مترجم گويد: كه وجه اين حديث مذكور شد و مؤلف در اينجا ميگويد كه مصنف اين كتاب گفته است كه از اين قصد مىشود كه چنين كسى موفق مىشود از براى توبه تا آنكه داخل بهشت شود خبر داد ما را ابو الحسن احمد بن محمد بن احمد بن غالب انماطى گفت كه خبر داد ما را ابو عمرو احمد بن حسين بن غزوان گفت كه حديث كرد ما را ابراهيم بن احمد گفت كه حديث كرد ما را داود بن عمرو گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن جعفر از زيد بن اسلم از عطاء بن يسار از ابو هريره كه گفت رسول خدا6فرمود كه «در بين آنكه مردى بر پشت خوابيده بود بسوى آسمان و بسوى ستارگان مينگريست و ميگفت بخدا سوگند كه تو را پروردگارى هست كه آفريننده تو است خداوندا مرا بيامرزد حضرت فرمود پس خداى عز و جل بسوى او نظر فرمود يعنى نظر رحمت و او را آمرزيد».
مترجم گويد: كه مؤلف بعد از ذكر اين حديث ميگويد كه مصنف اين كتاب اعانه اللَّه على طاعته گفته است كه خداى عز و جل فرموده است كهأَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍيعنى «و آيا نظر نكردند در ملك اعظم آسمانها و در ملكوت زمين از ستارگان و آفتاب و ماه و دريا و كوه و درختان و غير آن و نگاه نكردند در آنچه خدا آفريده از هر چيزى كه هست از ممكنات تا بآن نظر كمال قدرت صانع و جمال وحدت مبدع بر ايشان ظاهر گردد و بجهت اين بدانند كه آنچه محمد6ميگويد صدق است و آنچه بر ايشان ميخواند حق است» و مؤلف گفته است كه مقصود از آن اينست كه آيا تفكر نكردهاند در ملكوت آسمانها و زمين و در عجائب صنع آنها آيا نظر نكردهاند در آن چون نظر كسى كه استدلال كند و پند گيرد تا معرفت بهم رسانيده بشناسند بآنچه مىبينند آنچه را كه خداى عز و جل آن را بر پا داشته از آسمانها و زمينها با بزرگى اجسام آنها و گرانى آنها بىستون و آرام دادنش آنها را بدون آلت و ادات تا بواسطه آن استدلال كنند بر خالق و مالك و مقيم آنها كه آن جناب باجسام شباهت ندارد و نه بآنچه كافران آن را خدا فرا گرفتهاند غير از خداى عز و جل زيرا كه اجسام چنانند كه توانائى
ندارند برپاداشتن جسم خوردى در اجسام در هواء بىستون و بىآلت تا بآن خالق آسمانها و زمين و باقى اجسام را بشناسند كه او بآنها شباهت ندارد و آنها باو شباهت ندارند در باب قدرت و ملك خدا.
و اما ملكوت آسمانها و زمين مالك بودن خدا است آنها را و كمال توانائيش بر آنها و باين اراده فرموده است كه آيا نظر نكردند و تفكر ننمودند در ملكوت آسمانها و زمين يعنى در آفريدن خداى عز و جل آنها را بر آنچه آنها را بر آن مشاهده مينمايند تا بدانند كه خداى عز و جل مالك آنهاست و بر آنها كمال قدرت دارد زيرا كه آنها مملوك و مخلوقند و همه آنها در تحت قدرت و سلطنت و مملكت اويند پس نظر ايشان را در آسمانها و زمين و در آفريدن خدا آنها را نظر در ملكوت آنها و در مالك بودن خدا آنها را قرار داده زيرا كه خداى عز و جل نمىآفريند مگر آنچه را كه مالك آن باشد و بر آن توانائى داشته باشد و مقصود آن جناب از قولشوَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍيعنى از انواع خلقش آنست كه در آن نظر نكردند تا بآن استدلال كنند بر اينكه خدا خالق آنها است و آنكه او اولويت دارد بخدائى از اجسامى كه از سر نو پديد آورده شدهاند و ديگرى ايشان را آفريده.
