بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 194

كه در همين بين نفحه‌اى از نفحات الهى بر انسان وزيدن گيرد، و همين كار اندك ثمره بسيار دهد، چون مجاهد در معرض نفحات رحمت حق- تعالى است و از آن بسيار منتفع مى‌شود، بخلاف آن‌كس كه مأيوس از رحمت خدا، و يا غافل از آن است كه او را بهره كاملى از آن نخواهد بود و چه بسا كه آن فرصت را ضايع سازد، و در آخرت حسرتش افزون شود و در آن آتش حسرت معذب شود. كه بايد از اين خذلان و خوارى به خدا پناه برد.

البته مسئله رفع خطورات قلبى مشكل‌تر از اين است كه ما بيان داشتيم، و واقعا كه اين بيمارى و درمانش بسيار سخت و مشكل است زيرا خطورات ملازم با علايق و وابستگى‌هاى دنيائى است، و بعضى از اين امور براى ادامه زندگى انسان ضرورى است و تركش جايز نيست و همين علايق و وابستگى‌هائى كه براى حفظ نفس و نوع، از اعراض و امراضى كه ملازم با عالم طبيعت است ضرورى است همين‌ها است كه شدت مى‌يابد و انسان را به انحراف مى‌كشاند و بهمين خاطر است كه هيچ‌كس نمى‌تواند از آن خلاصى داشته باشد و در رفع آن مجاهده‌اى بس بزرگ لازم است و بايد واقعا به خدا پناه برد و اضطرار خود را در مقابل رفع اين مشكل بر او عرضه داشت تا اينكه او با اسباب غيبيه و تابش سلطان معرفت بر قلب، اين مشكل را حل كند و خواطر و اشتغالات دنيائى را از دل آدمى دفع نمايد بگونه‌اى كه قلبش تنها متوجه خدا باشد، و هر آنچه را كه غير او است فراموش نمايد و حتى خودش را از ياد ببرد.

و از آن چه ما بيان داشتيم اين نتيجه بدست آمد كه منشأ حضور


صفحه 195

قلب، و تفهم و دريافتن افعال و اقوال نماز همت و كمال نمازگزار است، و منشأ تعظيم، معرفت به عظمت ذات اقدس حق و جلال و بزرگوارى او، و علم به حقارت دنيا و نفس و خست و پستى آن دو، و توجه به اين حقيقت كه او بنده‌اى مسخر و مربوب است كه مالك نفع و ضرر و موت و حيات و بر انگيختن خود نيست مى‌باشد، و اما هيبت: منشأش علم به عظمت خداوند، و جنايات خود او، و تفكر در آنچه كه به امم گذشته از آثار قهر و شدت سلطان خداوندى از عذاب و هلاكت دائمى رسيده بلكه تأمل در همين مصائب دنيائى كه به انبياء و اولياء رسيده و آنها بخاطر رضاى خدا آنها را تحمل نموده‌اند مى‌باشد. و منشأ رجاء و اميدوارى، معرفت به لطف خداوند و رفق و عنايت او در معامله با بندگان و كرم و عفو و جود و بخشش و قدرت او، و غناى ذات او از اينكه از معصيت بندگان خطا كار ضررى متوجه او شود، و اينكه رحمت ذات اقدس حق بر غضبش پيشى دارد و هركس كه او را طلب كند بى‌جواب نخواهد ماند و خلاصه معرفت بصفات جماليه حضرت حق و رفتار نيكويش با مؤمنين و موحدين مى‌باشد.

و منشأ شرمسارى و حياء، معرفت به عظمت پروردگار و نعمتهاى او، و حقى كه او بر گردن بندگان دارد و از طرف ديگر تقصير بندگان نسبت به او، و توجه بآفات عمل و عيوب نفس و حضور پروردگار است، زيرا توجه به اين امور خواه‌ناخواه، در حياء و شرمسارى اثر مى‌گذارد، و چطور مى‌شود كه كسى توجه به اين امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانى بزرگ كه نهايت احسان و انعام را در تمام مدت عمر بنده به او مبذول داشته، و در عين حالى كه بتقصير و سوء باطن او آگاه است با


صفحه 196

بزرگوارى روى به او نموده و با بردبارى در مقابل آن همه خطا باز او را به توبه و بازگشت بسوى خود فرا مى‌خواند و بقبول توبه‌اش وعده مى‌دهد و او نفس خود را كه به گناه عادت نموده، از قيام به پاسخ دعوت او كسل مى‌بيند، از اين همه لطف و مرحمت از طرف او، و اين همه خطا و گناه و روى گردانيدن از طرف خود، اظهار شرمسارى و حيا نكند.

