است كه مريم و حضرت عيسى را مى پرستيدند ولى اين مطلب از دو نظر درست نيست.
اوّلاً. آنان غير از خدا، فقط دو نفر را مى پرستيدند به گواه آيه(... أنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونى وَ أُمّى إِلهَيْن...)(مائده/116):«آيا تواى عيسى گفتى كه تو و مادرت را دو معبود اتخاذ كنند». در صورتى كه آيه از آلهه سخن مى گويد. و ظاهر آيه خدايان زيادى است كه عرب و ملت هاى جهان آن را مى پرستيدند و اطلاق«آلهه»بر دو خدا بدون قرينه صحيح نيست و يا لااقل خلاف ظاهر است.
و با مراجعه به آياتى كه در آنها لفظ«آلهه»وارد شده است به طور قطع مى توان گفت كه مقصود در اين آيه، بت هايى است كه ملت هاى جهان مى پرستيدند، نه حضرت مسيح و مادرش مريم، زيرا در غالب و يا همه موارد، مقصود از آن همان بت هاى مصنوعى جامعه ها است.
و ما بايد در صورتى به احاديث مراجعه كنيم كه در آيه اجمالى باشد، در اين موقع جا دارد از خاندان وحى حقيقت آن را بپرسيم مانند آيه:(وَ السَّارِقُ وَ السارِقةُ فَاقْطَعُوا أَيْديَهُما...)(مائده/38)، زيرا معلوم نيست كه مقصود از«يد»در آيه، كدام قسمت از دست است، مقصود بريدن از بند انگشتان، از مچ، از آرنج، از كتف، از كدام نقطه است؟ ! ولى آيه مورد بحث، اجمال و ابهامى ندارد كه به حديث مراجعه كنيم.
فرض كنيم كه در اين مورد به حديث مراجعه نموديم و ثابت شد كه پيامبر در شب معراج با پيامبران سخن گفته است ولى بايد توجه نمود كه معراج رسول خدا جسمانى بود، نه روحانى و قرائنى كه در آيات معراج وجود دارد، و احاديثى كه در اين مورد وارد شده است، همگى بر جسمانى بودن معراج گواهى مى دهند.
مقصود از معراج جسمانى اين است كه پيامبر با همين بدن، اين كره خاكى را ترك گفت، امّا از عوالم جسمانى بيرون نرفت و تمام گفت و شنود او در جهان اجسام و ماده بوده است.
در اين صورت معراج در وضع پيامبر جز تغيير مكان زندگى، اثر ديگرى ننهاد، اگر جسم و ماده مانع از ارتباط در اين جهان است اين شرايط در معراج نيز محفوظ بود.
اگر ارتباط از اين نظر ممكن نيست كه اموات قابل اسماع نيست همچنانكه طرفداران«تز»امتناع مى گويند با عوض شدن مكان پيامبر، اسماع موتاى محال، رنگ امكان به خود نخواهد گرفت.
خلاصه: معراج جز تغيير محل زندگى و مشاهده آفاق ديگر هستى چيزى نبوده است، بنابر اين معراج نمى تواند در آيه ايجاد تخصيص كند.
از اين گذشته اين كه مى گويند: ارتباط با ارواح گذشتگان از اين نشأت
ممكن نيست زيرا آنان غير قابل تفهيم و غير قابل اسماع هستند و آنان در جهان برزخند و ما در جهان ماده. آيه روشن ترين پاسخ است براى اين سؤال زيرا پيامبر در شب معراج ازا ين نشأت خارج نشده و به جهان برزخ نرفته بود، مع الوصف توانست در اين نشأت، با نشأت ديگر سخن بگويد و با آنان مفاهمه و مكالمه نمايد.
اگر ما خود را از هر نوع پيش داورى تجريد نماييم، بايد بگوييم مقصود آيه، سخن گفتن با ارواح پيامبران است.
مؤيد اين نظر اين كه، محدثان هر دو گروه شيعه و سنى احاديثى را پيرامون آيه نقل كرده اند و هر دو گروه مى گويند آيه مربوط به معراج است كه پيامبر در آن شب با ارواح پيامبران سخن گفت.[1]
آيه پنجم
قرآن بر پيامبران درود مى فرستد
قرآن مجيد در مواردى، بر پيامبران سلام و درود فرستاده است و هرگز اين سلام ها و درودها تحيات خشك و تعارف هاى بى معنى نيست.
