بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 309

ما ميخواهم و گفت كه گمان كردم كه هشام هر گاه آن حضرت را به نسبت ما نسبت دهد بر او غالب شوم گفتم پس آن حضرت را نسبت ده به نسبتى كه ما را بآن نسبت ميدهيم هشام گفت آرى شما ميگوئيد كه آن حضرت قديمى است از قديم پس كدام از اين دو قديم پدر است و كدام يك از ايشان پسر بريهه گفت كه آنكه بسوى زمين فرود آمده پسر است و پسر فرستاده پدر است هشام گفت كه پدر از پسر استوارتر است زيرا كه خلق آفريده پدرند بريهه گفت كه خلق هم آفريده پدرند و هم آفريده پسر هشام گفت كه چه ايشان را منع كرد از آنكه هر دو فرود آيند چنان كه هر دو آفريده‌اند هر گاه شريك باشند بريهه گفت كه چگونه شريك باشند و حال آنكه اين دو يك چيزند جز اين نيست كه بنام از يك ديگر جدا ميشوند هشام گفت جز اين نيست كه بنام با يك ديگر اجتماع ميكنند بريهه گفت كه اين كلام مجهول است كه كسى معنى آن را نميداند هشام گفت كه اين كلام معروف است كه همه كس آن را مى‌شناسند و ميدانند بريهه گفت كه پسر بپدر پيوسته هشام گفت كه پسر از پدر جدا است بريهه گفت كه اينك خلاف آن چيزيست كه مردم آن را تعقل ميكنند و ميفهمند هشام گفت كه اگر آنچه مردم آن را تعقل ميكنند شاهد از براى ما و شاهد بر ما باشد من بر تو غالب شدم زيرا كه پدر بود و پسر نبود پس اى بريهه تو همچنين ميگوئى گفت نه من همچنين نميگويم هشام گفت پس چرا گواه ميگردانى گروهى را كه گواهى ايشان را از براى خودت نمى‌پذيرى بريهه گفت كه پدر نامى است و پسر نامى بقدرتش كه قديم است هشام گفت كه اين دو نام قديم‌اند چون قدم پدر و پسر بريهه گفت نه و ليكن نامها حادث‌اند هشام گفت پس پدر را پسر و پسر را پدر گردانيدى اگر پدر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد نه پسر پس پسر پدر است و اگر پسر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد پس پدر پسر است و پسر پدر و در اينجا پسرى نيست بريهه گفت كه پسر نام از براى روح است در هنگامى كه بسوى زمين فرود آمد هشام گفت پس در آن هنگام كه بسوى زمين فرود نيامده بود نامش چه بود بريهه گفت كه نامش پسر بود خواه فرود آمده بود و خواه فرود نيامده بود


صفحه 310

هشام گفت پس پيش از فرود آمدن اين روح نام همه آن يكى بود يا نامش دو بود بريهه گفت كه همه آن يكى و يكروح بود هشام گفت كه راضى شدى كه بعضى از آن را پسر و بعضى از آن را پدر قرار دهى بريهه گفت نه زيرا كه نام پدر و نام پسر يكى است هشام گفت پس پسر پدر پدر و پدر پسر پسر است پس پدر و پسر يكى است اسقفها بزبان خود ببريهه گفتند كه هرگز مثل اين بتو نگذشت و بكسى بر نخوردى كه مانند اين مرد باشد برميخيزيم پس بريهه سرگردان شد و رفت كه برخيزد هشام باو در آويخت و گفت چه تو را از دين اسلام منع ميكند آيا در دلت درديست كه از غايت خشم بهمرسيده باشد پس آن را بگو و اگر نه تو را از نصرانيت يك مسأله مى‌پرسم كه امشب بر سر آن شب بروز آورى كه خواب نكنى و شب همه در فكر آن باشى پس صبح كنى و تو را همت و مقصودى غير از من نباشد كه تمام اوقات خود را صرف اين كنى كه مرا ببينى اسقفها گفتند كه اين مسأله را مخواه چه شايد كه آن تو را در شك اندازد راوى ميگويد كه بريهه گفت كه اى ابا الحكم آن مسأله را بگو هشام گفت مرا خبر ده كه پسر آنچه را كه در نزد پدر است ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت پس پدر ميداند آنچه را كه پسر آن را ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پسر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پدر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پدر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پسر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت پس چگونه يكى از اين دو پسر صاحب خود كه آن ديگر است باشد و حال آنكه اين دو برابرند و چگونه هر يك از ايشان بر صاحب خود ستم ميكند بريهه گفت كه از ايشان ستمى نيست هشام گفت كه از جمله حق در ميان ايشان آنست كه پسر پدر پدر و پدر پسر پسر باشد اى بريهه بر سر اين مسأله شب بروز آور و تمام شب در آن فكر كن و نصارى متفرق شدند و ايشان آرزو ميكردند كه هشام و اصحاب او را نديده باشند راوى ميگويد كه پس بريهه غمگين و اندوهناك برگشت تا بمنزل خود شد زنش كه او را خدمت ميكرد گفت مرا چه مى‌شود كه تو را اندوهناك و غمگين مى‌بينم بريهه سخنانى را كه در ميان او و هشام واقع شده بود از برايش حكايت نمود آن زن گفت‌


