داده مىشود هر كسى بآنچه كسب كرده هيچ ستمى نيست در اين روز بدرستى كه خدا.
شتابان شما راست يعنى مشغول او بحساب شخصى او را از حساب ديگرى باز ندارد بلكه در يكزمان حساب همه كرده هر يك را بآنچه استحقاق دارد برساند و نون نوال و بخشش خدا است از براى مؤمنان و نكال و عقوبت او است با كافران و ه پس واو ويل و عذاب است از براى كسى كه خدا را نافرمانى كرده و هاء يعنى هون و خوارى بهمرسانيده كسى كه او را معصيت نموده لاى لام الف يعنىلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُو آن كلمه اخلاص است كه هيچ بنده نيست كه آن را گفته باشد در حالى كه با اخلاص باشد مگر آنكه بهشت از از برايش واجب شده و ياء يد يعنى دست خدا كه مراد از آن قدرت است در بالاى خلائقش بروزى دادن گشوده پاك و منزه است آن جناب و برتر از آنچه شكر مىآورند بعد از آن حضرت7فرمود بد درستى كه خداى تبارك و تعالى اين قرآن را فرو فرستاد باين حروفى كه همه عرب آنها را از يك ديگر فرا ميگيرند پس فرمود كهقُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراًيعنى بگو كه هر آينه اگر اجتماع كنند همه آدميان و پريان و اتفاق نمايند بر آنكه بياورند مانند اين قرآن را نياورند مانند آن را و قدرت بر آن نداشته باشند و اگر چه باشد بعضى از ايشان بعضى را هم پشت قوى و يارىكننده.
حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عبد الرحمن مقرى حاكم گفت كه حديث كرد ما را ابو عمرو محمد بن جعفر مقرى جرجانى گفت كه حديث كرد ما را ابو بكر محمد بن حسن موصلى در بغداد گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عاصم طريقى گفت كه حديث كرد ما را ابو زيد عياش بن يزيد بن حسن بن على كحال مولاى زيد بن على گفت كه خبر داد مرا پدرم يزيد بن حسن گفت كه حديث كرد مرا حضرت موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على:كه فرمود يكى از يهودان بخدمت پيغمبر6آمد و امير المؤمنين على بن ابى طالب7در نزد آن حضرت بود بآن حضرت عرض كرد كه فائده در حروف هجاء چيست رسول خدا6بعلى فرمود كه او را جواب بازده و فرمود بار خدايا
توفيق ده او را و او را تسديد فرما و تسديد راست گردانيدن و توفيق دادنست براى راستى و صواب پس على بن ابى طالب7فرمود كه هيچ حرفى نيست مگر آنكه آن نامى از نامهاى خداى عز و جل است بعد از آن فرمود كه اما الفاللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُاست يعنى خداى سزاوار پرستش هيچ خدائى نيست در وجود بحقيقت مگر او كه استحقاق عبادت از برايش ثابت است زنده بحيات ابدى كه پاينده است بر وجه دوام و بقاء در ذات يا قائم بحفظ و سر مخلوقات و اما باء باقى است بعد از فناء نيستى خلق خويش و اما تاء تواب است كه توبه را از بندگانش قبول ميفرمايد و اما ثاء ثابتى است كائنى كه باشنده و موجود استيُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْياتا آخر آيه كه ترجمهاش اينست كه ثابت ميدارد خدا آنان را كه ايمان آوردند و استحكام ميدهد بگفتار راست و محكم و بحجت قاطعه كه نزد ايشان ثابت شده و در دلهاى ايشان ثابت گشته در زندگانى دنيا تا در زمان ابتلاء و مصائب شكيبائى ورزند و از جاده مستقيم توحيد نلغزند و يا ثبات دهد مؤمنان را در دنيا يعنى نزديك مردن تاختم حيوة ايشان بر كلمه توحيد باشد و ثابت دارد ايشان را در آن سراى يعنى در قبر كه منزل اول آخرت است تا جواب منكر و نكير بطريق حق و صواب باز دهند يا در موقف حساب و فرو گذارد خدا ستمكاران يعنى كافران و معاندان را و نظر لطف و توفيق از ايشان باز گيرد پس در دنيا بكلمه توحيد راه نيابند و در وقت سؤال در قبر و حساب از جواب فرو مانند و ميكند خدا آنچه را كه ميخواهد از هدايت مؤمن مخلص و تخليه كافر معاند و اما جيم جل ثناؤه و تقدست اسماؤه يعنى ستايش بزرگوار و نامهايش پاك و پاكيزه است و اما حاء حقى است كه حى حليم است يعنى خداى بر حق و زنده بردبار و اما خاء خبير و آگاهست بآنچه بندگان ميكنند و اما دال ديان و جزاء دهنده روز جزا است و اما ذالذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِاست كه معنى آن در اسماء حسنى گذشت و اما راء رؤف و مهربانست ببندگان خويش و اما زاى زينت و آرامش معبودين است و اما سين سميع بصير است يعنى شنواى بينا و اما شين شاكر است كه بندگان مؤمن خود را شكر ميكند يعنى جزاى شكر ميدهد و اما صاد صادق است در وعده و وعيد
