بر ايشان سايه افكند و شايد كه تو چنان مىبينى كه خدا عالمى مگر اين يك عالم را نيافريده و چنان مىبينى كه خدا آدميانى را غير از شما نيافريده بلى بخدا سوگند كه خدا هزار هزار عالم و هزار هزار آدم را آفريده و تو در آخر اين عالمها و اين آدمهائى.
حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را احمد بن يحيى بن زكرياء گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب از تميم بن بهلول از نضر بن مزاحم منقرى از عمر بن سعيد از ابو محنف لوط بن يحيى از ابو منصور از زيد بن وهب كه گفت امير المؤمنين على بن ابى طالب7از قدرت خدا جلت عظمته سؤال شد پس آن حضرت برخاست و خطبه خواند و خدا را ستود و بر او ثناء نمود بعد از آن فرمود كه خداى تبارك و تعالى را فرشتگانى هستند كه اگر يك فرشته از ايشان بسوى زمين فرود آيد زمين وسعت و گنجايش او نداشته باشد بجهت بزرگى خلقت و بسيارى بالهايش و از جمله ايشان كسى است كه اگر جن و انس تكليف شوند كه او را وصف كنند او را وصف نتوانند كرد بجهت دورى ما بين مفاصل و بندها و خوبى تركيب صورتش و چگونه وصف شود از فرشتگانش كسى كه ما بين دوشها و نرمه گوشهايش هفتصد ساله را هست و از جمله ايشان كسى است كه افق آسمان را ببالى از بالهايش مىبندد و پر ميكند قطع نظر از بزرگى بدنش و از جمله ايشان كسى است كه آسمانها تابندگاه و كمر او است و از جمله ايشان كسى است كه پايش بر چيزى قرار و آرام ندارد بلكه در هواى پائينتر ايستاده و زمينها تا زانوهاى او است و از جمله ايشان كسى است كه اگر همه آبها در گودى انگشت ابهامش افكنده و ريخته شود وسعت و گنجايش آنها داشته باشد و از جمله ايشان كسى است كه اگر كشتيها در اشگهاى چشمهايش انداخته شود رودهاى بسيار روان گرددفَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَو آن حضرت7از حجابها سؤال شد فرمود كه اول حجابها هفت حجاب است كه گندگى هر حجابى پانصد ساله راه باشد و ميان هر دو حجاب از آنها كه از حجابى تا حجابى پانصد ساله راهست و حجاب سيم هفتاد حجاب است و ميان هر دو حجاب بقدر پانصد ساله راه و طولش پانصد ساله را هست و حاجيان هر حجابى از آنها هفتاد هزار فرشتهاند كه دربانى آن ميكنند
و قوت هر فرشته از ايشان قوت ثقلين است كه با قوت جن و انس برابرى ميكند از جمله آن حجابها حجاب ظلمت و تاريكى است و از جمله آنها حجاب نور و روشنى و بعضى از آنها حجاب آتش و بعضى از آنها حجاب دود و بعضى از آنها حجاب ابر و بعضى از آنها حجاب برق و بعضى از آنها حجاب باران و بعضى از آنها حجاب رعد و بعضى از آنها حجاب ضوء و روشنى و بعضى از آنها حجاب ريگ و بعضى از آنها حجاب كوه و بعضى از آنها حجاب غبار و بنا بر بعضى از نسخ توحيد و بعضى از آنها حجاب كوه غبار و بعضى از آنها حجاب آب و بعضى از آنها حجاب جويها و اينها حجابهاى مختلف است كه گندگى هر حجابى هفتاد هزار ساله را هست بعد از آن سرا پردههاى جلال است و آنها هفتاد سراپرده است كه در هر سراپرده هفتاد هزار فرشته است و در ميان هر سراپرده و سراپرده ديگر پانصد ساله را هست بعد از آن سرا پرده عزت است بعد از آن سراپرده كبرياء بعد از آن سراپرده عظمت بعد از آن سراپرده قدس بعد از آن سراپرده جبروت بعد از آن سراپرده فخر بعد از آن نور سفيد بعد از آن سراپرده وحدانيت و آن هفتاد هزار ساله راه در هفتاد هزار ساله را هست بعد از آن حجاب اعلى است كه از همه برتر و بالاتر باشد و كلام آن حضرت7تمام شد و خاموش گرديد پس عمر بآن حضرت گفت كه يا ابا الحسن نمانم از براى روزى كه تو را در آن نبينم.
