2. مقصود از دعوت چيست؟
دعا و دعوت در لغت عرب به معنى خواندن و نداى شخص است ولى گاهى اين لفظ روى قرينه اى در معنى عبادت و پرستش به كار مى رود يعنى دعوت شخصى با نهايت ذلت از اين نظر كه خداست يا مبدأ كارهاى خدايى است مانند تدبير جهان و تفويض مقامات خدا به او مانند پذيرش شفاعت و يا بخشيدن گناهان بندگان.
در قرآن مجيد گاهى لفظ دعا در خصوص عبادت به كار رفته است مانند:(...أُدْعُونى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الّذينَ يَسْتَكْبِرونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ). (غافر/60)
«مرا بخوانيد تا به درخواست شما پاسخ بگويم، كسانى كه تن به پرستش من نمى دهند و كبر مىورزند ذليلانه وارد دوزخ مى شوند».
از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل شده است:«الدعاءُ مُخُّ العبادةِ»: دعا مغز و روح عبادت است.
مقصود از دعوت در اين آيات، پرستش آنها است،به گواه اين كه در پايان آيات(إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ...)آورده شده است و يك چنين استنتاج گواه بر اين است كه دعوت و خواندن آنان به نحو عبادت و پرستش بوده است به حدّى كه آنها را«اله»به معنى خدا و يا معبود[1]مى دانستند.
3. طرف سخن در آيات كيست؟
دقت در مجموع آيات مورد بحث و ماقبل و مابعد آنها، مى رساند كه طرف سخن در اين آيات مشركان بت پرست مى باشند، اين مطلب به اندازه اى
[1]ما در رساله«الأسماء الثلاثة»ثابت كرديم كه«اله»به معنى خدا است، نه معبود.
روشن است كه ما خود را از هر تذكر بى نياز مى دانيم.
گذشته از اين كه تمام مفسران اسلامى مجموع آيات اين سوره را (جزء سه آيه آخر سوره) مكى مى دانند و همگى به اتفاق آراء مى گويند كه اين آيات در مكه بر پيامبر نازل شده است لحن آيات و شيوه سخن، و كلمات و الفاظ، و مفاد و مضامين آنها روشن ترين گواه بر مكى بودن آن مى باشد مثلاً در آغاز سوره از شرك سخن مى گويد:(أَتى أَمْرُ اللّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ)، سپس در آيه سوم مى گويد:(خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ بِالحَقِّ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ).
پس از اين آيه به بيان نعمتهاى الهى پرداخته و در تسخير شب و روز آفتاب و خورشيد و ستارگان و دريا سخن مى گويد و در آخرين آيه هاى مورد بحث، طرف سخن را كسانى مى دانند كه به آخرت ايمان ندارند و مى فرمايد:(...فَالّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنكِرَة...)و در دو آيه پس از آيه هاى مورد بحث (آيه 24) از كسانى كه طرف سخن در آيه ها هستند، چنين نقل مى كند:
(وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ ماذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا أَساطِيرُ الأَوَّلينَ).
«هر موقع از آنان سؤال شود كه پروردگارتان چه چيز نازل كرده است مى گويند: افسانه هاى پيشينيان است».
اين قراين، و قراين ديگر، اين مطلب را قطعى مى سازد كه طرف بحث در اين آيات، بت پرستان حجاز بالأخص مكه و حومه آن است، و هرگز يك فرد يهودى و يا مسيحى درباره شرايع آسمانى نمى گويد:(أَساطِيرُ الأَوَّلين)، و اگر شريعت حضرت محمّد را نيز نپذيرد، باز احترام شريعت مورد نظر خود را حفظ مى كند.
براى روشنى بيشتر كافى است آياتى را كه پيرامون انتقاد از بت پرستى
جامعه عرب سخن مى گويد ملاحظه كنيم و ببينيم كه مضمون آيه هاى هفدهم و بيستم مورد بحث كه پيرامون خلاقيت خدا و عجز و ناتوانى بت ها بحث مى كند، در آن آيات نيز وارد شده اند اينك از باب نمونه:[1]
الف:(هذا خَلْقُ اللّهِ فَأَرُونى ما ذا خَلَقَ الّذينَ مِنْ دُونِهِ...). (لقمان/11)
«اين آفريده هاى خدا ست، نشان بدهيد آنچه را جز او آفريده ايد».
ب:(أ يُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ). (اعراف/191)
«آيا چيزهايى را كه نمى آفريند و خود مخلوقند شريك خدا قرار مى دهيد».
ج:(وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ الِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ). (فرقان/3)
«جز او خدايانى پذيرفتيد در حالى كه خود مخلوقند،و چيزى را خلق نمى كنند».
