وَيَمْكُرُ اللّه وَ اللّهُ خَيْرُ الماكِرينَ)(انفال/30).
«مكر مىورزند، خدا نيز حيله مىورزد خدا بهترين حيله ورزان است».
مقام خدا پيراسته تر از آن است كه از در مكر و حيله وارد شود ولى چون بازتاب اعمال آنان به زودى دامن آنان را مى گيرد به خاطر همرنگى در سخن، چنين بازتاب را حيله خوانده است. روى اين اصل تعجب نخواهيد كرد كه چرا در اين آيات به بتهايى كه فاقد شعورند ضمير ذوى العقول بازگشته است.
اوّلاً: ذات خدا جامع هر نوع كمال است از اين جهت در مورد او لفظ«من»و ضمير«هو»به كار رفته است و به خاطر مشاكله، درباره بتها نيز همان دو لفظ را به كار برده و فرموده است:(أَفَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لاَ يَخْلُق أَفَلا تَذَكَّرُونَ). (نحل/17)
روى همين مشاكله در آيه بيستم نيز لفظ«الذين يدعون ـ يخلقون»به كار رفته است.
ثانياً: مشركان و بت پرستان آنها را موجودات مقدس و پيراسته از نقص و عيب و مدبر جهان و داراى حق شفاعت مى دانستند به خاطر حسن تخاطب الفاظ ذوى العقول در آنها به كار برده است اين[1]نوع استعمال در قرآن بسيار وارد است و در آيات ديگرى كه بعداً مورد بررسى قرار مى گيرد ملاحظه خواهيد فرمود.
6. مرجع ضميرها«يشعرون، يبعثون»يكى است يا دوتا؟
پاسخ
بدون ترديد مرجع ضمير«يشعرون»بتها است ولى مرجع ضمير«يبعثون»
[1]تفسير مفاتيح الغيب، ج5، ص 309.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
(وَ تُخْرِجُ الحَىَّ مِنَ المَيِّتِ وَ تُخْرجُ المَيِّتَ مِنَ الحَىّ). (آل عمران/27)
«زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد».
و نيز مى فرمايد:
(كَيْفَ تَـكْفُرونَ باللّهِ وَكُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ...).(بقره/28)
«چگونه بر خدا كفر مىورزيد در حالى كه مرده بوديد سپس شماها را زنده كرد».
گذشته از اين سخن در اين مورد بر وفق معتقد مشركان است.چون آنان بت ها را معبودهاى مقدس و مدبر و شفيع خود مى دانستند، در چنين زمينه، به آنها گفته مى شود كه آنان ميت و مرده اند، چگونه مى توانند مصدر چنين كارهايى باشند و اين نوع سخن گفتن در تمام زبانها رايج است.
ممكن است گفته شود: قرآن درباره بتها، از باب«استعاره»لفظ«اموات»را به كار برده و آنها را از طريق ادعا از مصاديق«مردگان»خوانده است اكنون بايد ديد، وجه تشبيه اين دو به هم چيست، اگر وجه شبه نا آگاهى وناشنوايى هر دو باشد، اين خود مى رساند كه«ميت»طبعاًناشنوا و ناآگاه است و اگر بتان رانيز«اموات»خوانده اند براى اين است كه آنها نيز ناشنوا و ناآگاهند.
اگر اطلاق«ميت»بر بت روى اين اصل است كه«ميت»ناشنوا و ناآگاه است در اين صورت خود گواه بر عدم امكان ارتباط خواهد بود، آن هم به خاطر فقد مقتضى در طرف، نه وجود مانع.
پاسخ
1. وجه شبه، به قرينه ما قبل، عجز و ناتوانى اموات است نه ناشنوايى و ناآگاهى به گواه اينكه در آيه قبل فرمود:(...لا يَخْلُقُونَ شَيئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ...):«در حالى كه چيزى را نمى آفريند، خود آفريده شده هستند».
2. سلب شنوايى و ناآگاهى از ميت، يك حكم طبيعى واقتضايى است ولى چنين حكمى مانع از آن نخواهد بود كه بخشى از اموات در پرتو الطاف الهى، داراى منزلتى باشند كه آگاه و شنوا باشند.
3. ما در آينده خواهيم گفت اين نوع آيات ناظر به اجساد طبيعى و مادى افراد است كه پس از خروج روح به صورت جمادى در مى آيند، ولى طرف ارتباط، ارواح اوليا و شهدا است كه در جهان ديگر يا بدن هاى متناسب با آن جهان به سر مى برند.
نتيجه اينكه آيه مذكور و آيات مشابه آن، ارتباطى به محل بحث ما، كه ارواح اوليا و انبيا و شهيدان راه خدا زنده اند، ندارد و مقصود آيه، بتهاى چوبى و فلزى و سنگى است كه از موضوع بحث ما خارج است.
