بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 273

اسباب و خذلان فرو گذاشتن يارى.

حديث كردند ما را على بن عبد اللَّه وراق و محمد بن احمد سنانى و على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق گفتند كه حديث كرد ما را أبو العباس احمد بن يحيى بن زكرياء قطان گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب گفت كه حديث كرد ما را تميم بن بهلول از پدرش جعفر بن سليمان بصرى از عبد اللَّه بن فضل هاشمى كه گفت ابو عبد اللَّه حضرت جعفر بن محمد8را سؤال كردم از قول خداى عز و جل‌مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداًكه ترجمه‌اش اينست كه هر كه خدا او را راه نمايد بتوفيق و لطف پس او راه يافته است بفلاح و ارشاد و هر كه خدا او را گمراه گرداند و بجهت فرط عناد او را فرو گذارد و لطف و توفيق را از او بردارد و وى را در وادى خذلان بگذارد پس هرگز نيابى از برايش دوستى را راه راست نماينده كه او را بر آن دلالت كند و از ضلالت بهدايت رساند و حضرت7فرمود كه خداى تبارك و تعالى در روز قيامت ستمكاران را از خانه كرامت خويش كه بهشت است گمراه گرداند و اهل ايمان و عمل صالح را بسوى بهشت خويش هدايت فرمايد چنان كه آن جناب عز و جل فرموده كه‌وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُو ترجمه آن گذشت و خداى عز و جل فرموده كه‌إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ‌و ترجمه صدر اين آيه در اسماء حسنى گذشت و ترجمه تتمه اينست كه روان مى‌شود از زير مساكن و قصرهاى ايشان جويهاى آب در بوستانهاى با نعمت و ناز و ايشان بر بالاى غرفها بآن نگران باشند راوى ميگويد كه من عرض كردم كه قول خداى عز و جل كه از شعيب حكايت ميفرمايدوَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ‌يعنى و نيست توفيق من در اصلاح امور يا رسيدن بسر منزل ثواب و صلاح مگر بخدا يعنى بهدايت و معاونت او چه معنى دارد و همچنين قول آن جناب عز و جل‌إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ‌كه ترجمه‌اش اينست كه اگر يارى دهد خدا شما را چنان كه در جنگ بدر واقع شد پس هيچ غلبه نيست شما را كه كسى بر شما غالب شود و اگر فرو گذارد شما را چنان كه در جنگ احد اتفاق افتاد پس كيست آنكه يارى دهد شما


صفحه 274

را بعد از فرو گذاشتن او و حضرت فرمود كه هر گاه بنده آنچه را كه خداى عز و جل او را بآن امر فرموده از طاعت بجا آورد كردارش با امر خداى عز و جل موافق باشد و بنده بآن موفق ناميده شود و چون بنده اراده كند كه در چيزى از معصيتهاى خدا داخل شود و خداى تبارك و تعالى در ميانه او و آن معصيت حائل و مانع شود و بنده آن معصيت را ترك كند تركش كه آن را واگذاشته و نكرده بتوفيق خداى تعالى ذكره باشد و در هر زمان كه در ميان او و آن معصيت رها كند و ميان او و آن حائل و مانع نشود تا آنكه آن را مرتكب شود بحقيقت كه او را واگذاشته و يارى نكرده و توفيق نداده.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن بن ابان از حسين بن سعيد از محمد بن ابى عمير از عبد اللَّه بن قراء از محمد بن مسلم و محمد بن مروان از حضرت صادق7كه فرمود رسول خدا6ندانست كه جبرئيل از جانب خداى عز و جل است مگر بتوفيق حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را حسين بن على سكرى گفت كه حديث كرد ما را ابو عبد اللَّه محمد بن زكرياء بصرى گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن عماره از پدرش از جابر بن يزيد جعفر از ابو جعفر حضرت محمد بن على باقر7كه گفت آن حضرت را سؤال كردم از معنى‌

لا حول و لا قوة الا بالله‌

كه ترجمه‌اش اينست كه نيست گرديدنى و نه توانائى مگر بخدا فرمود كه معنيش آنست كه نيست گرديدنى از براى ما از نافرمانى خدا مگر بيارى خدا و نه توانائى از براى ما بر فرمان بردارى خدا مگر بتوفيق خداى عز و جل.

