مىآورم تا براى امثال ما مايه عبرتى باشد، روايت شده كه آن حضرت بين هر دو ركعت نماز دو سجده شكر بجاى مىآورد و در سجده مىفرمود:
بارالها به عزت و جلال و عظمتت سوگند كه اگر از آن روز كه فطرت مرا در اولين روز دهر پديد آوردى به عبادت تو مىپرداختم و تا خدائى تو بر جاست به پرستش تو ادامه مىدادم و حمد و سپاس تو مىگفتم باز خود را از اداء شكر پنهانى يك نعمت از نعمتهاى تو ناتوان مىديدم، و اگر تمام معادن آهن اين دنيا را با دندانهايم مىخراشيدم، و تمام اراضى را با پلك چشم شخم مىزدم، و از ترس تو به اندازه درياهاى آسمانها و زمين خون مىگريستم، همه اينها اندكى بود از حق بزرگى كه تو بر من دارى، بارالها اگر پس از همه اينها تو مرا بعذاب همه خلايق معذب كنى، و جسم مرا آنقدر بزرگ گردانى كه تمام طبقات جهنم را پر كند بگونهاى كه در آتش معذبى غير من، و آتشگيرهاى سواى جسم من نباشد، اين موافق با عدل تو، و اندكى از عقوبتى است كه من سزاوار آن هستم.
برادر من اندكى در اين حال و در اين دعا تأمل نما و ببين كه پس از سوگند به عزت و جلال ذات اقدس حق، شكر و سپاس خدا را چه اندازه مىبيند، و چگونه خود را مستحق عقوبت او مىداند، و كسى كه چنين سخنانى بر زبان آورد حال او در حضور مولايش چگونه خواهد بود، و اگر آن حضرت با آن طهارت و پاكى، و با آن عبادت و زهد و با آن معرفت و بخشش نسبت به مولاى خود و تقرب و نزديكى او به خداوند اين زبان حالش باشد، پس حال ما با اين همه وزر و وبال و گناه و معصيت چه خواهد بود و واى بر حال ما و آه و افسوس بر آنچه كه ما نسبت به
پروردگار خود انجام داديم، و اگر نيك بنگرى خواهى ديد كه ما خود را به مسخره گرفتهايم. و همه اينها بخاطر جهل و غرور ما است و اينكه من و امثال من از افراد جاهل اگر ساعتى از خوف خدا بگريد و يكدهم مثقال اشك از چشمش جارى شود حالتى در خود مىبيند كه گويا حق شكر خدا را بر خود، ادا نموده، و بلكه زيادتر هم شده است و اگر احياء و شبزندهدارى يك شب هم باين اضافه شود آنچنان با ناز و كرشمه حركت مىكند كه گويا چيزى هم از خدا طلبكار هست جز اثرات غرور و جهل چيز ديگرى نيست، و مىبايست كه حال اين بزرگوار را با آن عبادتها و زهد، و چهل سال گريهاش با حال خود مقايسه كنى، و ببينى كه با همه اينها باز آن حضرت مىفرمايد: كه اگر مرا به عذاب همه خلايق معذب گردانى و طبقات جهنم را از من پر نمائى، اين در مقابل عقوبتى كه مستحق آن هستم اندك خواهد بود.
منزه است خدائى كه آفريننده نور است و حمد و ثناء از آن پروردگار است، آنهم حمد و ثنائى كه سزاوار كرم وجه او و عز جلال او در آفرينش اين انوار تابناك است، او كه به آفرينش اينها و به معرفت و ولايت آنها بر ما منت نهاد و درود خدا بر آنان باد درودى كه شايسته كرم وجه او، و نور جمال و فيض جود و كمال او است.
و از او مىخواهيم كه برحمت خود و به شفاعت اينان از ما در گذرد، و وزر وبال جهل و غرور را از ما دور گرداند و بواسطه اينان ما را به اذن خود از تاريكىها بسوى نور خارج گرداند، و به صراط مستقيم هدايتمان كند و حمد و ثنا از آن اللّه پروردگار عالميان است.
