بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 114

كه با دستورهاى الهى مخالفت مىورزند، جاى چنين احتمال وجود داشت ولى او جز توبيخ و مذمت آنان سخن ديگرى نگفت و دقت در لحن آيه مطلب را روشن مى سازد.

خامساً. ما مى بينيم كه حضرت صالح به آنان مى گويد:(وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحين):«هم اكنون نصيحت گران را دوست نمى داريد»، اگر هدف تفهيم نجات يافتگان بود، هرگز نبايد اين چنين سخن بگويد: بلكه بايد بفرمايد:«و لكن ما كنتم تحبُّون الناصحين»:«شماها نصيحت گران را دوست نمى داشتيد»تا گروه نجات يافته بداند، سرانجام كسانى كه در دوران حيات نصيحت گران را دوست نداشته باشند اين چنين است.

و امّا شاهدى كه در سؤال آمده است هيچ گونه دلالت ندارد زيرا جمله(فَتَولّى عَنْهُمْ)به معنى اعراض و روى برتافتن است كه حاكى از ابراز انزجار مى باشد. مانند:(وَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ...)(يوسف/84):«از فرزندان روى برتافت و ابراز تأسف بر يوسف كرد»و هرگز به معنى فاصله گرفتن و دور شدن نيست و اگر در برخى از موارد به معنى فاصله گرفتن تفسير شده است، طبعاً به خاطر قرينه اى است كه در كلام موجود مى باشد.

آيه سوم

شعيب با ارواح گذشتگان سخن مى گويد[1]

(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمين).(اعراف/91)

«زمين لرزه آنان را فرا گرفت، و در خانه هاى خود هلاك شدند».

(الّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ

[1]براى توضيح بيشتر، مجموع آياتى را كه در سوره اعراف درباره شعيب وارد شده، مطالعه بفرماييد، آيات مربوطه عبارتند از: 85ـ93.


صفحه 115

الْخاسِرينَ). (اعراف/92)

«گروهى كه شعيب را تكذيب كردند، تو گويى در آن ديار نبودند گروهى كه او را تكذيب كرده اند، زيانكاران بودند».

(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوم كافِرينَ). (اعراف/93)

«از آنان روى برتافت و گفت:اى قوم من، من پيامهاى خدايم را رسانيدم و شماها را نصيحت كردم چگونه بر گروهى كه كافرند، اندوه بخورم؟».

شيوه استدلال در اين آيه با آيه هاى مربوط به صالح يكى است.در آيات ياد شده دو نوع سخن به ميان آمده است:

1. كلامى كه مى تواند بيدار كننده ديگران باشد.

2. سخنى كه مقصود از آن، توبيخ مخاطب باشد، و كارى با ديگران نداشته باشد، اين دو نوع سخن و يا دو نوع خطاب در آيه هاى سوره اعراف به روشنى به چشم مى خورد.

آيه(الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوا ...)از آياتى است كه مى تواند به ديگران هشدار دهد كه سرانجام كافران چگونه است.

درست است كه مضمون اين آيه را شعيب نگفته است ولى خود اين كلام از نوع سخنان بيدار كننده و هشدار دهنده است، و اگر شعيب با اين جمله و يا مشابه به آن، با عذاب شدگان سخن مى گفت، جا داشت كه گفته شود كه اين نوع سخن،از قبيل«إيّاك أعنى وَ اسمعى يا جاره»است.در حالى كه خطاب(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى...)داراى چنين احتمال و يك چنين قابليت و استعداد نيست.

دقت در اين سخن مى تواند به شناسايى دو نوع سخن كمك شايانى كند


صفحه 116

و انسان با لطف قريحه، سخنى را كه هدف از آن ديگرى است، از سخنى كه هدف از آن خود، مخاطب است تميز مى دهد. و نتيجه اين مى شود كه هدف از(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ...)، توبيخ عذاب ديدگان است نه تفهيم ديگران و حاضران و نجات يافتگان.

آيه چهارم

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)با ارواح انبياء سخن مى گويد

(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُونَ).(زخرف/45)

«از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداى رحمان، خدايى قرار داديم كه مور پرستش قرار گيرد».

ظاهر آيه اين است كه پيامبر مى تواند از همين نشأت طبيعى، با پيامبرانى كه در نشأت ديگر بسر مى برند تماس بگيرد تا روشن شود كه دستور خداوند در تمام قرنها و اعصار به تمام پيامبران اين بود كه جز خداى يگانه كسى را نپرستند.

و در آيه ديگر نيز به يك نواخت بودن برنامه پيامبران تصريح كرده و مى فرمايد:

(وَ لَقَدْبَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوت). (نحل/36)

«براى تمام امت ها پيامبر فرستاديم كه خدا را بپرستند و از طاغوت بپرهيزند».

