ترجمه: خدا نخواسته براى شما (در دين) هيچگونه سختى و دشوارى قرار دهد و لكن مىخواهد تا شما را پاكيزه گرداند.
و بعد اين آيه شريفه ديگر را كه مىفرمايد:وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ(توبه- 180) را ضميمه آن بنمايد و معناى محبت ذات اقدس حق را تعقل نموده و بداند كه ثمره حب و دوستى حضرت پروردگار برداشتن پردهها و حجابها از دل بنده است كه در سايه اين امر آدمى به نور و سعادت دست مىيابد، و سپس در آن حديث شريف كه مىفرمايد: «الطهور نصف الايمان» [1] طهارت نصف ايمان است بنگرد، از مجموعه اينها باين نتيجه مىرسد كه مراد از «طهور» خالى شدن و پاك گشتن از هر چيزى است كه موجب ناپاكيها و كثافات ظاهر و باطن آدمى گردد. و نصف ديگر ايمان عبارت از آراستن نفس به فضايل ظاهرى و باطنى است، بعنوان مثال ايمان بدن به طهارت بدن بواسطه وضو و اجتناب از معاصى، و آراستن آن به عطر و اعمال صالحه و نيكو است، همچنين ايمان قلب به طهارت دل بواسطه تزكيه و پاكسازى آن از اخلاق رذيله و آراستن آن به تخلق به اخلاق خدائى است، و ايمان سرّ و نهان آدمى به فراموشى آنچه كه غير خدا است و آراستن آن به ياد خدا و بهعبارتديگر نفى موهوم و صحو معلوم و پرده برداشتن از حجابهاى جمال است.
اگر بگوئى كه در عرف فقهاء طهارت پاك ساختن بدن از كثافتها و احداث است، و اين معناى مذكور براى طهارت از كجا فهميده مىشود؟
______________________________ [1] وسائل الشيعة باب وضوء از امام صادق (ع) روايت شده كه آن حضرت فرمود (الوضوء شطر الايمان).
مىگويم اين حقيقت از نقل و عقل بدست مىآيد: اما نقل همان آيه سوره و الشمس در اين زمينه كفايت مىكند كه پس از آن سوگندهاى عظيم، ذات اقدس حق مىفرمايد:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها.
ترجمه: به تحقيق رستگار شد آنكس كه اين نفس را تزكيه نمود و پاك ساخت. و بىبهره گشت آنكه آن را آلوده نمود.
اين همه تأكيد گوياى اين حقيقت است كه طهارت قلب بمراتب از طهارت بدن مهمتر است و وقتى كه ما طهارت را نصف ايمان دانستيم مسلما آنچه را كه از اهميت بيشترى برخوردار است كه همان طهارت باطن باشد در بر خواهد داشت و بهمين زودى در اخبارى كه در اين باب رسيده آنچه را كه صريحا دال بر اين حقيقت باشد خواهد آمد.
اما دليل عقلى: اگر تو لطف حضرت حق تعالى را مد نظر داشته باشى و در اين امر كه او از تو طهارت مكانى را كه مجاور تو است و پاكيزگى لباسى را كه بر تن تو است و بدنى را كه به منزله قشر و پوستى براى حقيقت تو مىباشد از تو خواسته تأمل نمائى، از اين امور باين نتيجه مىرسى و علم قطعى برايت حاصل مىشود كه ذات اقدس حق مسلما به طهارت قلبت بىتوجه نبوده و به پاكيزگى باطنت از آلودگىها و كثافتهاى معنوى كه خباثت و ناپاكيش با كثافات ظاهرى اصلا قابل قياس نيست توجه دارد.
باب دوم در آداب تخلى
و در آن چند فصل است
فصل اول در آداب ظاهرى آن چه واجب و چه مستحب
و آن امور چندى است:
از آن جمله اينكه در هنگام تخلى بگونهاى بنشيند كه عورتش را نامحرمى نبيند و بهتر آنست كه از ناف تا ساق پا پوشيده باشد.
ديگر اينكه مخرج بول را با آب بشويد و مخرج غايط را ابتدا با سنگ تميز نموده و سپس با آب بشويد، و براى تخلى مكان مناسبى پيدا كند و سر را بپوشاند و براى پرهيز از بوى بد و حياء از ملائكه پارچهاى به روى صورت افكند و در هنگام وارد شدن به مستراح پاى چپ را و در هنگام خروج پاى راست را مقدم بدارد، و در هنگام ورود اين دعا را بخواند:
بسم اللّه اعوذ باللّه من الرّجس النّجس الخبيث المخبث الشّيطان الرّجيم.