و اين خصال شش‌گانه‌اى كه ما بيان داشتيم لازمه همه نماز است، گرچه براى بعضى از اجزاء نماز خصوصيتى است كه با بعضى از اين خصال تناسب بيشترى دارد، بعنوان مثال، حالت تشهد و سلام با حياء و رجاء مناسب‌تر از غير آن دو است، و حال قيام و ركوع و سجود، با تعظيم و خوف مناسب‌تر است، و براى هر جزء از اجزاء نماز و هر قول و فعل از اقوال و افعال آن، حالى مخصوص بآن هست، مثلا حمد و تنزيه براى آنكه حمد مى‌گويد و تسبيح مى‌كند ملازم با حالتى مناسب با اين دو صفت هست، هم چنين براى كسى كه مى‌گويد: اياك نعبد. اخلاص لازم است، و اگر تو گفتى الحمد للّه. معنايش اينست كه جميع نعمتها از خدا است، و هر چه حمد و ثناء هست براى او است و لازمه اين گفتن اينست كه قلبت هم موافق با آنچه بر زبانت جارى مى‌شود باشد، و هنگام گفتن الحمد للّه، تمام نعمتها را از او بدانى نه از وسايط، و اگر كسى حالش چنين باشد ديگر براى جلب نعمتى تملق نمى‌گويد، و هم چنين بقيه افعال و اقوال نماز، كه بهمين زودى تفصيل آن را هنگام بحث از هر جزء از اجزاء نماز بيان خواهيم داشت إن شاء اللّه.


صفحه 197

فصل «در بيان رو بقبله نمودن»

سزاوار است كه مؤمن باين حقيقت معرفت داشته باشد كه جميع مكانها نسبت بوجود حق تعالى و احاطه او يكسان است و از اين جهت جميع جهات يكى است، و لكن براى او در هر عالمى بالنسبة به اهل آن عالم وجهى است و لطف او اقتضاى اين را دارد كه حتى بدن‌هاى ما را به شرف توجه بسوى خود متشرف سازد. چنانكه قلوب ما را به اين تشريف مشرف نموده است. و لذا خانه‌اش را در اين زمين بما شناسانيد تا در ظاهر و باطن، و با بدن و قلب توجه ما به او باشد، و او را بر اين همه لطف حمد و ثنا است كه او سزاوار حمد و ستايش است، و مبادا كه چنين توهم كنى كه دل را رو به خدا نمودن، و در نماز قلب را متوجه او ساختن دليلى ندارد زيرا كه اگر به كتاب و سنت و عقل مراجعه كنى مى‌بينى كه جملگى بر لزوم اين امر متفقند، و بلكه توجه باطن را به خدا مهم‌تر از روى آوردن بدن بسمت كعبه ميدانند، آيا مى‌پندارى كه از همه جا بريدن و از ساير امور روى گردانيدن و تنها به امر خدا توجه نمودن و روى دل سوى او داشتن از تو خواسته نشده است؟ هيهات كه چنين باشد بلكه اين، از همه مهم‌تر است، و اين ظواهر كه مى‌بينى بدان امر شده بخاطر توجه بآن‌


صفحه 198

امور قلبى و باطنى است و شايد مهم‌ترين مسئله‌اى كه در حكمت امر به روى نمودن بسمت كعبه نهفته است همين ضبط جوارح و اعضاء بدن و ثبات پيدا نمودن آنها در يك‌جهت است تا در نتيجه، قلب آرامش بيشترى داشته باشد، زيرا اگر اعضاء و جوارح در جهات مختلف در حركت باشد قلب هم به نفع آنها از توجه بيك مبدأ و حضور در پيشگاه بارى‌تعالى بازخواهدماند. و جميع آيات و رواياتى كه بر ياد خدا، و تقواى او و توجه به خدا و اقبال و روى آوردن به پيشگاه ذات اقدس حق تأكيد دارد تماما از ادله لزوم توجه قلبى است.

