گرفته و سرگرم لذات و شهوات است. «3» چون افراد رفاه طلب و غرق در لذت، معمولًا به انجام وظايف الهى و انسانى توجهى ندارند و براى عيش و نوش بيشتر، به واجبات و تكاليف پشت پا مى‌زنند، برخى در معناى مترف گفته‌اند:
كسى كه براى رفاه بيشتر، از انجام واجبات سرباز مى‌زند. «4»


صفحه 28

SSS27,29


صفحه 29

فصل دوم: استضعاف و استكبار در قرآن‌


صفحه 30

استضعاف و استكبار در قرآن‌ استضعاف و انواع آن‌ گفتيم كه ضعف و ناتوانى در بدن، روح و فكر و در صحنه‌هاى مختلف زندگى بشر خود را نشان مى‌دهد. از اين رو، استضعاف نيز پهنه وسيعى دارد و كسانى كه به ضعف كشيده مى‌شوند و نيرو و توانشان ربوده مى‌شود، داراى گروه‌هايى گوناگونند: بر برخى ضعف مادى و اقتصادى تحميل مى‌شود، از گروهى قدرت و قوّت سياسى گرفته مى‌شود و برخى ديگر به استضعاف فكرى دچار مى‌گردند.
از سوى ديگر، همه مستضعفان، از نظر فكرى و بينش اجتماعى در يك سطح نيستند: برخى در حدّى بالا از آگاهى قرار دارند و برخى نادانند. همچنين، مستضعفان از نظر ايمان و عقيده نيز متفاوتند: گروهى مؤمن و گروهى ديگر كافرند. اينك انواع استضعاف را بر اساس آيات قرآن مورد مطالعه قرار مى‌دهيم.
1- استضعاف فكرى‌ كسانى كه از توان تفكّر و شناختن بى بهره‌اند و يا در اثر تبليغات گسترده دشمن نيروى تفكّر و امكان تحقيق از آنان گرفته شده است و توان جسمى و مادى براى هجرت و تحقيق ندارند و يا در غفلت كامل به سر مى‌برند. اينان «جاهل قاصر» ناميده مى‌شوند و مستضعفان فكرى اند. قرآن درباره آنان مى‌فرمايد:
«... الَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرّجالِ وَ النّساءِ وَ الْوِلْدَانِ لا يَسْتَطيعُونَ حيلَةً وَ لا


صفحه 31

يَهْتَدُونَ سَبيلًا» «1» ... مگر آن گروه از مردان و زنان و كودكان مستضعف كه به راستى توان گريز و چاره‌اى نداشته و راهى براى نجات خود [از دار كفر] نيافته‌اند.
مستضعف فكرى مانند كسى كه در منطقه‌اى به سر مى‌برد كه به دليل نبودن عالِم دينى، راهى به معارف دينى ندارد يا كسى كه در سرزمينى است كه به واسطه حاكميت مطلق ظلم و كفر، توان شناخت حق و عمل به وظايف خود را ندارد و از توانايى و تحقيق در اثر ضعف فكرى يا جسمى يا فقر مادى بى بهره است و يا كسى كه از نظر فكرى و روحى در وضعى قرار دارد كه نتوانسته است حق را تشخيص دهد، ولى در يافتن حق نيز استكبار و عناد از خويش نشان نمى‌دهد. در مورد استضعاف فكرى چند نكته قابل تذكر است:
اول- استضعاف فكرى بر اثر دو گونه عوامل است:
الف- عوامل بيرونى، كه مانع رسيدن حق به مردم مى‌شود؛ مثل اين كه مردمى دور از تمدّن و فرهنگ زندگى كنند و اصلًا علوم و معارف بشرى به گوش آنان نرسد يا قدرت‌هاى سلطه‌گر و جبار با تحريف حقايق و سانسور، از رسيدن معارف نجاتبخش به مردم جلوگيرى كنند و آنان را در بى خبرى نگه دارند.
ب- عوامل درونى، كه قدرت تشخيص حق از باطل را از افراد مى‌گيرد و به واسطه اين ناتوانى، توان فهم و درك از آنان گرفته مى‌شود؛ مانند افراد ابله. حضرت على (ع) در روايتى به اين دو عامل اشاره كرده و فرموده است:
«لا يَقَعُ اسْمُ الْاسْتِضْعَافِ عَلى‌ مَنْ بَلَغَتْهُ الحُجَّةُ فَسَمِعَتْها اذُنُهُ وَ وَعاها قَلْبُهُ» «2» به كسى كه حجّت و برهان به او رسيده و با گوش شنيده و با عقل درك نموده، مستضعف نمى‌توان گفت.
دوم- استضعاف فكرى، زمينه ساز پديد آمدن ابعاد ديگر استضعاف است.
مستضعفان فكرى، چون توان تشخيص حق و درك صحيح و اقعيات را ندارند، زمينه‌