حديث كرد ما را ابو الحسن على بن عبد اللَّه بن احمد اسوارى گفت كه حديث كرد ما را مكى بن احمد بن سعدويه بردعى گفت كه خبر داد ما را ابو عمير عدى بن احمد بن عبد الباقى در اذنه و اذنه بفتح همزه و ذال شهريست نزديك طرطوس گفت كه حديث كرد ما را ابو الحسن احمد بن محمد بن براء گفت كه حديث كرد ما را عبد المنعم بن ادريس گفت كه حديث كرد مرا پدرم از وهب از ابن عباس از پيغمبر6كه فرمود خداى تبارك و تعالى را خروسى است كه پاهايش در تخوم و حد زمين هفتم و سرش در نزد عرش است در حالى كه گردنش را در زير عرش پيچيده و برگردانيده و دو تا كرده و فرشته از فرشتگان خداى عز و جل كه خداى تبارك و تعالى او را آفريده و پايهايش در تخوم زمين هفتم است كه از همه طبقات زمين پائينتر است گذشت در حالى كه در آن بالا رونده
بود بقدر كشيدن زمينها تا آنكه از آنها بيرون رفت بسوى افق آسمان بعد از آن در آن گذشت در حالى كه بالا رونده بود تا آنكه طرف سر يا رويش بعرش منتهى شد و ميگفت كه
سبحان ربى
يعنى پاك و منزه ميشمارم تو را اى پروردگار من از آنچه لائق بشان تو نباشد و آن خروس را دو بال است كه چون آنها را بگشايد از مشرق و مغرب درگذرد و چون آخر شب شود بالهاى خود را بگشايد و آنها را بر هم زند و به تسبيح خدا فرياد برآورد و آواز كند و ميگويد كه
سبحان الملك القدوس سبحان الكبير المتعال لا اله الا هو الحى القيوم
و در بعضى از نسخ توحيد بجاى لفظ هو لفظ جلالة واقع شده و ترجمه اين كلام اينست كه پاك و منزه ميشمارم پادشاهى را كه پاكست از هر عيبى و وصفى كه باو لائق نباشد و منزه است از همه قبائح پاك و منزه ميشمارم بزرگى را كه برترى دارد نيست خدائى مگر او كه زنده است پاينده و چون چنين كند همه خروسهاى زمين تسبيحكننده و بالهاى خود را بر هم زنند و شروع كنند و در فرياد و آواز كردن و چون آن خروس در آسمان ساكن شود خروسها در زمين ساكن شوند و چون در بعضى از سحر شود بالهاى خود را بگشايد و آنها را از مشرق و مغرب بگذارند و آنها را بر هم زند و بتسبيح خدا فرياد كند كه
سبحان الله العظيم سبحان الله العزيز القهار سبحان الله ذى العرش المجيد سبحان الله رب العرش الرفيع
يعنى پاك و منزه ميشمارم خداى بزرگ را پاك و منزه ميشمارم خداى ارجمند يا غالبى را كه شكننده كامها است پاك و منزه ميشمارم خدائى را كه خداوند عرش بزرگوار است پاك و منزه ميشمارم خدائى را كه پروردگار عرش بلند است كه برترى دارد و چون چنين كند خروسهاى زمين تسبيح گويند و چون بهيجان آيد خروسها در زمين بهيجان آيند و بتسبيح و تقديس از براى خداى عز و جل آن را جواب گويند و آن خروس را پريست سفيد چون سختتر سفيدى كه در وقتى آن را ديده باشى و نيز آن را موى خورد يا پر ريزه سبزيست كه در فارسى آن را چوژه گويند كه در زير پر سفيدش باشد چون سختتر سبزى كه در وقتى آن را ديده باشى پس پيوسته مشتاقم بسوى اينكه بپر آن خروس نظر كنم.
بهمين اسناد از پيغمبر6مرويست كه فرمود خداى تبارك و تعالى را فرشته ايست از فرشتگان كه نيمه بالاى بدنش آتش است و نيمه پائين بدنش برفست پس نه آتش برف را ميگدازد و نه برف آتش را فرو مىنشاند و آن فرشته ايستاده ايست و بآواز بلندى كه دارد نداء ميكند كه
سبحان الذى كف حر هذه النار فلا تذيب الثلج و كف برد هذا الثلج فلا يطفى حر النار اللهم يا مؤلف بين الثلج و النار الف بين قلوب عبادك المؤمنين على طاعتك.
يعنى پاك و منزه است آنكه گرمى اين آتش را بازداشته پس برف را نميگذارد و سردى اين برف را بازداشته پس گرمى اين آتش را فرو نمينشاند بار خدايا اى الفت دهنده ميان برف و آتش الفت ده در ميان دلهاى بندگان مؤمن خود بر فرمانبرداريت.