همه اين آيات در مكه نازل شده اند، و مورد بحث، انتقاد از بتهايى است كه توانايى هيچ نوع خلاقيت و آفرينندگى را ندارند، طبعاً شايسته هيچ نوع خضوع و پرستش نخواهند بود.
4. معبودهاى دروغين آنان چه بوده است
از زمان حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل آيين يكتاپرستى همراه با يك سلسله فضايل اخلاقى و سنن مذهبى و آداب اجتماعى در ميان ملت عرب منتشر گرديد كه مراسم پرشكوه احترام خانه خدا از آن سنن بود امّا با گذشت زمان و دورى از تعاليم پيامبران يك رشته خرافات ميان آنان رايج گرديد و بت پرستى جاى خداپرستى را گرفت.
عمرو بن لُحىّ خزاعى پس از بيرون كردن قبيله«جُرْهم»از مكه، رياست مكه را به عهده گرفت و سفرى به سوى شام نمود و در آنجا«عمالقه»را ديد كه
[1]سوره رعد آيه 16، حج آيه 73 نيز ملاحظه شود.
مجسمه هاى زيبايى را مى پرستند، پرسيد اين ها چه هستند گفتند اين بتهاخدايان ما مى باشند و ما آنها را مى پرستيم و براى ما باران مى فرستند وگرفتاريهاى ما را برطرف مى كنند. عمرو كه شيفته خواص و فوايد بتها شده بود درخواست كرد كه بتى در اختيار او بگذارند، تا همراه خود ببرد، آنان پذيرفتند و بت زيبايى به نام هُبَل به او دادند، عمرو آن را به مكه آورد و مردم را براى پرستش و احترام آن تشويق نمود و دستور داد تا براى«هبل»قربانى كنند.[1]
از آن زمان به تدريج بت پرستى جاى خداپرستى را گرفت و در سراسر مكه و حجاز، بت پرستى آيين رسمى گرديد.
جامعه عرب علاوه بر بت هاى كوچك و بزرگ، خانگى و قبيلگى داراى بتهاى مشهورى به شرح ذيل بودند:
1. هُبَلْ
برجسته ترين بت هاى عرب، و از نظر قيمت گرانبهاترين آنها بود و در فتح مكه اين بت از پشت بام كعبه سرنگون گرديد و به دست على(عليه السلام)شكسته شد.
2و3. إساف و نائله
اينها يك جفت خدانما بودند كه در كنار كعبه نزديك چاه زمزم نگهدارى مى شدند.
4. لات
لات گرامى ترين بت جامعه عرب، و مايه افتخار مردم طايف بود و در آن جا در بتكده مخصوص نگهدارى مى شد.
[1]سيره ابن هشام، ج1 ص 78ـ81.
5. عُزّى
عُزّى بت مشترك قريش و بنى كنانه و در محلى به نام«نخيله»نصب شده و قبيله شيبانى از آن پاسدارى مى كردند.
6. منات
منات بت قبايل اوس و خزرج بود، موقعيت اين بتها (لات و عزى و منات) در نظر مردم به اندازه اى بود كه آنها را دختران خدا مى دانستند حتى هنگام طواف نام آنها را مى بردند.
قرآن مجيد در انتقاد از عقايد آنان مى فرمايد:
(أَفَرَأَيْتُمُ اللاّتَ وَالعُزّى*وَ مَناةَ الثالِثَةَ الأُخرى* أَلَكُمْ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى).(نجم/19ـ22).
«آيا بتهاى لات و عزّى و سومين آنها«منات»را ديد، آيا براى شما جنس ذكور و براى خدا جنس اناث است اين تقسيم ناروا است».
7. عميانس
اين بت متعلّق به قبيله عميانس بود،و آنان از فراورده هاى كشاورزى و دامدارى سهمى براى خدا و سهمى براى بتها معين مى كردند سپس سهم خدا را به شركاء داده ولى سهم شركا ءبه خدا نمى رسيد.
8. سعد
اين بت متعلّق به قبيله بنى ملكان بود، و آن بر فراز تپه اى قرار داشت كه مردم به عنوان بتِ سعد مى پرستيدند.
9. ذو الخلصة
تخته سنگ سفيد و زيبايى كه تاجى بر سر داشت ميان مكه و يمن در محلى به نام«تباله»نصب شده بود اين بت از آن قبائل دوس و خثعم و بجله
بود.
10. مناف
يكى از بتهاى مشهور عرب مناف بود و ميان قريش محبوبيت داشت ولى محل نصب آن معلوم نيست. گذشته از اينها، بت هاى ديگرى بود كه مورد پرستش جامعه عرب بود كه از ملتهاى مجاور يا زمانهاى پيشين به عرب جاهلى رسيده بود.