حديث كرد ما را عبد الواحد بن محمد بن عبدوس عطار «رضى» در نيشابور در سال سيصد و پنجاه و دويم گفت كه حديث كرد مرا على بن محمد بن قتيبه از سلمان نيشابورى كه گفت حضرت ابو الحسن على بن موسى الرضا7را سؤال كردم از قول خداى عز و جل‌فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ‌كه ترجمه‌اش اينست كه پس هر كه خدا خواهد او را راه راست نمايد ميگشايد سينه او را از براى قبول اسلام و حضرت فرمود كه هر كه خدا خواهد كه او را هدايت نمايد بايمانش در دنيا بسوى بهشت و خانه كرامتش در آخرت ميگشايد سينه او را از براى تسليم و انقياد از براى خدا و وثوق و


صفحه 275

اعتماد باو و سكون و آرام بسوى آنچه او را وعده فرموده از ثوابش تا بسوى آن آرميده شودوَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ‌يعنى و هر كه خدا خواهد كه او را گمراه كند و فرو گذارد و حضرت فرمود كه گمراه كند او را از بهشت و خانه كرامتش در آخرت بجهت كفرش بآن جناب و نافرمانيش از براى اويَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاًيعنى ميگرداند سينه او را تنك بسيار تنگ يا چون بيشه پر درخت كه چيزى در آن نتواند رفت چه دل كافر و منافق چيزى از خوبى بآن نميرسد و حضرت فرمود تا آن كه در كفرش شك ميكند و دلش از اعتقادش مضطرب مى‌شود و ميلرزد و چنان ميگردد كه‌كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ‌يعنى گويا بالا ميرود در آسمان يعنى از قبول حق ميگريزد و ميخواهد كه بآسمان بالا رود و قبول آن نكند و اين از غايت تباعد در گريختن است هم چنان كه دلتنگ ميگرداند كافر و منافق را بر وجه تخذيل و تخليه قرار ميدهد خدا و مسلط ميگرداند عذاب يا لعنت را بر آنان كه نمى‌گروند و بر وجه عناد و انكار توحيد را تصديق نمى‌كنند

«باب سى و ششم» در رد بر ثنويه و زنادقه‌

و ثنويه فرقه از مردمانند كه بدو خدا قائلند و مى‌شود كه مراد از آن حكماى فلاسفه باشند نه ثنويه مشهور چه مذهب ايشان آنست كه هر حادثى مسبوق است بماده و مده و وجه ناميدن ايشان بثنويه براى آنست كه ايشان بمؤثريت عقول قائلند و آنها را صاحب اثر ميدانند و امير المؤمنين7در خطبه مشهوره خويش در بيان ثنويه ميفرمايد كه و آنها آنانند كه گمان كرده‌اند كه خدا چيزى را احداث نميفرمايد مگر از اصل و ماده و تدبير نميكند مگر باندازه صورت و برابر كردن با آن و اين مذهب حكما است و زنادقه جمع زنديق است و آن بر وزن كبريت معرب زن ديقست و مراد از آن كسى است كه بخدا قائل نيست يا آنها كه بدو خدا قائلند و نور و ظلمت را هر دو خدا ميدانند و بنا بر اخير عطف آن بر ثنويه عطف تفسيرى باشد.


