بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 211

[ملحقات باب سوم‌]

فصل‌

رتبه رضا بسيار بر رتبه صبر برترى دارد بلكه محققين گفته‌اند:

صبر در برابر رضا مانند معصيت در برابر طاعت است (يعنى همان گونه كه معصيت و طاعت ضد يك ديگرند صبر و رضا نيز ضد يك ديگرند) زيرا لازمه دوستى و محبت اين است كه بلا ديده از بلا لذت ببرد زيرا او بلا را دليل بر عنايت و توجه محبوب مى‌داند و از الطاف خاصه محبوب مى‌شمارد، در نتيجه نه تنها ناراحت نمى‌شود بلكه به هنگام بلا قرب و انسش به محبوب زيادتر مى گردد. در صورتى كه لازمه صبر اين است كه از بلا ناراحت شود و آن را مشكل قلمداد نمايد ولى در برابر ناراحتى و سختى، صبر و تحمل كند و ناراحت شدن با انس محبوب منافات دارد. با اين بيان روشن گرديد كه محبت و صبر با يك ديگر منافات دارند و ضد يك ديگرند.

نيز صبر اظهار قدرت نمودن است و اين در مسلك محبت از بدترين منكرات و زشتى‌ها است و از آشكارترين علامات عداوت و دشمنى است همان گونه كه شاعر گفت:

و يحسن اظهار التّجلّد للعدى‌

و يقبح الّا العجز عند الأحبّة


صفحه 212

يعنى اظهار نيرومندى در برابر دشمنان نيكو است ولى در برابر دوست زشت است، در نزد دوست اظهار عجز نيكو است و اظهار نيرومندى بد است. به همين جهت است كه اهل حقيقت گفته‌اند:

صبر براى عوام مردم از مشكل‌ترين منزل‌ها است و وحشتناك‌ترين منزل‌ها در طريق محبت و زشت‌ترين منازل در راه توحيد است.

اما اين كه صبر براى عامه مردم مشكل است براى اين كه شخص عامى خود را به رياضت و سختى تمرين نداده است و خويشتن را به صبر و استقامت در برابر بلا نيازموده و نفس را به سركوبى عادت نداده است لذا طاقت تحمل بلا را ندارد و از اهل محبت نشده است كه از بلا لذت ببرد. و هر گاه خدا او را به بلا امتحان كند چون او در مقام نفس و خواهش‌هاى نفسانى است بلا را نمى‌تواند تحمل كند و جزع و فزع بر او غلبه مى‌كند و خويشتن دارى بر او دشوار مى‌شود و نمى‌تواند خودش را كنترل كند زيرا آرامش قلب ندارد.

اما اين كه صبر براى عوام از وحشتناك‌ترين منازل محبت است براى اين است كه لازمه محبت مأنوس شدن با محبوب و خاص محبوب گشتن است. به عبارت ديگر بلا را يكى از الطاف خاصه محبوب محسوب مى‌دارد، در صورتى كه لازمه صبر همان طور كه قبلا گفته شد ناخرسندى از بلا است. بنا بر اين صبر و محبت با يك ديگر منافات دارند و ضد يك ديگرند.

و اما اين كه صبر براى عوام از زشت‌ترين منازل راه توحيد است براى اين است كه شخص صابر مدعى قوّت و ثبات است و ادعاى‌


صفحه 213

قوّت و ثبات از خواسته‌هاى نفس است، در صورتى كه لازمه توحيد فناى نفس است، نه اظهار قوّت و ثبات آن، پس از زشت‌ترين منكرات است براى اين كه اثبات نفس در طريق توحيد از قبيح‌ترين زشتى‌ها است بلكه رضا با آن همه قدر و عظمت و بلندى رتبه‌اش نزد اهل تحقيق در توحيد از اوايل راههاى توحيد است. براى اين كه روش اهل تحقيق در توحيد، اين است كه ذات خود را فنا مى‌كنند در صورتى كه رضا، فناى اراده است در اراده حق تعالى و توقف صادقانه در برابر اراده او است. يعنى اهل رضا در برابر اراده حق تعالى اراده‌اى ندارند و هر چه را خدا بخواهد همان را مى‌خواهند.

«پسندند آنچه را جانان پسندند» در حالى كه فناى صفت قبل از فناى ذات است، يعنى تسليم اراده خدا بودن قبل از فناى خود در خدا است.

بنا بر اين رضا با آن عظمتش اولين منزل توحيد است كه اراده خود را فنا در اراده خدا مى‌كند و در منازل بعد خودش را فناى در خدا مى‌سازد[1].

با اين بيان معلوم گرديد كه بين صبر و رضا فاصله زيادى است.

[1]- معنى فنا در خدا يكى شدن با خدا نيست كما اين كه عده‌اى چنين گمان كرده‌اند بلكه معنى‌اش اين است خدا را بدون تكليف ببينند نه مثل آن كه عده‌اى مى‌گويند هر چه جز اوست از اوست. پس همه يكى است بلكه هم چنان كه به نور تجلى حق تعالى بينا مى‌شود غير او را نبيند.


صفحه 214

فصل‌

رضا درجاتى دارد. درجه پايين رضا اين است كه شخص بلا را درك مى‌كند و دردش را احساس مى‌نمايد ولى به آن بلا راضى مى‌شود، بلكه ميل و رغبت به آن پيدا مى‌كند. چون وقتى در ثمره و نتيجه بلا تعقل مى‌نمايد عقلش او را وامى‌دارد كه به بلا اشتياق پيدا كند، براى اين كه به ثواب خداوند متعال نايل گردد و نزد خداوند متعال تقرب جويد و به بهشتى فائز آيد كه وسعت آن به اندازه آسمانها و زمين است همان پاداشى كه خداوند به متقين وعده داده است:

وَ سارِعُوا إِلى‌ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‌[1]و اين قسم رضا، رضاى متّقين است، مثل اين كه شخصى مبتلا به مرضى گردد و به طبيب حاذقى كه كاملا به مرض او وارد است مراجعه كند و آن طبيب حاذق معالجه مرض او را رگ زدن و حجامت تشخيص دهد و نزد حجّام رود و حجامت نمايد. اين شخص درد رگ زدن و حجامت نمودن را احساس مى‌كند ولى به اين درد راضى مى‌شود و با ميل و رغبت تن به اين كار مى‌دهد چون سلامت خود را

[1]- آل عمران: 133


صفحه 215

در گرو حجامت مى‌داند و از حجّام نيز اظهار تشكر مى‌نمايد.

يا مثل كسى كه براى منفعت مسافرت مى‌نمايد اين شخص نيز تمام رنج‌هاى سفر را احساس مى‌كند ولى علاقه به ثمره اين مسافرت مشقّت سفر را برايش آسان مى‌نمايد و به سختى‌هاى سفر راضى مى‌شود.

بنا بر اين هر گاه از طرف خداوند متعال بلايى به او برسد و يقين داشته باشد به اين كه ثوابى كه خدا در برابر اين بلا برايش ذخيره كرده است فوق آنچه كه از دست او رفته است مى‌باشد، به آن بلا راضى مى‌شود و ميل و رغبت به آن پيدا مى‌كند و به آن علاقه‌مند مى‌گردد و از خداوند متعال در برابر بلا تشكر مى‌نمايد. همان گونه كه از طبيب تشكر مى‌كند.

رضاى مقرّبين‌

درجه بالاتر رضا اين است كه مانند درجه پايين رضا، درد را احساس مى‌كند ولى بلا را دوست دارد نه از جهت اين كه به ثواب نايل شود بلكه از جهت اين كه بلا مطابق خواسته محبوب و مورد رضايت او است.

چون هر كس محبوبش را زياد دوست داشته باشد تمام مقاصد و خواسته‌هايش در خواسته محبوبش خلاصه مى‌شود و هر چه محبوبش بخواهد آن را مى‌خواهد «پسندد آنچه را جانان پسندد». اين مطلب در بين انسانها كه نسبت به يك ديگر محبت دارند نيز مشاهده‌


صفحه 216

مى‌گردد. وقتى در شعر يا نثر خويش محبوب‌هاى خود را توصيف مى‌كنند چگونه غرق در خواسته‌هاى دوستشان مى‌گردند، در حالى كه تعريف و توصيفى كه از محبوب خود مى‌كنند معنى و حقيقتى ندارد. آنها فقط صورت ظاهر حال محبوب خود را به چشم خويش ديده‌اند و اين زيبايى ظاهرى، جمال نيست، بلكه تركيباتى از پوست و گوشت و خونى است كه مشحون و مخلوط با نجاسات و كثافات است. ابتدايش نطفه‌اى بى‌ارزش و انتهايش مردارى گنديده است‌[1]و بين دوران نطفه و مردارى‌اش نجاست حمل و نقل مى‌كند (يعنى دوران حيات آدمى شكم انسان منبع نجاست است) كسى كه اين جمال پست را توصيف كند بسيار پليد است. اين روش بسيارى از مردم است كه كوچك را بزرگ، بزرگ را كوچك، دور را نزديك، زشت را زيبا جلوه مى‌دهند (كوه را كاه و كاه را كوه نشان مى‌دهند) پس وقتى كه انسان استيلاى اين محبت افراط آميز افراد را نسبت به يك ديگر تصور كند چگونه اين مطلب را در مورد محبت جمال ازلى و ابدى خدايى كه اگر انسان به ديده بصيرت به آن توجه كند، جمالش بى‌پايان است، غير ممكن و محال بداند؟ بصيرت قلب غير از بصيرت چشم ظاهرى است چشم ظاهرى فقط جمال ظاهر را مى‌بيند ولى بصيرت قلب، باطن و حقيقت جمال‌