دليل دوم منكران ارتباط
(يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَفِى اللَّيْلِوَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لأَجَل مُسَمّىً ذلِكمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لَهُ المُلْكُ وَالّذين تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِير*إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَو سَمِعُوا مَا استَجابُوا لَكُمْ وَ يَومَ القِيامَةِ يَكْفُرونَ بِشِركِكُمْ وَ لا يُنَـبِّـئُكَ مِثْلُ خَبير*يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الغَنِىُّ الْحَميد). (فاطر/13ـ15)
«شب را در روز و روز را در شب وارد مى كند و خورشيد و ماه را به (نفع شما) تسخير كرده و همگى تا مدت معيّنى جريان دارند، اين است خداى شما، براى او است ملك جهان هستى، كسانى را كه جز او پرستش مى كنيد رشته هسته خرمايى را مالك نمى شوند.اگر آنان را بخوانيد دعاى شما را نمى شنوند و اگر بشنوند براى شما پاسخ نمى گويند در روز رستاخيز بر شرك شما كفر مىورزند و هرگز تو را مانند خبير آگاه نمى كند.اى مردم! شما به خدا محتاجيد وخداوند بى نياز و ستوده است».
نافيان امكان ارتباط با آيه دوم كه مى فرمايد اگر آنها را بخوانيد سخن شما را نمى شنوند استدلال مى كنند يعنى جمله:(إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُم).
پاسخ از استدلال در گرو تشريح هدف از آيات است.[1]
تشريح هدف آيات
ملاحظه آيات آغاز سوره و همچنين آيات مورد بحث به روشنى ثابت مى كند كه هدف جز اثبات يكتاپرستى و ابطال الوهيت و در نتيجه نفى معبود بودن غير خدا چيزى نيست.
در آغاز سوره، خدا با جمله(فاطِرِالسَّماواتِ والأَرض)توصيف شده است يعنى:«اوست آفريدگار آسمانها و زمين وجز او موجودى آسمانها و زمين را نيافريده است».
در آيه دوم آغاز سوره، خداوند، فعال ما يشاء معرفى گرديد و اين كه اگر درهاى رحمت خود را به روى بندگان باز كند، هيچ كس نمى تواند رحمت اورا باز دارد، و اگر ببندد، كسى نمى تواند باز كند چنانكه مى فرمايد:
(ما يَفْتَحِ اللّه لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَة فَلا مُمْسِكَ لَها وَما يُمْسِك فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَهُوَ العَزِيزُ الحَكيم).( فاطر/2)
در آيه سوم، خدا را يگانه منعم و روزى دهنده معرفى كرده و نتيجه گرفته است كه جز خدا معبود و شايسته پرستش نيست، چنانچه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِق غَيْرُ اللّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ
[1]از اين استدلال به دو نوع پاسخ مى توان داد:
[1]. اين آيات مربوط به بت هاى چوبى و فلزى عرب جاهلى است اگر قرآن مى فرمايد:(إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءكُمْ...)مربوط به اين گونه از خدا نماها است و از محل بحث ما كه برقرارى ارتباط با ارواح است خارج مى باشد. اين همان پاسخ دوم در متن است.
[2]. اگر آيات مربوط به قديسان و پيامبران باشد كه احياناً مورد پرستش بودند مقصود نفى قدرت ذاتى در«سماع»و«استجابت»است و نفى چنين امرى ملازم با نفى سماع و استجابت به اذن الهى نيست. اين همان پاسخ نخستين است كه در متن آمده است.
السَّماءِ وَ الأَرْض لا إِلهَ إِلاّ هُوَ...). (فاطر/3).
«اى مردم! به ياد آوريد نعمتهاى خدا را آيا خالقى جز خدا هست كه براى شما از آسمان و زمين روزى دهد؟ جز او معبودى نيست...».
در آيات بعدى پيرامون يك رشته مطالب كه همگى مربوط به يگانگى معبود است، بحث مى كند تا اينكه مى رسد به آيات مورد بحث.
در نخستين آيه مورد بحث، خدا را در ظاهر به دو صفت و به يك معنى به سه صفت توصيف مى كند و لازمه توصيف خدا با اين صفات سه گانه اين است كه جز او معبودى نيست و معبودهاى پندارى، شايستگى عبادت را ندارد.
1. او مدبر است: به گواه اين كه اوست كه شب و روز را كوتاه و آفتاب و ماه را تحت نظامى به گردش وامى دارد.
2.«مالك على الإطلاق»اوست: و به اين حقيقت با جمله(ذلِكُمْ اللّهُ رَبُّكُمْ لَهُ المُلْك)اشاره مى كند قرآن مجيد در آيات ديگرى نيز از مالكيت مطلقه خداوند بر الوهيت او استدلال كرده و مى فرمايد:(مَلِكِ النّاس* إِلهِ النّاس). (ناس/2ـ3)
3. او خالق است و آفريننده اى جز او نيست بر اين صفت علاوه بر اين كه در آغاز سوره به عنوان(فاطِرِ السَماواتِ وَ الأرض)تصريح كرده است، جمله(لَهُ المُلك)نيز به خوبى گواه است زيرا: مالكيت خداوند از طريق خالقيت اوست، و چون آفريده است طبعاً مالك نيز خواهد بود نتيجه اين مى شود كه خداوند چون مدبر و مالك و خالق است، معبود شايسته وا له يكتاست.
