و آنكه محتاج نيست بعلت كه او را از عدم بسوى وجود آورده باشد بلكه هميشه ثبوت داشته و بخودى خود موجود بوده و مفقود نخواهد شد و آنكه چيزى مانند او نيست نه در ذات و نه در صفات و نه در غير اينها.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» از احمد بن محمد بن عيسى از حسين بن سعيد از نضر بن سويد از عاصم بن حميد كه آن را مرفوع ساخته گفت كه حضرت على بن الحسين8از توحيد سؤال شد فرمود بدرستى كه خداى عز و جل دانست كه در آخر الزمان گروهى چند بهم خواهند رسيد كه متعمق باشند و در باب توحيد خدا بسيار دقت خواهند كرد پس سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُو چند آيه از سوره حديد را تا فرموده خويشوَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِفرو فرستاد كه خدا را باين نحو بشناسند پس هر كه آنچه را كه بالاتر آنچه در آنجا يا غير از آن باشد قصد كند هلاك شود و نظم آيه در اول سوره حديد چنين است كهسَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِيعنى تسبيح و تنزيه كرد خدا را آنچه در آسمانها است از فرشتگان و آفتاب و ماه و ستارگان و غير آن و آنچه در زمين است از حيوانات و نباتات و جمادات و غير آن و او است غالب در هر چه خواهد و دانا بهر چه فرمايد از براى او است پادشاهى در آسمانها و زمين زنده ميگرداند مردگان را و ميميراند زندگان را و بر همه چيز نهايت قدرت و توانائى دارد اوست اول و پيش از همه موجودات كه پيش از او چيزى نبوده و آخر بعد از فناى ممكنات كه بعد از او چيزى نخواهد بود چه او را نهايتى نيست و ظاهر و هويدا كه وجودش در هر چه بنگرى
پيدا است و باطن و پنهان كه حقيقت ذات مقدسش را تعقل نتوان كرد و او هميشه بهمه چيز عالم و دانا است و ظاهر و باطن در پيشش يكسانست او است آنكه آفريد آسمانها و زمين را در مدت شش روز يا آنكه يوم عبارت است از يك دوره فلك اطلس و آن آسمان نيست بلكه آسمان در لسان شرع منحصر است در افلاك كواكب سبعه سياره و روزى كه مقابل شب است تازى آن نهار است و آن از حركت آسمان آفتاب كه آسمان چهارم است بهم ميرسد پس مراد آنست كه آسمانهاى هفتگانه و زمين را در شش دوره فلك اطلس آفريد و زمان دوره از يك شبانه روز است پس مستولى شد بر عرش يا قصد تدبير آن فرمود ميداند آنچه را كه درآيد در زمين چون تخمها و مردگان و غير آن و آنچه را كه بيرون آيد و از آن چون نباتات و معادن و مانند آن و آنچه را كه آفرود آيد از آسمان چون احكام و فرشتگان و تگرگ و برف و باران و آنچه را كه بالا رود و در آن چون ارواح و اعمال بندگان و دعوت ايشان و فرشتگان نويسندگان كردار ايشان و امثال آن و او با شما است بعلم و قدرت عموما و بفضل و رحمت خصوصا در هر جا كه باشيد و خدا بآنچه ميكنيد از خير و شر بينائى تمام دارد و او را است پادشاهى آسمانها و زمين كه حكمگذارى و فرمان روائيش در آنها است و بسوى خدا باز گردانيده مىشود عاقبت همه كارها در مىآورد شب را در روز يعنى در آن ميافزايد چون ايام بهار و زمستان و در مىآورد روز را در شب چون فصل پائيز و تابستان و او دانا است بآنچه در دلها است از امور مكنونه از عزائم و اعتقادات و ارادات و چيزى از آنها بر او پوشيده و پنهان نيست حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا حسين بن حسن گفت كه حديث كرد مرا بكر بن زياد از عبد العزيز بن مهتدى كه گفت حضرت امام رضا7را توحيد سؤال كردم فرمود كه هر كه سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا بخواند و بآن ايمان آورد توحيد را شناخته عرض
كردم كه آن را چگونه ميخواند فرمود كه چنان كه مردم ميخوانند و در آن اين را افزوده كه
كذلك اللَّه ربى كذلك اللَّه ربى
يعنى در آخر آن دو مرتبه
كذلك الله ربى
گفت و بنا بر بعضى از نسخ توحيد سه مرتبه يعنى چنين است خدا كه پروردگار منست.
