ناتوانى، دايره وسيعى دارد و شامل ضعف در بدن، نفس و حالات گوناگون مىگردد.
راغب اصفهانى مىنويسد:
ضعف در مقابل قوّت است و كسى كه ناتوان مىشود، ضعيف است. ضعف گاه در نفس و گاه در بدن و گاه در حال است. برخى ضَعف و ضُعف را دو لغت دانستهاند.
خليل مىگويد: «ضُعف (با ضمّ ميم) ناتوانى بدنى است و ضَعف (با فتح ميم) ناتوانى در عقل و انديشه. «1» «استضعاف»، مصدر باب استفعال است و اين وزن، داراى معانى گوناگونى است. دو معناى شايع آن، يكى «طلب» است؛ مثل «استغفار» به معناى طلب آمرزش، و ديگرى «مفعول را بر وصفى يافتن» است؛ مانند «استحسان» به معناى خوب و نيكو يافتن. «2» واژه استضعاف را نيز به يكى از دو معنا يا معانى نزديك به آن، تفسير كردهاند. لغت شناس قديم عرب، ابوعبداللّه خليل زاهيدى (م. 175 ق) مىنويسد:
«استضعفتُه» يعنى او را ناتوان يافتم و در اثر ناتوانىاش، به ناروا بر او مسلط شدم. «3» در صحاح اللغة «استضعفه» «عدّه ضعيفاً» معنا شده است؛ يعنى او را ناتوان شمرد و ضعيف به حساب آورد. «4» ابن اثير در معناى مستضعف مىنويسد:
مستضعف كسى است كه ديگرى او را ضعيف كرده و به واسطه فقر و بيچارگىاش، بر او قلدرى و گردن كشى مىكند. «5» در كتاب المصباح المنير نيز براى استضعاف دو معنا ذكر شده است: «رأيته ضعيفا او جعلته كذلك»، يعنى او را ناتوان ديدى يا او را ناتوان نمودى. «6» نتيجه اين كه هيچ يك از لغت شناسان مستضعف را به معناى ضعيف ندانستهاند. از
اين رو، صرف ناتوانى و ضعف به عنوان يك واقعيت عينى، استضعاف نيست و هر فردى صرفاً به دليل آن كه در يكى از ابعاد جسمى، فكرى، مادى و اقتصادى، قدرت و توان كافى ندارد و ضعيف است، مستضعف شمرده نمىشود.
ديگر آن كه استضعاف وقتى رخ مىنمايد كه چنين حوادثى پيش آيد:
الف- گروهى، مردم را در چنگ قدرت خود فشار دهند و توان و نيروى آنان را ربوده، آنان را ضعيف كنند.
ب- قلدرى و زورگويى جباران باعث استضعاف گردد.
ج- استضعاف مولود نوعى «بينش» و «محاسبه» است. ديگران را ضعيف شمردن و آنان را ناتوان به حساب آوردن و توان و شايستگى آنان را ناديده انگاشتن. و چنين بينشى است كه زمينه سلطه و قلدرى مستكبران را فراهم مىآورد.
2- استكبار «استكبار»، از مادّه «كبر» است. از اين رو، بايد معناى «كبر» را در فرهنگ نامهها بيابيم. جوهرى، در الصحاح «كَبُر» را بزرگ شده و «كِبر» را عظمت و كبريا معنا كرده است «1» و فيّومى در المصباح المنير «كَبُر» را به معناى «عَظُم» دانسته است «2» و احمد بن فارس در معجم مقاييس اللغة، اصل مادّه اين كلمه، «ك- ب- ر»، را مقابل صِغَر و كوچكى دانسته و «كِبَر» را به پيرى و «كِبْر» را به عظمت تفسير كرده است «3». لغت شناسان و فرهنگ نويسان ديگر نيز تفسيرهايى چون همين تعبيرات آوردهاند.
«استكبار»، مصدر باب استفعال است كه آن را چنين معنا كردهاند:
تكبر و استكبار، به معناى تعظم و بزرگى كردن است. «4» راغب مىنويسد:
كبر و تكبر و استكبار، معانى نزديك به استكبار و استضعاف در قرآن 35 2 - استضعاف اجتماعى ص : 33 هم دارند. «1» مجمع البيان نيز «استكبار، تكبّر، تعظّم و تجبّر» را نظير يكديگر دانسته و آنها را در مقابل «تواضع» قرار داده است «2» و در جاى ديگر ضمن آن كه استكبار، تجبر و تكبر را به يك معنا دانسته، مىگويد:
و آن نفس را بالاتر از حد خود بردن و به عبارت ديگر خود بزرگ بينى است. «3» و در جاى ديگر استكبار را «طلب بزرگى كردن بدون شايستگى» تفسير كرده است «4» و در واقع معناى طلب را، كه در باب استفعال شايع است، در اين جا مورد توجه قرار داده و استكبار را «بزرگىطلبى بدون شايستگى» دانسته است.
در بررسى واژه استكبار، تحقيق دو تن از واژه شناسان دقيق، سزاوار توجه است.