حديث كرد ما را پدرم (رضي الله عنه) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از يعقوب بن يزيد از محمد بن عمير از محمد بن حمران از امام جعفر صادق7كه فرمود «هر كهلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُبگويد از روى اخلاص داخل بهشت شود و اخلاصش آنست كهلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُاو را مانع شود از آنچه خداى عز و جل حرام گردانيده».
حديث كرد ما را پدرم (رضي الله عنه) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد بن عيسى و حسين بن على كوفى و ابراهيم بن هاشم همه ايشان از حسين بن سيف از سليمان بن عمرو از مهاجر بن حسين از زيد بن ارقم از پيغمبر6كه فرمود «هر كهلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُبگويد از روى اخلاص داخل بهشت شود و اخلاصش آنست كهلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُاو را باز دارد از آنچه خداى عز و جل حرام گردانيده».
حديث كرد ما را ابو على حسن بن على بن محمد بن على بن عمرو طائى رحمة اللَّه در
بلخ گفت كه حديث كرد ما را محمد بن محمود گفت كه حديث كرد ما را عمران از مالك بن ابراهيم بن طهمان از حصين از اسود بن هلال از معاذ بن جبل كه گفت با پيغمبر6همراه يا رديف آن حضرت بودم پس فرمود كه «اى معاذ آيا ميدانى كه حق خداى عز و جل بر بندگان چيست و اين سخن را سه مرتبه فرمود عرض كردم كه خدا و رسولش داناترند و ايشان بهتر ميدانند رسول خدا فرمود كه حق خداى عز و جل بر بندگان آنست كه چيزى را با او شريك نسازند بعد از آن حضرت7فرمود آيا ميدانى حق بندگان بر خداى عز و جل چيست چون اين را بجا آورند معاذ گفت كه گفتم خدا و رسولش بهتر ميدانند فرمود آنست كه ايشان را عذاب نكند يا فرمود آنست كه ايشان را داخل آتش دوزخ نگرداند».
حديث كرد ما را ابو احمد حسن بن عبد اللَّه بن سعيد عسكرى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن حمران قشيرى گفت كه حديث كرد ما را ابو الجريش احمد بن عيسى كلابى گفت كه حديث كرد ما را موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب7در سال دويست و پنجاهم گفت كه حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدش جعفر بن محمد از پدرش از پدرانش از على:در شرح قول خداى عز و جلهَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُكه على7فرمود «شنيدم از رسول خدا6كه ميفرمود خداى عز و جل فرموده است كه جزاى كسى كه بر او انعام كردم بتوحيد چيزى نيست مگر بهشت» و ترجمه آيه اينست كه جزاى نيكى چيزى نيست مگر نيكى، يعنى البته غير از آن نباشد.
حديث كرد ما را حاكم عبد الحميد بن عبد الرحمن بن حسين گفت كه حديث كرد ما را ابو يزيد بن محبوب مزنى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن عيسى بسطامى گفت كه حديث كرد ما را عبد الصمد بن عبد الوارث گفت كه حديث كرد ما را شعبه از خالد حذاء از ابو بشير عنبرى از حمران از عثمان بن عفان گفت كه رسول خدا6فرمود كه «هر كه بميرد در حالى كه بداند خدا حق است داخل بهشت شود.» حديث كرد ما را حمزه بن محمد بن احمد بن جعفر بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب:گفت كه خبر داد مرا على بن ابراهيم بن هاشم گفت كه
