بزرگوارتر و كريمتر و عزيزتر و متبارك و متعالى است از آنكه وصفكنندگان او را وصف كنند مگر بآنچه خود خود را بآن وصف فرموده در قول خويش كهلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُآن مرد عرض كرد كه يا امير المؤمنين اندوه را از من بردى خدا اندوه را از تو ببرد و گرهى را از من گشودى حضرت فرمود و اما قول آن جناببَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَو ذكر كردنش مؤمنانى را كه ظن دارند كه پروردگار خود را ملاقات ميكنند و قول آن جناب در باره غير ايشانإِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُكه ترجمهاش اينست كه پس از پى در آورد بخل و منع زكاة ايشان را نفاقى متمكن در دلهاى ايشان كه راسخ باشد و زائل نگردد تا روزى كه ببينند او را بآنچه خلف كردند با خدا آنچه را وعده داده بودند او را و قول آن جناب كهفَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاًبآن معنى است كه ذكر مىشود اما قول آن جناببَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَيعنى بعث و بر انگيختن از قبرها و خداى عز و جل آن را لقاء و ديدن خود ناميده و همچنين ذكر مؤمنانى كه ظن دارند كه پروردگار خود را ملاقات ميكنند يعنى يقين دارند كه ايشان مبعوث و محشور ميشوند و بثواب و عقاب جزاء داده خواهند شد و ظن در اينجا بمعنى يقين است و همچنين قول آن جنابفَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاًو قول آن جنابمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍيعنى كسى كه ايمان داشته باشد باينكه مبعوث است كه خدا او را زنده خواهد كرد پس بدرستى كه وعده خدا آينده است از ثواب و عقاب پس لقاء در اينجا ديدن نيست و لقاء همان بعث است پس همه آنچه را كه در كتاب خدا است از لقاى او بفهم چه آن جناب بآن بعث را قصد دارد و همچنين قول آن جنابتَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌقصد ميفرمايد كه ايمان از دلهاى ايشان زائل نميشود در روزى كه مبعوث مىشوند آن مرد عرض كرد كه يا امير المؤمنين اندوه را از دل من بردى خدا اندوه را از تو ببرد و گرهى را از من گشودى حضرت فرمود و اما قول آن جنابوَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوهايعنى يقين كردند كه ايشان در آن داخلشوندگانند و اما قول آن جناب بر سبيل حكايت كهإِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ
و قول آن جنابيَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُو قول آن جناب در حق منافقانوَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَابآن طريقى است كه مذكور مىشود و آيه اول در سؤال مذكور نبود و ترجمهاش اينست كه بدرستى كه من گمان كردم كه من ملاقاتكننده و بينندهام حساب خود را يعنى در دنيا بيقين دانستم كه مرا حساب خواهند كرد و بعضى گفتهاند كه چون ظن غالب قائم مقام علم و يقين است از اين جهت بجاى يقين ظن را ايراد فرموده و حضرت7ميفرمايد كه پس بدرستى كه قول آن جنابإِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْميفرمايد كه ظن داشتم كه مبعوث ميگردم و محاسبه ميشوم بقولش كه فرمودهمُلاقٍ حِسابِيَهْو قول آن جناب بمنافقانوَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَاو اين ظن ظن شك است و ظن ظن بمعنى يقين نيست و ظن دو ظن است يكى ظن شك و ديگرى ظن يقين پس آنچه از امر معاد و قيامت باشد از ظن همان يقين است و آنچه از امر دنيا باشد آن ظن ظن شك است پس آنچه را كه از برايت تفسير كردم بفهم آن مرد عرض كرد كه يا امير المؤمنين اندوه را از من بردى خدا اندوه را از تو ببرد حضرت فرمود و اما قول آن جنابوَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاًپس آن ترازوى عدالت است كه خلائق در روز قيامت بآن گرفته ميشوند و خداى تبارك و تعالى خلق را جزاء ميدهد بعضى از ايشان را از بعضى به ترازوها و در غير اين حديث ترازوها پيغمبران و اوصياى ايشانند:و اين آيه نيز در سؤال نبود و ترجمهاش اينست كه و وضع كنيم ترازوهاى عدل و راستى را در روز قيامت يا از براى آن يا اهل آن پس ستم كرده نشود كسى چيزى را و قول آن جناب عز و جلفَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناًكه ترجمهاش اينست كه پس بپا نخواهيم كرد از براى ايشان در روز قيامت ترازوئى را كه عملها را بآن سنجند چه همه آنها نابود شده و فروريخته بجهت كفر صاحبان آنها و حضرت7ميفرمايد كه اين قول و آيه خاصه و مخصوص جماعتى است و اما قول آن جنابفَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍپس بدرستى كه رسول خدا6فرمود كه خداى عز و جل فرموده كه نوازش من يا فرمود دوستى من واجب شد از براى كسى كه از من ترسد و با دوستان من دوستى
كند و آن اينست كه ايشان را تاجى از نور بر سر گذارم در حالى كه بر منبرهاى از نور باشند و جامهاى سبز برايشان باشد كسى عرض كرد كه يا رسول اللَّه ايشان كيانند فرمود گروهيند كه نه پيغمبرانند و نه شهيدان و ليكن ايشان با دوستان خداى تعالى دوستى كردهاند و بيحساب داخل بهشت شوند و از خدا سؤال ميكنيم كه برحمت خويش ما را از جمله ايشان گرداند و اين آيه نيز در سؤال نبود و ترجمهاش اينست كه پس آن گروه كه بزيور صلاح آراسته باشند در آيند در بهشت يا در آن در آورده شوند در حالتى كه روزى داده شوند در آن از آنچه خواهند بيشمار نه باندازه كردار و اما قول آن جناب كهفَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُكه معنى آن اينست كه پس هر كه ترازوهايش گران باشد و هر كه ترازوهايش سبك باشد و حضرت فرمود جز اين نيست كه حساب را قصد دارد و خوبيها و بديها سنجيده مىشود و خوبيها گرانى ترازو بديها سبكى ترازو است و اين آيه نيز در سؤال نبود و نظم آن در قرآن چنين نيست بلكه موضع كلام از آن در اينجا ذكر شده و اما قول آن جنابقُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْو قول آن جناباللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهاو قول آن جنابتَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَو قول آن جنابإِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْو قول آن جنابالَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْبآن تفصيلى است كه مذكور مىشود و آيه آخر در سؤال نبود و ترجمهاش اينست كه آنان كه فرشتگان ايشان را بميرانند و قبض روحهاى ايشان كنند در حالتى كه پاك و پاكيزهاند از شوائب شرك و عصيان و يا مسرور باشند بقبض روح خود تا نفوس ايشان بالكله متوجه حضرت قدس شود فرشتگان بر وجه تعظيم بايشان گويند كه سلام خدا بر شما باد يا سلامتى از هر آفات و بليات بر شما است و حضرت فرمود پس بدرستى كه خداى تبارك و تعالى كارها را تدبير كند بهر وضعى كه خواهد و ميگمارد از خلق خويش هر كه را خواهد بآنچه خواهد اما ملك الموت پس بدرستى كه خداى عز و جل او را ميگمارد بر خاصه و مخصوصان كسانى كه ميخواهد از خلق خويش و فرستادگان خود را از فرشتگان بخصوص ميگمارد بر كسى كه ميخواهد از خلق خويش و فرشتگانى كه خداى عز ذكره ايشان را ناميده
