محدث است كه ديگرى او را احداث كرده چنان كه مصنوع است و اگر هر دو قادر نباشند عجز و نقص بر ايشان لازم آيد و اين دو امر از دلالتهاى حدوثند پس صحيح شد كه قديم يكيست و دليلى ديگر و آن اينست كه هر يك از ايشان خالى از اين نباشد كه قادر باشد بر اينكه چيزى را از ديگرى بپوشد پس اگر همچنين باشد آنكه كتمان بر او جائز باشد حادث است و اگر قادر نباشد عاجز است و عاجز حادث است به آنچه ما آن را بيان كرديم و در باطل كردن دو قديم كه صفت هر يك از آنها صفت قديمى است كه ما آن را اثبات كرديم باين كلام استدلال مىشود و اما آنچه مانى و پسر ديصان بسوى آن رفتهاند از سخنان پريشان خويش در باب امتزاج و مجوس از حماقتهاى خويش در باب اهرمن كه شيطانست بآن ديندارى و اعتقاد كردهاند فاسد است بآنچه قدم اجسام بآن فاسد مىشود و بجهت دخول ايشان در اين جمله بر كلام در اين دو اختصار كردم و هر يك از اينها را تنها نساختم بآنچه از آن سؤال مىشود و من ميگويم كه سيد مرتضى رازى عليه الرحمة و الرضوان در كتاب تبصره العوام بعد از ذكر مقالات فلاسفه و برادران ايشان از اصحاب نجوم و طبائع و غير ايشان و بطلان آن مقالات مجوس و كيش ايشان را ذكر كرده ميگويد كه بدان كه مذهب مجوس آنست كه عالم را دو صانع است يزدان و اهرمن يزدان خدا را گويند و اهرمن شيطان را و گويند كه چون بارى تعالى عالم را بيافريد انديشه بد كرد و گفت مبادا كه مرا ضدى باشد كه عدو من باشد شيطان از فكر وى پديد آمد و بعضى ديگر گويند كه يزدان تنها بود او را وحشتى پديد آمد فكر بد كرد اهرمن از آن پيدا شد و اهرمن بيرون عالم بود از سوراخى نظر كرد يزدان را ديد و بر جاه و منزلت او حسد بر دو شر و فساد در وى پديد آمد يزدان ملائكه را بيافريد تا لشكر وى باشند و خود با لشكر اهرمن جنگ كرد و جنك ميان ايشان دراز كشيد و چون يزدان نتوانست منع اهرمن كرد با يك ديگر صلح كردند و شمشيرها پيش قمر بنهادند و بعضى گويند كه پيش ملائكه بنهادند بشرط آنكه مدتى معين اهرمن در عالم باشد و قبل از انقضاء مدت هر كدام عهد بشكنند او را بشمشير خود بكشند و چون مدت بآخر رسد اهرمن از عالم بيرون شود و چون بيرون شود عالم خير محض بود و شر و فساد باقى
نماند و بعضى از ايشان گويند كه يزدان و اهرمن هر دو جسماند و بعضى گويند كه اهرمن جسم نيست و ليكن يزدان جسم است و گويند كه يزدان مطبوع است بر خير و شر نتواند كرد و اهرمن مطبوع است و بر شر و خير نتواند كرد و هر چه خير است از يزدان حاصل مىشود و هر چه شر است از اهرمن و گويند كه بيماريها آفريدن و موذيات مانند مار و كژدم و چيزى كه آن قبيح است از اهرمن حاصل شود و اين باطل است زيرا كه فكر و شك نزد ايشان همه قبيح است و از يزدان حاصل شد و بعد از ذكر زردشت و ابتداء آفرينش خلق نو و شاربه و قرب مذهب مجوس بمذهب فلاسفه و ذكر مزدك محبوس ميگويد و قومى ديگر از مجوس كه ايشان را مانويه گويند گويند كه عالم را دو صانع است نور و ظلمت و هر دو زندهاند و قومى از ديصانيهاند و گويند كه نور زنده است و ظلمت مرده و نيز گويند كه نور و ظلمت و هر دو قديماند و مزاج عالم از اين دو باشد و از يك ديگر دور باشند و نور بالطبع در جهت بالا باشد و ظلمت در جهت زير آنگاه در ميان ايشان امتزاج حاصل شد باتفاق و گويند در عالم هيچ نيست جز نور و ظلمت و قومى از ايشان گويند امتزاج ميان نور و ظلمت نه بقصد بود و نور