بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 219

تصور است، زيرا همان گونه كه دردها يك نواخت نيست و شدت و ضعف دارد محبت نيز شدت و ضعف دارد.

همان گونه كه دوستى صورت زيباى ظاهرى افراد كه به وسيله چشم ظاهر درك مى‌شود قوى است، دوستى صورتهاى زيباى باطنى كه به وسيله چشم باطنى الهى درك مى‌شود قوى است. بلكه چشم ظاهرى قابل مقايسه با چشم بصيرت باطنى نيست و كسى كه چيزى از جمال و زيبايى‌هاى خدا را با چشم باطنى درك كند مبهوت و مدهوش مى‌گردد و غش مى‌كند.

در بلا هم مى‌چشم لذات او

مات اويم مات اويم مات او

در نتيجه هر مصيبت و بلايى بر او وارد شود احساس نمى‌كند.

نمونه مطلب اين كه: زنى به زمين خورد و ناخن پايش شكست و قطع شد، آن زن به جاى اين كه آه و ناله كند خوشحال و خندان بود. به او گفتند مگر جاى ناخنت درد نمى‌كند؟ زن در جواب گفت: لذت ثوابى كه خداوند براى شكسته شدن ناخن من مقرر فرمود درد و رنج آن را از دلم بيرون برده است‌[1].

[1]- در حالات آمنه بيگم دختر علامه مجلسى كه از زنان صاحب كمال و مجتهده بود نوشته‌اند كه وقتى اين مجلله از پله بالا مى‌رفت افتاد و سرش شكست و خون جارى شد، و ساق پايش نيز به سنگ خورد و استخوانش شكست و او با اين حال شاد و خندان بود. وقتى آمدند اطرافش و او را با حالت خنده مشاهده كردند تعجب كردند و گفتند مگر جاى جراحت سر و پايت درد نمى‌كند؟ فرمود: چون ثوابهايى كه خدا در برابر اين زحمت به من مى‌دهد به يادم آمد آرام شدم.

راستى اين بانوى اسلام راست گفته است شوق ثواب خدا زحمت‌ها را آسان مى‌كند چون مسلمان معتقد است هر زحمتى كه بر آدمى وارد آيد خدا اجر مى‌دهد حتى اين كه پا به سنگ خوردن هم ثواب بر آن مترتب است در ملك خدا تو كه مهمان خدايى هر نوع ناراحتى بر تو وارد بيايد جبرانش با پروردگار عالم است تا برسد به موت اقارب و بستگان، دل داغديده جبرانش با صاحب عالم است اين قدر جبران مى‌شود كه اگر مى‌فهميديم اكنون صاحب آرامش قطعى نصيب مى‌شد مى‌فهميد زير پرده اين پيش آمد نفعش بوده و به خير و صلاحش تمام گرديده.« كتاب ايمان شهيد دستغيب جلد 1 صفحه 55»


صفحه 220

يكى از بزرگان كه هميشه مردم را معالجه مى‌كرد و جراحت افراد را پانسمان مى‌نمود، وقتى بر خودش جراحت وارد شد خود را معالجه نمى‌كرد. از او پرسيدند چرا خودت را معالجه نمى‌كنى؟ در جواب گفت: زدن دوست درد و رنج ندارد تا نيازى به معالجه داشته باشد، بلايى كه از طرف خدا بر انسان وارد شود درد ندارد.


صفحه 221

فصل‌

علاوه بر اين كه در پايان باب صبر، حالات عده‌اى از صابران ذكر شد در اين فصل نيز حالات عده‌اى ديگر از بزرگان سلف كه راضى به قضا و قدر الهى بودند ذكر مى‌گردد، با اين تفاوت كه بيشتر آنچه را در باب صبر در مورد حالات بزرگان ذكر شد مربوط به صبر و رضاى كسانى بود كه در خصوص مرگ فرزند صبر نمودند، ولى در اين باب به طور عموم داستان و حكايات كسانى كه به بلا مبتلا شدند ذكر مى‌شود خواه مصيبت مرگ فرزند باشد يا غير آن.

1- حكايت بلا و گرفتارى حضرت ايوب7‌

وقتى كه بلا و گرفتارى حضرت ايوب7شدت يافت عيال آن حضرت به او گفت: آيا دعا نمى‌كنى كه خداوند بلا را از تو برطرف نمايد؟

حضرت ايوب فرمود: اى زن! من هفتاد سال در حال رفاه و آسايش زندگى كردم، حال مايلم كه هفتاد سال در بلا و گرفتارى باشم تا شايد بتوانم شكر نعمت‌هاى گذشته را ادا كنم و صبر كردن در برابر بلا براى من سزاوارتر است.