خويش و اما ضاد ضار نافع است يعنى زيان رساننده نفع بخشنده و اما طاء طاهر مطهر است يعنى پاك پاك گردانيده شده يا پاككننده و اما ظاء ظاهر و هويدا است كه آيات خود را مظهر و آشكاركننده است و اما عين عالم و دانا است ببندگان خويش و اما غين غياث المستغيثين و فريادرس فرياد خواهانست از همه آفريدگانش و اما فاءفالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوىشكافنده دانه و استخوان خرما است و اما قاف قادر و توانا است بر همه آفريدگانش و اما كاف كافى و بسنديست كه كسى او را همتا نبوده و نخواهد بود و نزاد و زاده نشده و اما لام لطيف و صاحب لطف و نرميست ببندگانش و اما ميم مالك الملك و خداوند مملكت و پادشاهى است و اما نون نور و روشنى آسمانها از نور عرش او است و اما واو واحد و يكيست كه يگانه و پناه نيازمندانست نزاد و زاده نشده و اما هاء هادى و رهنما است از براى خلقش و اما لام الفلا إِلهَ إِلَّا اللَّهُوحده لا شريك له است كه ترجمه آن گذشت و اما ياء يد و دست خدا است كه بر خلق خود گشوده پس رسول خدا6فرمود كه اينك همان قولى است كه خداى عز و جل از براى خود پسنديده از همه آفريدگانش بعد از آن يهودى مسلمان شد
«باب سى و سيم» در تفسير و بيان حروف
جمل و جمل بضم جيم و فتح ميم است و تشديد و تخفيف ميم آن هر دو جائز باشد و مراد از آن حروف ابجد است حديث كرد ما را محمد بن ابراهيم بن اسحق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد همدانى مولاى بنى هاشم گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن عبد اللَّه بن جعفر بن محمد بن على بن ابى طالب7گفت كه حديث كرد ما را كثير بن عياش قطان از ابو الجارود زياد بن منذر از ابو جعفر حضرت محمد بن على باقر7كه فرمود چون حضرت عيسى بن مريم7متولد شد پسر يك روزه كه بود گويا بچه دو ماهه بود يعنى در روزى
بقدر دو ماه ترقى ميكرد و بزرگ ميشد و چون پسر هفت ماهه شد مادرش دستش را گرفت و او را بجانب مكتب خانه آورد و در پيش روى مكتبدار نشانيد مكتب دار بعيسى گفت كه بگو.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِعيسى7گفتبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِمكتبدار بآن حضرت عرض كرد كه بگو ابجد عيسى7سر خود را برداشت و بمكتب دار گفت كه آيا ميدانى كه ابجد چيست و چه معنى دارد و مكتبدار دره را بلند كرد كه بآن حضرت زند فرمود كه اى معلم مرا مزن اگر ميدانى فبها و اگر نه از من بپرس تا از برايت شرح و بيان كنم گفت كه از برايم بيان كن عيسى7فرمود كه الف آلاء و نعمتهاى خدا است و باء بجهت خدا و بجهت بفتح باء و سكون هاء خوبى و خرمى و آراستگى و زيبائيست و جيم جمال خدا و دال دين خدا است هوز هاء هول و ترس دوزخ است و واو ويل و عذاب است از براى اهل آتش و زارى زفير و نعره دوزخ است حطى يعنى حطت الخطايا عن المستغفرين يعنى فرو ريخته شد گناهان از آنان كه آمرزش ميطلبند كلم كلام خدا است كه هيچ بدلكننده از براى كلمات و سخنان او نيست سعفص يعنى صاعى در برابر صاعى و جزاء مقابل جزاء است قرشت يعنى ايشان را قرش و جمع نمود و ايشان را محشور ساخت پس آن مكتب دار گفت كه اى زن دست پسرت را بگير كه آنچه بايد بداند دانسته و او را حاجتى بمعلم نيست و معلم نميخواهد.