پدرم و محمد بن حسن بن احمد بن وليد رحمهما اللَّه گفتند كه حديث كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو از محمد بن احمد از بعضى از اصحاب ما از محمد بن على طالقانى از طاهر بن حاتم بن ماهويه كه گفت بخدمت طيب يعنى أبو الحسن حضرت كاظم7نوشتم كه چيست آنچه در معرفت آفريدگار بكمتر از آن اكتفاء نميشود حضرت در جواب نوشت كه اعتقاد باينكه چيزى مثل او نيست و هميشه شنوا و دانا و بينا بوده و ميباشد و او است كه آنچه را خواهد بفعل مياورد حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «رضى» از عمويش محمد بن ابى القاسم از محمد بن على قرشى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن سنان از محمد بن يعلى كوفى از جوير از ضحاك از ابن عباس كه گفت يكى از باديهنشينان بخدمت پيغمبر6آمد و عرض كرد كه يا رسول اللَّه چيزى از غرائب علم را بمن تعليم كن حضرت فرمود كه در سر علم چه كردى تا از غرائب آن سؤال كنى آن مرد عرض كرد كه سر علم چيست يا رسول اللَّه فرمود كه شناختن خدا حق شناختنش اعرابى عرض كرد كه شناختن خدا حق شناختنش چه باشد فرمود كه او را بشناسى بىمثل و مانند و همتا و آنكه او يكى است و يگانه و اول و باطن و اول و آخر كه نه كوى دارد و نه نظير و اين حق شناختن او است.
«باب چهل و يكم» در بيان آنكه خداى عز و جل شناخته نميشود مگر بخودش.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث
كرد ما را محمد بن يعقوب گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل از فضل بن شاذان از صفوان بن يحيى از منصور بن حازم كه گفت بحضرت صادق7عرض كردم كه من با گروهى مباحثه و گفتگو نمودم و بايشان گفتم كه خدا از آن بزرگوارتر و گرامىتر است كه بخلق خود شناخته شود بلكه بندگان بخدا شناخته ميشوند حضرت فرمود كه خدا ترا رحمت كند.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن خالد از بعضى از اصحاب ما از على بن عقبة بن قيس بن سمعان بن ابى ربيحه غلام آزاد شده رسول خدا6كه آن را مرفوع ساخته گفت كه از امير المؤمنين7سؤال شد كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى فرمود به آن چه خود را بمن شناسانيده بآن حضرت عرض شد كه چگونه خود را بتو شناسانيده فرمود كه هيچ صورت باو شباهت ندارد و بحواس او را در نتوان يافت و بمردمان قياس نميشود و با وجود دورى كه از همه دارد نزديكست و با نزديكى كه بهمه دارد دور است و زبر هر چيزيست بقدرت و غلبه بر آن و نمىتوان گفت كه چيزى زبر او است و در پيش روى هر چيزيست كه بر همه پيشى دارد و نميتوان گفت كه چيزى بر او پيشى گرفته و در چيزها داخل است اما نه چون چيزى كه در چيز ديگر داخل باشد و از چيزها خارج است نه مانند چيزى كه از چيز ديگر خارج باشد پاك و منزه است آنكه همين او است كه همچنين است و غير او چنين نيست و هر چيزى را ابتداء و آغازيست.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد بن عيسى از محمد بن ابى عمير از محمد بن عمران از فضل بن سكن از حضرت صادق7كه فرمود امير المؤمنين7فرمود كه خدا را بخدا بشناسيد يعنى آن جناب بر خويش دلالت دارد و در معرفتش احتياج بسوى غير نيست و رسول او را برسالت و پيغمبرى بشناسيد و بشناسيد صاحبان امر و فرمان را يعنى كسانى كه خدا اطاعت ايشان را مقرون باطاعت خود و رسول خود فرموده بمعروف و نيكى كه موافق شرع و عدل و راستى در همه چيز خواه در اعتقاد و
خواه در اعمال كه مرادف عصمت است و نيكوئى كردن در طاعات كما و كيفا يا در آنچه اعم از آن باشد.