صفحه 222

2- حكايت مردى كه مرض جذام، دست و پا و چشم و كوشش را از بين برد

روايت شده است كه حضرت يونس به جبرئيل7گفت:

عابدترين فرد اهل زمين را به من نشان ده؟ جبرئيل7مردى را به او نشان داد كه مرض جذام دست و پايش را قطع نموده و چشم و گوشش را نيز از بين برده بود. با اين حالت مى‌گفت:

«الهى متعتنى بهما ما شئت و سلبتنى ما شئت و ابقيت لى فيك الأمل بابرّ باب الوصول.»

«خدايا! مشيّت و خواسته‌ات بر اين تعلق گرفت كه مدتى مرا از دست و پا بهره‌مند گردانى و باز مشيّت تو بر اين تعلق گرفت كه دست و پا و چشم و گوش را از من بگيرى و براى من آرزوى وصال درگاه خودت را باقى بگذارى.»

3- حكايت مرد نابينا، مفلوج و مجذوم با حضرت عيسى7‌

در روايت است كه روزى حضرت عيسى7به مرد نابيناى مفلوجى برخورد كرد كه علاوه بر فلج بودن مبتلا به مرض برص (يعنى پيسى) و جذام نيز بود، مرض جذام گوشت بدن او را متلاشى كرده بود و با اين حالت مى‌گفت:

«الحمد للَّه الّذى عافانى ممّا ابتلى به كثيرا من خلقه.»

«حمد و ثنا سزاوار آن خدايى است كه مرا از بلايى كه بيشتر مردم به آن مبتلا هستند عافيت داده است.»


صفحه 223

حضرت عيسى7از آن مرد پرسيد آن بلا چيست كه خدا از تو بر طرف نموده است؟ گفت: اى روح اللَّه! من بهترم از كسى كه خداوند در قلب او آن چيزى را كه در قلب من است قرار نداده و آن چيز معرفت خدا است.

حضرت عيسى7فرمود: راست گفتى اى مرد. سپس حضرت عيسى به آن مرد گفت: دستت را به من بده؛ آن مرد دستش را به حضرت داد و به معجزه حضرت عيسى7به زيباترين صورت و قيافه در آمد و خداوند تمام آن امراضى را كه در او بود از بين برد و شفا داد. حضرت عيسى7با آن مرد رفيق شد و با هم عبادت مى‌كردند.

4- حكايت نابيناى مجذوم كه مورچه‌ها گوشت بدنش را مى‌خوردند

يكى از محترمين مى‌گفت: من به مرد نابيناى مجذوم و مجنونى برخورد كردم كه در حال غش به سر مى‌برد و مورچه‌ها گوشت بدنش را مى‌خوردند. در همان حال ناگهان سرش را بلند كرد (مثل اين كه مى‌خواست با خداى خويش مناجات كند) من سر او را بر دامنم گذاشتم، پس از اين كه به هوش آمد متوجه شد كه سرش روى دامن است گفت: اين فضول كيست كه آمده است خودش را بين من و خدايم داخل كرده است. آن گاه گفت: «فو حقّه لو قطعنى اربا اربا ما ازددت الّا حبّا.» يعنى به حقانيت خدا قسم كه اگر مرا قطعه قطعه كند زياد نمى‌شود در من مگر محبت او (يعنى هر چه او مرا به بلاى‌


صفحه 224

سخت‌تر مبتلا كند محبتم به او بيشتر مى‌شود).

5- حكايت شخصى كه پايش را مرض خوره قطع كرده بود

مردى مرض خوره از زانو به پايين پايش را قطع كرده بود و با اين حال مى‌گفت:

«الحمد للَّه الّذى اخذ منّى واحدة و ترك ثلاثا و عزّتك لأن كنت اخذت لقد ابقيت و لئن كنت ابتليت لقد عافيت.» «حمد مخصوص آن خدايى است كه يك چيز از من گرفت و سه چيز گذاشت (يعنى يك پا از من گرفت ولى دو دست و يك پاى ديگر گذاشت. زيرا هر چهار چيز را خودش داده بود حال يكى از آنها را برد و سه تاى ديگر آنها را باقى گذاشت) به عزت و جلالت قسم كه اگر گرفتى باقى گذاشتى و اگر مبتلا كردى عافيت و سلامت دادى. در آن شبى كه پايش قطع شد تا صبح مشغول ذكر و دعا و ثنا بود.»