ظاهر آيه مورد بحث اين است كه پيامبر از رسولان گذشته بپرسد و تا دليل عقلى بر امتناع سؤال از آنان گواهى ندهد ما حق نداريم دست از اين ظاهر برداريم.


صفحه 117

ممكن است گفته شود مقصود سؤال، از علماى يهود و نصارى است، چنانكه در آيه ديگر مى فرمايد:(فَإِنْ كُنْتَ فِى شَكّ مِمّا أنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الّذِينَ يَقْرَؤُنَ الكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ...).(يونس/94)

«اگر در آنچه به تو فرو فرستاديم شك و ترديد دارى از كسانى كه كتابى را كه پيش از تو نازل گرديده است مى خوانند بپرس، از جانب خدا، حق بر تو نازل گرديده است».

ولى پاسخ آن روشن است زيرا:

اوّلاً. تفسير يك آيه با آيه ديگر در صورتى صحيح است كه آيه نخست داراى ابهام باشد، ولى اگر آيه مورد نظر، از هر نوع ابهامى خالى باشد جهت ندارد از ظاهر آيه دست برداريم و بگوييم مقصود سؤال از دانشمندان يهود و نصارى است زيرا هيچ منافات ندارد كه پيامبر از هر دو گروه سؤال كند بالأخص كه اين دو راه براى دو گروه باشد سؤال از پيامبران پيشين، مخصوص خود پيامبر باشد و سؤال از علماى اهل كتاب مربوط به امت باشد به اين معنى كه خطاب به پيامبر است ولى هدف دعوت امت به سؤال كردن مى باشد.

گواه روشن بر اين كه خدا در اين دو آيه، دو راه پيش پاى پيامبر گذارده است اين است كه در آيه سوم راه سومى را نشان مى دهد و مى گويد:

(وَ لَقَدْآتَيْنا مُوسى تِسْعَ آيات بَيِّنات فَسْئَلْ بَنِى إِسرائيلَ إِذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَونُ إِنِّى لاَظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً). (اسراء/101)

«ما به موسى نُه معجزه داده ايم، از فرزندان اسرائيل سؤال كن موقعى كه موسى به سوى آنان بازگشت فرعون به او گفت من تو را جادو شده مى انديشم».

در اين آيه سخن از خود بنى اسرائيل است نه گروه علما و افرادى كهكتاب مى خوانند.و هرگز ما حق نداريم كه بى جهت آيه سوم را نيز تأويل كنيم.


صفحه 118

ثانياً. آيه نخست حاكى است كه مقصود سؤال از تمام پيامبران پيشين مانند نوح و ابراهيم و ... است در حالى كه آيه دوم مربوط به دانشمندان يهود و نصارى است[1]كه مى توانند با مراجعه به كتابهاى عهدين سؤال پيامبر را پاسخ بگويند و آنچه خدا به پيامبران آنها دستور داده است در اختيار پيامبر ما و امت بگذارند در اين صورت جهت ندارد كه ما معنى وسيع آيه نخست را در محدوده علماى اهل كتاب يعنى يهود و نصارى كه پيوند آنان تنها با پيامبران خود باقى بود نه با پيامبران ديگر، منحصر كنيم.

پرسش

فايده سؤال از پيامبران پيشين چيست؟!

مقصود از(مَنْ أَرْسَلْنا)علما و دانشمندان اهل كتاب و گروه با ايمان آنان است، نه خود پيامبران و شاهد اين مطلب اين است كه اگر مقصود سؤال از خود پيامبران باشد، چنين سؤالى بى فايده خواهد بود زيرا پيامبر نيازى به سؤال ندارد ولى اگر مقصود سؤال از علما و دانشمندان آنان باشد، فايده سؤال در بن بست قرار دادن اهل كتاب و محكوم كردن آنان است نه روشن شدن خود پيامبر.

پاسخ

قرآن مجيد از نظر بلاغت، در عالى ترين درجه قرار دارد و يكى از پايه هاى بلاغت اين است كه لفظ قالب معنى باشد، نه فزون بر معنى و نه ناقص از آن، اگر مقصود اين است از علما و يا گروه با ايمان اهل كتاب سؤال كند عبارت آيه، قالب معنى نيست و هرگز عبارت اين مطلب را نمى رساند.

شما اين آيه را به دست هر عرب زبان و عربى دانى بدهيد و بگوييد اين

[1]در محيط زيست پيامبر تنها علماى يهود و نصارى زندگى مى3كردند و بس.


صفحه 119

كه خدا مى فرمايد:(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا...)مفاد اين جمله چيست؟ آيا مقصود سؤال از خود آنان است، يا مقصود سؤال از علما و مؤمنين آن گروه است؟ همگى مى گويند ظاهر آيه سؤال از خود پيامبران است نه پيروان آنها.