خير كند و شر نتواند كرد و ظلمت بعكس آن و منفعت و لذت و راحت را خير گويند و مضرت و الم و بيمارى را شر و جمله مانويه نبوت عيسى را مقرند و موسى و هرون را منكر و بعد از آن بطلان اين را بيان كرده هر كه خواهد بآن كتاب رجوع كند حديث كرد ما را عبد الواحد بن محمد بن عبدوس نيشابورى عطار «رضى» در نيشابور در سال سيصد و پنجاه و دويم گفت كه حديث كرد ما را على بن محمد بن قتيبه نيشابورى گفت كه از فضل بن شاذان شنيدم كه ميگفت مردى از فرقه ثنويه از ابو الحسن حضرت على بن موسى الرضا7سؤال نمود و من حاضر بودم و گفت كه من ميگويم كه صانع عالم دو تا است پس دليل بر آنكه صانع يكيست چيست حضرت7فرمود كه قول تو كه صانع دو تا است دليل بر اينست كه صانع يكيست زيرا كه تو دويم را ادعا نكردى مگر بعد از آنكه يكى را اثبات كردى پس يكى مجمع عليه است كه ما و تو بر آن اجماع داريم و بيشتر از يكى مختلف فيه است كه در آن اختلاف شده
«باب سى و هفتم» در رد بر نسطوريه از فرق نصارى
يعنىالَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌيعنى آنان كه گفتند كه خدا يكى از سه خدا است چه ايشان قائلند باينكه الوهيت مشترك باشد ميان خدا و مريم و عيسى و هر يك از ايشان خدائى است و خدا يكى از اين سه باشد و حال آنكه هيچ خدائى نيست مگر خداى يگانه.
پدرم «ره» گفت كه حديث كردند ما را احمد بن ادريس و محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از ابراهيم بن هاشم از محمد بن حماد از حسن بن ابراهيم از يونس بن عبد الرحمن از هشام بن حكم از جاثليقهاى نصارى كه او را بريهه ميگفتند و او هفتاد سال مكث نمود و جاثليق نصرانيت بود و اسلام را طلب مينمود و كسى را ميجست كه بر آن استدلال كند و حجت آورد از كسانى كه كتابهاى آن را بخواند و حضرت مسيح را بصفات و دلائل و آياتش بشناسد راوى ميگويد كه بريهه باين امر معروف و مشهور شد بمرتبه كه در ميان نصارا و مسلمانان و يهود و مجوس شهرت يافت تا آنكه نصارى باو نازيدند و گفتند كه اگر در دين نصرانيت كسى نبود مگر بريهه ما را بىنياز مينمود و با وجود اين طالب از براى پيوستن بدين اسلام يا جوياى از براى حق و دين اسلام بود و با او زنى بود كه او را خدمت مينمود كه درنگش بريهه طولى كشيده بود و بريهه ضعف نصرانيت و ضعف حجت آن را بسوى آن زن راز ميگفت و در خفاء اين مطلب را باو بروز ميداد راوى ميگويد كه پس آن زن اين مطلب را از او شناخت و بريهه اين امر را پشت و شكم زد و نهايت دقت و جستجو و كاوش نمود و احتمال دارد كه معنى كلام اين باشد كه اين امر را در پشت شكم زد يعنى در دل نگاه نداشت و بروز داد و شروع كرد كه از پيشوايان مسلمانان و از صلحاء و علماء ايشان و اهل عقل و خردمندان از ايشان سؤال
مينمود و فرقه فرقه را جستجوى بسيار ميكرد و از پى هر يك ميرفت يا ده بده ميگشت و در نزد آن گروه هيچ نمىيافت و گفت كه اگر پيشوايان شما بر حق بودند هر آينه در نزد شما بعضى از حق مىبود پس گروه شيعه را از برايش وصف كردند و هشام بن حكم نيز از برايش وصف شد يونس بن عبد الرحمن گفت كه هشام بن حكم بمن گفت كه در بين آنكه من بر بالاى دكان خويش كه بر در كرخ يعنى محله بغداد بود نشسته بودم و در نزد من گروهى بودند كه قرآن بر من ميخواندند ناگاه گروهى از نصارى را ديدم كه با او مىآيند ما بين قسيسها تا غير ايشان كه بعضى قسيس و امام نصارى بودند و