و بهمين اسناد از پيغمبر6مرويست كه فرمود خداى تبارك و تعالى را فرشتگانى چند هست كه چيزى از طبقهاى بدنهاى ايشان كه بهم گرفته و ناگشوده باشد نباشد مگر آنكه خداى عز و جل را تسبيح ميكند و بآوازهاى مختلف او را از هر جانبى مىستايد و آن فرشتهها سرهاى خود را بسوى آسمان بلند نميكنند و آنها را بسوى پايهاى خويش پست نميكنند از گريه و ترس بجهت خداى عز و جل.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از موسى بن عمران نخعى از عمويش حسين بن يزيد از اسماعيل بن مسلم كه گفت حديث كرد ما را ابو نعيم بلخى از مقاتل بن حيان از عبد الرحمن بن ابى ذر از پدرش ابو ذر غفارى «ره» كه گفت دست رسول خدا6را گرفته بودم و ما هر دو با هم ميرفتيم و پيوسته بآفتاب نظر ميكرديم تا آنكه پنهان شد من عرض كردم كه يا رسول اللَّه آفتاب در كجا پنهان مىشود فرمود در آسمان بعد از آن از آسمانى بسوى آسمان ديگر بلند مىشود تا آنكه بسوى آسمان هفتم كه از همه بالاتر است بالا ميرود تا آنكه در زير عرش مىشود و بر رو در مىافتد و سجده ميكند و فرشتگانى كه با آن موكلاند با آن سجده ميكنند پس آفتاب عرض ميكند كه اى پروردگار من مرا امر ميفرمائى كه از كجا طالع شوم و برايم آيا از مغربم طلوع كنم يا از مطلعم و اين است معنى قول
خداى عز و جل كهوَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِيعنى و دليل ديگر بر قدرت ما آفتابست كه روان مىشود و ميرود از براى قرارگاهى كه از براى آنست آن رفتن تقدير و مقدر خداونديست غالب و دانا و حضرت فرمود كه مقصود از آن صنعت پروردگار عزيز است در ملك و پادشاهيش با خلقش و فرمود كه بعد از آن جبرئيل حله روشنى از نور عرش را بنزد آفتاب مىآورد بر اندازه ساعتهاى روز در درازى كه در تابستان دارد يا كوتاهى آن در زمستان يا ميان اين و آن در پائيز و بهار و فرمود كه پس آفتاب آن حله را در مىپوشد چنان كه يكى از شما جامهايش را در مىپوشيد بعد از آن با آن حله در هواى آسمان ميرود تا آنكه از مكان طلوعش طالع مىشود و پيغمبر6فرمود كه گويا من بسوى آن مىنگرم كه مقدار سه شبانه روز محبوس شده كه هيچ برنميآيد بعد از آن روشنى را بر آن در نپوشانند و مأمور شود كه از مغربش طلوع كند و اينست معنى قول خداى عز و جلإِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْيعنى چون آفتاب در هم پيچيده شود و چون ستارگان تيره و تار شوند و ماه همچنين است از مطلع و مجراى آن در كناره آن و مغرب آن و بلندشدنش بسوى آسمان هفتم و در زير عرش سجده ميكند و جبرئيل حله از نور كرسى را در نزد آن مىآورد و اينست معنى قول خداى عز و جلهُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراًيعنى او است آن خداوندى كه گردانيد آفتاب را بسيار روشن و ماه را روشن ابو ذر «ره» گفت كه بعد از آن با رسول خدا6بگوشه رفتيم و نماز مغرب را بجا آورديم.
حديث كرد ما را احمد بن محمد بن يحيى عطار «ره» گفت كه حديث كرد ما را پدرم گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن بن ابان از محمد بن اورمه از زياد قندهارى از درست از مردى از حضرت صادق7كه فرمود خداى تبارك و تعالى را فرشتهايست كه دورى ما بين نرمه گوش تا گردنش بقدر پانصد ساله راهست بجنبيدن و پرواز مرغ حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را
احمد بن ادريس از سيارى از عبد اللَّه بن حماد از جميل بن دراج كه گفت حضرت صادق7را سؤال كردم كه آيا در آسمان درياها است فرمود آرى پدرم مرا خبر داد از پدرش از جدش:كه فرمود رسول خدا6فرمود كه در آسمانهاى هفتگانه درياها است كه گودى يكى از آنها بقدر پانصد ساله راهست و در آنها فرشتگانى چندند كه ايستادهاند از آن زمان كه خداى عز و جل ايشان را آفريده و آب تا زانوهاى ايشانست و در ميان ايشان فرشته نيست مگر آنكه او را هزار و چهار صد بالست و در هر بالى چهار رو و در هر روئى چهار زبان و در آنها هيچ بال و رو و زبان و دهانى نيست مگر آنكه خداى عز و جل را تسبيح ميكند بتسبيحى كه نوعى از آن بصاحبش كه نوع ديگر است نميماند.