حديث كرد ما را ابو الحسين محمد بن ابراهيم بن اسحق فارسى گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن سعيد نسوى گفت كه حديث كرد ما را ابو نصر احمد بن محمد بن عبد اللَّه صغدى در مرو گفت كه حديث كردند ما را محمد بن يعقوب بن حكم عسگرى و برادرش معاذ بن يعقوب گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن سنان حنظلى گفت كه حديث كرد ما را عبد الله بن عاصم گفت كه حديث كرد ما را عبد الرحمن بن قيس از ابو هاشم رمانى از زادان از سلمان فارسى «رضى» در حديث طويلى كه در آن ورود جاثليق را در مدينه ذكر ميكند با صد نفر از نصارى و آنچه جاثليق ابو بكر را از آن سؤال كرد و ابو بكر او را جواب نداد و بعد از آن بسوى امير المؤمنين على بن ابى طالب7ارشاد و رهنمائى شد و آن حضرت را از چند مسأله سؤال نمود و حضرت او را از آنها جواب فرمود و در آنچه آن حضرت را سؤال نمود اين بود كه بحضرت عرض كرد كه مرا خبر ده كه خدا را بواسطه محمد شناختى يا محمد را بخدا شناختى على بن ابى طالب7فرمود كه من خدا را بمحمد6نشناختم و ليكن محمد را بخداى عز و جل شناختم در هنگامى كه او را آفريد و اندازها را از طول و عرض در او احداث فرمود پس شناختم كه آن حضرت مدبريست مصنوع كه خدا او را تدبير فرموده و ساخته باستدلال و الهامى از او و اراده چنان كه طاعت خود را بفرشتگان الهام نموده و خود را بايشان شناسانيده بىمانند و چون و چگونگى و مؤلف ميگويد كه اين حديث طولى دارد و ما از آن موضع حاجت را فرا گرفتيم و اين حديث را بتمامه در آخر اجزاء كتاب نبوت اخراج كردهام و حقير تمام آن را در جلد دوم كتاب مصائب الاسلام كه ترجمه بعضى از مجلدات كتاب عوالم است ترجمه نمودهام.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه شنيدم از محمد بن يعقوب كه ميگفت معنى قول آن حضرت كه خدا را بخدا بشناسيد آنست كه يعنى
خدا شخصها و رنگها و جوهرها و ذاتها را آفريده پس ذاتها بدنها است و جوهرها روحها و آن جناب عز و جل بجسم و روحى شباهت ندارد و كسى را در آفريدن روح كه نهايت حس و دريافت را دارد اثر و سببى نيست و بآفريدن روحها و جسمها تنها و يگانه است كه شريكى ندارد پس هر كه دو شباهت را كه يكى شباهت ببدنها است و ديگرى شباهت بروحها از او نفى كند خدا را بخدا شناخته و كسى كه او را بروح يا بدن يا نور تشبيه كند خدا را بخدا نشناخته.
حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از محمد بن سنان از زياد بن منذر از حضرت ابو جعفر محمد بن على باقر از پدرش از جدش:كه فرمود مردى بسوى امير المؤمنين7برخاست و عرض كرد كه يا امير المؤمنين پروردگارت را بچه چيز شناختى فرمود بفسخ عزم كه آنچه دل بر آن بسته بودم از هم باز شكافت و بنقض هم كه آنچه را كه قصد آن كرده بودم درهم شكست و تاب آن را بازداد چون قصد كردم در ميان من و مقصودم حائل و مانع بهمرسيد و عزم چيزى كردم و قضاء و قدر با عزم من مخالف شد دانستم كه تدبيركننده غير از منست آن مرد عرض كرد كه پس نعمتهاى او را بچه چيز شكر كردى فرمود نظر كردم ببلاء و زحمتى كه آن را از من گردانيد و غير مرا بآن امتحان نمود پس دانستم كه بر من انعام فرموده و باين سبب او را شكر كردم سائل عرض كرد كه پس لقاى او را بچه چيز دوست داشتى فرمود كه چون او را ديدم كه دين فرشتگان و رسولان و پيغمبران خود را از برايم برگزيده دانستم كه آنكه مرا باين برگزيدگى اكرام و نوازش فرموده چنان نيست كه مرا فراموش كند و باين جهت لقاى او را دوست داشتم.
حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عبد الرحمن مروزى مقرى گفت كه حديث كرد ما را ابو عمر و محمد بن جعفر مقرى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن موصلى در بغداد گفت كه حديث كرد ما را عياش بن يزيد بن حسن بن على كحال مولاى زيد بن على
گفت كه حديث كرد مرا پدرم گفت كه حديث كرد مرا حضرت موسى بن جعفر7و فرمود كه گروهى بحضرت صادق7عرض كردند كه دعاء ميكنيم و از براى ما مستجاب نميشود فرمود زيرا كه شما كسى را ميخوانيد كه او را نمىشناسيد.
حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس «رضى» گفت كه حديث كرد ما را پدرم گفت كه حديث كرد ما را ابراهيم بن هاشم از محمد بن ابى عمير از هشام بن سالم كه گفت از حضرت صادق7سؤال شد و بآن حضرت عرض شد كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى فرمود بفسخ عزم و نقض هم عزم كردم و عزمم را فسخ نمود و قصد نمودم و قصدم را نقض فرمود حديث كرد ما را حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مؤدب «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد الرحمن خزان كوفى گفت كه حديث كرد ما را سليمان بن جعفر گفت كه حديث كرد ما را على بن حكم گفت كه حديث كرد ما را هشام بن سالم گفت كه در نزد محمد بن نعمان احوال حاضر شدم پس مردى بسوى او برخاست و باو گفت كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى گفت بتوفيق و ارشاد و تعريف و هدايتش هشام ميگويد كه از نزد او بيرون رفتم و هشام بن حكم را ملاقات نمودم و باو گفتم كه چه بگويم بكسى كه از من سؤال ميكند و بمن ميگويد كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى هشام گفت كه اگر سائلى سؤال كند و بگويد كه پروردگار خود را بچه چيز شناختى ميگويم كه خداى جل جلاله را بنفس خود شناختم زيرا كه آن نزديكترين چيزها است در نزد من و بيانش آنست كه من آن را ابعاض مجتمع و اجزاء با يك ديگر آميخته مىيابم كه تركيبش ظاهر و هويدا و صنعت و ساختنش آشكار و پيدا است و بر نوعى چند از تخطيط و تصوير بنا شده و بعد از نقصان زيادتى دارد و بعد از زيادتى نقصان دارد و از برايش حواس مختلف و جوارح متباين انشاء و ايجاد شده از ديده و گوش و بوينده و چشنده و لمسكننده كه حواس پنجگانه باشد و بر ضعف و نقصان و خوارى خلق شده و هيچ يك از آن حواس نميتواند كه دريافته صاحبش را كه
حاسه ديگر باشد دريابد و بر آن قوت ندارد و عاجز است از كشيدن منفعتها بسوى خود و دفع كردن مضرتها از خود و وجود تاليف و تركيبكننده از برايش نيست و ثبات صورتى كه صورت دهنده ندارد در عقول محال و ممتنع باشد پس دانستم كه آن را آفريننده ايست كه آن را آفريده و نگارنده كه آن را نگاشته كه با آن در همه جهاتش مخالفت دارد خداى عز و جل فرموده كهفِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَيعنى و نيز نشانها است در نفسهاى شما كه دلالت دارند بر وجود صانع و علم و قدرت او آيا پس نظر نميكنيد و نمىبينيد و اين استفهام در معنى امر است يعنى نظر كنند بعيون ناظره و افهام نافذه در صنائع و بدائع آفاق و انفس تا بوسيله آن عالم شويد بوجود صانع و وحدت و علم و قدرت و حكمت وى.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را أبو الحسين محمد بن جعفر اسدى گفت كه حديث كرد مرا حسين بن مامون قرشى از عمر بن عبد العزيز از هشام بن حكم كه گفت ابو شاكر ديصانى بمن گفت كه مرا مسأله ايست آيا از برايم بر صاحبت اذن ميطلبى چرا كه من جماعتى از علماء را از آن سؤال كردم و مرا بجواب سيركننده جواب ندادند من گفتم كه آيا تو را ميل و رغبت آنست كه مرا بآن مسأله خبر دهى شايد كه در نزد من جوابى باشد كه تو آن را بپسندى ابو شاكر گفت كه من دوست ميدارم كه بواسطه آن حضرت صادق7را ملاقات كنم پس از برايش رخصت طلبيدم و او داخل شد و بحضرت عرض كرد كه مرا در سؤال رخصت ميدهى حضرت باو فرمود كه سؤال كن از آنچه از برايت ظاهر و هويدا شده ابو شاكر بحضرت عرض كرد كه چيست دليل بر اينكه ترا صانعى هست حضرت فرمود كه من نفس خود را چنان يافتم كه از يكى از دو جهت خالى نباشد يا آنست كه من چنان باشم كه آن را ساخته باشم يا نساخته باشم و بنا بر اول خالى نباشد از يكى از دو معنى يا آنست كه من آن را ساختهام و موجود بوده يا من آن را ساختهام و معدوم بوده پس اگر من آن را ساخته باشم و موجود بوده بوجودش از ساختنش بىنياز بوده و اگر معدوم بوده تو ميدانى