آرى، گاهى لفظى در جمله اى به خاطر روشنى مقصود حذف مى گردد مثلاً مى گويند:«واسئل القرية». همگى مى دانيم كه مقصود اهل قريه است زيرا سنگ و گل قادر به سؤال نيست ولى در آيه چنين قرينه اى نيست اگر بگويند كه ما مى دانيم پيامبران گذشته قادر به جواب نيستند مى گوييم اين سخن عين مدعى است، و هرگز مدعاى طرف، دليل و قرينه بر معنى آيه اى نمى شود.

و امّا فايده اين سؤال چيست؟ فايده آن، بالا بردن مراتب ايمان و علم و آگاهى پيامبر است زيرا علم و ايمان داراى درجاتى است، و هر درجه بالاتر، تكميل كننده درجه پايين تر مى باشد و در قرآن مجيد به مراتب علم و ايمان در سوره«تكاثر»و غيره اشاره شده است چه مانع دارد كه ايمان پيامبر و آگاهى او از طريق سؤال پيامبران پيشين بالا برود، و تكميل گردد.

علم و آگاهى پيامبر علم ذاتى نيست كه از درون وجود او بجوشد در صفحه هستى تنها، يك فرد است كه علم او ذاتى است و از درون او وجود و قدرت و علم و حيات مى جوشد وآن خداوند بزرگ جهان است و موجودات ديگر، از طرق مختلفى كه همگى به خدا منتهى مى گردد، كسب علم و فيض مى كنند، پيامبر گرامى از طرق گوناگون كه قرآن و حديث بر آن گواهى مى دهند، علم و ايمان خود را افزايش مى دهد.

عقل و خرد پيامبر يكى از وسائل راهنمايى او بود. همچنانكه فرشته وحى، او را از مطالب و مسائلى آگاه مى ساخت، و براهين علمى و دقيق قرآن


صفحه 120

درباره معارف و عقايد، مايه تشديد ايمان و تكميل معرفت او بود. از اين جهت چه مانع دارد كه پيامبر از طريق سؤال از پيامبران پيشين، اعتقاد راسخ خود را راسخ تر سازد؟ گذشته بر اين راههاى آگاهى او منحصر به اين طريق هاى چهارگانه نيست باز طريق هاى ديگرى نيز در اختيار داشت.

علم و آگاهى پيامبر در روزهاى نخست به حدّى نرسيده بود كه از كسب معلومات، غنى و بى نياز گردد و گرنه خداوند به او دستور نمى داد كه بفرمايد:(...وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِى عِلماً)(طه/114):«پروردگارا! علم مرا افزايش ده».

اين قرآن است كه درباره پيامبر مى گويد:(وَعلَّمك ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَم).(نساء/113):«آنچه نمى دانستى به تو آموخت».


صفحه 121

نداشت، نمى تواند مفيد واقع شود.[1]

2. فرض كنيم كه محيط مكه از چنين افراد موج مى زد و در گوشه و كنار مكه حبر و راهبى بود، اگر هدف از سؤال از اهل كتاب درباره پرستش غير خدا، هدايت جامعه بت پرست عرب بود، بدبختانه جامعه بت پرست عرب، آنان را به رسميت نمى شناخت و زير بار سخن آنان نمى رفت.

اگر بگوييم مقصود از سؤال از آنان محكوم كردن خود اصحاب كتاب و در بن بست قرار دادن آنان است مضمون آيه اين احتمال را تكذيب مى كند، زيرا مى گويد:

(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُون).

«از آنان بپرس كه آيا ما به پرستش غير خداى رحمان فرمان داده ايم».

مضمون آيه چيزى نيست كه غالب پيروان اهل كتاب آن را نپذيرفته باشند، تا پيامبر آن را از علماى اهل كتاب بپرسد و در نتيجه آنان را از طريق گفتار خودشان محكوم نمايد، زيرا همان طور كه توجه داريد آيه مطلق است همه طوايف اهل كتاب از يهودى و نصرانى وغيره را شامل مى باشد، وطايفه خاصى از آن اراده نشده است.

اگر بنا باشد كه پيامبر از علماى اهل كتاب بپرسد، بايد در اين ميان از«حنيفان»حجاز كه پيرو ابراهيم بودند و احبار يهود نيز سؤال كند در صورتى كه هيچ كدام از پيروان آنان به جاى رحمان غير خداى رحمان را پرستش نمى كردند تا پيامبر از اين طريق آنان را هدايت نمايد.

در اين صورت براى تصحيح احتمال دوم بايد بگوييم مقصود نصارى

[1]روى اين اساس آيه3اى كه به پيامبر دستور مى3دهد كه از علماى اهل كتاب سؤال كند، (يعنى آيه 94 سوره يونس) در مدينه نازل گرديده است. به مجمع البيان، ج3، ص 87 مراجعه فرماييد.