مطلب ديگر اينكه همان گونه كه استقبال و رو بقبله نمودن ظاهر بدن، جز با روى را از ساير جهات بر گرفتن و بسمت كعبه ايستادن تحقق نمى‌پذيرد، اقبال و روى آوردن قلب هم به خدا جز به انصراف از همه چيز و فارغ ساختن دل از هر آنچه كه غير خدا است و فراموشى آنها، و تنها خدا را به ياد داشتن، تمام نمى‌شود.

و در حديث نبوى است كه هرگاه بنده‌اى به نماز ايستد و هوا و قلبش با خدا و متوجه او باشد پس از نماز، همچون روزى خواهد بود كه از مادر متولد شده است.

و در كتاب مصباح الشريعة آمده است كه امام صادق7فرمود:

هرگاه رو بقبله ايستادى از دنيا و آنچه كه در دنيا است و از خلق و آنچه كه مردمان بدان مشغول هستند، مأيوس شو و دست بشوى، و قلبت را از هر آنچه كه تو را از ياد خدا به خود مشغول بدارد خالى نما و در نهان و سر وجودت عظمت خدا را مشاهده كن، و ايستادنت را در پيشگاه پروردگار به ياد بياور آنجا كه خداوند درباره‌اش مى‌فرمايد:


صفحه 199

هُنالِكَتَبْلُواكُلُّنَفْسٍماأَسْلَفَتْوَرُدُّواإِلَىاللَّهِمَوْلاهُمُالْحَقِّ.

ترجمه: اينجا است كه هركس هر آنچه را كه پيش فرستاده است بيازمايد، و همه بسوى خدا كه سرپرست و مولايشان است بحق بازگردانيده- شوند. و با قدم خوف و رجاء در پيشگاه او بايست: انتهى.

مى‌گويم، پس از ايمان، خوف و رجاء اصل هر خيرى است و مؤمن مى‌بايست كه پيوسته به اين دو صفت متصف باشد زيرا مراد هر كسى در اين دنيا دستيابى به سعادت است، و كدامين سعادت نزد مؤمن، مثل لقاء پروردگار و انس با او است، و اين جز بتحصيل محبت او حاصل نشود، و تحصيل محبت او جز پس از معرفت نصيب انسان نگردد و معرفت جز بدوام فكر بدست نيايد و دوام فكر غالبا جز با ذكر و ياد خدا حاصل نمى‌شود، و ذكر و فكر جز بدور ساختن خويش از مشاغل دنيائى و قطع الفت و دوستى شهوات و خواسته‌هاى نفسانى فراهم نشود، و اين جز با كندن محبت دنيا و خواسته‌هاى دنيائى از دل بدست نمى‌آيد، و بركندن ريشه‌هاى محبت دنيا و شهوات آن، جز بصبر در مقابل آنها حاصل نمى‌شود و صبر هم جز با خوف و رجاء تحقق نمى‌پذيرد.

اما حقيقت خوف عبارت است از تألم و درد كشيدن قلب و احتراق و سوختن آن بخاطر انتظار امر ناخوشايندى كه در آينده واقع مى‌شود، حال اين مكروه يا حصول شقاوتى است و يا فقدان و از دست دادن سعادتى، و منافاتى بين خوف و رجاء نيست، بلكه بين اين دو تلازم است، و آنچه كه با يكديگر منافات دارد، قنوط و نااميدى با رجاء و اميدوارى، و امن با خوف است.


صفحه 200

اما خوف گاه مى‌شود كه از خود آنچه كه باعث درد و رنج مى‌شود انسان خائف است، و گاه از سبب آن.