ترجمه: بنام خدا و به ياد او پناه مىبرم از پليدى ظاهر و باطن و
خبيث و مايه خباثت كه شيطان راندهشده باشد.
و هنگام تخلى بگويد:
اللّهمّ اذهب عنّى الاذى و هنّأنى طعامى ترجمه: بارالها ضرر را از من دور نما و طعامى كه خوردهام گوارايم ساز، و هنگام استنجاء بگويد:
اللّهمّ حصّن فرجى و استر عورتى و حرّمها على النّار و وفّقنى لما يقرّب منك يا ذا الجلال و الاكرام.
ترجمه: بارالها عورتم را از گناه مصون دار و آن را پوشيدهدار و بر آتش حرام فرما و مرا بر آنچه كه مايه تقرب به تو گردد موفق بدار اى صاحب جلال و بزرگوارى.
و پس از قضاء حاجت و هنگامى كه برخواست دست به شكم بمالد و بگويد:
الحمد للّه الّذى اماط عنّى الاذى و هنّأنى طعامى و شرابى و عافانى من البلوى.
ترجمه: سپاس خدائى را كه آنچه مايه ضرر و اذيت بود از من دور ساخت و غذايم را گوارايم ساخت و از بلا و مرض مرا به سلامت داشت.
و هنگام خروج از مستراح بگويد:
الحمد للّه الّذى عرّفنى لذّته و ابقى في جسدى قوّته و اخرج عنّى اذى يا لها نعمة يا لها نعمة يا لها نعمة.
ترجمه: سپاس خدائى را كه لذت طعام را بمن چشانيد و انرژى آن غذا را در بدنم باقى گذاشت و آنچه كه مايه ضرر بود از من خارج
ساخت، چه بزرگ نعمتى است اين، چه بزرگ نعمتى است اين، چه بزرگ نعمتى است اين.
و از جمله آداب تخلى استبراء است، همچنين مىبايست كه از تخلى در جوى آب و ميانه راهها، و زير درختان ميوهدار و مكانهائى كه محل نشست و برخاست مردمان است و جائى كه قضاء حاجت در آنجا موجب لعن و نفرين مىشود مثل درب منازل و قبرستانها و آستانه مساجد چهل ذراع در چهل ذراع و در آب جارى و راكد كه در آب راكد نهى شديدتر است، و رو بقبله و پشت به قبله و رو بباد و پشت بباد و رو به ماه و خورشيد و بول در زمين سخت و بول در حال ايستاده و يا از محل مرتفعى به پائين و در لانه حيوانات خوددارى كند، همچنين از نشستن زياد در مستراح و خوردن و آشاميدن و مسواك نمودن و سخن گفتن مگر بحكم ضرورت و يا ذكر خدا، و استنجاء بدست راست و استنجاء بدست چپ در حالى كه انگشترى كه نام خدا بر آن نقش شده در دست دارد و دخول در مستراح با اين انگشتر نهى شده است، و در نصوص اسلامى به تمام اين امور تصريح شده است، و مىتوان اسماء پيامبر6و ائمه عليهم السّلام و يا قرآن را هم باسم خدا ملحق ساخت و همين حكم را در اين موارد هم جارى نمود.
فصل دوم در عبرت و تفكر در اين امر
اول اينكه در عظمت لطف حضرت حق تعالى تفكر نموده و ببيند كه ذات اقدس حق، حتى در چنين مواردى هم راضى نشده كه اين امت از فوايد حكمت و ذكر و دعا غافل باشد و در همين حال هم براى تمام حركات و سكناتش احكامى معين نموده است و پس از درك اين حقيقت باين نتيجه مىرسد كه در اعمال بزرگ و احوالات عاليه آدمى مثل نماز و روزه و امثال اينها او مهمل گذاشته نشده و تمام جزئيات آنها برايش بيان گشته و بصدق اين گفته رسول خدا6پى ببرد كه فرمود:
هيچچيزى كه مايه تقرب شما به خدا و بهشت و يا دورى شما از ذات اقدس حق و باعث نزديكى شما به آتش شود نبود مگر اينكه براى شما بيان داشتم حتى ارش و ديه جراحت اندك را.