بعضى غير قسيس قريب بصد مرد كه جامه سياه و برنسها را پوشيده بودند و برنس بضم باء و نون و سكون راء كلاه دراز روى پوش باشد كه فرنگيان بر سر گذارند و جاثليق بزرگتر در ميان ايشان بريهه بود تا آنكه در گرداگرد دكان من ايستادند و از براى بريهه كرسى قرار داده شد كه بر آن بنشيند و اسقفها و راهبان ايستادند و بر عصاهاى خويش تكيه دادند و بر نسلهاى ايشان بر سرهاى ايشان بود پس بريهه گفت كه در ميان مسلمانان كسى باقى نماند از كسانى كه بعلم كلام ياد ميشوند مگر آنكه بنصرانيت با او مباحثه و گفتگو كردم و در نزد ايشان هيچ نبود و حال آمدهام كه با تو در دين اسلام مباحثه كنم راوى ميگويد كه هشام بن حكم خنديد و گفت اى بريهه اگر از من معجزاتى را چون معجزات حضرت مسيح ميخواهى من نه مسيحم و نه مانند او و نه باو نزديك ميتوانم شد و آن حضرت روحى است پاك و پاكيزه لاغر ميان برآمده كه آياتش ظاهر و هويدا و علاماتش قائم و بر پا است بريهه گفت كه اين كلام و وصف مرا خوش آمد هشام گفت كه اگر محاجه يعنى بر يك ديگر حجت آوردن را اراده دارى اينجا بيا بريهه گفت آرى من از تو سؤال ميكنم كه نسبت و نژاد اين پيغمبر شما از حضرت مسيح به نسبت ابدان چه نسبت است و چه خويشى دارند هشام گفت كه پسر عموى جد اوست زيرا كه او از فرزندان اسحق است و محمد از فرزندان اسماعيل بريهه گفت كه چگونه او را بخدا نسبت ميدهى و بآن جناب چه نسبت دارد هشام گفت كه اگر نسبت او را در نزد شما ميخواهى شما را خبر دهم و اگر نسبتش را در نزد ما ميخواهى ترا خبر دهم بريهه گفت كه نسبتش را در نزد
ما ميخواهم و گفت كه گمان كردم كه هشام هر گاه آن حضرت را به نسبت ما نسبت دهد بر او غالب شوم گفتم پس آن حضرت را نسبت ده به نسبتى كه ما را بآن نسبت ميدهيم هشام گفت آرى شما ميگوئيد كه آن حضرت قديمى است از قديم پس كدام از اين دو قديم پدر است و كدام يك از ايشان پسر بريهه گفت كه آنكه بسوى زمين فرود آمده پسر است و پسر فرستاده پدر است هشام گفت كه پدر از پسر استوارتر است زيرا كه خلق آفريده پدرند بريهه گفت كه خلق هم آفريده پدرند و هم آفريده پسر هشام گفت كه چه ايشان را منع كرد از آنكه هر دو فرود آيند چنان كه هر دو آفريدهاند هر گاه شريك باشند بريهه گفت كه چگونه شريك باشند و حال آنكه اين دو يك چيزند جز اين نيست كه بنام از يك ديگر جدا ميشوند هشام گفت جز اين نيست كه بنام با يك ديگر اجتماع ميكنند بريهه گفت كه اين كلام مجهول است كه كسى معنى آن را نميداند هشام گفت كه اين كلام معروف است كه همه كس آن را مىشناسند و ميدانند بريهه گفت كه پسر بپدر پيوسته هشام گفت كه پسر از پدر جدا است بريهه گفت كه اينك خلاف آن چيزيست كه مردم آن را تعقل ميكنند و ميفهمند هشام گفت كه اگر آنچه مردم آن را تعقل ميكنند شاهد از براى ما و شاهد بر ما باشد من بر تو غالب شدم زيرا كه پدر بود و پسر نبود پس اى بريهه تو همچنين ميگوئى گفت نه من همچنين نميگويم هشام گفت پس چرا گواه ميگردانى گروهى را كه گواهى ايشان را از براى خودت نمىپذيرى بريهه گفت كه پدر نامى است و پسر نامى بقدرتش كه قديم است هشام گفت كه اين دو نام قديماند چون قدم پدر و پسر بريهه گفت نه و ليكن نامها حادثاند هشام گفت پس پدر را پسر و پسر را پدر گردانيدى اگر پدر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد نه پسر پس پسر پدر است و اگر پسر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد پس پدر پسر است و پسر پدر و در اينجا پسرى نيست بريهه گفت كه پسر نام از براى روح است در هنگامى كه بسوى زمين فرود آمد هشام گفت پس در آن هنگام كه بسوى زمين فرود نيامده بود نامش چه بود بريهه گفت كه نامش پسر بود خواه فرود آمده بود و خواه فرود نيامده بود
هشام گفت پس پيش از فرود آمدن اين روح نام همه آن يكى بود يا نامش دو بود بريهه گفت كه همه آن يكى و يكروح بود هشام گفت كه راضى شدى كه بعضى از آن را پسر و بعضى از آن را پدر قرار دهى بريهه گفت نه زيرا كه نام پدر و نام پسر يكى است هشام گفت پس پسر پدر پدر و پدر پسر پسر است پس پدر و پسر يكى است اسقفها بزبان خود ببريهه گفتند كه هرگز مثل اين بتو نگذشت و بكسى بر نخوردى كه مانند اين مرد باشد برميخيزيم پس بريهه سرگردان شد و رفت كه برخيزد هشام باو در آويخت و گفت چه تو را از دين اسلام منع ميكند آيا در دلت درديست كه از غايت خشم بهمرسيده باشد پس آن را بگو و اگر نه تو را از نصرانيت يك مسأله مىپرسم كه امشب بر سر آن شب بروز آورى كه خواب نكنى و شب همه در فكر آن باشى پس صبح كنى و تو را همت و مقصودى غير از من نباشد كه تمام اوقات خود را صرف اين كنى كه مرا ببينى اسقفها گفتند كه اين مسأله را مخواه چه شايد كه آن تو را در شك اندازد راوى ميگويد كه بريهه گفت كه اى ابا الحكم آن مسأله را بگو هشام گفت مرا خبر ده كه پسر آنچه را كه در نزد پدر است ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت پس پدر ميداند آنچه را كه پسر آن را ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پسر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پدر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پدر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پسر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت پس چگونه يكى از اين دو پسر صاحب خود كه آن ديگر است باشد و حال آنكه اين دو برابرند و چگونه هر يك از ايشان بر صاحب خود ستم ميكند بريهه گفت كه از ايشان ستمى نيست هشام گفت كه از جمله حق در ميان ايشان آنست كه پسر پدر پدر و پدر پسر پسر باشد اى بريهه بر سر اين مسأله شب بروز آور و تمام شب در آن فكر كن و نصارى متفرق شدند و ايشان آرزو ميكردند كه هشام و اصحاب او را نديده باشند راوى ميگويد كه پس بريهه غمگين و اندوهناك برگشت تا بمنزل خود شد زنش كه او را خدمت ميكرد گفت مرا چه مىشود كه تو را اندوهناك و غمگين مىبينم بريهه سخنانى را كه در ميان او و هشام واقع شده بود از برايش حكايت نمود آن زن گفت
كه واى بر تو آيا ميخواهى كه بر حق باشى يا بر باطل بريهه گفت بلكه ميخواهم كه بر حق باشم آن زن گفت كه در هر جا و هر زمان كه حق را يافتى بسوى آن ميل كن و بپرهيز از ستيزه كردن زيرا كه ستيزه شك است و شك شوم و نامبارك و اهل آن در آتش دوزخاند راوى ميگويد كه پس بريهه گفتار آن زن را صواب شمرد و بر صبح كردن بر هشام عزم كرد و دل بر آن بست كه صبح زود بنزد هشام رود راوى ميگويد كه پس صبح زود بجانب هشام رفت و كسى از يارانش با او نبود و گفت كه اى هشام آيا تو را كسى هست كه از رأى او صادر شوى و سير معنى باز كردى چنان كه تشنه از آبشخوار سيراب باز ميگردد و بدون راى او كار نكنى و بقولش رجوع كنى و بطاعتش اعتقاد و دين دارى نمائى هشام گفت آرى اى بريهه بريهه