و سزاوار است كه انسان براى نماز شب كه بپامىخيزد در تلطيف
مراقبت سعى كند و بهر نحوى كه مىتواند از گريه و زارى و ناله و آه و دعا و خواندن پروردگار را به اسماء جماليه او، و سكوت، و نگاه به آسمان، و سر به زير افكندن و در خود فرورفتن اين معنا را تحقق ببخشد، و با خداى خود به مناجات بپردازد و بگويد: بارالها، اى آقاى من نمىدانم كه بين ساكنان اين كره خاك نظرت نسبت به من چگونه است، و در آن سراى وحشت با من چگونه رفتار خواهى كرد، مولاى من كاش مىدانستم كه در پاسخ دعاى من چه مىگوئى، و اين جملات را تكرار كند، و خود را در محضر خداوند متعال ببيند چنانكه گويا در محضر او است و بعد خطاب به مولايش بگويد آيا بازهم مىگوئى نه؟ و گفتن اين «نه» برايش از كوهها سنگينتر باشد.
بعد بگويد، اگر بگوئى نه پس واى بر من واى بر من، و واى از اين بيچارگى بعد در خوارى و ذلتى كه از اين رانده شدن از محضر خداوند گريبانگيرش مىشود و آثار آن در عقل و روح و قلب و بدن خود به تفكر بپردازد، سپس به نوحه كردن بر هريك از اينها يكى پس از ديگرى مشغول شود و بگويد، واى بر اين عقل اگر كه پروردگارم او را از خود براند و از مقام نور و شرف حضور، و مرتبه تمكين دور گردد و بنده هوا و هوس، و مطيع خوك شهوت، و خادم سگ غضب گردد، و از مجاورت با پاكيزگان محجوب، و از نزديكى به پروردگار محروم شود، در اين- صورت، از حقيقت خود مسخ گشته و شيطانى فتنهگر، و ابليسى حيلهباز خواهد گشت، بعد به روح خود بپردازد كه اگر از بارگاه ربوبى رانده شود چه بر سرش خواهد آمد، و بگويد واى بر روح من اگر از جوار خداوندى منع، و از تعلق بعز قدس محروم، و از حضور مجلس انس طرد،
و از ورود به مرتبه عليين محجوب گشته، و در دركات سجين جاى گزيند و با شياطين قرين گردد.
سپس به قلب خود بپردازد و بر او نوحه كند و بگويد اى واى بر قلبى مثل قلب من اگر از ياد خدا منع، و از محبت خداوند مهربان محروم گشته، و هواى شيطان كند، و عاشق اين دنياى پست شده و شيداى محبت او گشته، و در دام او بيفتد و به زمين بچسبد كه مثلش مثل سگ است كه اگر آهنگ او كنى بر تو پارس خواهد كرد، در نتيجه از ظلمت معاصى سياه گشته و ياد خدا را از ياد خواهد برد، و بجاى كسب علم و دانش گرفتار وسواس خواهد گشت، و مهر بر او زده خواهد شد، و راه خلاصى ديگر براى او باقى نخواهد ماند، سپس بر جزء جزء بدنش بگريد ابتدا سرش را مخاطب قرار داده و بگويد، اى سر چگونه خواهى بود اگر غضب خداوند رحمان تو را بگيرد و در اين دنيا بخواهد تو را عذاب كند و به سر خوك و يا ميمونى تو را مسخ گرداند يا اينكه چهرهات را سياه گردانيده و بين همه عالميان تو را رسوا و مفتضح سازد، يا اينكه بينائى يا شنوائى، و يا گويائى تو را از تو بگيرد، و يا چهرهات را زشت گرداند، آيا نشنيدهاى كه بسيارى از گناهكاران بودند كه خداوند بر آنها غضب نمود و آنان را بدين گونه در همين دنيا عذاب نمود، يا اينكه آتشى فرستاد كه در همين دنيا آنها را سوزانيد، و بعد به آتش دوزخ آنها را روانه نمود، و حالت چگونه خواهد بود اگر پس از مرگ بعذاب الهى گرفتار شوى كه آن عذاب بمراتب دردناكتر خواهد بود، اى آنكه الآن صاحب عقل و بصيرت و رأى تدبيرى آيا احوال قبر و پوسيدگى بدن را در گور در نظر نمىآورى كه آنگاه كه بهرهات را از اين دنيا گرفتى زود است كه
خاك گوشت تو را بخورد، و كرمها در بينىات داخل شوند و حدقههاى چشم بر گونههايت جارى گردد و اين منظر نظيف، و جمال لطيف، به جيفه گنديدهاى مبدل شود و گوشت صورتت بر خاك ريزد، و چرك و خون با هم درآميزد، پس خود در آئينه عقلت جمال صورتت را بنگر، و آن حالات را هم در نظر آور، و از اين ميانه پند گير، و بعد عنان فكرت را متوجه عذاب آخرت نما؟ و به دوزخ و عذابهايش بينديش كه چگونه چون آبجوش بر سر آنها ريزند آنچه كه در شكمهاى آنها است بجوش آيد، و به آن پتكهاى آهنين بينديش، و بدانكه گناهكاران در آتشى افكنده مىشوند كه حرارتش شديد، و گودى آن بسيار، و زيور آلات آن زنجيرههاى آهنين، و شرابش آبجوش، و چرك و خون است.
و خلاصه بر جزء جزء بدنش يكى پس از ديگرى نوحه كند و بگريد، و به ياد آورد كه اگر از اهل عذاب باشد چه بر سرش خواهد آمد، و اگر خواست هر شب بر يك عضو از اعضاى بدن خود بگريد. و اگر خواست در بعضى از شبها آنچه را كه زهرى از امام سجاد7از نوحه و گريه بر خود به نثر و شعر روايت نموده بخواند و شبى را به نوحه و و گريه بر حياء و شرمسارى خود اختصاص مىدهد، پس ابتدا نعمتهاى خداوند را نسبت به خود در نظر آورد و در حلم و بردبارى او در مقابل اين همه نافرمانى خود، و لطف او را در دعوت بندهاش به خلوت و مجلس انس خود بينديشد بعد رفتار و كردار خود را نسبت به اين پروردگار جليل بخاطر آورد، و در آنچه كه او مىبايست در قبال اين همه كرامات انجام مىداد بينديشد، و سپس بر اين همه لطف و عنايت و بزرگوارى از طرف پروردگار، و اين همه بىحيائى و ناسپاسى از طرف خود به نوحه
و گريه بپردازد و بگويد واى از اين بىحيائى، واى از اين فضاحت، اين پروردگار و آقا و منعم من و پادشاه پادشاهان، و جبار جبابره، و بزرگوارترين بزرگواران مرا به ياد خود دعوت مىكند و به مجالست و انس با خود فرا مىخواند درحالىكه او ملك الملوك، و بىنيازترين بىنيازان، و خداوند زمين و آسمان است، و من از قبول اين كرامت عظمى، سربازمىزنم درحالىكه من ذليلترين ذليلان، و از هر جهت فقير و بىچيز، بلكه فقر محض، و مرهون نعمتهاى او، و موجود بعنايت او، و زنده به حيات او، و روزى داده شده به نعمتهاى او، و مقصر و جانى در خدمت او هستم.
و اگر حلم و بردبارى او نبود چه بر سر من مىآمد؟ و حال آنكه او مرا مهلت داده و عيوب مرا پوشيده داشت، و به معرفت خود مرا اكرام نمود و به راه طاعت خود مرا هدايت نمود، و راه دستيابى به كرامت خود را برايم هموار ساخت، و راه تقرب و نزديكى به خود را برايم آماده نمود، و با نعمتهاى پى در پى كه بر من ارزانى داشت در پى دلجوئى من بر آمد، و براى حضور مجلس كرامت او و انس با مناجات او، گرامىترين خلق، و محبوبترين بندگانش را مأمور دعوت من نمود، و در اين راه به نعمتى غير نعمت ديگر و كرامتى فوق كرامات ديگر قناعت ننمود بلكه تا آنجا پيش رفت كه هر شب فرشتهاى را براى دعوت من فرستاده اما من در قبال اين همه بزرگوارى و احسان، اسائه درب نمودم، و به بدرفتارى- پرداختم، و بر انجام آنچه كه موجب خشم و غضب او مىشود حريص گشتم، و با اينكه روزى او مىخوردم، و بر خوان نعمت او نشسته بودم، به معصيت او پرداختم و با همه اينها باز خود را هم از او طلبكار
دانسته و انجام مهماتم را از او مىطلبيدم، بگونهاى كه گويا از عذاب او ايمن، و از قصاص اين همه جرم و جنايت در امان هستم، انا للّه و انا إليه راجعون از اين معصيت، كه وزر و وبالش سنگين، و عقابش سخت و بزرگ است. اين چه بىحيائى، و چه فضاحت و چه رسوائى است، و واى از اين بىشرمى و بىوفائى كه هرگاه مرتكب گناهى شدم از كوچكترين افراد آن را پنهان داشتم، ولى ملاحظه حضور او را ننمودم در حالى كه مىدانستم او با من است.