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از حسين بن حسن بن ابان از محمد بن اورمه از احمد بن محسن ميثمى از أبو الحسن شعيرى از سعد بن طريف از اصبغ بن نباته كه گفت ابن كوّاء بخدمت امير المؤمنين7آمد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين بخدا سوگند كه در كتاب خداى عز و جل آيهايست كه بر دلم تباهى و فساد كرده و مرا در دينم در شك انداخته على7باو فرمود كه مادرت بمرگت نشيند و تو را نيابد آن آيه چيست عرش كرد كه قول خداى عز و جلوَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُيعنى آيا نديدهاى و ندانسته كه خدا چنانست كه تسبيح و تنزيه ميكند از برايش هر كه در آسمانها و زمين است و مرغان نيز او را تسبيح ميكنند در حالى كه بالها گشودهاند در هواء وصف كشيدهاند هر يك بحقيقت دانسته دعايش و تسبيح و تنزيهش را پس امير المؤمنين7باو فرمود كه اى پسر كوّاء بدرستى كه خداى تبارك و تعالى فرشتگان را در صورتهاى پراكنده و مختلف آفريده بدان و آگاه باش كه خداى تبارك و تعالى را فرشتهايست در صورت خروس صداكننده سياه و سفيد كه انگشتانش در زمينهاى هفتم پائينتر است و بالش در زير عرش دو تا شده و آن را دو بالست يك بال در مشرق و يك بال در مغرب و
يكى از آتش و ديگرى از برف است و چون وقت نماز حاضر شود بر انگشتانش بايستد و گردنش را از زير عرش بلند كند بعد از آن بالهاى خود را بر هم زند چنان كه خروسها در منزلهاى شما بالها را بر هم ميزنند پس نه آن بالى كه ار آتش است برف را ميگدازد و نه آن بالى كه از برفست آتش را فرو مىنشاند و آواز ميكند كه
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا سيد النبيين و ان وصيه سيد الوصيين و ان الله سبوح قدوس رب الملائكة و الروح
يعنى گواهى ميدهم باينكه نيست خدائى مگر خدا در حالى كه تنها است و شريكى از برايش نيست و گواهى ميدهم باينكه محمد سيد و بزرگ پيغمبرانست و باينكه وصيش سيد اوصياء ايشانست و باينكه خدا پاكست از هر بدى و بغايت پاك و پاكيزه و پروردگار فرشتگان و روح است و حضرت فرمود كه پس خروسها در منزلهاى شما بالهاى خود را بر هم ميزنند و آن را از گفتارش جواب مىدهند و اين معنى قول خداى عز و جل است كهوَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُو حضرت فرمود يعنى هر يك از خروسها كه در زمينند «مترجم گويد» كه ظاهر اين حديث آنست كه مراد از كل هر يك از خروسها باشد و ضمير صلاته و تسبيحه بخروس عرش راجع باشد و مفسر آن بهر يك از اهل آسمان و زمين و مرغان تفسير كردهاند و دو ضمير را بسوى كل يا خدا برگردانيدهاند چنان كه ظاهر آيه اينست حديث كرد ما را پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد بن عيسى از حسن بن على از يونس بن يعقوب از عمرو بن مروان از حضرت صادق7كه فرمود خداى تبارك و تعالى را فرشتگانى چند هست كه نصفههاى ايشان از تگرگست و نصفههاى ايشان از آتش و اين را ميگويند كه يا مؤلف بين البرد و النار ثبت قلوبنا على طاعتك يعنى اى الفت دهنده ميان تگرگ و آتش دلهاى ما را بر فرمانبرداريت ثابت بدار و مؤلف ميگويد كه بزودى اخبارى را كه روايت آنها بمن رسيده در باب ذكر
عظمت خداى تبارك و تعالى در كتاب عظمت اخراج كنم ان شاء اللَّه تعالى.
«باب سى و نهم در لطف و لطافت خداى تبارك و تعالى
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن عيسى از پدرش از سعيد بن جناح از بعضى از اصحاب ما از حضرت صادق7كه فرمود خداى عز و جل خلقى را نيافريده كه از بعوض كوچكتر باشد و جرجس از بعوض كوچكتر است و آنچه عرب آن را ولع مينامند كوچكتر است از جرجس و در فيل چيزى نيست مگر آنكه مثلش در ولع موجود است و بدو بال بر فيل زيادتى دارد.
«مترجم گويد» كه بعوض و جرجس و ولع هر سه بمعنى پشه است و اهل لغت در آنچه از كتب ايشان بنظر رسيد اين معنى را از ولع ذكر نكردهاند و بسيار چيزها است كه ايشان نشنيدهاند.
«باب چهلم» در بيان كمتر چيزى كه در شناختن توحيد مجزى است
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از مختار بن محمد همدانى از فتح بن يزيد از حضرت كاظم7كه گفت او را سؤال كردم از پستترين معرفت خدا كه كمتر از آن شناختن آن جناب بعمل نميآيد فرمود كه اقرار كردن باينكه غير از او خدائى نيست و او را مانند و نظيرى نه