صفحه 276

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را ابو القاسم علوى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن گفت كه حديث كرد مرا ابراهيم بن هاشم قمى گفت كه حديث كرد ما را عباس بن عمر و فقيمى از هشام بن حكم در حديث زنديقى كه بخدمت حضرت صادق7آمد و از جمله قول آن حضرت7كه باو فرمود اين بود كه آنچه تو ميگوئى كه خدايان دواند خالى از اين نباشد كه يا هر دو قديم باشند و قوت داشته باشند بر هر فعلى كه اراده آن كنند و خواهند كه در آن تنها باشند كه هر يك از ايشان ديگرى را مدخليت ندهد يا هر دو ضعيف باشند كه هيچ يك از ايشان بتنهائى قدرت بر آن نداشته باشد و اراده آن نداشته باشد و هر يك قوت و قدرت بر بعضى از كارها داشته باشد يا يكى از اين دو قوى و ديگرى ضعيف باشد پس اگر هر دو قوى باشند چرا هر يك از اين دو خدا صاحب خود را كه آن ديگر است دفع نميكند و بتدبير عالم متفرد و تنها نميشود چه خواهش غلبه و استعلاء در هر صاحب قوتى مركوز است و بقدر قوت و قدرت خويش آن را بعمل مى‌آورد و اين امر نفى هر دو را لازم دارد زيرا كه ممكن است كه اراده هر يك بنفى ديگرى تعلق گيرد و اگر گمان كنى كه يكى از ايشان قوى و ديگرى ضعيف است ثابت شود كه خدا يكيست چنان كه ما ميگوئيم بجهت عجز و درماندگى كه ظاهر و آشكار است در دويم چه آن محتاجست بقوى زيرا كه قوى وجودش از آن اقوى است و ضعيف وجود متصور نميشود مگر بجواز خالى بودن ماهيست از وجود پس اگر بگوئى كه ايشان دو خدايند خالى از اين نباشد كه يا هر دو از هر جهت و هر وجه با هم اتفاق داشته باشند يعنى در حقيقت كه ما به الامتياز و آنچه موجب جدائى ايشان از يك ديگر مى‌شود در ميانه ايشان نباشد و اين مستلزم نفى تعدد است چنان كه بيايد يا هر دو از هر جهتى با هم افتراق و اختلاف داشته باشند و ما چون خلق را منتظم ديديم و ديدم كه انتظارم و ترتيب نيكى دارند و چرخ را ديديم كه روانست و ميگردد و اختلاف شب و روز و آفتاب و ماه را ديديم صحت امر و تدبير عالم و ايتلاف و تناسب امر بر اين دلالت كرد كه مدبر عالم يكيست بعد از آن بر تو لازم آيد اگر دو خدا را ادعاء كنى كه سه خدا باشند چه چاره نيست‌


صفحه 277

از فرجه كه در ميان ايشان باشد تا آنكه دو تا باشند و فرجه بمعنى رخنه و شكاف است و مراد از آن در اينجا چيزى باشد كه موجب امتياز هر يك از ايشان از ديگرى شود و ايشان را از هم جدا كند چه از فاصله ميان دو جسم بفرجه و شكاف و رخنه تعبير مى‌كنند و در اين اشعاريست باينكه مخاطب فهم درستى نداشته و تا چيزى محسوس او نميشده آن را نمى‌فهميده و حضرت فرمود كه پس اين فرجه در ميانه ايشان سيم مى‌شود كه قديم است با اين دو خدا و او نيز بايد كه خدا باشد پس بر تو لازم مى‌آيد كه بسه خدا قائل شوى با آنكه دو خدا را ادعاء دارى و اگر سه خدا را ادعاء كنى آنچه در دو خدا گفتيم بر تو لازم آيد و آن صورت نبندد تا آنكه در ميانه ايشان دو فرجه باشد و بواسطه دو فرجه سه خدا را كه ادعاء ميكنى پنج خدا مى‌شود پس كلام متناهى مى‌شود در عدد و شماره.

بسوى آنچه آن را در بسيارى نهايتى نباشد هشام گفت كه از جمله سؤال آن زنديق اين بود كه عرض كرد پس دليل بر خدا چيست حضرت صادق7فرمود كه وجود كارهاى غريبه كه در غايت استحكام و متانت است دلالت ميكند بر اينكه صانعى اينها را ساخته آيا نمى‌بينى كه تو هر گاه نظر كنى بسوى عمارت بلند افراشته يا گچ‌كارى كرده كه آن را ساخته‌اند ميدانى كه آن را بناكننده ايست كه آن را ساخته و هر چند كه تو آن بانى را نديده باشى و او را مشاهده نكرده باشى كه آن را ميسازد زنديق عرض كرد كه پس او چيست فرمود كه آن جناب چيزيست بخلاف چيزها كه بهيچ يك از آنها نميماند و من بگفتار خويش كه ميگويم چيزيست بسوى ثابت كردن معنى و مقصود از لفظ برمى‌گردم و برگشت قول من باين است و آنكه خدا چيزيست كه موصوف است بحقيقت چيز بودن و باين اعتبار چيز بر او اطلاق مى‌شود و او را چيز ميگويند غير از آنكه نه جسم است و نه صورت و محسوس نميشود و سوده نميگردد و جستجوى از او نميتوان كرد و بحواس پنچگانه كه سمع و بفروشم و ذوق و لمس است او را در نتوان يافت و همه او خيالها او را در نيابند و روزگارها او را ناقص نكند و زمان او را تغيير ندهد كه پير و شل و كر و كور و بيمار نشود و همچنين ساير ناخوشيها كه بر معمرين وارد مى‌شود در او راه نيابد سائل عرض كرد كه پس ميگوئى كه خدا شنوا و بينا است فرمود كه آن جناب شنوا و بينا است و ليكن‌


صفحه 278

شنوا است بى‌جارحه و گوشى كه داشته باشد و بينا است بى‌آنكه آلت و چشمى داشته باشد بلكه بنفس خود مى‌شوند و بنفس خود مى‌بيند و اينكه ميگويم كه بنفس خود ميشوند و بنفس خود مى‌بيند مقصودم اين نيست كه خدا چيزيست و نفس چيزى ديگر و ليكن خواستم كه از خود تعبير كنم و سخن بگويم زيرا كه مسئول بودم و از من سؤال شده بود و بايست كه از آن جواب گويم و خواستم كه تو را بفهمانهم زيرا كه سائلى و جواب ميخواهى و ميگويم كه همه خدا مى‌شنود نه باين معنى كه همه از او بعضى دارد و ليكن فهمانيدن تو را اراده كردم و خواستم كه از خود تعبير كنم و بازگشت من در اين تعبير و جواب نيست مگر بسوى آنكه خداى شنواى بيناى داناى آگاهست بى‌آنكه ذات مقدس اختلافى بهمرساند و نه آنكه معنى مختلف شود حاصل معنى آنكه غير خدا شنواى بگوش است و بيناى بچشم و آلت ديدن و شنيدنش غير يك ديگر است و بآنچه مى‌شنود نمى‌بيند و به آنچه ميبيند نميشنود و بدون اينها نمى‌شنود و نمى‌بيند و خدا را آلت ديدن و شنيدن نيست بلكه ذات مقدس هم شنوا باشد و هم بينا سائل عرض كرد كه پس خدا چيست حضرت صادق7فرمود كه آن جناب رب و پروردگاريست كه مى‌پرورد و او است معبودى كه خلائق او را مى‌پرستند و او اللَّه است كه جامع جميع صفات كمال است و اينكه ميگويم كه اللَّه مرادم ثابت كردن اين حروف كه الف و لام و لام و هاء باشد نيست و ليكن باز ميگردم بسوى معنيى كه آن جناب چيزى كه خالق چيزها و صانع آنها است كه اين حروف بر او واقع شده و او همان معنى است كه بلفظ الله و رحمان و رحيم و عزيز و امثال اينها از نامهاى آن جناب ناميده مى‌شود و آن معنى همان معبوديست جل و عز كه بندگان او را پرستش ميكنند سائل عرض كرد كه پس بدرستى كه ما موهومى را نيافتيم مگر آنكه آن را مخلوق يافتيم حضرت صادق7فرمود كه اگر اين امر چنان باشد كه تو ميگويى هر آينه توحيد خدا از ما برداشته خواهد بود زيرا كه ما مكلف نيستيم باينكه غير موهوم را اعتقاد كنيم و ليكن ميگوئيم كه هر موهومى كه در وهم و خيال در آيد بواسطه حواس بآنها دريافته مى‌شود پس آنچه حواس آن را تحديد و تعيين كند و بحقيقتش احاطه نمايد و آن را ممثل و مصور گرداند بصورت و كالبدى كه دارد آن مخلوق است و مى‌شود