زهى دور از انصاف است كه معانى عالى قرآن را در سطحى پياده كنيم كه رنگ ابتذال به خود بگيرد، درست است امروز ماترياليست هاى جهان كه براى روح و روان اصالتى قائل نيستند، در نطق هاى خود براى تعظيم رهبران و پايه گذاران مكتب ماديگرى، درود و سلام مى فرستند ولى آيا صحيح است كه مفاهيم عالى قرآن را كه حاكى از يك حقيقت و واقعيت است در اين سطح پياده كنيم و بگوييم تمام اين درودها كه قرآن بر پيامبران فرستاده و ما مسلمانان
[1]تفسير برهان، ج2، ص 197; تفسير نور الثقلين، ج3، ص 319; الدر المنثور، ج6، ص 19 نقل از سعيد بن جبير و ابن زيد.
نيز آنها را شب و روز مى خوانيم، يك مشت تعارفات خشك و بى معنى است آنجا كه مى فرمايد:
1.(سَلامٌ عَلى نُوح فِى العالَمين).
2.(سَلامٌ عَلى إِبْراهيم).
3.(سَلامٌ عَلى مُوسى و هارُون).
4.(سَلامٌ عَلى إل ياسين).
5.(وَسَلامٌ عَلَى المُرْسَلين).[1]
اگر به راستى ارتباط و پيوند ما با پيامبر، مقطوع و بريده است يك چنين سلام آن هم به صورت خطاب چه معنى دارد.
ما براى جلب اطمينان خوانندگان، صورت تشهد نماز را از نظر مذاهب چهارگانه اهل تسنن در اين جا منعكس مى كنيم تا روشن گردد كه تمام مسلمانان جهان بدون استثناء در تشهد نماز به پيامبر به طور خطاب سلام مى كنند و اگر ارتباط ما با پيامبر بريده شده است، اين سلامها به طور خطاب چه معنى مى تواند داشته باشد.
حنفى ها در تشهد مى گويند:«التحياتُ للّه و الصلوات و الطيّبات السَّلام عليك أيّها النبىّو رحمة اللّه و بركاته».
شافعى ها مى گويند:«التحيات المباركات الصلوات الطيّبات للّه السّلام عليك أيّها النبىّ و رحمة اللّه و بركاته».
حنبلى ها مى گويند:«التحياتُ للّه و الصلوات والطيّبات السّلام عليك أيّها النبىّ و رحمة اللّه و بركاته».[1]
ما فعلاً در واجب و مستحب بودن اين سلام بحثى نمى كنيم بلكه بحث ما روى اصل اين خطاب است كه حاكى از بقاى پيوند ميان ما و روح پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)است.
امّا علما و دانشمندان شيعه همگى به اتّفاق آراء سلام بر پيامبر را به صورت خطاب در تشهد مايه فضيلت و برترى تشهد مى دانند و در ميان آنان برخى قائل به وجوب آن نيز شده اند.[2]
اكنون كه يك ميليارد مسلمان نماز خود را به شكل بالا مى خوانند و هيچ
[1]الفقه على المذاهب الأربعة، ج1، ص 165ـ166.
[2]حدائق، ج8، ص 498.
تواترى بالاتر از آن نمى شود، در چنين موردى كه همه مسلمانان آن را به طور اتّفاق جايز و صحيح مى دانند نبايد به فكر ورود روايتى باشيم هرچند در اين باره رواياتى از طريق اهل تسنن و شيعه وارد شده باشد.
صورت روايات اهل تسنن در كتابهاى فقهى وحديثى آنان موجود است[1]و اگر بنا باشد كه به روايات شيعه مراجعه كنيم، احاديثى در اين باره كه برخى نيز صحيح مى باشد در ابواب تشهد و سلام وارد شده است اهل اطلاع و تتبع به كتاب وسائل الشيعه مراجعه كنند.[2]
در پايان يادآورى مى شود: استدلال به سلام در تشهد به خاطر قطعى بودن آن در ضمن آيات، مورد بحث قرار گرفت.