صفحه 311

كه واى بر تو آيا ميخواهى كه بر حق باشى يا بر باطل بريهه گفت بلكه ميخواهم كه بر حق باشم آن زن گفت كه در هر جا و هر زمان كه حق را يافتى بسوى آن ميل كن و بپرهيز از ستيزه كردن زيرا كه ستيزه شك است و شك شوم و نامبارك و اهل آن در آتش دوزخ‌اند راوى ميگويد كه پس بريهه گفتار آن زن را صواب شمرد و بر صبح كردن بر هشام عزم كرد و دل بر آن بست كه صبح زود بنزد هشام رود راوى ميگويد كه پس صبح زود بجانب هشام رفت و كسى از يارانش با او نبود و گفت كه اى هشام آيا تو را كسى هست كه از رأى او صادر شوى و سير معنى باز كردى چنان كه تشنه از آبشخوار سيراب باز ميگردد و بدون راى او كار نكنى و بقولش رجوع كنى و بطاعتش اعتقاد و دين دارى نمائى هشام گفت آرى اى بريهه بريهه گفت كه صفتش چيست هشام گفت كه در نسبش يا در دينش بريهه گفت كه در هر دو هم نسبش را وصف كن و هم دينش را وصف كن هشام گفت اما نسب بهترين نسبها است چه سر عرب و برگزيده قريش و فاضل بنى هاشم است هر كه با او منازعه كند در نسبش او را از خود فاضلتر يابد زيرا كه قريش فاضلترين عربند و بنى هاشم از همه قريش فاضلترند و فاضلترين بنى هاشم خاص و دين و سيد ايشان است و همچنين فرزند سيد از فرزند غير سيد فاضلتر است و اينك از فرزند سيد است بريهه گفت كه دينش را وصف كردن كه شريعتهاى او را وصف كنم يا صفت بدن و طهارتش را بريهه گفت كه بدن و طهارتش را وصف كن هشام گفت معصوم است كه گناه نميكند و سخاوت دارد كه بخل نميورزد و دليريست كه بيدل نميشود و نميترسد و آنچه از علم باو سپرده شده جاهل نباشد كه نداند دين را حافظ است و بآنچه بر او فرض و واجب شده قائم و بر پا و از عترت و فرزندان پيغمبران و جامع علم همه پيغمبرانست در نزد غضب حلم ميكند و در نزد ظلم انصاف ميدهد و در نزد رضا يارى مينمايد و از دوست و دشمن داد مى‌ستاند و از دوستش جوز و دروغى را در باب دشمنش نميخواهد و افاده دوستش را منع نميفرمايد و افاده بكسر همزه چهار معنى دارد اول چيزى دادن دويم چيزى ستاندن سيم چيزى بكسى رسانيدن چهارم چيزى گرفتن از كسى و بكتاب خدا عمل ميكند و بچيزهاى عجيب كه مردم از آن تعجب‌