صفحه 279

كه معنى اين باشد كه آنچه حواس آن را بيابد و ممثل گرداند آن را چه در بعضى از نسخ توحيد چنين است كه پس آنچه ما آن را بحواس بيابيم و آن را ممثل و مصور گردانيم مخلوق است و چاره نيست از اثبات صانع چيزها كه بيرون است از اين دو جهت مذموم يكى از آنها نفى است زيرا كه نفى آن در وهم يا رفتنش از آن همان عين ابطال و موجب باطل ساختن و نيستى حقيقت باشد چه هر چه معدوم باشد يا عدم و نيستى آن را عارض شود ممكن است نه واجب و جهت دوم كه حصول صورت باشد متضمن تشبيه است و آن بر خدا روا نيست زيرا كه تشبيه كه مماثلت است در هيئات و صفت صفت مخلوق است كه تركيب و تاليفش هويدا و ظاهر است يا از اجزاء و يا از ذات و صفت و لازم نيست كه آنچه بوهم درك شود حقيقتش در وهم در آيد پس چاره نبود و يا چون چاره نبود از اثبات صانع بجهت وجود آنها كه مصوع‌اند و ثبوت اضطرار و احتياج از ايشان بسوى او ثابت شد كه ايشان در ظاهر تركيب و تأليف بايشان شباهت دارد و همچنين در آنچه كه بر ايشان جارى مى‌شود از حدوث ايشان بعد از آنكه نبوده‌اند و منتقل شدن ايشان از كوچكى بسوى بزرگى و از سياهى بسفيدى و از قوت بسوى ضعف و احوالى چند كه موجودند و ما را احتياجى بتفسير و بيان آنها نيست و بجهت ثبات و وجود آنها سائل عرض كرد كه پس او را تحديد كردى زيرا كه وجود و هستى او را اثبات نمودى حضرت صادق7فرمود كه او را تحديد نكردم و حدى از برايش نگفتم و ليكن او را اثبات نمودم زيرا كه در ميانه نفى و اثبات منزله و واسطه نيست كه كسى بآن قائل شود و مراد اينست كه چون نفى و نيستى بر طرف شد بثبوت ثابت گرديد و وجود از صفاتى نيست كه تحديدى با آن باشد سائل عرض كرد كه پس او را انيت و مائيت يعنى وجود انتزاعى و حقيقتى است كه با وجود از آن انتزاع مى‌شود فرمود بلى چيزى ثابت و موجود نميباشد مگر با نيت و مائيت سائل عرض كرد كه پس او را كيفيت و چگونگى است فرمود نه زيرا كه كيفيت جهت صفت و احاطه است و لكن چاره نيست از بيرون رفتن از جهت تعطيل و تشبيه بآن معنى كه مذكور شد زيرا كه هر كه‌


صفحه 280

او را نفى كند بطريقى كه ذكر شد او را انكار كرده و ربوبيت و پروردگاريش را برداشته و آن جناب را بيكار قرار داده يا باطل گردانيده و هر كه او را بغيرش تشبيه كند او را ثابت كرده بصفت آفريدگان كه مصنوعى چندند كه ربوبيت را سزاوار نباشند و ليكن چاره نيست از اثبات ذاتى بدون كيفيت كه غير او آن را استحقاق ندارد و در آن با او شركت نميشود و احاطه بآن ممكن نباشد و غير از او كسى آن را نميداند چه آن كيفيتى است خلاف آنچه ما ميدانيم سائل عرض كرد كه پس رنج و زحمت چيزها را بخودى خود ميكشد حضرت صادق7فرمود كه آن جناب از آن بزرگوارتر است كه رنج و زحمت آفريدن چيزها را بكشد بمتوجه شدن و چاره و درمان نمودن زيرا كه اين تعب و مشقت صفت مخلوق است كه چيزها بسوى او نميآيد و حصول آنها از برايش ميسر نميشود مگر بمتوجه شدن و چاره كردن و خداى تعالى اراده و مشيتش روانست كه آنچه را اراده كند موجود مى‌شود و هر چه را خواسته باشد ميكند سائل عرض كرد كه پس او را خوشنودى و خشمى هست حضرت صادق7فرمود آرى و ليكن آن بروشى نيست كه در آفريدگان يافت مى‌شود و بيانش آنست كه خوشنودى و خشم حالتى است كه بر صاحب اين دو صفت داخل مى‌شود و او را از حالتى بحالت ديگر نقل ميكند و اين صفت آفريدگان درمانده محتاج است و آن جناب تبارك و تعالى كه عزيز و رحيم است حاجتى ندارد بچيزى از آنچه آفريده و همه آفريدگانش باو محتاجند سائل عرض كرد كه پس قول خدا كه ميفرمايدالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌كه ظاهر ترجمه‌اش اينست كه خداوند رحمان بر عرش و تخت استواء دارد چه معنى دارد حضرت صادق7فرمود كه باين خود را وصف فرموده و همچنين آن جناب مستولى و غالب بر عرش و از خلق خود جدا است بى‌آنكه عرش او را حامل و بردارنده باشد و نه آنكه عرش او را در بر داشته باشيد يا او را فرا گرفته باشد و نه آنكه عرش گذارنده عرش است و از اين آنچه فرموده ميگوئيم كه آن جناب حامل عرش و نگاه دارنده عرش است و از اين آنچه فرموده ميگوئيم كه‌وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‌يعنى فرا رسيده است كرسى او كه مراد از آن علم است همه آسمانها و زمين را پس ثابت نمديم از عرش و كرسى آنچه را كه ثابت نمانده و نفى كرديم كه عرش‌