«مترجم گويد» كه شايد مراد اين باشد كه صاد در سعفص اشاره بسوى صاع است و اعتبار مساوات و قرينه آنست كه سعف بتحريك سين و عين جمع سعفه است و آن شاخه درخت خرما است و اكثرى كه اغلب است در شاخهاى درخت خرما تساوى و برابريست و عدم تفاوتى كه محسوس باشد و قول آن حضرت7كه فرموده جزاء بجزاء است از براى بيانست نه تأسيس و بناى تازه گذاشتن.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار گفت كه حديث كردند ما را محمد بن حسين بن ابى الخطاب و احمد بن حسن بن على بن فضال از على بن اسباط از حسن بن زيد كه گفت حديث كرد مرا محمد بن
سالم از اصبغ بن نباته كه گفت امير المؤمنين7فرمود كه عثمان بن عفان رسول خدا6را از تفسير و بيان ابجد سؤال نمود رسول خدا6فرمود كه تفسير ابجد را بياموزيد كه همه اعجوبهها در آنست و اى بر عالمى كه تفسير آن را نداند پس عرض شد كه يا رسول اللَّه تفسير ابجد چيست فرمود اما الف آلاء و نعمتهاى خدا است و حرفى از نامهاى آن جناب و اما باء بجهت و نيكوئى خدا است و اما جيم جنت و بهشت خدا و جلال خدا و جمال او است و اما دال دين خدا است و اما هوز پس هاء هاويه و دوزخ است پس واى بر كسى كه در آتش دوزخ فرو رود و اما واو ويل و واى بر اهل آتش دوزخ و اما زاى زاويه و سه كنجى است در آتش دوزخ پس پناه ميبريم بخدا از آنچه در آن زاويه است يعنى زاويههاى جهنم و اما حطى پس حاء حطوط و فروريختن گناهانست از آنها كه استتغفار ميكنند در شب قدر و آنچه جبرئيل با فرشتگان با آن فرود آمدهاند تا طلوع صبح و اما طاء طوبى از براى ايشانست و خوبى بازگشتنگاه و طوبى درختى است كه خداى عز و جل آن را نشانيده و از روح خود در آن دميده و بدرستى كه شاخهاى آن از پشت ديوار و حصار بهشت ديده مىشود و آن درخت زيور و جامها ميروياند در حالى كه آويزان و سخت نزديكست بر در دهانهاى ايشان و اما ياء يد و دست خدا است يعنى قدرت آن جناب در بالاى آفريدگانشسُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَيعنى پاك و منزه است آن جناب و برتر از آنچه شرك مىآورند و شريك او مىسازند و اما كلمن پس كاف كلام خدا است و كلمات خدا را هيچ تبديلى نيست و هرگز غير از آن جناب تعالى پناهى را نمىيابى كه بآن ميل كنى و ملتجى شوى و اما لام پس المام و فرود آمدن اهل بهشت است در ميان خويش در زيارت و تحيت و سلام و تلاوم يعنى بهم ملامت كردن اهل دوزخ در آنچه در ميان ايشانست و اما ميم پس ملك و پادشاهى خدا است كه زوال ندارد و دوام خدا كه فانى نميشود و اما نونن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَاست و نزد بعضى نون اسم سوره است و نزد بعضى ديگر اين حرف مفتاح اسم نور و ناصر است و اشاره است بكلمه كن يا مطلق ماهيست يا آن ماهى كه زمين بر پشت آنست كه آن را يهموت يا برموت يا ملهوت گويند يا لوحى از نور يا طلا يا نهرى در