صفحه 312

كنند حديث ميگويد و خبر ميدهد و از اهل طهارتها است كه گفتار پيشوايان برگزيدگان را حكايت ميفرمايد و حجتى از برايش شكسته و باطل نشده و هيچ مسأله را جاهل نبوده كه نداند در باب هر سنت و طريقه فتوى ميدهد و هر تارى را روشن مى‌سازد بريهه گفت كه حضرت مسيح را وصف كردى در صفاتش و او را اثبات نمودى بحجتها و نشانيها يا معجزاتش مگر آنكه اين شخص از شخص آن حضرت جدا است و اين وصف بوصفش قائم و برپاست پس اگر اين وصف راست باشد ما باين شخص ايمان مى‌آوريم هشام گفت كه اگر ايمان آوردى راه راست يابى و اگر حق را پيروى كنى كسى تو را ملامت و سرزنش نتواند كرد بعد از آن گفت كه اى بريهه هيچ حجتى نيست كه خدا آن را بر اول خلقش اقامه و بر پا داشته باشد مگر آنكه آن را بر وسط و آخر خلقش اقامه فرموده پس حجتها باطل نميشود و ملتها ضايع نميگردد و سنتها نميرود و نابود نخواهد شد بريهه گفت كه اينك چه بسيار بحق شباهت دارد و همين چه براستى نزديكست و اين صفت صفت حكيمان است كه از حجت اقامه كنند آنچه را كه بآن شبهه را نيست و نابود سازند هشام گفت آرى پس كوچ كردند تا بمدينه آمدند و آن زن همراه ايشان بود و هشام و بريهه حضرت صادق7را ميخواستند پس حضرت موسى بن جعفر8را ملاقات نمودند پس هشام اين حكايت را از براى حضرت نقل و حكايت كرد و چون فارغ شد حضرت موسى بن جعفر8فرمود كه اى بريهه دانش تو بكتاب خدا كه انجيل است چگونه باشد آيا آن را ميدانى بريهه عرض كرد كه من بآن دانايم حضرت فرمود كه وثوق و اعتمادت بتاويل و تفسير آن چگونه است عرض كرد كه بسيار وثوق بخود دارم بعلم خويش بآن هشام مى‌گويد كه پس حضرت موسى بن جعفر8بخواندن انجيل آغاز فرمود بريهه گفت بحق حضرت مسيح كه مسيح اين را چنين ميخواند و اين قرائت را كسى نخواند مگر حضرت مسيح بعد از آن بريهه گفت كه مدت پنجاه سالست كه تو يا مثل تو را طلب ميكردم هشام ميگويد كه پس بريهه ايمان آورده و ايمانش خوش بود كه مؤمن خوبى شد و آن زن نيز ايمان آورد و ايمانش خوب بود راوى‌