[1]- اشاره است به فرمايش حضرت على7كه فرمود:

ُ عجبت للمتكبر الذى كان بالامس نطفه، و يكون غدا جيفه‌

. يعنى تعجب مى‌كنم از متكبرى كه ديروز نطفه‌اى بى‌ارزش بود و فردا مردار گنديده‌اى است« نهج البلاغه حكمت 126».


صفحه 217

را درك مى‌كند. لذا اگر به ديده بصيرت بنگرد مى‌فهمد كه پايان زندگى دنيا نابود شدن نيست بلكه از جاى كوچكتر به جاى بزرگ‌تر رفتن و تغيير مكان دادن است و بعد از مرگ نزد خداوند زنده، خوشحال، مسرور و متنعم به نعمت خدا است، آگاهى‌هايش زيادتر مى‌گردد و چيزهايى بر او كشف مى‌گردد. اين مطلب امر روشن و واضحى است.

بسيارى از آثار و حالات و گفتار محبان خدا كه قسمتى از آنها در آينده ذكر مى‌گردد، دلالت بر اين مطلب دارد. اين مرتبه از رضا، رضاى مقربين است.

درجه نهايى رضا اين است كه شخص احساس خود را باطل و نابود نمايد و هيچ گونه احساس درد در برابر بلاها و مصيبت نكند.

مانند كسى كه در حال غضب مشغول جنگ است يا مثل كسى كه به شدت از صحنه‌اى بترسد چگونه وقتى جراحتى در اين حالات يعنى در حال جنگ يا در حال وحشت شديد بر او وارد مى‌شود هيچ متوجه نمى‌شود، وقتى خون از محل جراحت جارى مى‌گردد آن وقت متوجه مى‌شود كه جراحتى بر او وارد شده است.

يا اين كه براى كار بسيار مهمى مى‌دود و در حال دويدن خار به پايش مى‌رود و جراحتى بر پايش وارد مى‌شود ولى چون مشغول دويدن است متوجه نمى‌شود و درد آن را احساس نمى‌كند.

مثال ديگر اين كه، حجّام با تيغ كندى او را حجامت كند، و يا با تيغ كند موهاى سرش را بتراشد و او چون توجه به نتيجه و فوايد


صفحه 218

حجامت و سر تراشيدن دارد، درد تيغ را احساس نمى‌كند، در تمام اين موارد كه گفته شد اگر انسان مستغرق در امر مهمى باشد ما وراى آن امر را درك نمى‌كند. (در روايت است كه تيرى كه در ميدان جنگ به پاى امير المؤمنين على7رفته بود هنگام نماز از پاى حضرت بيرون آوردند و حضرت متوجه نشدند چون غرق در عبادت و راز و نياز با پروردگار خويش بوده است).

نظائر اين موارد در افراد زياد مشاهده گرديده است چه بسا افرادى بر اثر اشتغال به كارى مهم ساعت‌ها گرسنه و تشنه بودند ولى اصلا گرسنگى و تشنگى و درد و رنج آن را احساس نكرده و متوجه نشده‌اند كه گرسنگى و تشنه‌اند.

هم چنين عاشقى كه غرق در مشاهده محبوب خويش باشد هر درد و رنجى بر او وارد شود احساس نمى‌كند چون غرق در محبت محبوب است.

اين در مورد كسى است كه از غير محبوبش بلايى به او برسد، پس چگونه است اگر از طرف محبوبش بلايى برسد. واضح است كسى كه بلاى رسيده از طرف غير محبوب را به خاطر شدت علاقه‌اش به محبوب حس نمى‌كند بلايى را كه از طرف محبوب به او برسد با دل و جان مى‌پذيرد و به طريق اولى آن را احساس نمى‌كند، چون اشتغال قلبى به محبوب از بزرگ‌ترين اشتغالات است.

وقتى اين اشتغال و درك نكردن درد كوچك، به واسطه محبت كوچك تصور شود، درك نكردن درد بزرگ به خاطر محبت بزرگ قابل‌