شما برخيزيد، مفاد اين آيات را به دست هر عرب زبانى بدهيد كه از هر نوع عقيده قبلى پيراسته باشد و به او بگوييد:
1. قرآن ما مى گويد:«كشتگان راه خدا در آن جهان به كسانى كه هنوز به آنها نپيوسته اند بشارت مى دهند كه براى شما بيم و اندوهى نيست»سپس از او بپرسيد شما از اين آيه چه مى فهميد؟ او با ذهن صاف عربى غير آلوده به افكار ديگران مى گويد: مگر بشارت دادن جز اين است كه آنان، گروه مجاهدان را در اين جهان مى بينند و آنان را مورد خطاب قرار مى دهند و مى گويند مژده باد بر شما كه در اين جهان براى شما اندوه و ترسى نيست و اين مسئله مگر بدون ارتباط ممكن است.
2.قرآن ما مى گويد: قوم حضرت صالح بر اثر زلزله هلاك شدند، در اين موقع، صالح از آنان روى برتافت و آنان را چنين مورد خطاب قرار داد:
«اى قبيله من، دستورهاى الهى را به شما ابلاغ كردم و شماها را پند و اندرز دادم ولى شما، هم اكنون نيز نصيحت گران را دوست نمى داريد».
3. حضرت شعيب نيز بسان صالح با قبيله نابود شده خود سخن گفت به گونه اى كه بيان گرديد.
4. قرآن ما مى گويد: پيامبر مأمور شد كه با پيامبران پيشين سخن بگويد و از آنان بپرسد كه آيا خداوند جز خداى رحمان معبود ديگرى را معرفى كرده است. آيا معنى گفتگوى صالح و شعيب با قوم خويش آن هم پس از هلاك و نابودى، ويا سخن گفتن پيامبر با پيامبران، جز به خاطر اين است كه ميان سخن گو و مخاطب هنوز پيوند و ارتباط باقى است.
5. قرآن به ما دستور مى دهد كه به گروهى از پيامبران تك تك سلام بگوييم، هم چنان كه خدا دستور داده است كه:
6. تمام مسلمانان در موقع نماز، بايد به پيامبر اسلامصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم سلام كنند.
آيا يك فرد، دور از هر نوع پيشداورى و آشنا به لغت و تركيب كلام عربى و ريزه كاريهاى آن، از اين دستورها جز اين مى فهمد كه ارتباط ما با آنان قطع و گسسته نيست.
ولى اگر بنا باشد از پيشداوريهاى قبلى خود پيروى كنيم ناچاريم كه به هر نحوى شد، از پيش خود براى آيات احتمالاتى بتراشيم و قرآن را به غير مقتضاى قواعد عربى و ظاهر آن تفسير كنيم.
معنى پيروى از قرآن اين است كه مادامى كه دليل قطعى بر خلاف ظاهر قرآن اقامه نشده است از ظاهر آن پيروى كنيم و ما حق نداريم با آفريدن احتمالات دور از متفاهم عرفى، آيه را تفسير كنيم و اگر بنا شد با احتمالات دور از ظاهر و فهم عرفى، آيه را از ظاهر آن منحرف سازيم از روشى پيروى كرده ايم كه فرقه گمراه از آن پيروى مى كنند.
شرط استدلال با آيه اى اين نيست كه هيچ نوع احتمال مخالف هرچند دور ازمتفاهم عرفى باشد در آن نباشد زيرا اگر مناط استدلال اين باشد بايد باب استدلال به قرآن را به روى خود ببنديم زيرا هر آيه اى هر قدر هم صراحت داشته باشد باز مى توان به كمك انديشه و خيال در آن احتمال ديگرى آفريد تا آنجا كه خاتميت با آن همه صراحت به صورت ناروايى تفسير گرديده است.
اينك نمونه هايى از اين احتمالات نادرست و ابداعى را در پاره اى از آيات يادآور مى شويم.
1. شيوه خوارج اين بود كه هر آيه اى براى آنان مى خواندند فوراً با خلق احتمالى در آيه كه به نفع آنان بود، آيه را تفسير مى كردند و مفاد واقعى آيه را كه لفظ و قراين و سياق آيات آن را مى رساند، ترك مى كردند.