ايشان را بر جماعت خاصى از كسانى كه ميخواهد از خلق خويش تبارك و تعالى گماشته و امور را بهر وضع كه خواهد تدبير ميكند و هر عملى چنان نيست كه صاحب علم بتواند كه آن را از براى همه مردمان تفسير و بيان كند زيرا كه بعضى از ايشان قوى و بعضى از ايشان ضعيفاند و بجهت آنكه بعضى از آن چيزيست كه طاقت حمل آن باشد و ميتوان برداشت و بعضى از آن چيزيست كه حملش در تحت طاقت نيست مگر آنكه خدا حمل آن را از برايش آسان گرداند و او را بر آن يارى كند از دوستان مخصوصش و جز اين نيست كه همين تو را بس باشد كه بدانى خدا زندهكننده ايست ميراننده و بدانى كه او تنها را ميميراند بر دستهاى هر كه خواهد از خلق خويش از فرشتگانش و غير ايشان آن مرد عرض كرد كه يا امير المؤمنين اندوه را از من بردى خدا مسلمانان را بتو بهرهمند گرداند على7بآن مرد فرمود كه اگر چنان باشى كه خدا سينهات را گشاده باشد بآنچه از برايت بيان كردم تو از جمله مؤمنانى از روى حق و راستى بحق آن خدائى كه دانه را شكافته و بندگان را آفريده آن مرد عرض كرد كه يا امير المؤمنين چگونه مرا اين امر ميسر شود كه بدانم كه من از جمله مؤمنانم از روى حق و راستى حضرت فرمود كه اين را نداند مگر كسى كه خدا او را اعلام كرده باشد بر زبان پيغمبرش6و رسول خدا6از برايش به بهشت شهادت داده باشد يا خدا سينهاش را گشاده باشد از براى آنكه بداند آنچه را كه در كتابهائى است كه خداى عز و جل آنها را بر رسولان و پيغمبرانش فرو فرستاده آن مرد عرض كرد كه يا امير المؤمنين كيست كه اين را طاقت داشته باشد فرمود كسى كه خدا سينهاش را گشاده و او را از براى آن توفيق داده باشد پس بر تو باد كه عمل كنى از براى خدا و بآن چنگ در زن در نهان كار خويش و آشكارت كه چيزى نيست كه با عمل برابر باشد مترجم گويد كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب «ره» ميگويد كه دليل بر اينكه صانع يكيست نه بيشتر از آن اينست كه ايشان اگر دو باشند امر در ايشان خالى از اين نباشد كه يا هر يك از ايشان قادر باشد بر منع صاحبش از آنچه ميخواهد يا قادر نباشد پس اگر همچنين باشند منع بر ايشان روا باشد و هر كه اين امر بر او روا باشد
محدث است كه ديگرى او را احداث كرده چنان كه مصنوع است و اگر هر دو قادر نباشند عجز و نقص بر ايشان لازم آيد و اين دو امر از دلالتهاى حدوثند پس صحيح شد كه قديم يكيست و دليلى ديگر و آن اينست كه هر يك از ايشان خالى از اين نباشد كه قادر باشد بر اينكه چيزى را از ديگرى بپوشد پس اگر همچنين باشد آنكه كتمان بر او جائز باشد حادث است و اگر قادر نباشد عاجز است و عاجز حادث است به آنچه ما آن را بيان كرديم و در باطل كردن دو قديم كه صفت هر يك از آنها صفت قديمى است كه ما آن را اثبات كرديم باين كلام استدلال مىشود و اما آنچه مانى و پسر ديصان بسوى آن رفتهاند از سخنان پريشان خويش در باب امتزاج و مجوس از حماقتهاى خويش در باب اهرمن كه شيطانست بآن ديندارى و اعتقاد كردهاند فاسد است بآنچه قدم اجسام بآن فاسد مىشود و بجهت دخول ايشان در اين جمله بر كلام در اين دو اختصار كردم و هر يك از اينها را تنها نساختم بآنچه از آن سؤال مىشود و من ميگويم كه سيد مرتضى رازى عليه الرحمة و الرضوان در كتاب تبصره العوام بعد از ذكر مقالات فلاسفه و برادران ايشان از اصحاب نجوم و طبائع و غير ايشان و بطلان آن مقالات مجوس و كيش ايشان را ذكر كرده ميگويد كه بدان كه مذهب مجوس آنست كه عالم را دو صانع است يزدان و اهرمن يزدان خدا را گويند و اهرمن شيطان را و گويند كه چون بارى تعالى عالم را بيافريد انديشه بد كرد و گفت مبادا كه مرا ضدى باشد كه عدو من باشد شيطان از فكر وى پديد آمد و بعضى ديگر گويند كه يزدان تنها بود او را وحشتى پديد آمد فكر بد كرد اهرمن از آن پيدا شد و اهرمن بيرون عالم بود از سوراخى نظر كرد يزدان را ديد و بر جاه و منزلت او حسد بر دو شر و فساد در وى پديد آمد يزدان ملائكه را بيافريد تا لشكر وى باشند و خود با لشكر اهرمن جنگ كرد و جنك ميان ايشان دراز كشيد و چون يزدان نتوانست منع اهرمن كرد با يك ديگر صلح كردند و شمشيرها پيش قمر بنهادند و بعضى گويند كه پيش ملائكه بنهادند بشرط آنكه مدتى معين اهرمن در عالم باشد و قبل از انقضاء مدت هر كدام عهد بشكنند او را بشمشير خود بكشند و چون مدت بآخر رسد اهرمن از عالم بيرون شود و چون بيرون شود عالم خير محض بود و شر و فساد باقى
نماند و بعضى از ايشان گويند كه يزدان و اهرمن هر دو جسماند و بعضى گويند كه اهرمن جسم نيست و ليكن يزدان جسم است و گويند كه يزدان مطبوع است بر خير و شر نتواند كرد و اهرمن مطبوع است و بر شر و خير نتواند كرد و هر چه خير است از يزدان حاصل مىشود و هر چه شر است از اهرمن و گويند كه بيماريها آفريدن و موذيات مانند مار و كژدم و چيزى كه آن قبيح است از اهرمن حاصل شود و اين باطل است زيرا كه فكر و شك نزد ايشان همه قبيح است و از يزدان حاصل شد و بعد از ذكر زردشت و ابتداء آفرينش خلق نو و شاربه و قرب مذهب مجوس بمذهب فلاسفه و ذكر مزدك محبوس ميگويد و قومى ديگر از مجوس كه ايشان را مانويه گويند گويند كه عالم را دو صانع است نور و ظلمت و هر دو زندهاند و قومى از ديصانيهاند و گويند كه نور زنده است و ظلمت مرده و نيز گويند كه نور و ظلمت و هر دو قديماند و مزاج عالم از اين دو باشد و از يك ديگر دور باشند و نور بالطبع در جهت بالا باشد و ظلمت در جهت زير آنگاه در ميان ايشان امتزاج حاصل شد باتفاق و گويند در عالم هيچ نيست جز نور و ظلمت و قومى از ايشان گويند امتزاج ميان نور و ظلمت نه بقصد بود و نور خير كند و شر نتواند كرد و ظلمت بعكس آن و منفعت و لذت و راحت را خير گويند و مضرت و الم و بيمارى را شر و جمله مانويه نبوت عيسى را مقرند و موسى و هرون را منكر و بعد از آن بطلان اين را بيان كرده هر كه خواهد بآن كتاب رجوع كند حديث كرد ما را عبد الواحد بن محمد بن عبدوس نيشابورى عطار «رضى» در نيشابور در سال سيصد و پنجاه و دويم گفت كه حديث كرد ما را على بن محمد بن قتيبه نيشابورى گفت كه از فضل بن شاذان شنيدم كه ميگفت مردى از فرقه ثنويه از ابو الحسن حضرت على بن موسى الرضا7سؤال نمود و من حاضر بودم و گفت كه من ميگويم كه صانع عالم دو تا است پس دليل بر آنكه صانع يكيست چيست حضرت7فرمود كه قول تو كه صانع دو تا است دليل بر اينست كه صانع يكيست زيرا كه تو دويم را ادعا نكردى مگر بعد از آنكه يكى را اثبات كردى پس يكى مجمع عليه است كه ما و تو بر آن اجماع داريم و بيشتر از يكى مختلف فيه است كه در آن اختلاف شده
«باب سى و هفتم» در رد بر نسطوريه از فرق نصارى
يعنىالَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌيعنى آنان كه گفتند كه خدا يكى از سه خدا است چه ايشان قائلند باينكه الوهيت مشترك باشد ميان خدا و مريم و عيسى و هر يك از ايشان خدائى است و خدا يكى از اين سه باشد و حال آنكه هيچ خدائى نيست مگر خداى يگانه.
پدرم «ره» گفت كه حديث كردند ما را احمد بن ادريس و محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از ابراهيم بن هاشم از محمد بن حماد از حسن بن ابراهيم از يونس بن عبد الرحمن از هشام بن حكم از جاثليقهاى نصارى كه او را بريهه ميگفتند و او هفتاد سال مكث نمود و جاثليق نصرانيت بود و اسلام را طلب مينمود و كسى را ميجست كه بر آن استدلال كند و حجت آورد از كسانى كه كتابهاى آن را بخواند و حضرت مسيح را بصفات و دلائل و آياتش بشناسد راوى ميگويد كه بريهه باين امر معروف و مشهور شد بمرتبه كه در ميان نصارا و مسلمانان و يهود و مجوس شهرت يافت تا آنكه نصارى باو نازيدند و گفتند كه اگر در دين نصرانيت كسى نبود مگر بريهه ما را بىنياز مينمود و با وجود اين طالب از براى پيوستن بدين اسلام يا جوياى از براى حق و دين اسلام بود و با او زنى بود كه او را خدمت مينمود كه درنگش بريهه طولى كشيده بود و بريهه ضعف نصرانيت و ضعف حجت آن را بسوى آن زن راز ميگفت و در خفاء اين مطلب را باو بروز ميداد راوى ميگويد كه پس آن زن اين مطلب را از او شناخت و بريهه اين امر را پشت و شكم زد و نهايت دقت و جستجو و كاوش نمود و احتمال دارد كه معنى كلام اين باشد كه اين امر را در پشت شكم زد يعنى در دل نگاه نداشت و بروز داد و شروع كرد كه از پيشوايان مسلمانان و از صلحاء و علماء ايشان و اهل عقل و خردمندان از ايشان سؤال
مينمود و فرقه فرقه را جستجوى بسيار ميكرد و از پى هر يك ميرفت يا ده بده ميگشت و در نزد آن گروه هيچ نمىيافت و گفت كه اگر پيشوايان شما بر حق بودند هر آينه در نزد شما بعضى از حق مىبود پس گروه شيعه را از برايش وصف كردند و هشام بن حكم نيز از برايش وصف شد يونس بن عبد الرحمن گفت كه هشام بن حكم بمن گفت كه در بين آنكه من بر بالاى دكان خويش كه بر در كرخ يعنى محله بغداد بود نشسته بودم و در نزد من گروهى بودند كه قرآن بر من ميخواندند ناگاه گروهى از نصارى را ديدم كه با او مىآيند ما بين قسيسها تا غير ايشان كه بعضى قسيس و امام نصارى بودند و بعضى غير قسيس قريب بصد مرد كه جامه سياه و برنسها را پوشيده بودند و برنس بضم باء و نون و سكون راء كلاه دراز روى پوش باشد كه فرنگيان بر سر گذارند و جاثليق بزرگتر در ميان ايشان بريهه بود تا آنكه در گرداگرد دكان من ايستادند و از براى بريهه كرسى قرار داده شد كه بر آن بنشيند و اسقفها و راهبان ايستادند و بر عصاهاى خويش تكيه دادند و بر نسلهاى ايشان بر سرهاى ايشان بود پس بريهه گفت كه در ميان مسلمانان كسى باقى نماند از كسانى كه بعلم كلام ياد ميشوند مگر آنكه بنصرانيت با او مباحثه و گفتگو كردم و در نزد ايشان هيچ نبود و حال آمدهام كه با تو در دين اسلام مباحثه كنم راوى ميگويد كه هشام بن حكم خنديد و گفت اى بريهه اگر از من معجزاتى را چون معجزات حضرت مسيح ميخواهى من نه مسيحم و نه مانند او و نه باو نزديك ميتوانم شد و آن حضرت روحى است پاك و پاكيزه لاغر ميان برآمده كه آياتش ظاهر و هويدا و علاماتش قائم و بر پا است بريهه گفت كه اين كلام و وصف مرا خوش آمد هشام گفت كه اگر محاجه يعنى بر يك ديگر حجت آوردن را اراده دارى اينجا بيا بريهه گفت آرى من از تو سؤال ميكنم كه نسبت و نژاد اين پيغمبر شما از حضرت مسيح به نسبت ابدان چه نسبت است و چه خويشى دارند هشام گفت كه پسر عموى جد اوست زيرا كه او از فرزندان اسحق است و محمد از فرزندان اسماعيل بريهه گفت كه چگونه او را بخدا نسبت ميدهى و بآن جناب چه نسبت دارد هشام گفت كه اگر نسبت او را در نزد شما ميخواهى شما را خبر دهم و اگر نسبتش را در نزد ما ميخواهى ترا خبر دهم بريهه گفت كه نسبتش را در نزد