تا اين جا هدف، اثبات الوهيت خدا بود. از اين به بعد به دليل نفى
الوهيت از غير او مى پردازد و از غير او تنها يك صفت را سلب مى كند و آن صفت مالكيت است، ونفى اين صفت مستلزم نفى خالقيت نيز مى باشد زيرا اگر خالق بود، مالك نيز مى بود. و به يك معنى مستلزم نفى، تدبير نيز هست. زيرا هر خالقى به تدبير مخلوق خود از ديگرى اولى و شايسته تر است. با توجه به مراتب ياد شده روشن مى گردد كه فشار بحث روى الوهيت آنهاست الوهيتى كه لازمه آن استقلال در خلقت و استقلال در مالكيت و استقلال در تدبير است.
و اگر موجودى داراى اين صفات باشد، شايسته الوهيت خواهد بود و اگر فاقد استقلال در اين صفات باشد شايستگى آن را نخواهد داشت. امّا مالكيت هاى غير مستقل و تدبيرهاى تطفلى نه تنها نشانه الوهيت نيست بلكه نشانه بندگى و بردگى است كه از جانب مقام الهى به فعل و كار گماشته شده است. به عبارت ديگر: آنچه را خداوند براى خود ثابت مى كند همان را (نه غير آن را) از آنها نفى مى كند. خداوند خود را با صفاتى مانند خالق و مالك و مدبر مستقل توصيف مى كند، طبعاً اين صفات را به همين شيوه از آنان نفى مى كند. يك چنين سلب، با خالقيت هاى تطفلى و مالكيت هاى طولى و تدبيرهاى دستورى، منافات نخواهد داشت.
فرشتگان كه يكى از معبودهاى عرب بودند، طبق آيه نه خالقند، نه مالكند، نه مدبرند، ولى در عين حال هيچ مانعى ندارد كه اين موجودات نيرومند، به فرمان خدا و به تسبيب خداوند بزرگ، مدبر جهان آفرينش و حاملان عرش هستى باشند، و عدم منافات به خاطر اين است كه آنچه از صفات خالق شمرده مى شود، استقلال در اين امور و صفات است. ولى فرض اين است كه فرشتگان در اين صفت، با خدا شركتى ندارند. اگر چيزى دارند، همگى اعطايى و اكتسابى است و بس.
روى اين بيان، مفاد آيه دوم كه مورد استدلال افراد منكر ارتباط است روشن مى گردد. اگر اين آيه هر نوع آگاهى را از آنان سلب مى كند و مى گويد: معبودهاى پندارى شما، نداى شما را نمى شنوند و اگر بشنوند پاسخ نمى گويند، مقصود آگاهى هاى مناسب مقام الوهيت است آگاهيهايى كه از درون افراد بجوشد، استجابت هايى كه از ذات آنان بخروشد. اين نوع آگاهيها از خصايص و لوازم خالقيت و آفرينش گرى است. تنها آن فرد مى شنود كه خالق دعوتگر و آفريننده او باشد زيرا خالق و مدبر و مالك تسلط خاصى بر مخلوق و مملوك و مدبر خود دارد، وقتى معبودهاى آنان داراى چنين صفاتى نبودند، طبعاً آثار معبود حقيقى را كه علم استقلالى و استجابت متكى به ذات است، نخواهند داشت.
گواه روشن بر اينكه هدف، نفى آگاهى هاى مستقل است اين است كه اگر همان فرشته معبود، به فرمان خداوند سخن عابد خود را بشنود. هرگز با مفاد آيه مخالف نخواهد بود.
زيرا يك چنين شنيدن نه تنها نشانه معبوديت نيست، بلكه بندگى واطاعت از مقام ربوبى است و آيه ناظر به نفى چنين صفت كه منازعه اى با مقام ربوبى ندارد، نيست.
حالا، اگر فردى بدون پرستش فرشته، مطالب معقولى را از او بخواهد، همچنانكه مريم از جبرئيل خواست ـ وقتى به صورت انسانى متمثل گرديد ـ كه از او دورى بجويد و گفت:(...أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيا)(مريم/18):«به خدا از تو پناه مى برم اگر مردى پرهيزكار باشى»ويا پيامبر گرامى در شب معراج چيزى از جبرئيل بخواهد و او نيز به اذن خداوند استجابت نمايد، هرگز شنيدن و استجابت در اين موارد، با مضمون آيه منافى نخواهد بود.
اگر قرآن مى فرمايد: