مردى در بسيارى از اوقات به نزد من مىآمد، تا اين كه روزى به من خبر رسيد كه او شكاك است (و زياد شك مىكند) جهت ارشاد و دفع شك او به منزلش رفتم، ديدم كه اين مرد تازه از دنيا رفته است و مادر پيرش در كنارش نشسته بود و به فرزندش نگاه مىكرد. تا اين كه چشم و صورت ميت را بستند و پارچهاى به روى او انداختند.
سپس مادرش گفت: خدا رحمت كند تو را اى فرزند عزيزم! تو فرزند نيكويى براى ما بودى و هميشه محبت و دلسوزى برايم مىنمودى پس خدا در فراق تو به من صبر عطا نمايد. فرزندم تو همواره نمازت را با تأنى و طمأنينه مىخواندى و بسيار روزه مىگرفتى.
خداوند ان شاء اللَّه تو را از آنچه كه از درگاه رحمتش اميد و آرزو داشتى محروم و نااميد نمىفرمايد.
22- حكايت شگفت انگيز صبر بانويى در مرگ دلخراش دو فرزند و شوهرش
بيهقى از «ذو النون مصرى» روايت كرده است كه مىگويد: من مشغول طواف خانه خدا بودم، ناگهان دو كنيز را ديدم كه يكى از آنها اشعار ذيل را انشا كرد و گفت:
صبرت و كان الصّبر خير مطيّة
و هل جزع منّى يجدى فاجزع
صبرت على ما لو تحمّل بعضه
جبال برضوى اصبحت تتصدّع
ملكت دموع العين ثمّ رددتها
الى ناظرى فالعين في القلب تدمع
«صبر كردم در حالى كه صبر بهترين مركوب است. و اگر جزع و بىتابى فايدهاى مىداشت بىتابى مىكردم بر مصيبتى» «صبر كردم كه اگر مقدارى از آن مصيبت بر كوه رضوى[1]وارد مىشد كوه با آن عظمت متلاشى مىشد و طاقت تحمل آن را نداشت.» «اشكهاى چشمم را كنترل كردم و آنها را به داخل ديدگانم برگرداندم و چشم دل گريان شد.» ذو النون مصرى مىگويد. من به او گفتم: از چه چيز نالان هستى اى كنيز! گفت: مصيبتى بر من وارد شد كه هرگز بر هيچ كس وارد نشد. گفتم: آن مصيبت چيست؟ كنيز گفت:
من دو جوان داشتم كه جلوى من مشغول بازى بودند و پدرشان نيز گوسفندى را ذبح كرد سپس يكى از دو فرزندانم به ديگرى گفت:
اى برادر! به تو نشان دهم چگونه پدر ما سر اين گوسفند را بريد؟ آن گاه حركت كرد و موهاى سر برادرش را گرفت و سر او را از بدن جدا و فرار كرد. پدرش قاتل را تعقيب كرد كه او را بگيرد وقتى او را پيدا كرد
[1]- رضوى اسم كوهى است كه اطراف مكه واقع شده است
كه درندهاى او را دريده و خورده بود. پدر وقتى صحنه را ديد به طرف منزل بازگشت، ولى او نيز در بين راه از تشنگى و گرسنگى مرد.
بعضى اين روايت را با اضافاتى نقل كردهاند و آن اين كه ذو النون گفت: من زن نيكويى را ديدم كه هيچ گونه آثار حزن و اندوه در او مشاهده نمىشد و مىگفت: به خدا قسم كه گمان نمىكنم آن مصيبتى كه بر من وارد شده بر احدى وارد شده باشد. من از او سؤال كردم آن مصيبت چيست؟ زن ماجراى كشته شدن دو فرزند و شوهرش را كه قبلا مذكور گرديد نقل كرد. من به آن زن گفتم پس چرا در اين مصيبت بزرگ محزون و نالان نيستى؟ زن گفت: اگر جزع و بىتابى، فرزندان و شوهرم را بر مىگرداند و براى من فايده مىداشت هر آينه جزع و بىتابى مىكردم ولى مىدانم كه جزع و فزع و گريه و ناله هيچ فايده ندارد (و اگر جزع و گريه به عنوان اعتراض به مقدرات الهى باشد نه تنها فايده ندارد بلكه اجر و مزد انسان را از بين مىبرد و مقام و منزلت آدمى را نزد خداوند پايين مىآورد).
23- سخن حكيمانه مادرى در مرگ فرزند خود
از بعضى اصحاب حكايت شده است كه: زنى فرزندش فوت شد و در مصيبت آن صبر و بردبارى پيشه كرد و گفت: طاعت خدا را كه صبر و بردبارى است بر طاعت شيطان كه جزع و بىتابى است ترجيح مىدهم.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
باب سوم پيرامون رضا و خشنودى از خدا
باب سوم پيرامون رضا و خشنودى از خدا خداوند متعال مىفرمايد:لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْهر مصيبتى در زمين و در وجود شما واقع مىشود قبل از آفرينش شما در لوح محفوظ ثبت شده است «تا اين كه هرگز بر آنچه از دست شما مىرود دلتنگ نشويد و به آنچه از نعمتها به شما مىرسد «مغرور» و دلشاد نگرديد.»[1]
[1]- آيه ما قبل چنين است«ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ. لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ.»« سوره حديد آيه 22 و 23.» يعنى هر مصيبتى در زمين و در وجود شما واقع مىشود قبل از آفرينش نفوس شما در كتاب( لوح محفوظ) ثبت شده است. اين بر خدا آسان است. تا اين كه هرگز بر آنچه از دست شما مىرود دلتنگ نشويد و به آنچه از نعمتها به شما مىرسد« مغرور» و دلشاد نگرديد.
اين آيه مردم را از تاسف بر آنچه از دست رفته و خوشحالى و دلبستگى به آنچه موجود است نهى كرده و مىگويد: چون حوادث مستند به قضا و قدر الهى است و آنچه بايد به انسان برسد بالاخره خواهد رسيد و آنچه نبايد برسد نخواهد رسيد، بنا بر اين تاسف و خوشحالى بيجاست و نبايد از كسى كه زمام امور به دست خداوند مىداند چنين امورى صادر شود.
چنان كه فرمود:«ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ»« تغابن آيه 12» يعنى هيچ مصيبتى جز به فرمان خدا واقع نمىشود و هر كس به خدا ايمان بياورد دل او را هدايت مىكند.
در اينجا ممكن است كسانى ايراد كنند كه اتكا به قضا و قدر يك سلسله مفاسد به بار مىآورد، زيرا به واسطه اتكاى به آنها احكام اختيارى اين جهان به كلى از بين مىرود و اختلال عجيبى حكمفرما مىشود، مثلا اگر براى اصلاح صفت صبر و استقامت و اظهار تاسف و شادى بيجا به آيات متوسل شويم كه كليه حوادث در لوح محفوظ ثبت است و خواه ناخواه صورت مىگيرد. در اين صورت ممكن است كسى دست از تحصيل معاش و كسب و كار و تحصيل فضايل و كمالات بكشد و به هر اخلاق پستى تن در دهد و عذر خود را اين قرار دهد كه همه چيز مقدر است و خواه ناخواه انجام مىيابد بيهوده نبايد كوشش و تقلا كرد! پاسخ خلاصه اين اشكال اين است كه افعال انسانى نيز از اجزاى علل حوادث است، يعنى درست است هر معلولى عللى دارد كه بدون آن وجود پيدا نمىكند و حقيقت قضا هم همين است ولى نبايد فراموش كرد كه وجود حتمى آن بعد از وجود تمام اجزا علت است كه يكى از آنها افعال انسانى است، بنا بر اين كسى نمىتواند بگويد: سير شدن من يا مقدر شده است يا نه، و در هر حال غذا خوردن من اثرى ندارد، زيرا اين يك اشتباه بزرگ است كه سير شدن را بدون غذا خوردن اختيارى كه يكى از اجزا علت آن است فرض كنيم. خلاصه نبايد وجود يك معلول را فرض كرده و علل آن را از نظر بيندازيم.
پس هيچ كس نمىتواند موضوع اختيار را كه اساس زندگى دنيا و منشأ سعادت و شقاوت انسانى است و يكى از اجزاى علل و حوادثى است كه براى انسان رخ مىدهد، مانند افعال و ملكاتى كه از آن حاصل مىشود، ناديده بگيرد و همه چيز را مستند به علل غير اختيارى كند، ولى همان طور كه نبايد اراده و اختيار خود را از اجزاى علل بيرون فرض كرد نبايد گمان برد كه اراده و اختيار تنها وسيله و علت تامه هر چيز است و هيچ يك از موجودات و علل موجوده در عالم كه در رأس آنها اراده الهى قرار دارد دخالتى در سرنوشت او ندارد، زيرا اين عقيده منشأ بسيارى از صفات ناپسند مانند خودپسندى، تكبر، بخل، تأسف بر معدوم و دلبستگى به موجود، و غم و اندوه مىباشد آدم نادان مىگويد: اين كار را من انجام دادهام و از فلان موضوع من جلوگيرى كردم، و همين باعث عجب و تكبر و بخل او مىشود، در حالى كه اين بىخبر نمىداند كه اگر هزاران علل ديگر كه از اختيار او خارج است دست به دست هم نداده بودند تنها اراده ناقص او نمىتوانست كارى انجام دهد، آدم نادان مىگويد: اگر من چنين كرده بودم فلان منفعت از دست من نمىرفت و چنين و چنان متضرر نمىشدم در حالى كه وجود آن منفعت مالى يا جانى معلول هزاران جزء علت است كه تنها از بين رفتن يكى از آنها براى از دست رفتن آن كافى است و لو اين كه اختيار و اراده او موجود باشد، گذشته از اينها خود اختيار و اراده علل زيادى دارد كه همگى از اختيار انسان خارجند، يعنى اختيار اختيارى نيست! با توجه به اين حقيقت كه يكى از حقائق قرآنى و تعليمات الهى است و با تدبر در آيات شريفهاى كه در اين مورد وارد شده است يك نكته روشن مىشود و آن اين كه: قرآن فقط براى اصلاح پارهاى از مفاسد اخلاقى به قضا و قدر و كتاب محفوظ اتكا مىكند. به اين ترتيب كه: آن افعال و صفات و ملكاتى كه اتكا به قضا و قدر در آنها موجب صرف نظر كردن از اختيار و اراده است قرآن در چنين موارد استناد به قضا و قدر را غلط مىشمارد و جدا با آن مبارزه كرده است چنان كه مىفرمايد:وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ« سوره اعراف آيه 28» و هنگامى كه كار زشتى انجام مىدهند مىگويند ما پدران خود را بر همين روش يافتهايم و خداوند به ما دستور داده است: بگو خداوند« هرگز» دستور به كار زشت نمىدهد آيا چيزى را كه نمىدانيد به خدا نسبت مىدهيد.
« ترجمه تفسير الميزان جلد 2 صفحه 122 به بعد! در اينجا روايتى از امام صادق7در مورد عقائد مردم در قضا و قدر ذكر مىگردد كه مىفرمايد: مردم در اين مسأله سه نوع عقيده دارند.
ُعن ابى عبد اللَّه7قال:النّاس في القدر على ثلاثة اوجه رجل يزعم انّ اللَّه عزّ و جلّ اجبر النّاس على المعاصى فهذا قد ظلم اللَّه عزّ و جلّ في حكمه فهو كافر.
ُ و رجل يزعم، انّ الأمر مفوّض اليهم فهذا قد وهّن اللَّه في سلطانه فهو كافر، و رجل يقول: انّ اللَّه عز و جلّ كلّف العباد ما يطيقون و لم يكلّفهم ما لا يطيقون فاذا احسن حمد اللَّه و اذا اساء استغفر اللَّه فهذا مسلم بالغ.
امام صادق7فرمود: مردم در مورد قضا و قدر سه دستهاند:
1- عدهاى گمان مىكنند كه خداى عز و جل مردم را به گناه مجبور نموده است اين گروه با اين طرز فكرشان به خدا ظلم نمودهاند و افرادى كه اين چنين فكر مىكنند كافرند.
2- عدهاى گمان مىكنند كه همه كارها به دست مردم سپرده شده است و اين گونه افراد نيز به خدا توهين نمودهاند و كافرند.
3- و گروهى عقيده دارند كه خداوند عز و جل بندگان را به قدر طاقت آنها تكليف نموده است و خارج از طاقتشان تكليف نكرده است. و اين گروه هر گاه نيك انجام دهند خداى را سپاس مىگذارند و هر گاه كار بد كنند از خداوند طلب مغفرت مىنمايند اين گروه مسلمان كامل هستند.« خصال صدوق« ره» باب خصلتهاى سهگانه روايت 271.»
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة