خداوند رحمتت كند اى فرزند عزيز! تو براى من فرزند خوبى بودى و دوست نداشتم به اين زودى دعوت و خواسته مرا اجابت كنى.
فرزند ديگر عمر بن عبد العزيز قبل از عبد الملك وفات كرده بود او بالاى سر فرزندش رفته و پارچه را از صورتش برداشته و به صورتش نگاه مىكرد و بسيار متاثر شده بود. در اين هنگام پسرش عبد الملك سر رسيد وقتى حالت پدر را مشاهده كرد گفت: اى پدر! مرگ فرزند تو را از وظيفهات غافل نكند و مردن خودت را فراموش مكن كه روزى تو هم مانند او بايد بميرى. عبد الملك مواعظى چند به پدرش كرد كه اشك از چشمان پدرش جارى شد.
عمر گفت: خداوند رحمت كند تو را كه چقدر فرزند بابركتى هستى به خدا قسم كه من هيچ واعظى را نديدم كه موعظهاش از موعظه تو مفيدتر و مؤثرتر باشد[1].
[1]- عمر بن عبد العزيز يكى از خلفاى بنى اميه است كه در سال 99 هجرى به خلافت رسيد و او نسبتا مردى زاهد و اهل عبادت بود و كارهاى نيكويى انجام داده است وقتى به خلافت رسيد اولين كارى كه كرد اين بود كه در سرتاسر كشور پهناور اسلامى كه ايران از آن جمله بود بخشنامه كرد كه كسى حق ندارد در خطبههاى نماز جمعه به على و فرزندانش فحش دهد چون از جمله سنتهاى زشتى كه معاويه تاسيس كرده بود اين بوده است كه ائمه جمعه را موظف كرده بود كه در خطبههاى نماز جمعه به على و فرزندانش فحش دهند و اين عمل شوم را به عنوان يك شعار اسلامى جزء خطبههاى نماز جمعه قرار داده بود كه اگر بعضى از ائمه جمعه فراموش مىكردند موظف بودند كه در هر مكان يادشان آمد آن فحش را اعاده كنند.
صاحب كتاب كنز الفوائد مىگويد: يكى از ائمه جمعه فراموش كرد كه در خطبههاى نماز به على و فرزندانش فحش دهد بعد از اين كه نماز تمام شد و به طرف منزلش مىرفت در بين راه يادش آمد و متحير شد كه چه كند آيا نمازش اشكال دارد يا نه وقتى كه مسألهاش را پرسيد گفتند نماز اشكالى ندارد ولى در هر مكانى يادش آمد بايد بلافاصله فحش را اعاده كند لذا نويسنده كتاب مذكور مىگويد به شكرانه اين يادآورى در آن مكان مسجدى ساختند به نام مسجد« ذكر» يعنى مسجد يادآورى مسجد يادآورى فحش به على و فرزندان آن حضرت!!! و اين روش شوم تا زمان عمر بن عبد العزيز يعنى حدود 60 سال ادامه داشت و در اين مدت دشمنان على به اين شعار خو گرفته بودند حتى اين كه در يكى از شهرهاى معروف ايران كه در آن زمان ناصبى زياد داشت وقتى بخشنامه عمر بن عبد العزيز به آنها رسيد درخواست تمديد فحش نمودند و گفتهاند حد اقل 6 ماه ديگر به ما مهلت دهيد تا به على و فرزندانش فحش دهيم سپس از آن تاريخ به بعد قدغن كنيد.
على أي حال عمر بن عبد العزيز در آن بخشنامه دستور داد كه عوض فحش بر على آيهرَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَاو آيهإِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِرا در خطبههاى نماز جمعه قرائت كنند. و از جمله كارهاى نيكوى ديگر او اين بود كه فدك را به اهل بيت پيغمبر6برگرداند و ديگر اين كه به اهل بيت و فرزندان على7احترام مىكرد و متعرض آنها نمىشد و كارهاى خير ديگرى نيز انجام داده است. لذا عدهاى از او تمجيد كردهاند و اگر خلافت را كه حق مسلم امام باقر7بود نيز به آن حضرت واگذار مىكرد مورد تمجيد عموم واقع مىشد.