و در فهميدن اعمالى كه در توفيقش به مراقبت اين حال مؤثر است كوشا مىشود و در جميع اعمال و رفتارش به رعايت اين امر مىپردازد، و اگر اين راز برايش گشوده شد و باين حقيقت دست يافت خير كثيرى نصيبش شده است.
بعنوان مثال اگر آدمى در هنگام تخلى به انجام آنچه كه از وجوه
حكمت و ذكر و توجه و دعاء و عبرت از او خواسته شده موفق شود اين خود باعث توفيق او در كارها و اعمال ديگر او مىشود و حركات و سكناتى كه بوجهى مناسبت با اين امر دارد بدان گونه كه ذات اقدس حق از او خواسته انجام مىيابد و همينگونه باز آن عمل دومى سبب توفيق او براى انجام عمل بعدى مىشود و اين توفيق استمرار مىيابد مگر اينكه مانعى در كار آيد كه آن مانع هم جز اثر عمل بدنى يا قلبى در قبل و يا همان زمان حاضر چيز ديگرى نخواهد بود، و اگر انسان در اين قبيل از اعمال و رفتار خود به مراقبت پرداخت، اين موجب خيرات زيادى در تصحيح اعمال ديگرش مىشود و هرگاه عمل صحيحى انجام گرفت و از آفات مصون ماند، براى آن عمل صورتهاى عالى عينى در برزخ و قيامت خواهد بود غير از آن صورتى كه در اين عالم داشته است.
مثلا بصورت جوانى خوش سيما در خواهد آمد و انيس صاحبش خواهد بود، و يا بصورت نعمتهاى بهشتى در خواهد آمد. و علم بتفصيل اين اجمال و تصديق آن نياز به بيان امورى دارد:
مطلب اول اينكه براى هر شىء سبب و علتى است تا اينكه كليه سببها به مسبب الاسباب و همه علتها به علت العلل منتهى شود.
مطلب ديگر اينكه بين هر علت و معلولى مناسبت خاصى است.
سوم اينكه براى هر موجودى از اعيان و احوال اين عالم، در عوالم عاليه پيشين، وجودى بصورتى متناسب با آن عالم بوده است هم چنين براى هريك از آنها نيز وجود و اثرى در عالم برزخ و قيامت و عوالم بعدى به وجود و صورتى كه تناسب با آن عوالم داشته باشد، خواهد بود.
و كارگزاران حفظ تمام اين عوالم و رابط بعضى از اينها با بعضى ديگر و وسيله افاضه خيرات ذات اقدس حق در ممالك الهى، ملائكه ناميده مىشوند.
مطلب ديگر اينكه جميع حركات و سكنات اختيارى انسان و عزم و اراده و حب و بغض و تصور سعادت و شقاوت و خلاصه تمام حركات و سكنات اعضاء آدمى اثرى از احوالات قلب بوده و از صفات آن ناشى مىشود، و منشأ احوالات قلب، يا امرى ظاهرى از اعمال و رفتار جوارح و اعضاء آدمى بخصوص حواس است و يا امرى باطنى است مثل خيال و شهوت و غضب و اخلاقى كه در مزاج آدمى مركب شده است. و لذا هرگاه آدمى چيزى را بوسيله حواس درك نمود اثرى از آن در قلب پديد مىآيد كه اگر آنچه كه درك شده خير باشد آن اثر، نور است و صفاء و اگر شر باشد ظلمت است و تيرگى، هم چنين اگر شهوت فوران نمود و مثلا آدمى به پرخورى گرفتار شد، اثرى از آن در قلب حاصل مىشود و اين آثار باقى مانده و در انتقال خيال از چيزى به چيز ديگر كمك مىكند، و بحسب انتقال خيال، قلب آدمى هم از حالى به حال ديگر منتقل مىشود و بر اثر آثار اسبابى كه بر قلب عارض مىشود قلب آدمى پيوسته در تغيير و تحول است و خصوصىترين اثرى كه براى قلب آدمى حاصل مىشود همين خطورات قلبى است كه مقصود از اين خطورات، همان فكر و انديشه و يادى است كه بر سبيل تجدد و يا تذكر در دل آدمى مىگذرد، و شوق و نفرت از همين خطورات قلبى است كه حاصل مىشود و انگيزه جلب و دفع نيز همين است، زيرا نيت و اراده و عزم از همين خطورات قلبى نشأت مىگيرد، لذا مىتوان گفت كه