6- شخصى كه مى‌گفت از مقام رضا فقط بويى به مشامم خورد

يكى از بزرگان مى‌گفت: من به هر مقامى رسيدم و در هر مقامى حالتى پيدا كردم، به جز مقام رضا و خشنودى از قضاى الهى، از اين مقام چيزى نصيبم نگرديد مگر اين كه بويى از آن به مشامم خورده است و با اين حال اگر خداوند تمام مخلوقات را داخل بهشت نمايد و مرا در جهنم بيندازد به اين كار خدا راضى هستم (و هرگز به كار خدا اعتراض نخواهم كرد).


صفحه 225

7- اگر خدا مرا پل جهنم قرار دهد هرگز اعتراض نخواهم كرد

به يكى از عرفا گفتند: تو به درجه نهايى رضا و خشنودى رسيدى؟ گفت: به درجه نهايى رضا كه نرسيده‌ام ولى به مقدارى از مقام رضا رسيده‌ام كه اگر خداوند مرا پل جهنم قرار دهد و تمام خلايق از روى من عبور كنند و داخل بهشت شوند و سر آخر مرا به جهنم بيندازند به اين كار خدا راضى هستم و هرگز اعتراض به كار خدا نخواهم كرد.

اين نوع سخن از كسى است كه محبتش به مرتبه‌اى رسد كه مستغرق مشاهده جمال محبوب شود كه اگر آتش هم به او رسد اصلا احساس نكند. اين حالت محال نيست و هيچ گونه بعدى ندارد، ولى پذيرش اين گونه حرفها براى افراد ضعيف الايمان دشوار است و سزاوار نيست كه افراد ضعيف و محروم حالات افراد قوى و با ايمان را منكر شوند و گمان كنند هر چه را خودشان از درك آن عاجزند اولياى خدا هم از درك آن عاجزند.

8- حكايت شخصى كه 30 سال در مرض استسقا بر پشت خوابيده بود

عمر بن حصين رضى اللَّه عنه به مرض استسقاء مبتلا شده بود و مدت 30 سال بر پشت افتاده بود، نه مى‌توانست حركت كند و نه مى‌توانست بنشيند. زير تختش را سوراخ كرده بودند و زمين را كندند تا از اين طريق قضاى حاجت نمايد. روزى برادرش بر او وارد و شروع‌


صفحه 226

به گريه كردن نمود و اشك از چشمانش جارى شد، زيرا بر حالت برادرش رقّت كرده بود.

عمر بن حصين چون ديد برادرش گريه مى‌كند گفت: برادر براى چه گريه مى‌كنى؟ گفت بر حالت رقّت بار تو گريه مى‌كنم گفت: گريه نكن زيرا هر چه را خدا دوست بدارد من هم آن را دوست مى‌دارم.

سپس گفت: اى برادر! قضيه‌اى را به تو مى‌گويم شايد خدا آن را براى تو نافع قرار دهد، ولى اين قضيه را تا من زنده هستم براى كسى بازگو مكن. و آن اين است كه ملائكه به ديدار من مى‌آيند و من با آنها انس گرفته‌ام و بر من سلام مى‌كنند و من سلام آنها را مى‌شنوم.

اى برادر! بدان اين بلايى كه بر من وارد شده عقوبت نيست بلكه سبب و باعث اين نعمت بزرگ يعنى ملاقات ملائكه گرديده است و كسى كه اين نعمت بزرگ را درك كند چگونه به بلا راضى نشود.

9- حكايت شخصى كه چند روز غذا نخورده بود

يكى از علما مى‌گويد: من به اتفاق چند نفر از دوستان به عيادت سويد بن شعبه رفتيم وقتى به منزلش رفتيم ديديم پارچه‌اى در خانه‌اش افتاده است و به قدرى بدنش ضعيف و نحيف شده بود كه گمان نمى‌كرديم زير آن پارچه كسى خوابيده باشد. وقتى پارچه را از صورتش كنار زديم ديديم او زير پارچه خوابيده است. زنش آمد و به او گفت: خانواده‌ات به فدايت شود ما هيچ گونه آب و غذايى به تو نداديم گفت: سرم گيج بود، مدتى خوابيدم و اكنون خوب شدم.