حديث كرد مرا ابراهيم بن اسحق نهاوندى از عبد اللَّه بن حماد انصارى از حسين بن يحيى- بن حسين از عمرو بن طلحه از اسباط بن ابى نصر. از عكرمه از ابن عباس كه گفت رسول خدا6فرمود «قسم بآن كسى كه مرا بحق پيغمبرى فرستاده كه خدا هرگز هيچ صاحب توحيدى را بآتش دوزخ عذاب نميفرمايد و بدرستى كه اهل توحيد شفاعت ميكنند و شفاعت ايشان قبول مىشود» بعد از آن حضرت7فرمود «كه چون روز قيامت شود خداى تبارك و تعالى بفرمايد كه گروهى را كه در دار دنيا كردارهاى ايشان بد بوده بسوى آتش دوزخ برند پس ايشان عرض ميكنند كه اى پروردگار ما چگونه ما را داخل آتش ميكنى با آنكه ما در دار دنيا اقرار بيگانگى تو ميكرديم و چگونه زبانهاى ما را بآتش ميسوزانى با آنكه در دار دنيا بيگانگى تو اقرار كرده و چگونه دلهاى ما را ميسوزانى با آنكه بر
لا اله الا انت
بسته شده و بآن اعتقاد كرده يا چگونه رويهاى ما را ميسوزانى با آنكه آنها را از براى تو در خاك ماليدهايم يا چگونه دستهاى ما را ميسوزانى با آنكه آنها را بدعاء بسوى تو برداشتهايم پس خداى عز و جل ميفرمايد كه اى بندگان من عملهاى شما در دار دنيا بد بود و باين سبب جزاى شما آتش جهنم است عرض ميكنند كه اى پروردگار ما عفو و گذشت تو بزرگتر است يا گناه ما خداى عز و جل ميفرمايد بلكه عفو من عرض ميكنند رحمت تو وسيعتر است يا گناهان ما خداى عز و جل ميفرمايد بلكه رحمت من عرض ميكنند كه اقرار ما بتوحيد تو بزرگتر است يا گناهان ما خداى عز و جل مىفرمايد بلكه اقرار شما بتوحيد من بزرگتر است عرض ميكنند كه اى پروردگار ما پس بايد كه عفو و رحمتت كه هر چيزى را فرا گرفته ما را فرا گيرد خداى عز و جل مىفرمايد كه اى فرشتگان من بعزت و جلال خودم سوگند كه هيچ آفريده را نيافريدم كه در نزد من دوستتر باشد از كسانى كه از براى من بتوحيد من اقرار دارند باينكه خدائى غير از من نيست و سزاوار است بر من كه اهل توحيدم را بآتش نسوزانم بندگان مرا داخل بهشت كنيد».
حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را حسن بن على سكرى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن زكريا جوهرى بصرى گفت كه حديث كرد ما را
جعفر بن محمد بن عماره از پدرش از حضرت جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابى طالب:كه فرمود رسول خدا6فرمود «هر كه بميرد در حالى كه چيزى را با خدا شريك نسازد خواه خوبى نموده باشد و خواه بدى كرده باشد داخل بهشت شود.» حديث كرد ما را پدرم (رضى) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ابى عبد اللَّه برقى از پدرش محمد بن ابى عمير از هشام بن سالم و ابو ايوب كه گفتند امام جعفر صادق7فرمود «كه هر كه صد مرتبهلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُبگويد بهترين مردم باشد در آن روز از روى عمل مگر كسى كه زياد كند و بر صد بيفزايد».
حديث كرد ما را پدرم (رضى) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد مرا احمد بن هلال از احمد بن صالح از عيسى بن عبد اللَّه كه از فرزندان عمر بن على است از پدرانش از ابو سعيد خدرى از پيغمبر6كه فرمود «خداى جل جلاله به موسى بن عمران فرمود كه اى موسى اگر آنكه آسمانها و عمارتكنندگان آنها و زمينهاى هفتگانه در پله ترازوئى باشد و لا اله الا اللَّه در پله ديگرلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُآنها را ميل دهد و بر آنها راجح آيد».