گفت كه صفتش چيست هشام گفت كه در نسبش يا در دينش بريهه گفت كه در هر دو هم نسبش را وصف كن و هم دينش را وصف كن هشام گفت اما نسب بهترين نسبها است چه سر عرب و برگزيده قريش و فاضل بنى هاشم است هر كه با او منازعه كند در نسبش او را از خود فاضلتر يابد زيرا كه قريش فاضلترين عربند و بنى هاشم از همه قريش فاضلترند و فاضلترين بنى هاشم خاص و دين و سيد ايشان است و همچنين فرزند سيد از فرزند غير سيد فاضلتر است و اينك از فرزند سيد است بريهه گفت كه دينش را وصف كردن كه شريعتهاى او را وصف كنم يا صفت بدن و طهارتش را بريهه گفت كه بدن و طهارتش را وصف كن هشام گفت معصوم است كه گناه نميكند و سخاوت دارد كه بخل نميورزد و دليريست كه بيدل نميشود و نميترسد و آنچه از علم باو سپرده شده جاهل نباشد كه نداند دين را حافظ است و بآنچه بر او فرض و واجب شده قائم و بر پا و از عترت و فرزندان پيغمبران و جامع علم همه پيغمبرانست در نزد غضب حلم ميكند و در نزد ظلم انصاف ميدهد و در نزد رضا يارى مينمايد و از دوست و دشمن داد مىستاند و از دوستش جوز و دروغى را در باب دشمنش نميخواهد و افاده دوستش را منع نميفرمايد و افاده بكسر همزه چهار معنى دارد اول چيزى دادن دويم چيزى ستاندن سيم چيزى بكسى رسانيدن چهارم چيزى گرفتن از كسى و بكتاب خدا عمل ميكند و بچيزهاى عجيب كه مردم از آن تعجب
كنند حديث ميگويد و خبر ميدهد و از اهل طهارتها است كه گفتار پيشوايان برگزيدگان را حكايت ميفرمايد و حجتى از برايش شكسته و باطل نشده و هيچ مسأله را جاهل نبوده كه نداند در باب هر سنت و طريقه فتوى ميدهد و هر تارى را روشن مىسازد بريهه گفت كه حضرت مسيح را وصف كردى در صفاتش و او را اثبات نمودى بحجتها و نشانيها يا معجزاتش مگر آنكه اين شخص از شخص آن حضرت جدا است و اين وصف بوصفش قائم و برپاست پس اگر اين وصف راست باشد ما باين شخص ايمان مىآوريم هشام گفت كه اگر ايمان آوردى راه راست يابى و اگر حق را پيروى كنى كسى تو را ملامت و سرزنش نتواند كرد بعد از آن گفت كه اى بريهه هيچ حجتى نيست كه خدا آن را بر اول خلقش اقامه و بر پا داشته باشد مگر آنكه آن را بر وسط و آخر خلقش اقامه فرموده پس حجتها باطل نميشود و ملتها ضايع نميگردد و سنتها نميرود و نابود نخواهد شد بريهه گفت كه اينك چه بسيار بحق شباهت دارد و همين چه براستى نزديكست و اين صفت صفت حكيمان است كه از حجت اقامه كنند آنچه را كه بآن شبهه را نيست و نابود سازند هشام گفت آرى پس كوچ كردند تا بمدينه آمدند و آن زن همراه ايشان بود و هشام و بريهه حضرت صادق7را ميخواستند پس حضرت موسى بن جعفر8را ملاقات نمودند پس هشام اين حكايت را از براى حضرت نقل و حكايت كرد و چون فارغ شد حضرت موسى بن جعفر8فرمود كه اى بريهه دانش تو بكتاب خدا كه انجيل است چگونه باشد آيا آن را ميدانى بريهه عرض كرد كه من بآن دانايم حضرت فرمود كه وثوق و اعتمادت بتاويل و تفسير آن چگونه است عرض كرد كه بسيار وثوق بخود دارم بعلم خويش بآن هشام مىگويد كه پس حضرت موسى بن جعفر8بخواندن انجيل آغاز فرمود بريهه گفت بحق حضرت مسيح كه مسيح اين را چنين ميخواند و اين قرائت را كسى نخواند مگر حضرت مسيح بعد از آن بريهه گفت كه مدت پنجاه سالست كه تو يا مثل تو را طلب ميكردم هشام ميگويد كه پس بريهه ايمان آورده و ايمانش خوش بود كه مؤمن خوبى شد و آن زن نيز ايمان آورد و ايمانش خوب بود راوى