اول مثل آتش و ديگر عذابها و شكنجه‌ها كه انسان بدانها عذاب مى‌شود چه در دنيا و چه در آخرت، و دوم مثل كفر و گناه، و باز خوف خائفين در هريك از اين دو قسم يكسان نيست.

اما اول، پس گاه مى‌شود كه مؤمن از تعجيل عقوبت در اين دنيا هراسان است، و گاهى خوف و ترسش از مرگ و سكرات آن و قبر و وحشت و تنگى و تاريكى آن، و گاهى از سؤال در قبر، و گاهى از آن لحظه كه مردگان سر از گورها بر آورند، و گاهى از هول و هراس قيامت و مواقف آن، و گاهى از حساب، و گاهى از صراط، و گاهى از حياء عرضه بر خداوند، و گاهى از فضاحت و رسوائى آنگاه كه پرده‌ها به كنارى رود و زشتى‌ها برملا شود، و گاهى از آتش جهنم و مارها و عقربها و زقوم و چرك و خون و آب‌هاى جوشان، و پتك‌هاى آهنين و غل و زنجيرهاى آن، و گاهى از محروميت از بهشت و دار نعيم و ملك عظيم و دائم، و گاهى از نقص درجه و مقام در آخرت، و يا ديگر مواردى كه مى‌بايست از آن بيمناك بود مثل ترس از وقوف در صحراى قيامت و خوف اعراض حق تعالى از بنده، و خوف حجاب، و خوف از غضب حق تعالى.

و اما مورد دوم: گاهى ترس انسان از كبائرى است كه انجام داده و گاهى از گناهانى كه برايش بصورت ملكه در آمده و شهوت و غضبى كه در وجودش ريشه دوانيده، و گاهى از حقوق مردمان بر او، و گاهى از بى‌خبرى از خدا بواسطه نعمتهاى زيادى كه به او داده شده، و يا خوف از استدراج و اندك اندك گرفتار شدن در دام غضب خداوند، و گاهى‌


صفحه 201

از وقوع در گناه، و يا رسيدن مرگ قبل از توبه، و از شكستن توبه، و گاهى از قساوت و سنگ‌دلى، و يا از اعوجاج و از راه راست منحرف شدن، و يا از اطلاع خداوند بر پنهانى‌هاى او در حال معصيت، يا از غفلت، و يا از عدم قبول عبادات و رد مناجات مى‌باشد. و گاه مى‌شود كه از اين بيمناك است كه مبادا كه او خدا را بخواند و جواب آيد لا لبيك و لا سعديك، و يا از ضعف قوه و نيرويش از وفاء بتمام حقوق خدا، و يا از سوء خاتمه كارش بر خود بيمناك است.

و خوف هريك از سابقين در ايمان، و صالحين و نيكوكاران، و طالحين و گناهكاران، و عباد و زهاد و پرهيزكاران و راست‌كرداران و عارفان در هريك از اين مخاوف يا يكديگر اختلاف دارد.

و بدانكه بندگان كامل پروردگار از همه مخاوف و ترسها، هراسانند، خصوصا از بعضى از آنها، و خداى متعال رياضت دلهاى آنها را با خوف و رجاء در هر زمانى خود بعهده دارد، و آنچه كه اينان بيشتر از همه چيز از آن بيمناكند ترس از وقوف در قيامت، و اعراض و روى گردانيدن خداى متعال از آنها، و سابقه‌اى كه منجر به سوء خاتمه كار آنها شود مى‌باشد.

و بدانكه هركس كه علم و معرفتش به خدا بيشتر باشد ترسش هم از او بيشتر خواهد بود و لذا پيامبر6فرمود: من از همه شما بيشتر از خدا مى‌ترسم، و بندگان كامل پروردگار، بجميع اين مخاوف از خدا مى‌ترسند نه بخاطر خود اين‌ها بلكه به سر اين آيه شريفه كه مى‌فرمايد:

وَيُحَذِّرُكُمُاللَّهُنَفْسَهُ**خداوند شما را از خويشتن بر حذر مى‌دارد. و گاهى خداوند متعال آنها را از مقتضاى خوفشان مشغول مى‌دارد، و لذا بعضى‌