حديث كرد ما را پدرم (رضى) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد بن عيسى از عبد الرحمن بن ابى نجران از عبد العزيز بن عبدى از عمر بن يزيد از امام جعفر صادق7كه گفت شنيدم از آن حضرت كه ميفرمود «هر كه در روزى بگويد كه
اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا
خداى عز و جل چهل و پنج هزار هزار حسنه از برايش بنويسد و چهل و پنج هزار هزار گناه را از او محو كند و چهل و پنج هزار هزار درجه از برايش بلند گرداند و چون كسى باشد كه دوازده مرتبه قرآن را خوانده باشد و خدا در بهشت خانه از برايش بسازد»
باب دويم در بيان توحيد و نفى تشبيه و مراد از نفى تشبيه متصف نبودن آن جناب است بصفات ممكنات و عدم اشتراك با ايشان در حقيقت صفات
حديث كرد ما را پدرم (رضى) گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ابى عبد اللَّه از پدرش محمد خالد برقى از احمد بن نضر و غير او از عمر و بن ثابت از مردى كه او را نام برده از ابو اسحق سبيعى از حارث اعور كه گفت روزى امير المؤمنين على بن ابى طالب صلوات اله عليه بعد از نماز عصر خطبه اداء فرمود و مردم از حسن وصف كردن آن حضرت و آنچه را كه ذكر فرمود از تعظيم خداى جل جلاله تعجب كردند ابو اسحق گفت كه بحارث گفتم آيا تو آن خطبه را حفظ نكردى گفت كه آن را نوشتهام پس آن را از روى نوشته خويش بر ما خواند و ما نوشتيم و آن خطبه اينست «كه حمد از براى خدائيست كه نميميرد و عجائب و غرائبش تمام نميشود و بآخر نميرسد زيرا كه آن جناب هر روز و هر زمان در كاريست از بديد آوردن تازهاى كه پيش از آن نبوده آنكه زاده نشد تا در عزت با كسى شركت كند و نزاد تا از او ميراث برده شود و هلاك و نابود گردد خيالها بر او واقع نميشوند تا اينكه او را شبحى ايستاده فرض كنند و شبح كالبد و تن را گويند و نيز سياهى كه از دور زند و ديدها او را در نيابد تا آنكه بعد از انتقال آنها از وى متغير گردد و منقلب شود از حالتى كه در نزد ديدن داشت و آن محاذاة و مقابله است و بعضى از علماء حائل را كه بمتغير تفسير شد خائل بخاء ثخذ ضبط كرده و بصاحب خيال و صورت متمثل از مدرك تفسير نمودهاند تتمة حديث آنكه در اوليتش نهايتى نيست چه عدم وجود ازلى را پيشى نگرفته و زمانى بر او تقدم نجسته و آخريتش را اندازه و غايتى نه چه نيستى بهستى ازلى راه ندارد آنكه وقتى بر او سبقت نگرفته و زمانى بر او تقدم نجسته و زياده و نقصان بر سبيل تناول و تبادل او را فرا نگرفتهاند كه گاهى اين بر او وارد شود و گاهى آن و او را وصف نميتوان كرد كه در كجا است و نه بمكانى كه جاى معينى از برايش قرار دهند آنكه باطن امور پوشيده را ادراك نموده و علمش
در آن نفوذ فرموده تا بامور ظاهره چه رسد و بعضى گفتهاند كه احتمال دارد كه مراد از آنها مجردات باشد باين معنى كه آن جناب از مجردات پوشيده و پنهانست تا بماديات چه رسد و در عقول كمال ظهور دارد بواسطه آنچه در خلقش ديده مىشود از علامات تدبير آنكه پيغمبران را از او سؤال كردند پس او را بحد و حركت يا بعض يا نقصان وصف نكردند بلكه او را بكردار نيكى كه دارد وصف فرمودند و بآيات و علامات آن جناب بر او دلالت نمودند عقلهاى صاحبان انديشه نميتوانند كه او را انكار نمايند زيرا كه هر كه در آسمانها و زمين و آنچه در اينها و آنچه در ميانه اينها است همه آفرينش او است و او است صانع اينها كه همه اينها را آفريده پس چيزى نيست كه قدرتش را دفع نمايد آنكه از خلق بوساطت عدم مشابهت دور شده پس چيزى مانند او نيست و آنكه خلق را براى عبادت و بندگى خويش آفريده و ايشان را بر طاعتش توانائى داده بسبب آنچه در ايشان قرار داده از شرائط تكليف مانند عقل و علم و غير آن چون قدرت و استطاعت و به حجتها عذر و بهانه ايشان را. قطع فرموده پس از روى حجتى ظاهر هلاك شد هر كه هلاك شد و از روى گواه نجات يافت هر كه نجات يافت و از براى خداى تعالى است فضل و احسان در حال ايجاد و اعاده ايشان بعد از فناء در دنيا و آخرت و بعد از اينها بدرستى كه خدا و اوراست حمد كتاب خود را بحمد خود گشوده يا بآن مطلع آغاز نموده و امر دنيا و آمدن آخرت را بحمد ذات مقدس خود ختم فرموده و در كافى بجاى آمدن آخرت آبله آخرت است كه مراد از آن شدت و مصيبت است.