راغب اصفهانى در توضيح اين لغت مىنويسد:
«كبر» از حالات و ويژگىهاى روحى انسان است كه در ديگر موجودات نيست و آن، خوش آمدن از خود و در نتيجه خود را برتر و بزرگتر از ديگران ديدن است. «استكبار» دو گونه است، يكى تلاش براى بزرگوارى، به اين كه آنچه را مىخواهد و مىطلبد و شرايطى كه براى تلاش خود در نظر گرفته است، پسنديده و زيباست؛ و ديگرى، خودنمايى و اظهار كمالاتى است كه در او نيست و البته اين مرسوم است و استكبار در قرآن در تمام موارد استعمال آن به معناى دوم است ... «تكبر» نيز بر دو قسم است:
يكى افزونى شايستگىها و بيشتر بودنش از شايستگى ديگران كه به اين معنا حق تعالى به «متكبّر» توصيف شده است؛ و ديگرى به معناى با زحمت و مشقت، كمالات را به خود بستن و خود را متصف به آنها نشان دادن، كه در عموم مردم، تكبّر به اين معناست و «كبرياء» به معناى «برتر از انقياد و تسيلم» است و هيچ كس جز
حق تعالى سزاوار آن نيست «وله الكبرياء فى السموات و الارض» «1».
ولى امين الاسلام طبرسى، تقسيم «استكبار» را به «پسنديده و ناپسند» نمىپذيرد و مىگويد:
استكبار به معناى «به ناروا طلب بزرگى كردن» است، بر خلاف «تكبر» كه ممكن است بزرگى همراه با استحقاق و سزاوارى باشد، چه اين كه در مورد حق تعالى «تكبر» صحيح است. «2» علّامه طباطبائى نيز تصريح مىكند كه استكبار هميشه نارواست و قيد «به غير حق» در آيه «فَاسْتَكْبَرُوا فِى الْارْضِ بِغَيْرِ حَقٍّ» «3» توضيحى است، نه آن كه استكبار به حق نيز وجود داشته باشد. «4» اينك در پرتو توضيحات لغت شناسان به اين نتايج مىرسيم:
1- استكبار، ريشه در يك بيمارى روحى دارد؛ بيمارى خود بزرگ بينى و ديگران را به حساب نياوردن.
2- مشخّصه آشكار استكبار، «بزرگىطلبى» است و مستكبر تمام تلاش خود را به كار مىگيرد تا با فراهم آوردن اسباب و مقدمات، به «بزرگى» دست يابد.
3- استكبار، چيزى جز خود را برتر از ديگران دانستن، و همه را زير دست خويش ديدن و در يك كلمه «سلطه بر مردم» نيست.
4- هر چند برخى لغت شناسان ميان تكبّر و استكبار فرق نگذاشتهاند، امّا با تأمل در مجموع آنچه از فرهنگ نامهها نقل كرديم، مىتوان تفاوت را به شرح ذيل به بيان آورد.
متكبّر، خود را بزرگتر از ديگران مىداند، ولى «مستكبر» با تظاهر به آن، در پى دست يافتن به بزرگى است. تكبّر، از حالت نفسانى شخص حكايت مىكند كه خود بزرگ بين است و استكبار از رفتار او حكايت مىكند كه براى رسيدن به بزرگى، دست و پا مىزند.
متكبّر، خود را جلوتر از ديگران مىداند و مستكبر تلاش مىكند تا همه را پشت سر بگذارد و جلودار شود. از اين رو، ممكن است، متكبّر در انزوا باشد و تلاشى براى جلو
افتادن و سرورى كردن از خويش نشان ندهد، ولى مستكبر در پى تحميل خود بر ديگران و اظهار بزرگى خويش است. علّامه طباطبايى در اين باره مىنويسد:
مستكبر كسى است كه مىخواهد به بزرگى دست يابد و در صدد است كه بزرگى خود را به فعليت برساند و به رخ ديگران بكشد و متكبّر كسى است كه بزرگى را به عنوان يك حالت نفسانى در خود سراغ دارد و براى خود پذيرفته است. «1» افزون بر آن، امين الاسلام طبرسى نيز تفاوتى ديگر را ذكر كرده و آن اين كه تكبّر، بزرگى كردن است چه شخص سزاوار آن باشد و چه نباشد، ولى استكبار، طلب بزرگى و سرورى بدون شايستگى است. «2» 3- ملأ برخى لغت شناسان، «ملأ» را به معناى «جماعت» دانستهاند «3» و هيچ گونه قيد و توضيحى براى آن نياوردهاند، ولى برخى ديگر معمولًا قيودى در معناى آن ذكر كردهاند.
مثلًا صاحب مقاييس اللغة، لغت شناس قرن چهارم، ملأ را به «مردم اشراف» معنا كرده است «4» و دائرة المعارف قرن بيستم نيز ملأ را اشراف معنا كردهاند. «5» در قاموس اللغة، معانى متعددى براى ملأ ذكر شده است. يكى «جماعت» و ديگرى «اشراف» و شارح قاموس اللغة در توضيح معناى دوم مىنويسد:
ملأ عبارت از اشراف، چهرههاى سرشناس و رؤسايى هستند كه سخن آنان مورد توجه ديگران است.