فصل در اين فصل چند نمونهاى از صبر و بردبارى عدهاى از زنان ذكر مىگردد.
1- داستان زن ابو طلحه انصارى
ابو طلحه انصارى يكى از ياران رسول خداست، زنى با ايمان داشت به نام «ام سليم»، اين زن و شوهر، پسرى داشتند كه مورد
علاقه هر دو بود، ابو طلحه پسر را سخت دوست مىداشت، پسر بيمار شد، بيماريش شدت يافت، به مرحلهاى رسيد كه ام سليم دانست كه كار پسر تمام است.
ام سليم براى اين كه شوهرش در مرگ فرزندش بيتابى نكند او را به بهانهاى به خدمت رسول اكرم6فرستاد و پس از چند لحظه طفل جان به جان آفرين تسليم كرد.
ام سليم جنازه بچه را در پارچهاى پيچيد و در يك اطاق مخفى كرد، به همه اهل خانه سپرد كه حق نداريد ابو طلحه را از مرگ فرزند آگاه سازيد. سپس رفت و غذايى آماده كرد و خود را نيز آراست و خوشبو نمود. ساعتى بعد كه ابو طلحه آمد و وضع خانه را دگرگون يافت، پرسيد: بچه چه شد؟
ام سليم گفت: بچه آرام گرفت. ابو طلحه گرسنه بود، غذا خواست، ام سليم غذايى كه قبلا آماده كرده بود حاضر كرد و دو نفرى غذا خوردند و هم بستر شدند، ابو طلحه آرام گرفت، ام سليم گفت: مطلبى مىخواهم از تو بپرسم، گفت: بپرس گفت: آيا اگر به تو اطلاع دهم كه امانتى نزد ما بود و ما آن را به صاحبش رد كردهايم ناراحت مىشوى؟
ابو طلحه گفت: نه هرگز، ناراحتى ندارد، امانت مردم را بايد پس داد.
ام سليم گفت: سبحان اللَّه، بايد به تو بگويم كه خداوند فرزند ما را كه امانت او بود از ما گرفت و برد.
ابو طلحه از بيان اين زن تكان سختى خورد و گفت: به خدا قسم من از تو كه مادر هستى سزاوارترم كه در سوگ فرزندمان صابر باشم.
از جا بلند شد، غسل كرد، دو ركعت نماز به جا آورد، به حضور رسول اكرم6رفت و ماجرا را از اول تا آخر براى آن حضرت شرح داد. رسول اكرم فرمودند: خداوند ديشب شما را قرين بركت قرار داد و نسل پاكيزهاى نصيب شما گرداند. خدا را سپاس مىگزارم كه در امت من مانند صابره بنى اسرائيل قرار داد.
يكى از اصحاب پرسيد: اى رسول خدا! صبر صابره بنى اسرائيل چگونه بود؟
حضرت فرمود: در بنى اسرائيل زن و شوهرى بودند، اين زن و شوهر دو پسر عزيزى داشتند روزى شوهر به زنش گفت: غذايى درست كن تا چند نفر از مردم را دعوت كنم. زن مطابق دستور شوهر غذايى تهيه كرد و مهمانها آمدند. اين زن و شوهر مشغول پذيرايى مهمانان بودند و دو پسرشان با هم بازى مىكردند كه ناگهان در چاه منزل افتادند و مردند. مادر وقتى متوجه شد كه بچهها در چاه افتاده و مردهاند جنازه آنها را در پارچهاى پيچيد و در اطاقى گذاشت، هيچ گونه سر و صدايى نكرد كه مبادا وضع مهمانى شوهرش مختل گردد و به هم بخورد. وقتى شوهرش از پذيرايى مهمانها فارغ شد آمد نزد او و گفت: بچهها كجايند. زن گفت: در خانه هستند و زن نيز خود را آراسته و خوشبو نمود به طورى كه مقدمات مجامعت و همبسترى را با شوهرش آماده كرد و آنها با هم همبستر شدند پس از آن شوهر باز
پرسيد فرزندانم كجا هستند؟ زن نيز گفت: در خانه هستند. آنگاه مرد فرزندانش را صدا زد آنها از اطاق ديگر خارج شدند و شتابان به طرف پدرشان آمدند زن از اين قضيه تعجب كرد و گفت: سبحان اللَّه به خدا قسم كه هر دو مرده بودند، ولى خداوند به خاطر صبر من اينها را زنده كرد.
مطابق نقل انس بن مالك، وقتى خداوند متعال به ام سليم فرزند عنايت كرد «يعنى همان فرزندى كه پس از انعقاد نطفه او پيغمبر برايش دعا كرد و فرمود: خدا او را قرين بركت قرار دهد» ام سليم فرزند را با مقدارى از خرما به شوهرش ابو طلحه داد و گفت: اين را نزد رسول خدا ببر، ابو طلحه بچه را نزد حضرت برد. حضرت فرمود:
چيزى ديگر با بچه است؟ ابو طلحه گفت: بلى مقدارى خرما است.
حضرت خرما را گرفت و دانهاى از آنها را جويد سپس آن را از دهن مبارك بيرون آورد و در دهان بچه گذاشت سپس او را حنك نمود و عبد اللَّه نام نهاد. يكى از انصار گفت: من نه نفر از فرزندان همين عبد اللَّه را ديدم كه همه قارى قرآن بودند.)[1]).
[1]- ابو طلحه انصارى يكى از بزرگان انصار است. او در جنگ عقبه، بدر، احد، خندق، و كليه جنگها در كنار رسول خدا6حضور داشت و از تير اندازان بود. حضرت رسول اكرم6در مورد او فرمود: صداى ابو طلحه در ميان جنگ بهتر از يك گروه لشكر بود.
و ام سليم مادر انس بن مالك است كه بعد از وفات مالك ابو طلحه او را تزويج كرد. ام سليم از با فضيلتترين زنان انصار بوده است. و موقعى كه رسول خدا6از مكه به مدينه هجرت كرد مسلمانان هر كدام به قدر توانايى خود هديه و تحفهاى براى حضرت بردند. ام سليم نيز فرزندش انس را به حضور پيغمبر6برد و گفت اى رسول خدا! مردم هر كدام به قدر استطاعت خود براى شما هديهاى آوردند من غير از اين پسرم چيزى نيافتم كه براى شما هديه بياورم. اين فرزند را بپذير تا خدمتگزار شما باشد. لذا انس خادم پيغمبر6شد.« مشاهير دانشمندان اسلام جلد اول صفحه 200» مرحوم شهيد ثانى رضوان اللَّه عليه داستان ابو طلحه و ام سليم را از چهار طريق نقل كرده است و ما جهت اختصار از ذكر ترجمه همه آنها صرف نظر نموديم. ناگفته نماند كه اين داستان در ميان علما خيلى مشهور است و بزرگان در كتابهاى خود آن را ذكر نمودهاند، از جمله استاد شهيد مطهرى در كتاب عدل الهى صفحه 91 اين قضيه را نقل نموده است.
2- داستان زنى كه فرزندش پس از مرگ زنده شد
كتاب دلايل النبوه قضيهاى مشابه قضيه زن بنى اسرائيل را از انس بن مالك نقل كرده است. آن قضيه اين است: انس بن مالك مىگويد:
روزى با عدهاى از دوستان به منزل يكى از انصار كه مريض و در حال احتضار بود رفتيم. هنوز ما در منزلش بوديم كه آن مرد دار دنيا را وداع كرد، پارچهاى به روى او انداختيم. اين شخص مادر پيرى داشت، بالاى سر فرزندش نشسته بود و متوجه نشد كه فرزندش وفات نمود ما به او تسليت داديم و گفتيم: اى زن! مصيبت مرگ فرزندت را به حساب خداوند عز و جل بگذار و صبر و شكيبايى پيشه كن.
پيرزن گفت: مگر فرزندم مرده است؟ گفتيم بلى فرزندت دار دنيا را وداع كرد.
گفت: راستى مرده است؟ گفتيم: آرى.
پيرزن دست به دعا برداشت و گفت:
«اللّهمّ انّك تعلم انّى اسلمت لك و هاجرت الى رسول اللَّه6.
رجاء ان تعيننى عند كلّ شدّة و رخاء فلا تحمل علىّ هذه المصيبة
اليوم.» «خدايا! تو مىدانى كه من تسليم تو گرديدم و به سوى رسول خدا6هجرت نمودم به اميد اين كه مرا در هر سختى و آسانى يارى فرمايى، اين مصيبت را امروز براى من قرار مده (يعنى فرزندم را به قدرت خودت زنده كن).» سپس ميت به دست خود پارچه را از صورت برداشته، حركت كرد و نشست و مشغول غذا خوردن شد و ما نيز با او غذا خورديم. اين گونه دعاها كه ادلال بر خدا و استيناس با اوست براى بسيارى از محبين خدا واقع مىشود كه اين چنين دعا مىكنند و دعايشان قبول مىشود اگر چه اين گونه درخواست از غير محبان قبيح و بىادبى است. در تأييد اين مطلب مباحث طولانى شده است و شواهد زيادى از كتاب و سنت دارد كه اگر در اينجا ذكر كنيم از موضوع بحث خارج مىگرديم.
3- داستان بنده سياه پوست و حضرت موسى7
و از جمله اتفاقات لطيف مناجات «برخ الاسود» است همان كسى كه خداوند متعال به حضرت موسى7امر فرمود كه از او درخواست دعا كند تا براى بنى اسرائيل باران بيايد.
بعد از اين كه هفت سال در بنى اسرائيل قحطى آمد حضرت موسى7با هفتاد هزار نفر بيرون رفتند تا دعا كنند كه باران بيايد.
خداوند متعال به موسى7وحى فرمود: اى موسى! چگونه اجابت كنم دعا جمعيتى را كه غرق در گناه هستند و گناهان بر ايشان سايه
افكنده است و با خباثت باطن و غير يقين مرا مىخوانند و خود را از مجازات من ايمن مىدانند.
اى موسى! برگرد و برو به نزد يكى از بندگانم به نام «برخ» كه دعا نمايد تا دعاى او را استجابت كنم. حضرت موسى به جستجوى برخ رفت و او را پيدا نكرد تا اين كه روزى حضرت در خيابان مىرفت ناگهان به بنده سياه پوستى برخورد كرد كه در پيشانىاش آثار سجده نمايان بود و چادر شبى به خود پيچيده و گوشههاى آن را به پشت گردنش گره زده بود. حضرت موسى7به نور خداوند او را شناخت، بر او سلام كرد و گفت: اسمت چيست؟ گفت: اسم من برخ است. حضرت موسى7گفت: مدتى در جستجوى تو بوديم حال بيا برويم بيرون و براى ما دعاى استسقا بخوان! برخ حركت كرد با حضرت موسى7رفتند در محل تجمع دعا و اين چنين دعا كرد: «اللّهم ما هذا من فعالك و ما هذا من حلمك و ما الّذى بدلك انقصت عليك عيونك ام عاندت الرّياح عن طاعتك ام نفد ما عندك ام اشتدّ غضبك على المذنبين الست كنت غفّارا قبل خلق الخاطئين خلقت الرّحمة و امرت بالعطف ام ترينا انّك ممتنع ام تخشى الفوت فتجعل بالعقوبة.» «خدايا! اين خشكى و قحطى از كارهاى تو نيست، و اين سختگيرى بر بندگان از حلم و بردبارى تو نيست چه عاملى سبب شد و چه چيز بر تو آشكار شد كه اين چنين بندگان گنهكارت را در قحطى و شدت قرار دادى؟ آيا چشمههاى تو كم آب شده است؟ و يا غضبت بر گنهكاران