و فرموده كهوَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَيعنى و حكم كرده شود كه خداى تعالى حكم كند ميان بندگان خود براستى و هر كس را به مقام و منزلى كه در خور حال او باشد از بهشت و دوزخ فرود آورد و گفته شود يعنى مؤمنان ميگويند كه سپاس از براى خداست كه پروردگار عالميانست بر حكم كردن او ميان ما بحق و فرود آوردن هر يك از ما بمنزلى كه فراخور حال و در خور اعمال اوست بنا بر بعضى از تفاسير بعد از آن حضرت فرمود كه حمد از براى خدا است كه بزرگوارى و پادشاهى را در پوشيده بىآنكه صاحب تن باشد و جلال و بزرگى را رداى خود ساخته بدون آنكه مانند چيزى
از جسمانيات باشد و بر عرش مملكت خويش مستولى است بدون زوالى كه باو رو اورد و بر خلائق برترى دارد اما بىآنكه ايشان از آن جناب دور باشند يا آن جناب ايشان را سوده و لمس نموده باشد و آن جناب را حدى نيست كه بآن حد و اندازه منتهى شود و به پايان رسد و او را مانند و نظيرى نه تا بماند خويش شناخته شود هر كه از خدايا غير از خدا تجبر كرد و جبروت را بخود بست خوار و بيمقدار گرديد و هر كه غير از آن جناب اظهار بزرگى نمود كوچك شد همه چيز بجهت عظمتش فروتنى نمودند و از براى سلطنت و عزتش طريقه انقياد را پيمودند چشمهائى كه بكرانه مينگرند از دريافتش كلال بهم رسانيدهاند و خيالات خلائق بصفتش نرسيده ايستادهاند آنكه اول و پيش از هر چيزى است و آخر است و بعد از هر چيز و چيزى با او برابرى نميكند و بر همه چيز غالب است بواسطه غلبه و قهرى كه بر وجود و فناى آنها دارد و همه مكانها را مشاهده ميكند يا در آنها مشاهده مىنمايد و در آنها حضور دارد بىآنكه بسوى آنها منتقل شود هيچ صاحب لمسى او را لمس نكند و هيچ حاسه او را در نيابدوَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُو اوست آنكه در آسمان خدا است و در زمين خدا است و اوست راستكار و درست كردار در تدبير امر خلائق و دانا به مصالح ايشان محكم ساخته آنچه را كه آفريدنش را خواسته و از همه چيزها و ليكن نه بواسطه مثالى كه پيشى گرفته باشد بسوى آن و بعضى گفتهاند كه مراد از مثال صورت علميه است يعنى خلق فرموده آنچه را كه اراده نمودهاند بصورت علميه زائده كه بسوى مراد پيشى گرفته باشد چه علم آن جناب انفعالى نيست و ماندگى و ملالى بر او داخل نشده در آفريدن آنچه آفريده در نزد خويش و مراد از آن مانند عرش و كرسى است تا بغير اينها چه رسد و احتمال دارد كه مراد جميع آفريدگان باشد و آخر كلام بجهت سجع زياد شده باشد ابتداء فرمود بآنچه ابتداى بآن را اراده نموده و موجود ساخت آنچه ايجاد آن را خواست بر وفق اراده كامله و حكمت بالغه از دو گروه سنگين و عظيم القدر كه جن و انساند تا اينكه بسبب اين آفرينش پروردگارى او را بشناسند و فرمانبردارى او در ايشان جاى گيرد ستايش ميكنم آن جناب را بهمه ستايشها كه يكى از آن بيرون نباشد و بر تمام نعمتهاى