صفحه 313

ميگويد كه پس هشام و بريهه و آن زن بر حضرت صادق7داخل شدند و هشام اين حكايت و سخنى را كه در ميان حضرت امام موسى7و بريهه جارى شده بود حكايت نمود حضرت صادق7فرمود كه‌ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌يعنى ايشان فرزندانى چندند كه بعضى از ايشان از بعضى ديگر زاده شده‌اند يعنى اولاد پسنديده از پدران برگزيده و خدا شنوا است با قوال مردمان دانا است باعمال ايشان بريهه عرض كرد كه فداى تو گردم از كجا شما را تورية و انجيل و كتابهاى پيغمبران و علم بآنها دست بهم داده حضرت فرمود كه اينها در نزد ما است بطريقه ميراث از نزد ايشان و اينها را ميخوانيم چنان كه ايشان اينها را خوانده‌اند و اينها را ميگوئيم و تفسير ميكنيم چنان كه ايشان اينها را گفته‌اند بدرستى كه خدا در زمين خود حجتى را قرار نميدهد كه از چيزى سؤال شود پس بگويد كه نميدانم بعد از آن بريهه دست از حضرت صادق7بر نداشت تا آن حضرت از دنيا رحلت فرمود پس ملازم حضرت موسى بن جعفر8شد و در خدمتش ميبود تا در زمان آن حضرت فوت شد و حضرت او را بدست خود غسل داد و بدست خود او را كفن پوشانيد و بدست خود او را در لحد خوابانيد و فرمود كه اينك يك حوارى از حواريان و خاصى از خاصان حضرت مسيح است كه آن حضرت را يارى مينمود و بدل تصديق او كرده بود و حق خدا را بر خود مى‌شناخت راوى ميگويد پس بيشتر اصحاب آن حضرت آرزو كردند كه چون بريهه باشند «مترجم گويد» جاثليق عالم و عابد و حاكم ترسايانست و نيز قاضى و حكيم ايشان و در قاموس مذكور است كه جاثليق بفتح ثاء سه نقطه رئيس نصارى است كه در بلاد اسلام در شهر بغداد باشد و در زير دست بطريق انطاكيه ميباشد بعد از آن مطران زير دست او است بعد از آن اسقف است كه در شهرى ميباشد بعد از آن بعد از آن قسيس است بعد از آن شماس و گفته كه بطريق بر وزن كبريت قائد و لشكر كشتى است از لشكركشان روم كه ده هزار نفر در تحت او باشند بعد از آن طرخانست كه پنج هزار نفر در تحت اويند بعد از آن قومس است كه دويست نفر در تحت اويند و اسقف بضم يكم و سيم با تشديد فاء مهتر و پيشواى ترسايانست در دين چنان كه در


صفحه 314

بعضى از لغات معتبره و مسطور است و در مؤيد الفضلاء مذكور است كه زنجير پوش و انجيل خوان و دانشمندان ترسايان كه خوش آواز باشند و در قاموس ميگويد و اسقف رئيس نصارى است در دين يا پادشاهى كه فروتنى بر خود بندد در رفتارش يا عالم يا اسقف بالاتر از قسيس و پست‌تر از مطران است و گفته كه قس چو قسيس رئيس نصارى است و سماس از جمله رؤساء نصارى است كه ميان سر خود را مى‌تراشد و لازم كنشت ميباشد و بريهه بر وزن غفيله تصغير ابراهيم است و در بعضى از نسخ كافى بريه بدون هاء است و آن بر وزن حسين يا قريه است و اول اظهر مينمايد

«باب سى و هشتم» در ذكر عظمت و بزرگى خداى عز و جل‌

پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كردند ما را ابراهيم بن هاشم و غير او از خلف بن حماد از حسن بن زيد هاشمى از حضرت صادق7كه فرمود زينب عطر فروش لوچ بسوى زنان و دختران رسول خدا6آمد و كارش اين بود كه عطر بايشان ميفروخت پس رسول خدا6داخل شد و زينب در نزد ايشان بود حضرت باو فرمود كه چون تو بنزد ما بيائى خانهاى ما خوشبو شود زينب عرض كرد كه خانهاى تو يا رسول اللَّه ببوى تو خوشبوتر است حضرت فرمود كه چون بفروشى نيكى كن و خيانت مكن زيرا كه آن پرهيزگاريش بيشتر و مال را باقى گذارنده‌تر است زينب عرض كرد كه در باب چيزى از فروختنم نيامده‌ام و جز اين نيست كه بخدمتت آمده ام كه تو را از عظمت خدا سؤال كنم حضرت فرمود جل جلال اللَّه بزودى تو را از هر كه و هر چه بر روى آنست در نزد طبقه زمينى كه در زير آنست چون حلقه ايست كه در بيابان چولى افتاده باشد و اين دو طبقه زمين و هر كه در اينها و هر كه بر روى اينها است در نزد طبقه سيم كه در زير اينها است چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و طبقه‌