بهشت يا نون جزو الرحمن است يا دوات و غير از اين گفتهاند و عالم ربانى مفسر كاشانى در تفسير خود ميگويد كه اصح اقوال آنست كه نون اسم دوات است و معنى آن است كه سوگند بدوات و قلم و آنچه مينويسند يعنى حافظان بقلم زبان و مداد دهان بر بندگان از گفتار و كردار ايشان گويند كه مراد همه نويسندگانند از آدميان و جنيان و فرشتگان و ليكن محمود بن عمر زمخشرى در كشاف معنى دوات را چون سائر معانى كه ذكر كرده بغايت انكار دارد و ميگويد كه مراد از نون همين حرف است از حروف معجم تتمه حديث و قلم قلمى است از نور و نوشته از نور در لوح محفوظ كه فرشتگان كه مقربان گاه كبرياءاند گواهى ميدهند بر آنچه در آنست در روز قيامت و خدا كافى است كه شاهد باشد و اما سعفص صاد صاعى در برابر صاعى است و فص و سر سينه در مقابل فص يعنى جزاء در عوض جزاء و بقدر آنست و چنان كه ميكنى جزاء داده ميشوى بدرستى كه خدا ستمى را بر بندگان اراده ندارد و اما قرشت يعنى ايشان را قرش و جمع فرمايد و فراهم آورد پس ايشان را محشور سازد و بر انگيزد تا روز قيامت بعد از آن در ميان ايشان حكم ميفرمايد و ايشان ستم كرده نخواهند شد.
«باب سى و چهارم» در تفسير و بيان حروف اذان و اقامه.
و حروف جمع حرف است و مراد از آن در اينجا فصل است يعنى فصول اذان و اقامه و اذان بفتح همزه در لغت بمعنى اعلام و آگاهانيدنست و در اصطلاح بانك نماز گفتن و بكسر همزه بانك نماز است و اقامه در لغت يعنى ايستادنست و بر پا كردن و راست كردن و مداومت نمودن و حق چيزى گذاردن و شرعا اقامه نماز است و اقامه نماز گفتن و در هر دو در اينجا معنى غير مصدرى مراد است و اول اذكار مخصوصه ايست كه موضوع است از براى اعلام بدخول اوقات نماز و دويم اذكار معهوده ايست در نزد برخاستن بسوى نماز و بنا بر مشهور معمول اول هجده فصل است و دويم هفده فصل زيرا كه اينها در فصول
اشتراك دارند و در اول اول چهار تكبير است و در اول دويم دو تكبير و در آخر دويم يك تهليل است و در آخر اول دو تهليل و دويم دو قد قامت الصلاة دارد كه اول ندارد و ذكر نكردن حى على خير العمل در اين حديث بجهت تقيه است چنان كه مذكور خواهد شد و در عدد فصول هر يك چند قول ديگر هست كه اين مقام موضع ذكر آنها نيست.
حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عبد الرحمن مروزى حاكم مقرى گفت كه حديث كرد ما را ابو عمر محمد بن جعفر مقرى جرجانى گفت كه حديث كرد ما را ابو بكر محمد بن حسن موصلى در بغداد گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عاصم طريقى گفت كه حديث كرد ما را ابو زيد عياش بن يزيد بن حسن بن على كحال مولاى زيد بن على گفت كه خبر داد مرا پدرم يزيد بن حسن گفت كه حديث كرد مرا حضرت موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على بن ابى طالب:كه فرمود در مسجد نشسته بوديم در وقتى كه مؤذن بر مناره بالا رفت و گفت
اللَّه اكبر اللَّه
اكبر امير المؤمنين على بن ابى طالب7گريست و ما بگريه آن حضرت گريستيم چون مؤذن فارغ شد حضرت فرمود آيا ميدانيد كه مؤذن چه ميگويد عرض كرديم كه خدا و رسول او و وصى رسولش داناتر و بهتر ميدانند فرمود اگر بدانيد كه چه ميگويد هر آينه كم بخنديد و بسيار بگريد.