او بلطف و بزرگوارى خود گناهان مرا پوشيده داشت و مرا رسوا نساخت، ولى باز مراعات اين ستر و پوشيده داشتن او ننمودم، اى واى از اين بىشرمى، با چه روئى مىخواهم او را ملاقات كنم، و با چه زبانى به مناجات و گفتگوى با او بنشينم، درحالىكه بسيار عهدها و سوگندها شكستم، و درحالىكه در گرداب گناه دست و پا مىزدم او را خواندم و او جوابم داد و باز درحالىكه او بىنياز از من بود مرا خواند ولى من او را اجابت ننمودم و رو سوى من آورد ولى من روى گردانيدم.
پس واى از اين بىحيائى، اين چه جرئتى بود كه كردم، و اين چه سرزنشى بود كه براى خود فراهم آوردم، پس بايد از اين رسوائى و فضاحت به خدا پناه برد. به عزت و جلالت سوگند اى مولا و آقاى من كه اگر مرا طاقت بر عذاب تو و قوتى در مقابل انتقام تو مىبود هرگز عفو و بخششت را خواستار نمىشدم بلكه عذاب و عقاب خود را مىطلبيدم كه چگونه پس از اين همه كرامات كه بر او ارزانى داشتى، باز معصيت تو نمود، و با اينكه تو رو سوى او نمودى، او اعراض نموده و پس از اين همه لطف از تو روى برگردانيد، منزه است اين پروردگار مهربان، و سبحان اللّه
از اين همه حلم و اين همه لطف، كه با همه اينها باز براى من و امثال من از گناهكاران فرومايه و طاغيان پست، باب توبه را گشوده، و ما را از بازگشت به جوار خود منع ننموده، و براى توبهكنندگان وعده قبول، و عفو گناهان، و تبديل آن به چندين برابر آن از حسنات داده است.
و خلاصه مىبايست كه در اظهار جنايات و گناهان خود، و كرامات پروردگار نسبت به او بينديشد و بر زبان آورد تا حسرت و گريهاش افزون شود، و در نزول رحمت پروردگار و شمول كرامت او مؤثر واقع شود.
مطلب ديگرى كه بايد بدان توجه داشت اينست كه كه در آخر هر شب به نگهبانان آن شب، و پاسداران امت از معصومين عليهم السّلام متوسل شود و بر آنها سلام دهد و از آنان بخواهد كه نزد پروردگار شفيع او گردند تا خداوند او را بپذيرد، و گناهانش را به حسنات مبدل نمايد، و او را در زمره شيعيان و حزب و دعات آنها قرار دهد، و از خداوند بخواهند كه از او راضى شود و او را بپذيرد و به آنها ملحق سازد، و از شيعيان مقرب و اولياء سابقين آنها او را قرار دهد.
[در باب نماز جماعت و وظيفه امام و مأمومين نسبت به يكديگر]
و از امور مهم ديگرى كه در باب نماز بايد بدان توجه شود جماعت است كه درباره نماز جماعت و ترغيب به آن و نهى از ترك آن اخبار و روايات زيادى از ائمه معصومين عليهم السّلام رسيده است كه هركس خواهان تفصيل اين مطلب است بايد به كتب اخبار مراجعه كند، و من پس از اشاره به سر تشريع آن به بعضى از آن روايات اشاره مىكنم.
پس مىگويم كه حكمت اصلى در تشريع نماز جماعت، اتحاد قلوب مؤمنين در امر خدا است، و براى اين اتحاد فوائد بسيارى از