مانند فلس، بعل، يعوث، نسر، وَدّ و سُواع كه نام برخى در قرآن آمده است. بت هاى تراشيده را اصنام و اوثان، و به سنگهايى كه در صحرا و بيابان مورد پرستش بودند انصاب مى گفتند.[1]
هنگامى كه پيامبر مردم را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد آنان مى گفتند:(أجََعَلَ الالِهَةَ إِلهاً واحِداً...)(ص/5).
«آيا خدايان متعددى را يكى قرار داد».
امير مؤمنان در نهج البلاغه در موارد متعددى از گسترش عميق بت پرستى در جامعه عرب پرده برداشته و درباره جامعه عرب (نه خصوص مكه) چنين مى فرمايد:
«والأَصنامُ فيكم منصوبة و الآثام فيكم معصوبة»(نهج البلاغه خطبه 26).
بتها در ميان شما نصب شده و انواع گناهان رواج داشت.
اين بحث گسترده ما را به واقعيت اين معبودهاى دروغين رهبرى مى كند و به روشنى مى رساند كه معبودهاى دروغين جامعه عرب همين بتها بودند.
[1]در تنظيم اين بخش از كتابهاى: الاصنام كلبى، سيره ابن هشام و بلوغ الارب نگارش الوسى استفاده شده است.
با شيوع عميق و دامنه دار بت پرستى در ميان عرب هدف آيات روشن مى گردد، وقاطعانه مى توان گفت كه مقصود همين اصنام و اوثان است.
اگر مى گويد:(...لا يَخْلُقُونَ شَيئاً وَ هُم يُخْلَقُونَ)مقصود همين بتهاى چوبى و فلزى است.
اگر مى فرمايد:(أَمواتٌ غير احياء)باز مقصود همين بت ها است اگر قرآن چنين موجوداتى را مرده مى خواند هرگز دليل نمى باشد كه ارواح اولياء وشهيدان راه خدا كه به حكم قرآن حى و زنده هستند، اموات و مرده مى باشند.
در آيات قرآن تناقض نيست
ما فعلاً كار با مسئله امكان ارتباط نداريم، خواه ارتباط ميان ما و آنان امكان پذير باشد يا نه، بالأخره ارواح مقدس اوليا و انبيا و شهيدان راه خدا، حى و زنده هستند و ما آيات مربوط به حيات آنان را در گذشته خوانديم هرگاه مقصود از اين معبودها كه در آيه اموات خوانده شده اند روح اولياء و انبياء باشد نتيجه آن جز تناقض در مضامين آيات چيزى ديگر نخواهد بود.
قرآن مجيد، در آيه 169 آل عمران درباره شهيدان راه خدا مى گويد:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً...).
«آنان كه در راه خدا كشته شده مرده مپندار...»
درباره مؤمن سوره يس چنين حكايت مى كند:
(قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّـةَ قالَ يا لَيْتَ قَومِى يَعْلَمُونَ *بِما غَفَر لِى رَبِّى وَ جَعَلَنى مِنَ المُكْرَمينَ). (يس/26ـ27).
«به او گفته شد كه وارد بهشت شو (مقصود بهشت برزخى است) او گفت اى كاش قوم من مى دانستند كه خدايم گناهانم را بخشيد و گراميم داشت».
در حالى كه همين قرآن درباره معبودهاى بت پرستان حجاز مى گويد(أَمْواتٌ غَيرُ اَحياء)و به حكم اين كه در قرآن تناقضى نيست، بايد گفت مقصود: ارواح مقدس شهيدان و اولياى الهى مانند مؤمن سوره يس نيست و در غير اين صورت جز تناقض نتيجه اى ندارد(...وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً).(نساء/82)
5. ضمير مخصوص به ذوى العقل چرا؟
ممكن است گفته شود: اگر مقصود از(الّذين يدعونَ مِنْ دُونِ اللّه)بتهاى سنگى و فلزى و چوبى است پس چرا ضمايرى كه در موجودات ذى شعور به كار مى رود، در باره آنها به كار رفته است مانند ضماير يدعون، يخلقون و يشعرون.
پاسخ
يكى از شيوه هاى زيبايى در سخن در زبان عرب وشايد ديگر زبانهاى جهان، موضوع«مشاكله»است و مقصود اين است كه متكلم، سخن خود را با سخن مخاطب همگون سازد، هرچند اگر سخن مخاطب نبود يك چنين سخن گفتن درست نبود و اين نوع سخن گفتن از محسنات بديعيه است مانند:
قالوا اقترحْ شيئاً نُجِدْ لكَ طَبْخَه