او در ادامه مىافزايد:
ويژگى ديگر ملأ، تجمع و به هم پيوستگى آنان در اداره امور است. «6» در مجمع البيان نيز ملأ به «اشراف» تفسير شده است. «7» راغب اصفهانى نيز به اين
ويژگى در مفهوم ملأ تصريح كرده است كه ملأ گروهىاند كه بر رأى و نظر يگانهاى اتفاق داشته باشند. «1» از مجموع كلمات اهل لغت استفاده مىشود كه شايعترين معناى ملأ اشراف است؛ جماعتى كه از قدرت و موقعيت در جامعه برخوردارند به طورى كه هيبت آنان چشم و قلب توده مردم را پر كرده و به پيروى از آنان واداشته و كسى را ياراى مخالفت با آنان نيست. در روايتى نقل است كه پيامبر (ص) به يكى از اصحاب خود كه اظهار داشت: «در بدر، گروهى پيرمرد را كشتيم.» فرمود: «آنان، ملأ قريش بودند.» و سپس توضيح دادند كه:
اگر آنان دستورى مىدادند، شما توان مخالفت نداشته و اطاعت مىكرديد و كار و فعاليت شما در برابر كارهاى آنان ناچيز بود. «2» اين كلمه در قرآن، به معناى خواص، بزرگان، اشراف و كسانى است كه امور حكومت با رأى و نظر آنان مىچرخد و حاكم معمولًا براى تصميمگيرى از آنان مشورت مىخواهد و براى نظر آنان ارزش و احترام قائل است. معمولًا در معناى كلمه ملأ يك معناى منفى نيز لحاظ است و بيشتر به اطرافيان حاكمان مستكبر، ظالم و ستمگر يا اشراف و مستكبرانِ مخالفِ پيامبران گفته مىشود، ولى استعمالش در قرآن، عامتر از اين معناست و به خواص و اطرافيان عاقل يا مؤمن نيز اطلاق مىشود. مثلًا اشراف و اطرافيان ملكه سبا را «ملأ» خوانده است با اين كه آنان در عين كافر بودن، اشخاصى منطقى و فهيم بودند و چون بلقيس از آنان مشورت خواست، او را به طغيان، فساد و استكبار دعوت نكردند:
«قَالَتْ يا ايُّهَا الْمَلَاءُ انّى الْقِىَ الَىَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ* ... يا ايُّهَا المَلَاءُ افْتَونى فِى امْرِى مَا كُنْتُ قاطِعَةً امْراً حَتّى تَشْهَدُونِ* قَالُوا نَحْنُ اولُوا قُوَّةٍ وَ اولُوا بَأْسٍ شَديدٍ وَ الْامْرُ الَيْكِ فَانْظُرى ماذا تَأْمُرينَ» «3»
ملكه گفت: «اى اشراف، نامه پرارزشى به سوى من افكنده شده ... اى اشراف، نظرخود را در اين امر مهم برايم بازگوييد كه من هيچ كارى را بدون حضور [و مشورت] شما انجام ندادهام.» گفتند: «ما داراى نيروى كافى و قدرت جنگى فراوان هستيم، ولى تصميم نهايى با توست، ببين چه دستور مىدهى!» اين گونه سؤال و جواب، نشان از حكومت منطقى و عاقلانه حاكم و اطرافيان اوست.
حاكم، به ادب واحترام از نامه سليمان ياد مىكند و محترمانه از اطرافيانش رأى و نظر مىخواهد و اطرافيان نيز گر چه او را به پشتيبانى و قدرت خود دلگرم مىكنند ولى او را به جنگ و طغيان تشويق نمىكنند، بلكه به تصميمگيرى مدبرانه و صحيح باز مىخوانند.
اطرافيان حضرت سليمان و مشاورانش نيز كه مردمى مؤمن بودند، «ملأ» خوانده شدهاند:
«قالَ يا ايُّهَا الْمَلَاءُ ايُّكُمْ يَأْتينى بِعَرشِها قَبْلَ انْ يَأْتُونى مُسْلِمينَ» «1» اى اشراف و بزرگان، كدام يك از شما تخت او را براى من مىآورد پيش از آن كه به حال تسليم نزد من آيند.
4- مترفين اين كلمه از مادّه «تَرَفُّه» گرفته شده است كه به معناى نعمت فراوان است. «2» مترف به كسى مىگويند كه در نعمتهاى فراوان دنيوى قرار گرفته و سرگرم لذات و شهوات است. «3» چون افراد رفاه طلب و غرق در لذت، معمولًا به انجام وظايف الهى و انسانى توجهى ندارند و براى عيش و نوش بيشتر، به واجبات و تكاليف پشت پا مىزنند، برخى در معناى مترف گفتهاند:
كسى كه براى رفاه بيشتر، از انجام واجبات سرباز مىزند. «4»
SSS27,29