پس قول او را كه ميگويد اللَّه اكبر معنيهاى بسيار است از جمله آنها آنكه قول مؤذن اللَّه اكبر بر قدم و ازليت و ابديت و علم و قوت و قدرت و حلم و كرم وجود و عطاء و كبرياء آن جناب واقع مىشود پس هر گاه مؤذن بگويد كه اللَّه اكبر ميگويد كه خدائى كه او را آفرينش و فرمانست و بمشيت و خواست او خلق موجود شدهاند و از او هر چيزى از براى خلق بوده و خلق بسوى او برميگردند و او است اول پيش از هر چيزى كه هميشه بوده و او است آخر بعد از هر چيزى كه هميشه خواهد بود و ظاهر است در بلايى هر چيزى كه دريافته نميشود و باطن است در نزد هر چيزى كه محدود و اندازه نميشود پس او است و هر چيزى كه غير او باشد فانى است و معنى دويم اللَّه اكبر يعنى داناى آگاه دانسته آنچه را كه بوده و آنچه خواهد بود و پيش از آنكه بوجود آيد و معنى سيم اللَّه اكبر قادر بر هر چيزى
كه آنچه را كه خواهد ميتواند و صاحب قوتى كه بجهت قدرتش بر خلقش اقتدار دارد و بخودى خود قوت دارد و قدرتش بر همه چيزها قيام دارد هر گاه امرى را حكم كند جز اين نيست كه بآن ميگويد كه باش پس ميباشد و معنى چهارم اللَّه اكبر بر معنى حلم و كرم او است حلم مىورزد كه گويا نميداند و اعراض ميفرمايد كه گويا نمىبيند و مىپوشد كه گويا نافرمانى نميشود و تعجيل و شتاب نميكند بعقوبت و سزا دادن از روى كرم و اعراض و حلم و وجه ديگر در معنى اللَّه اكبر يعنى جودى كه عطايش بزرگ و بسيار و كردارش خوب و خوش است و وجه ديگر اللَّه اكبر در آن نفى كيفيت او است گويا كه مؤذن ميگويد كه خدا از آن بزرگتر است كه وصفكنندگان قدر صفتش را كه او بآن موصوف است دريابند و جز اين نيست كه وصفكنندگان او را بر اندازه فهم خويش وصف ميكنند نه بر اندازه عظمت و جلالش و خدا برتر است از آنكه وصفكنندگان صفتش را دريابند برترى بزرگ و وجه ديگر اللَّه اكبر گويا كه مؤذن ميگويد كه خدا برتر و بزرگوارتر است و او است كه از بندگانش بىنياز است و با او حاجتى بسوى اعمال خلقش نيست و اما قول مؤذن
اشهد ان لا اله الا اللَّه
يعنى شهادت ميدهم كه نيست خدائى مگر خدا اعلام است باينكه شهادت روا نباشد مگر بمعرفت و شناختى از دل گويا كه او ميگويد كه ميدانم كه هيچ معبودى نيست مگر خداى عز و جل و ميدانم كه هر معبودى باطل است غير از خداى عز و جل و بزبانم اقرار و اعتراف ميكنم آنچه را در دل منست از علم باينكه هيچ خدائى نيست مگر خدا و شهادت ميدهم كه پناهى از خدا نيست مگر بسوى او و رهيدنگاهى نيست از بدى هر صاحب بدى و فتنه هر صاحب فتنه مگر بخدا و قول او در مرتبه دويم
اشهد ان لا اله الا اللَّه
معنيش آنست كه شهادت ميدهم كه هدايتكننده نيست مگر خدا و دليلى نيست مگر خدا و خدا را شاهد مىگيرم باينكه من شهادت ميدهم كه خدائى نيست مگر خدا و نيز ساكنان آسمانها را شاهد ميگيرم با ساكنان زمينها و آنچه در اينها است از فرشتگان و همه مردمان و آنچه در اينها است از كوهها و درختها و جنبندهها و وحشها و هر تر و خشكى باينكه من شهادت ميدهم كه هيچ آفريننده نيست مگر خداوند روزى دهنده و نه معبودى و نه ضرر