صفحه 315

سيم تا آنكه بطبقه هفتم منتهى شد بعد از آن اين آيه را خواند كه‌خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ‌يعنى خدا همان است كه آفريد هفت آسمان را و از زمين مانند آنها را و هفت طبقه زمين و هر كه در آنها و هر كه بر روى آنها است بر پشت خروس چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و آن خروس يك بالش در مشرق و بال ديگرش در مغرب است و پاپهايش در تخوم يعنى حد فاصل زمين و هفت طبقه زمين و خروس با هر كه در آن و هر كه بر روى آن است بر روى سنك چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك با هر كه در آن و هر كه بر روى آنست بر پشت ماهى چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك و ماهى در نزد درياى تاريك چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك طبقه و درياى تاريك در نزد هواء چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت طبقه زمين و خروس و سنك و ماهى و درياى تاريك و هواء در نزد ثرى كه خاك نمناكست چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كه‌لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى‌يعنى او را است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه در ميان آسمانها و زمين و آنچه در زير ثرى است و حضرت6فرمود كه بعد از آن خبر منقطع و بريده شده يعنى آنچه در زير ثرى است كسى غير از خدا آن را نميداند و هفت طبقه زمين و خروس و سنك و ماهى و درياى تاريك و هواء و ثرى با هر كه در آن و هر كه بر روى آنست در نزد آسمان اول چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد و آنچه مذكور شد و آسمان دنيا با هر كه در آن و هر كه بر روى آنست در نزد آسمان كه زير آنست چون حلقه ايست كه در بيابان چولى باشد و آنچه ذكر شد و اين دو آسمان در نزد آسمان سيم چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد و اين آسمان سيم و هر كه بر روى آنست در نزد آسمان چهارم چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد تا آنكه بآسمان هفتم منتهى شد و اين هفت آسمان و هر كه بر روى آنها است در نزد درياى مكفوف كه آن را از اهل زمين و باز داشته‌اند كه بر ايشان فرود نميآيد چه باران از آب آسمانست چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت‌


صفحه 316

آسمان و درياى مكفوف در نزد كوههاى تگرگ چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كه‌وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍيعنى و خدا فرو ميفرستد از آسمان از كوهى چند كه در آنست از تگرگ و اين هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ در نزد حجابهاى نور چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد و آن هفتاد هزار حجاب است كه نور آنها ديدها را ميبرد و كور ميگرداند و اينكه مذكور شد و هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ و هواء و حجابها در نزد هوائى كه دلها در آن حيران مى‌شود چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد و هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ و هواء و حجابها نسبت بكرسى و در آن چون حلقه‌ايست كه در بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كه‌وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ‌و ترجمه اول آيه مذكور شد و ترجمه تتمه اينست كه در رنج نيفكند او را و بر او گران نيايد نگاهداشتن آسمانها و زمين و او است بلند مرتبه بزرگوار و آنچه مذكور شد و هفت آسمان و درياى مكفوف و كوههاى تگرگ و هواء و حجابها و كرسى در نزد عرش چون حلقه‌ايست كه بيابان چولى باشد پس اين آيه را خواند كه‌الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌و فرشتگان عرش را بر نميدارند مگر بگفتن لا اله الا الله و لا حول و لا قوة الا بالله پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عيسى از حسن بن محبوب از عمرو بن شمر از جابر بن يزيد كه گفت حضرت باقر7را سؤال كردم از قول خداى عز و جل‌أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍيعنى آيا پس ما بتنگ آمديم و مانده شديم بآفرينش اول بلكه ايشان در اشتباه و آشفتگى از آفريدن تازه‌اند و حضرت فرمود كه اى جابر تأويل اين آيه آنست كه خداى عز و جل چون اين خلق و اين عالم را نيست و نابود گرداند و اهل بهشت را در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ ساكن كند عالمى را غير از اين عالم تازه خلق كند و خلقى را تازه بيافريند بى‌نرها و ماده‌ها كه او را بپرستند و توحيد او كنند و زمين را غير از اين زمين از براى ايشان بيافريند كه ايشان را بردارد و آسمانى را غير از اين آسمان خلق كند كه‌